مستقر در ماه

ضد درد

پنجشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۵، ۰۶:۰۹ ب.ظ

گفتند به شرطی میگذاریم بروی که آمپولت را بزنی

جعبه ی امپول هایم را نگاه کردم; یکی مانده بود. اخری.

می ارزید.

در درمانگاه خانمِ آمپول زن به قدری غلیظ گفت بسم الله... که ترسیدم. پرسید میدونی درد داره؟خودتو شل کن. 

خواستم بگویم عادت دارم; دردش از بعضی زهرها و زخم ها که بدتر نیست...اما در عوض چشم هایم را بستم و توی دلم ارزو کردم که کاش امپولم به امپول فراموشی تغییر ماهیت می داد. درد تزریق شد; چشم هایم را باز کردم; شانه های فرو افتاده ام را بالا کشیدم و به این فکر کردم که باید چند بسته ی دیگر از این امپول های...اوه خدای من اسمش چه بود؟ چقدر کم حافظه شده ام...بله داشتم میگفتم که با خودم فکر کردم کاش چند بسته ی دیگر از این قرص های فراموشی را...نه; از آن پمادهای فراموشی; همین بود اسمش دیگر؟بعله از همین ضد زخم های فراموشی; اگر اسمش درست یادم مانده باشد; بخرم....


*شب ارزوهاست. برای خودم تمنای براورده شدن ارزوهای قشنگی را دارم. برای هم دعا کنیم.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۱/۲۶

نظرات  (۴)

هنوز اولین زخمِ کوچکِ بچگی رو که بعدش داداشم گفت بزرگ میشی یادت میره رو یادم نرفته. بعد چجوری آدم باور کنه اصن چیزی به نام فراموشی هست؟!
پاسخ:
اتفاقا من می توانم فراموش کنم; اما نمیتوانم مسبب زخم را; که زخمش را وقتی طرف مقابلش پشت کرده و اماده ی مبارزه نیست; زده; ببخشم.
به امید برآورده شدن همه ی آرزوها :)
پاسخ:
خیلی ممنون ادرینای عزیزم
ایشالا همه دردهات رو خدا به خاطر قلب پاکت درمان می کنه عزیزم...
پاسخ:
امیدوارم قلبم واقعا پاک باشه فانوی عزیز:)
۲۷ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۱۳ فاطمه (خط سوم)
خدا بد نده آیدا جان :(
ایشالا خیلی زود مثل قبل شی، پراز انرژی و امید
پاسخ:
چیزی نیست
خوبم الان فاطمه جان