مستقر در ماه

آن روز بهاری..

سه شنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۲۶ ق.ظ
میبینمت.یه روزی که پیرزن شده باشم، تو یه هوای بهاری، وقتی دست نوه م-پسر ِ تنها دخترم-رو گرفتم که ببرمش پارک، میدونم میبینمت. اون روز دیگه تو حسابی کچل شدی، شماره ی چشمات بالاتر رفته و یه عصا هم دستته. من از دور نشستم و نگات میکنم. تو منو نمیبینی. مثل همیشه. اما من میبینم که با خستگی و هن و هون رو یه صندلی نشستی و داری دخترکوچولویی که احتمالا دختر ِ سومین پسرت هست و به طرز عجیبی خنده هاش شبیه توئه، مجاب میکنی که بره با بچه های دیگه بازی کنه، تشویقش میکنی که از بلندی نترسه و سرسره بازی کنه، نهایتا هم با قول بستنی میفرستیش که تاب بازی کنه و دخترکوچولو در حالی که دامن کوتاه قرمز چین دارش اعوجاج قشنگی پیدا کرده دور میشه تا تو بتونی روزنامه ت رو بخونی. من دارم از دور نگات میکنم. هنوزم وقتی داری مطالعه میکنی بد اخم میشی و انگار نگاهت داره تا عمق کلمات رسوخ میکنه. داری روزنامه میخونی و منو نمیبینی. مثل همیشه. اما من میبینم که وقتی خوندن روزنامه ت تموم شد، و داری حوالی رو دنبال نوه ت میگردی، با نگاه خونسردت که هیچی از خودش بروز نمیده، با دقت اطراف رو نگاه میکنی...این بار داری با دقت نگاه میکنی، سمتی که من نشستم رو هم نگاه میکنی..اما شاید واسه خوب دیدن دیگه خیلی دیر شده باشه..خیلی دیر...عینک افتابیم رو به چشمم میزنم و دم گوش نوه م که برای بازی بی تابی میکنه، زمزمه میکنم که اون دختر کوچولوی دامن قرمز که موهای بورش تا کمرش ریخته رو نگاه کنه. نظرشو میپرسم که فکر نمیکنی دوست خوبی برات باشه؟ پیشونی نوه ی کوچیکم رو میبوسم و تشویقش میکنم بره و برای جلب نظر همبازی جدیدش تلاش کنه. کسی چه میدونه؟ شاید بتونن یه روزی دوستای خیلی خوب با هم باشن و گذشته ها رو جبران کنن، هرچند اگه خیلی دیر شده باشه..


+صرفا تخیلات، بعد از یک روز خیلی سخت. تمرینی برای بعد از مدت ها ننوشتن..

نظرات  (۸)

۱۲ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۴۸ ریحان ِ . میم
آخ ..
پاسخ:
:)
دلم نمی خواهد تو اینده ادم هایی که یک بار از زندگی ام رفتند بیرون ..دوباره ببینم ...مثل این است که یک زخم را خراش دهی ...
پاسخ:
من هم همینطور:‏)‏ 
۱۲ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۰۹ مصطفی موسوی
یادمه حدودا دو سال پیش به قبل خیلی از این متن های قشنگ می نوشتی و خیلی هم خوب از پسشون بر میومدی! اما توی این مدت متن های خوبت کم شده بود و فقط گاهی یه تیکه از استعدادت قلمبه میزد بیرون! ولی خب این نوشته انگار اوج دوباره بود و به دل من که خیلی نشست :)
پاسخ:
ممنون لطف داری:‏)بستگی داره چقد واسش وقت بذاری
همونـے کـﮧ همـﮧ باهاش خوشآلـטּ اما کسے باهاش نمے مونـﮧ ...
پاسخ:
نه بابا اینطورا نیست:‏‏)‏
چه قشنگ بود :-)
تو منو نمیبینی. مثل همیشه...



پاسخ:
مرسی دوست جان:‏*‏
۱۲ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۳۶ قناری معدن
دیگه توانی نمونده...
پاسخ:
پس شما هم بلاگی شدین:‏)خوش اومدین:‏)‏
Thank you very much,dear Aida.
پاسخ:
خواهش میکنم‏^‏‏_‏‏^‏
چقدر عاالی بود و چه غمگین :((
http://khanome-mim.blogsky.com
پاسخ:
ممنونم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">