مستقر در ماه

این روزها..

يكشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۳۰ ب.ظ

یادمه نوجوان که بودم، هر بار برادرم یه سری مجله و روزنامه ی کودک و نوجوان می خرید. بعد من ِ مشتاق اینقدر با دقت همشونو کلمه به کلمه میخوندم، اینقدر خوندشون رو تجدید میکردم؛ که دیگه همشونو حفظ و از بر بودم. عادت داشتم بعد از اتمام هر دوره ی سخت، مثل اتمام امتحانا؛ خودم هم برای خودم مجله بخرم، جدول بخرم و تا تمام صفحاتشو سیاه نمیکردم و از فرط ورق زدن و خیره شدن تو تصاویر پاره ش نمی کردم، دست بردار نبودم. تابستان یک سال، از فرط اینکه کتاب می خوندم، مادرم خیلی خیلی از دستم عصبانی می شد و نگرانم شده بود. و من منتظر بودم خونه خالی بشه تا کتاب هامو بخورم.

من البته هنوز همون آدمم. عاشق کتاب و مطالعه ام. اما چون پیرتر شدم، مشغله های فکریم بیشتره و مابین تفریحاتم که 80 درصدش رو مطالعه و خطاطی و بازی با دوربین اشغال کرده؛ حس نگرانیم بیشتره و خیلی اوقات ازشون لذت نمیبرم. امروز داشتم فکر میکردم اون موقع ها که دوربین نداشتم، اون موقع ها که فکر میکردم هیچ وقت دوربین دار هم نخواهم شد، اون موقع ها که مجبور بودم منتظر باشم خواهربرادرم برام کتاب بخرن و خبری از مطالعه ی الکترونیکی نبود؛ چیکار میکردم که اینقدر خوشحال بودم؟ چیکار میکردم که اینقدر از همون مطالعه م و خوندن هزار باره ی مجلات و کتابام لذت میبردم؟ به این موضوعات فکر میکنم و سعی میکنم زمانو به عقب شیفت بدم و دوباره همونقدر سبک بال و خوشحال بشم. منتها با این تفاوت که برای آینده هم دارم برنامه ریزی میکنم که بتونم به ثبات فکری برسم و با خیال آسوده زندگی کنم.


تصویر اول؛ امروز عصر در حیاط بارون زده ی ماست. امیدوارم دوربین کوچک و نحیفم زیر بارون آسیب ندیده باشه.

تصویر دوم؛ هم که مشخصه. اعضای خانواده عادت کردن که قبل از هر شام و ناهار، منتظر باشن که من عکسامو بگیرم، بعد شروع به خوردن کنن؛ بندگان خدا. همانا بهترین وعده ی غذایی در روز شامه! موافقین؟

نظرات  (۱۴)

