مستقر در ماه

برگی از پاییز 94

دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۲:۴۲ ق.ظ

خیلی وقت بود می خواستم این مطلبو بنویسم، اما فرصت نمی شد

می خوام بگم ما آدم ها طوری طراحی! شدیم که همیشه از وضعبت موجود ناراضی هستیم.

پارسال پاییز که داشتم عین پرنسس!ها زندگی میکردم و صبح ها خوابم به اندازه بود، به کلاس خطم می رسیدم و از هوای خنک لذت می بردم؛ ته دلم فکر میکردم پاییز خوبی نیست چون خونه موندم و نه دانشگاه میرم و نه کار دارم

یعنی اینقدر کوته بین!! بودم که فکر نکردم این یه بستر رشده برام و موقعیت خوبی برای استراحت و لذت بردن از زندگیمه

الان قدرشو می دونم که چقدر روزهای قشنگ و پر آرامشی داشتم

امسال به تمام چیزهایی که پارسال در حسرتش بودم رسیدم، اما؛ الان قدر پارسالو میگیرم. که چه خوب بود با آسوده خاطری خط مینوشتم و عکاسی میکردم و از چای داغم لذت می بردم.

قصدم مقایسه نیست که کدوم موقعیت بهتره. هر کدوم خوبی های خودشونو دارن. اما می خوام بگم بهتره آدم تو هر شرایطی که هست، خوبه که قشنگی هاشو ببینه و با تمام وجودش لذت ببره که بعدا که دیگه موقعیته از بین رفت حسرت نخوره که چرا خوب نخوابیدم خوب فیلم ندیدم و به اندازه ی کافی شاد نبودم ....

اما می خوام از امسالم با تمام سختی هاش لذت ببرم که بعدا اندوهش برام باقی نمونه. چون یادم هست که ما فقط یک بار زندگی می کنیم..


+امروز شش و نیم صبح در حالی که آسمون داشت خودشو تیکه تیکه می کرد بس که می بارید، یک موجودی که می لرزید داشت می رفت دانشگاه و هنوز نصف مسیرو نرفته بود که بارون به لباسش رسوخ کرد و ... :)))  فکر کردید غصه خوردم که چرا زیر پتو نیستم؟ راستش آره :| اما بعدش خودمو سرگرم دیدن برگای رنگی رنگی کردم و خدا رو بابت خلق این همه زیبایی شکر کردم ^_^

+یه درسمون به اسم مدل سازی؛ با یه نرم افزاره(اسپن). بعد استادمون تازه چیزای خیلی ساده رو گفته و درس اصلی شروع نشده؛ اما ازمون به عنوان هوم ورک خواسته برین مدل سازی وشبیه سازی یه فرایند صنعتی رو با تحلیلش بردارین برام بیارین :|||| ما کلا اصن نمی دونیم چی به چیه کی به کیه؛ دنبال پرتقال فروش تو گوگل هستیم:)) هیچی دیگه. بازم توضیح بدم  چرا هنوز بیدارم یا متوجه شدین :/



نظرات  (۹)

۱۱ آبان ۹۴ ، ۰۳:۱۸ میثم نجفی کندج
سلام،

لذت بردم از خوندن مطلبتون ...

خدا پدر گوگل رو بیامرزه که حامی همه دانشجویان ایرانه :-)

موفق باشید ...
پاسخ:
سلام ممنونم:)
واقعا جز گوگل امید دیگه ای نداریم:))
لذت  ببر...
پاسخ:
:)
چقدر پست جالب و تفکر بر انگیزی بود...
پاسخ:
ممنون:)
۱۱ آبان ۹۴ ، ۱۸:۴۴ ساکن اتاق آبی
دقیقا آیدا این رو من وقتی فهمیدم ک ترم بهمنی بودم و پنج ماه هی غر میزدم ک دانشگاه شروع شه برم دانشگاه و زندگی کنم. یادم نبود که زندگی توی همون پنج ماهم هست... با بیخیالی وب نوشتن و کلاس ساعت 7 صبح نداشتن و ... 
پاسخ:
دقیقا!من واقعا همیشه همینطوری زندگیمو واسه خودم زهر کردم:|
خیلی اینجوری بودن بده;ادم زود پیر میشه!
۱۱ آبان ۹۴ ، ۲۳:۵۹ نیمه سیب سقراطی
هم با قسمت اول متنت هم ذات پنداری کردم آیدا چون دقیقا منم هی با خودم میگم نون ت کم بود آب ت کم بود ، ارشد خوندت چی بود دختر :))
و هم شدیداً با قسمت دوم :|
منم در به در دنبال پرتقال فروش گوگلم واسه پروژه برنامه نویسی :(
پیداش کردی صدام کنن :))
پاسخ:
آخ آخ آخ برنامه نویسی :)))
شما هم با متلبه برنامه نویسیتون؟
۱۲ آبان ۹۴ ، ۰۴:۳۴ بندانگشتی
:) ایول ایول... به قول یک خانمی که اسمشون یادم نیست، سختی‌ها باید باعث بشه که ورژن‌های بهتر و باهوش‌تری از خودمون بیرون بیاد :D
امیدوارم هر پاییزت چه سخت و چه آسان زیباتر از پاییز قبلت باشه :*
پاسخ:
مرسی دوست جان :*
سلام.ایدا جان خوبی؟
خسته نباشی عزیزم.خدا قوت.
پاسخ:
سلام عزیزم
خودت خوبی؟
ممنون که حالمو میپرسی. الحمدالله بد نیستم
:*
مچکرم.منم خوبم.
بخشید دیر به دیر میام اخه امسال کنکور دارم!!!
پاسخ:
کنکور ارشد؟
ایشالا موفق باشی عزیزم و تمام تلاشتو کنی:)
نه کنکور سراسری.تجربی.مچکرم.
ولی جدا التماس دعا دارم.
پاسخ:
ایشالا حتما موفق میشی عزیزم
فقط باید بخوای
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">