مستقر در ماه

برگه های توبیخی

سه شنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۲۳ ق.ظ
این روزها دو تا موضوع هست که به شدت داره ناراحتم میکنه
اولیش این هست که دیگه نمیرسم برم کلاس خط. باید جای من باشین تا بدونین این موضوع تا چه حد ناراحت کننده ست. یه چیزی مثل این میمونه که زمان کمی باقی مونده تا بخوای تو المپیک شرکت کنی، یهو دست یا پات میشکنه. یه چیزی مثل تو اوج سقوط کردن. شاید با خودتون بگین یک ساعت تو هفته که چیزی نیست. اما بازم باید بگم خط یه چیزیه که اگه هر روز ننویسیش و مداوم روش تمرکز نداشته باشی خیلی ضعیف میشی و من دیگه تو مرحله ای هستم/ بودم که دیگه خجالت آور بود هر خطی رو بردارم ببرم پیش استادم. شاید بازم بگین مثلا وقتی رو که الان نشستی داری تایپ می کنی رو چرا قلم دست نمیگیری تمرین نمیکنی؛ اما من بازم باید جواب بدم که نمیشه. فکرم پریشونه. حواسم پیش میان ترمهامه و نگرانم 12 واحدی هستم که این ترم دارم و دست و دلم به نوشتن نمیره
ناراحتی دومم به خطوط آخر پاراگراف قبل مربوط میشه. این که به شدت احساس کم سوادی بهم دست داده. همش فکر میکنم من وقتی از این مقطع فارغ التحصیل بشم، وقتی تو یه جمع که همه ی آدم های سطح بالای رشته ی خودم حضور دارن، آیا حرفی برای گفتن دارم؟ آیا می تونم از یه موضوع تحلیل درست داشته باشم؟ آیا می تونم ادعا کنم که خب، الان که من فلان مدرکو دارم، توی این یه مبحث تسلط نسبتا خوبی رو دارم؟ احساس می کنم با این مقطع جدید بار روی دوشم زیاد شده. می دونم ماهی رو هر وقت از آب بگیریم تازه ست؛ اما از این ناراحتم که چرا قبلا در این مورد تلاشی نکردم و به صورت طوطی وار یه سری فرمول رو ردیف به ذهنم سپردم تا فقط نمره بگیرم

همونقدر که از خوشی هام و آرزوهام می نویسم، گفتم بهتره گاهی هم از مشغولیات ذهنیم بنویسم که ذهنم روشون تمرکز پیدا کنه تا شاید بتونم حلاجی و حلشون کنم...

+ با وجود اینکه همــــــیشـــــــــــــه ی خدا از خودم ناراضی هستم؛ و همیشه در حال بازخواست خودمم؛ امروز تو نمازخونه ی دانشگاه، وقتی همه سرشون تو گوشیشون بود یا خوابیده بودن ولی من داشتم کتاب می خوندم؛ حس خوبی بهم دست داد و خیلی از خودم حس رضایت پیدا کردم :)

+دو تا کتابی که امروز خریدم:
 نان آن سال ها/هاینریش بل           و             تصادف شبانه/پاتریک مودیانو

نظرات  (۱۲)

۱۲ آبان ۹۴ ، ۰۰:۲۸ نیمه سیب سقراطی
میدونم خیلی لوسه که ته هر پستت میام میگم منم منم ! منم همینطور :|
ولی اینا دغدغه های منم هست ! منم بهشون فکر میکنم !
دلم برای کلاس برایتونیک تنگ شده و هی نگران آینده م هستم و سوادم و ...

آیداااااااااااااا ...
پاسخ:
نه به نظرم اصصصلا لوس نیست
فک کنم هر کی یه ذره کاراش هدف دار باشه خواه ناخواه به این موارد فکر میکنه...
حالا ما تلاشمونو می کنیم، ایشالا خدا هم یاری کنه..
خیلییییییی
دلم 
گرفته
پاسخ:
چرا؟
۱۲ آبان ۹۴ ، ۰۴:۲۹ بندانگشتی
:* :*
پاسخ:
:)
به قول این دوستمون که بالا کامنت گذاشته، دیگه زشته منم هی بگم منم!!! اما واقعا منم به همینا خیلی فکر میکنم. احساس میکنم تو رشته خودم و با توجه به مقطعی که دارم تحصیل میکنم اصلا سوادش رو ندارم. خیلی وقتا حس میکنم که شاید من اصلا استعدادش رو ندارم. اما بعد به خودم امیدواری میدم که تو میتونی و از کسی کمتر نیستی. اما بازم نمیشه. خیلی ذهن منو به خودش مشغول کرده این موضوع و واقعا دلم میخواد تو رشته ام عالی باشم... اما....
پاسخ:
کلا هرچی آدم بیشتر جلو میره مسئولیت سخت تر میشه؛ این در صورتیه که آدم واقعا مسئولیت پذیر باشه. مسئولیت مدرکی که داره میگیره..
ممنون که نوشتی ، یخورده تلنگر به ما هم  بود
:))))))))))))
پاسخ:
خواهش میشه ^_^
۱۳ آبان ۹۴ ، ۰۰:۲۹ محسن رجب پور
سلام
منم اتفاقا از این رفتار رنج می‌برم، یعنی وقتی یک کار مهم در پیش دارم اونقدر برام قضیه پر رنگ میشه که به تمام معنا اگه حواسم نباشه میتونه تمام جوانب زندگیمو تحت تأثیر قرار بده. مثلا اگه شنبه باید ی پروژه یا تمرین تحویل بدم درگیری ذهنیم به سمتی میره که با رفتن به سمت یک کار دیگه احساس خوبی ندارم و در طی انجام کار همش حواس و تمرکزم به پروژه یا تمرین هستش و این برای یک فرد که قصد داره یک رشد و توسعه فردی پایدار داشته باشه اصلا خوب نیست.
به همین دلیل چند وقتی هست که دارم روی این مشکل تحقیق میکنم.
انشاءالله اگه علاقمند بودید برای شما هم ارسال میکنم.
البته انشاءالله در وبلاگ به صورت کاربردی(یعنی کاراهایی که به شخصه برای رفعش انجام دادم) در طی چند پست بیان میشود.
پاسخ:
سلام
بله منم تک بعدی هستم و همزمان نمیتونم به چند کار با هم برسم.
ممنونم از لطفتون :)

سلام.