زندگی یعنی: خراک لوبیا!
تو چقدر شبیه به منی.!
پاسخ:
جدی؟:))
چه خوب^_^
چه شبنمای نازی
منم دلم خاست یه چی بخورم الان
پاسخ:
یه نیمرو پیشنهاد خوبیه^_^
واااای خوراکِ لوبیا :-)
عاشقشم اساسی ...
راستی چطوری آیدا ؟ رو به راهی ؟ :-*
پاسخ:
هی بد نیستم
خداروشکر :*
سلام سلام
...
یادم اومد توی یخچال سالاد شیرازی دارم فقط باید سس اضافه کنم و بخورمش.بَه بَه..
خوراک لوبیا رو دوست دارم بسی... البته بیشتر برای وعده صبحانه
و سیب زمینی رو نگینی داخل خود خوراک می پزیم ما... و
 وقت سرو هم گلپر می ریزیم رویش برای نفخ گیری بهتر
و
گویا اغلب ماها نوجوانی سرخوشتر بیدیم ها!؟
پاسخ:
اوهوم نوجوانی هامون خوشحال تر بودیم و خب طبیعی تره اینطور بوده باشیم :)
ما سیب زمینی میریزیم توش منتها تو عکس نیست :دی گلپر نمیزنیم منتها سماق میزنیم بهش :)
۲۹ تیر ۹۴ ، ۰۹:۳۵ پریـ سآ ...
چه جالب قراره منم امروز عکس قورمه سبزیمو بذارم :دی
آره شام بیتره
هی چیم چرب تر و سنگین تر سودش بیشتره :)) 
پاسخ:
نازی :)
آره واقعا!! :))
عکس اولی واقعا خوب شده ..
یادش بخیر ..بچه که بودم عشق کیهان بچه ها و گل اقا بودم ..:)
اعضای خانواده چه کیفی می کنند از این شام ..
تو خونه ما معولا شام خورده نمیشه ..
پاسخ:
مرسییی :)
آره منم گل آقا میخوندم همیشه..یادش بخیر
خوشبحالتون که شام نمیخورین!
از همین تریبون حدس میزنم هیکلاتون متناسبه!!
۲۹ تیر ۹۴ ، ۱۴:۴۶ آلبرت کبیر
بیا خودم دوباره به سمت کتاب هدایتت کنم :)))
در ضمن خوراک قارچ و لوبیا و لوبیای خالی نه :|
پاسخ:
ما قارچ نمیریزیم :)
۲۹ تیر ۹۴ ، ۱۶:۴۲ اسقف اعظم
باز خوب شد روزه نیستیم!
منم در مورد مطالعه مث شمام:) والبته جدول، اونم "عنوان" به صورت ویژه!
عکس گله فوق العاده اس:)
پاسخ:
من کلا تو وبلاگ قبلیم آه همه رو میاوردم بسکه عکس غذا میذاشتم :|
امروز(29تیرماه)ازساعت18:30تاحالا(20:02)یه نفس داره بارووووووووون میاد.....ممنون خدا
پاسخ:
خداروشکر :)
۲۹ تیر ۹۴ ، ۲۲:۴۶ نیمه سیب سقراطی
بچه که بودیم متوجه خیلی چیزا نبودیم و این همه فکر به ذهنمون خطور نمیکرد که بخواهیم غصه شونو بخوریم ...
+ سیب زمینی سرخ کرده موخوام :|
پاسخ:
اوهوم دقیقا ..
+آخی نازی :*
۲۹ تیر ۹۴ ، ۲۳:۴۲ شیمیست خط خطی
شاید چون زندگیت مجازی شده!
من یه حرکتی زدم جواب داد تو هم خواستی امتحان کن: یه دفتر بردار و 100 تا از آرزوها و چیزهایی که خوشحالت میکنه بنویس حتی اگر خریدن یک بسته آبرنگ باشه! اینطوری ذهنت برای رسیدن به هر مورد برنامه ریزی می کنه و موقع رسیدن بهشون احساس رضایت می کنی چون یادت مونده که اینو می خواستی و الان بهش رسیدی و همین میشه عامل خوشحالی :))
پاسخ:
من ازین کارا زیاد میکنم :))
وقتی میام اینجا مینویسم یعنی کار از این کارا گذشته :))
۳۰ تیر ۹۴ ، ۰۰:۵۷ بندانگشتی
چه عکسای خوشگل و خوشمزه ای :*
اینجا هم دیروز بارون اومد :) البته توفانی بود :P

شاید چون اون موقع ما مسئولیت زیادی حس نمیکردیم. الان به عنوان یک انسان بالغ میخوایم وظیفه‌مون رو درست انجام بدیم و مفید باشیم و وقتی مانع در مسیرمون ایجاد میشه، طبیعیه که نگرانمون کنه :-) و البته به نظرم اگر بتونیم همون سبک بال بودن و لذتهای کوچکمون رو حفظ کنیم، مانعها رو بهتر رد میکنیم و به هدفمون میرسیم :-)
موفق باشی الهی :*
پاسخ:
مرسی دوست جان :)
بله دقیقا حق با شماست
ممنونم :*
من بچه که بودم کتاب و مجله از دستم نمی افتاد ولی الان....بالا رفتن سن و بیشتر شدن دغدغه ها باعث میشه از خوشی های هرچند کوچیک دوروبرمون غافل بشیم و اینطوری میشه که کمتر و سخت تر خوشحال میشیم حداقل در مورد من که اینطوریه و این ارتباط مستقیم داره با اون معلولیت که تو چندتا پست قبل درموردش گفتی;)
+اخ که بارونِ این چند روز چقدر دلچسب بود، عکستم عالیه
پاسخ:
آخ از این معلولیت ....
+خیلی خوب بود بارونش. تا جایی که هوس پاییز کردم!
مرسی عزیزم
چقد سالاده هوس انگیزناکه :))
پاسخ:
:))