مستقر در ماه

غم

يكشنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۳۰ ب.ظ

سالن مطالعه ی دانشکده هستم. نمیدانم از شانسم است یا چی; همیشه افرادی که کنارم مینشینند; میل فراوانی به غذا خوردن دارند و حالا این به جهنم; با ملچ مولوچ غذا میخورند و من از هیچ چیزی توی دنیا به اندازه ی ملچ مولوچ بدم نمی ابد. یک پاکت پر از شیرینی گذاشته جلوی خودش; چایی هورت می کشد; دولپی شیرینی میخورد; و برای اینکه با دخترهای قبلی که کنارم مینشستند یک فرقی بکند; سرفه هم میکند و یک عالمه هم فین توی دماغش دارد و هی فین فین می کند.

میبینید؟ اعصابم خیلی خورد است و از زندگی تقریبا هیچی نمیخواهم جز اینکه حقوقم واریز شود تا به بدبختی هایم برسم. ان وقت شاید بتوانم کمی لبخند بزنم. اگر شب ها اینقدر کابوس هم نبینم اوضاع بهتر می شود; احتمالا.



موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۲/۰۵

نظرات  (۶)

:|
پاسخ:
._.
هندزفری و پلی کردن یک موزیک بی کلام برای تمرکز روی مطالعه، جواب می دهد شدید...
پاسخ:
میخوام ذهنم خالی باشه ._.
من معمولا از این پر سر و صدا ها هستم، بنابراین نمیتونم توصیه ای غیر از «اصلا بیرون مطالعه نکن» داشته باشم. چون خودم حین درس خوندن خیلی تنقلات میخورم و تکون میخورم بنابراین معمولا کتابخونه نمیرم که کسانی که آرامش میخوان(مثل تو) رو آزار بدم:))
پاسخ:
پیشنهاد میکنم تا اخر عمرت از اتاقت جم نخوری ای الودگی صوتی:|

فین و شیرینی؟ چه تضاد معنا داری...

دل پر و فحش ناب و ...

گردنی از مو باریکتر

عشوه خواندن کتابی

                       محض ریا

شاید طعم تلخ کتابی به تلخی چای

به همان اندازه آرام بخش

با مکیدن شصت شیرین ، شیرین شود

                                               شاید

پاسخ:
ترکیب پستام بود؟:)
در واقع این یکی پست سختی واسه کامنت گذاشتنه!
پاسخ:
من که نمی دونم; لابد همینه که میگی ._.
اوه با این توصیفی که ازش کردی اول صبحی حالمو به هم زدی
من که اینجور موقع ها تاب نمیارم یا جامو عوض میکنم یا جامو عوض میکنم یا نهایتا کتابخانه را ترک میگویم
پاسخ:
منم پاشدم از اونجا