مستقر در ماه

گزارش شبانه

جمعه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۵۸ ب.ظ

بلاخره اینقدر همه چیز را کش دادم تا حوصله ام از دست خودم سر رفت.

امشب بی حوصلگی به نهایتش رسید و کارها را یکسره کردم.

پروپوزال را نوشته بودم و فقط مانده بود یک تاییدیه از محل کارم، تاییده را گرفته بودم و به استادم هم زنگ زده بودم؛ اما دلم نمیخواست فرم را برای استادم ارسال کنم. انگار که مثلا منتظر بهانه ای معجزه ای نشانه ای چیزی باشم. که مثلا بیایند بهم بگویند چون دختر خوبی هستی، نمی خواهد پایان نامه بنویسی، همینطوری بهت مدرکت را می دهیم و بوس بوس. یا مثلا یک ماشین زمانی چیزی کشف شود بپرم به سه سال آینده و از این دنگ و فنگ ها خلاص شوم.

همان چیزی را که قبلا نوشته بودم امشب برای استادم ارسال کردم، همراه با مقالات منبع؛ تا ایراداتش را بهم بگوید.

بهرحال از هیچ کاری نکردن بهتر بود.

مورد بعدی ثبت نام در یک کارگزاری کوفت و زهرمار بود، به پیشنهاد داداش(داداش متوجه نیست که من به امور حسابداری و این ها که هیچ مدرکی هم در موردش ندارم علاقمند نیستم و اصرار دارد که رزومه بفرستم!). باید رزومه ام را بروز میکردم. حالش را نداشتم، و با این حال نداشتن یک هفته امروز فردا می کردم. امشب همان روزمه ی بروز نشده را فرستادم و خلاص.

حداقل از خشم داداش در امان می مانم و همین خودش کلی است.

مورد بعدی جمع و جور کردن دسک تاپم بود. در یک اقدام رهایی بخش، فایل های پایان نامه را ریختم توی یک پوشه، فایل های عکس را ریختم توی درایو خودش و آت و آشغال ها را پاک کردم. هنوز بیش از نیمی از مساحت دسکتاپم پر است، اما از وضعیت اولیه اش خیلی بهتر است، همانا.

میدانید؟ همه این کارها را در عرض نیم ساعت انجام دادم و نمی دانم چرا در تمام این مدت داشتم خودم را زجرکش می کردم. الان حس بهتری دارم.

من کانهو همان آدمی هستم که قاشق همیشه توی دستش اما، اما قاشقه را پرت میکند زیر میز و با چنگال برنج می خورد. خیلی سخت، خیلی سخت.

بهرحال این ها را ول کنید.

خبرهای خوب هم دارم. البته مشخص نیست تا چه حد عملی شود، اما تا اطلاع ثانوی میشود بخاطرش خوشحال بود.

اولی و مهمترینش اینکه ساعت کاری ام از 12 ساعت شده 9 ساعت و بقیه اش می شود اضافه کار.

دومی اش اینکه پنجشنبه یک دوره ی آموزشی ضمن خدمت در پارک علم و فناوری داشتم، خانم برگزارکننده که از ابتدای کارم من را می شناسد، طی صحبت هایمان به من گفت دختر باهوشی هستی. نمی دانم چرا این حرف را زد و حتی نمی دانم تا چه حد حرفش درست است، اما بهرحال همیشه کلمات تشویق کننده روحیه بخشند.

سومی اینکه کتاب اتاق را خریدم. room . سی صفحه اش را مابین درس خواندنم تا حالا خوانده ام. همان کتابی است که فیلمش را چند وقت پیش در وبلاگم معرفی کرده بودم، محصول 2015.

چهارمی اینکه، ولش کن ممکن است این یکی عملی نشود.

پنجمی اینکه مدیر عامل و بازرسمان در جمع از من تعریف کرده اند و این ها. همینطوری الکی یادش می افتد خوشحال می شوم. هرچند می دانم حقوق و این ها خبری نیست و همان حقم را بدهند راضیم، اما در کل این روزها احتیاج دارم بشنوم که دارم خوب کار میکنم.


از همه ای این ها که بگذریم، امتحان های ترمم خیلی سختند. دارم تلاش میکنم درس بخوانم، اما ذهن و روحیه ام بازیگوش تر از آن هستند که به من مجال بدهند یک ساعت ساکت یک گوشه بنشینم.

همین ها، تا گزارشی بعد خدا یار و نگهدارتان!



موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۳/۱۴

نظرات  (۳)

چرا نشستن سر پروپوزال تا این حد سخته ؟ 😢 به طرز عجیبی از نوشتنش فرار میکنم 
پاسخ:
اصن کار مزخرفیه بنظرم
چیکارمون دارن بلاخره که مجبوریم ارائه بدیم
۱۵ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۴۴ مصطفی موسوی
درس خوندن راحت ترین و‌در عین حال سخت ترین کار دنیاست!
پاسخ:
سخت ترینه بنظرم..
در همین حد هم خیلی خوبه.من از 20 بهت 20 میدم.چون کارهایی که کردی با اینکه هیچی نبوده اما خیلی کار بوده!!!!
آفرین
پاسخ:
ممنون:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">