مستقر در ماه

پس هنوزم بلدم

جمعه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۴، ۰۷:۰۴ ب.ظ

از همون دوران کنکور کارشناسی که تصمیم قطعی گرفتم که من آدم درس خوندن رو میز مطالعه نیستم و کتابامو روش می نشوندم که بشینن تخمه بشکنن و از فراز منو نگاه کنن، دیگه مامان متقاعد شد که دخترش دهاتیه و همونطور که واسه ظرف شستن پیشبند نمیبنده، دستکش نمیندازه، دمپایی روفرشی نمیپوشه و رو تخت هم نمیخوابه، متقاعد شد که من نمیتونم پشت میز بشینم درس بخونم، پس میزمو به میمنت و مبارکی شوهر داد. تا یک سال پیش ککم هم نمیگزید که میز ندارم و همیشه یا رو زمین دراز میشدم درس می خوندم، یا ازین میز عسلی ها میذاشتم کتاب میخوندم. وقتی که خطاطی رو شروع کردم؛ و همچنان تصمیم داشتم پشت میز عسلی کوچولو بشینم و بنویسم، دیدم الف هام به جای اینکه راست باشن همیشه به سمت راست یا کج متمایل هستن و استادم بنده خدا چون نمی دونست مشکل از کجاست، هر بار طریقه ی نوشتن الف رو بهم یاد می داد. یه ذره که گذشت دیدم این بار دیگه نمیشه با پشت میز عسلی نشستن مشکلمو حل کنم و حیثیت هنریم!! در خطره، پس به سمت میز آشپزخونه یورش بردم و همونجا همیشه خط می نوشتم.

تا اینکه چند وقته میزمونو عوض کردیم و این جدیده خیلی میز بلندیه و نمی تونم بازم روش بنویسم! مامان میز قبلی رو گذاشته تو حیاط که بتونیم اونجا گاهی چای بخوریم یا بشینیم. پس منم دوباره به حیاط نقل مکان کردم( شایدم مامانم داره حربه میزنه؛ که حالا که من زیر بار نمیرم شوهر کنم، کم کم منو به این طریق از خونه بیرون کنه:| لابد مکان بعدی میزمون تو کوچه ست :| )

خلاصه که دیروز غروب نشستم چند خطی بنویسم و برای امتحان خودمو آماده کنم؛ اینقدر هوا خوب بود و حیاط هم که سر سبز، من اصلا متوجه نشدم که ساعت داره میگذره و وقتی خانواده بیان خونه ازم شام میخوان. ساعت 9 شد دیدم که ای وااای شام نداریم، وقتی بیان خونه ببینن غذا نیست، این بار دیگه مامان واقعا میزو به کوچه منتقل میکنه:| دست به کار شدم و از ساعت 9 تا 9:30 که خانواده به خونه رسیدن، یه ماکارونی خوشمزه ساختم که خواهرم و زنداداشم با دیدنش از فرط شادی جیغ میکشیدن:| (چون بهرحال تصورشون نون پنیر بود که به ماکارونی تبدیل شده بود و واقعا هم جای خوشحالی داره دیگه:| )

خواستم بگم هنوزم با وجود تمام بدی هام و بد اخلاقی هام، یه ویژگی دارم که بتونم اطرافیانمو باهاش شاد کنم که اونم آشپزیه و از این بابت خوشحالم. پس هنوزم بلد بقیه رو خوشحال کنم :)


+ اگه کوچکترین راهی داشتم که به عقب برگردم، میرفتم دنبال آشپزی حرفه ای و به دنبالش عکاسی از مواد غذایی به عنوان شغل.



نظرات  (۱۴)

اشپزیت حرف نداره ..عکاسیت هم عالی ...:)
همچین دلم ماکارانی خواست ...
ولی واقعا برو تو فکرش...تو کار تبلیغات ..
پاسخ:
مرسی آبان ِ خوبم :)
راستش دوربینم حرفه ای نیست و لنز نمیخوره؛ بعد جدیدا که دیگه گرفتار کار شدم، فکر نمیکنم دیگه برسم به عکاسی از مواد غذایی به صورت حرفه ای ....
اون سمته راستیه که ماکارانی نیست، چیست آیا؟ :D
پاسخ:
اون زیاد غذا محسوب نمیشه:))
مرغ سرخ شده بادمجون سرخ شده و سیب زمینی سرخ شده:))
یادش بخیر اولین پستی که از تو خوندم همون پستی بود که گفته بودی دلت میخواد رستوران داشته باشی و دختر راهتو ادامه بده :)))
پاسخ:
جدی اولیش اون بود؟:))
بهله دخترم باید راهمو ادامه بده:))
چه پست خوشمره ای :-) شما وجودت شادی آفرینه دوست جان :-*

پاسخ:
بوس بوس:))
من ماکارونی میخوام:)
جواب دهن آب افتاده ی منو کی باید بده؟؟؟ آیا؟؟
پاسخ:
برو شکایت کن ازم:))
۲۳ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۲۹ ✿شمیم زندگی✿
عجب!!
پاسخ:
بهله:))
منم از میز متنفرم، بالاخره مادرم متقاعدم کرد که به جای میز از این میز کوچولو ها که بازشو تاشو هستن و متحرکن برای نقشه کشیدن استفاده کنم...

پاسخ:
ندیدم ازین میزا رو!
آره اولیش همون بود :)))
+ چقد قیافه ت با تصوراتم مطابقت داشت آیدا :)) ، دقیقن یه دختر ماهگون :))
پاسخ:
همون عکسای اینستاگرامو میگی؟:))
مرسی عزیزم لطف داری:**^_^
۲۴ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۴۴ شیمیست خط خطی
نیازی نیست به عقب برگردی که! از همین الان برو سراغ چیزی که خوشحالت می کنه! هنوز اول جوونیت هست خب!
پاسخ:
منظورم واسه خوشحال کردن بقیه بود:))
۲۴ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۵۳ آلبرت کبیر
منم تا قبل 30 سال دیسک کمر میگیرم به علت درس خوندن و خوابیدن کف زمین :))
بیا از آشپزی منم عکس بگیر :پی
پاسخ:
:)))
۲۴ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۲۵ فاطمه (خط سوم)
وای آیدا کاش یکی مثل تو ما خونمون داشتیم.
من که سال کنکور مشاورمون از اول بیخ گلومونو گرفت که باید عادت کنید پشت میز درس بخونید
منم اوایلش سخت بود برام اما عادت کردم و الان اگر پشت میز نشینم نمیتونم درس بخونم
پاسخ:
رو میز خیلی خوبه فاطمه جان
بدن اسیب نمیبینه اینطوری:)
۲۵ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۱۹ آرامیس بانوی هزار فصل
پس مواظب باش که مجبور نشی بری تو کوچه بشینی و خط بنویسی :))
پس باید به تو آفرین گفت به خاطر آشپزیت.فکر کنم اگه خیلی به آشپزی علاقه داری نیاز نیست زمانو به عقب برگردونی.فقط کافیه به عنوان شغل دوم بهش نگاه کنی.
پاسخ:
:)))
مرسی دوستم :)
ایشالا به زودی اینطور بشه
گشنم شد! تصویرش که محشره!
راستش الان که فکر میکنم آشپزی وعکاسی از غذاها چه شغل با نشاط و هیجان انگیزی میتونست باشه!
پاسخ:
خیلی هیجان برانگیزه ^_^

چه نیمرویی. دلمان خواست.

پاسخ:
قربان شما :))