مستقر در ماه

قفس ِ خالی

سه شنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۸:۴۳ ب.ظ

امروز روز سختی بود.

از آن سخت های ملال آور نه، بیشتر خستگی جسمی مد نظرم است. به نظرم دوازده ساعت ِ کاری ، حرف ِ کمی نیست و گاهی از اینکه اینطوری خودم را با شرایط وفق داده ام، تعجب می کنم.

تازه رسیده ام خانه. قبل از آن رفتم خرید کردم. مرغ و خیار و زیتون و گوجه و کیوی! شاید بخندید اما از اینکه این مدت را خرید نکرده بودم، شدیدا شرمنده بودم، با اینکه می دانم خانواده ام هیچ وقت انتظاری از من نداشته اند.

نمی دانم این ها را چرا دارم این جا می نویسم. شاید چون کل روز را به جز صحبت های کاری، با همکارانی که بیشتر از خانواده ام می بینمشان و اکثر صحبت هایمان کاری است و همان هم از قضا به بزن بکش و نهایتا دلخوری منجر می شود، همصحبت دیگری ندارم.

آمده ام خانه. هیچکس نیست. گوشی ویبره می رود، یکی از همکلاسی ها حالم را پرسیده و اینکه چرا دانشگاه نمی روم و اطلاع داد استاد راهنمایم کارم دارد. لبخند کمرنگی میزنم، خوب است که حداقل یک نفر من را یادش هست.


+آخرین پرنده را هم رها کرده ام

اما هنوز غمگینم

چیزی در این قفس ِ خالی هست

که آزاد نمی شود


گروس عبدالملکیان


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">