یه ضربالمثلی هست که میگه : همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز بدنیا نیامده اند.

اینکه فکر می کنی اونقدر وقت آزاد داری که به همه کارهایی که دوست داری برسی سخت در اشباهی. فقط شما اینطور نیستید همه همینطورند.

اینکه فکر می کنی در هر جایگاه رتبه ای هستی باید همه مطالب اون جایگاه و رتبه رو بدونی باز هم سخت در اشتباهی. به نظر خودت کدام زیباتره: اون دانشجویی که سعی میکنه خودشو علامه دهر نشون بده و بگه همه چیزو بلدم و یا اون استادی که با فروتنی اذعان میکنه مسئله ای رو بلد نیست و سعی میکنه حتی از کسی که از لحاظ رتبه علمی از خودش پایینتره بیاموزه؟

و اما مسئله دیگه: دیگران هم در شما سهم دارند، مبادا اونقدر خودتو درگیر و مشغول کنی که حق دیگران از وجود خودتو تضییع کنی. اونوقته که به مرور زمان تنها میشی زمانی متوجه میشی که دیر شده. رسیدن به هدف شیرینه ولی هیچوقت هدف مسیر رسیدن به هدفو توجیه نمیکنه.

زیاد حرف زدم . همیشه ایام موفق باشید.

پاسخ:
سلام
"اینکه فکر می کنی در هر جایگاه رتبه ای هستی باید همه مطالب اون جایگاه و رتبه رو بدونی باز هم سخت در اشتباهی. به نظر خودت کدام زیباتره: اون دانشجویی که سعی میکنه خودشو علامه دهر نشون بده و بگه همه چیزو بلدم و یا اون استادی که با فروتنی اذعان میکنه مسئله ای رو بلد نیست و سعی میکنه حتی از کسی که از لحاظ رتبه علمی از خودش پایینتره بیاموزه؟"
اگه پاراگراف دومم رو با دقت خونده باشین؛ من به هیچ وجه نخواستم برتری علمی خودمو به کسی ثابت کنم و خودمو علامه دهر نشون بدم؛ بلکه منظورم این بوده که از لحاظ علمی پایین هستم و کلا حرفی برای گفتن ندارم، نه اینکه بخوام فخرفروشی علمی کنم.
ممنونم.
۱۴ آبان ۹۴ ، ۲۳:۰۹ فاطمه (خط سوم)
آیدا جان منم این روزا حس و حال مشابهت رو دارم
و اتفاقا خوبه که از مسائلی که ناراحتت میکنن هم مینویسی .من که وقتی از مشکلاتم مینویسم ،حالم بهتر میشه.حس میکنم واسه یکی تعریفشون کردم
ایشالا هرچی خیره و بهترینه پیش بیاد
کتابارو هم وقتی تموم کردی معرفی کن که چطور بودن
پاسخ:
مرسی فاطمه ی عزیزم :)
چشم حتما در مورد کتاب ها بهت خواهم گفت :)
۱۶ آبان ۹۴ ، ۰۰:۰۶ آرامیس بانوی هزار فصل
سلام آیدا جون،خوبی؟ منم مثل تو احساس می کنم تو رشته ای که خوندم موفق نیستم.یه سری مطالبو طوطی وار خوندیمو الان فراموشش کردیم.با اینکه رشتمو دوس دارم اما وقتی که خوب نگاه می کنم می بینم اطلاعاتم تو رشتم چقدر کمه.واقعا افسوس میخورم.
پاسخ:
ممنونم:)
من موفقم، اما از خودم راضی نیستم فقط
درسته، بهتره آدم تو لیسانس تلاش بیشتری داشته باشه

سلام.

فکر نمیکردم از حرفم دلخور بشی.

اینکه سعیت رو در هر زمینه ای میکنی این ستودنیه.

یه مثل هست که میگه همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز بدنیا نیامده اند.

مراقب خودت باش. خدانگهدار.

پاسخ:
سلام
البته که دلخور نشدم چون اصلا حرف بدی نزدین؛ منم منظورم این بود که بد متوجه شدین نوشته م رو، چون من قصدم کسب دانش به قصد برتری نبوده و نیست.
سفر تشریف میبرید انشالله که میگید خدانگهدار؟ :))
ممنونم:)

نه. هستم در معیت شما. دعا کردم .

پاسخ:
الحمدالله :)
متشکرم :]
۲۴ آبان ۹۴ ، ۱۴:۵۸ بانو ف تک نقطه
این کتاب بل چجوری بود؟ من عقاید یک دلقکشو فقط خوندم
پاسخ:
خوب بود من دوسش داشتم
تقریبا تو همون سبک عقاید یک دلقکه
منتها قوی تر بودن متن دلقک بارز تره :)