مستقر در ماه

مامان یک رفیق کهنه فروش هم دارد. کهنه فروش، یا همان نمکی، اگر اینطور صدایش می زنید.

رفیق مامان که کچل است و سعی دارد فارسی را فصیح صحبت کند، هر چند ماه یک بار اینجا پیدایش می شود و مامان که طی روزها لوازمی را فکر میکرده مناسب رد کردن است، برایش کنار گذاشته، بدو بدو، چادر سر می کند تا جنس هایش را آب کند.

تا اینجا همه چیز خوب است، اما ماجرا از آنجا شروع می شود که رفیق مامان، حاضر نیست هیچ چیزی را بیشتر از 5000 تومان بخرد. حالا فرقی نمی کند کیلوگرم فلزش یک تن باشد، یا یک کیلو،"او"، بیشتر از 5000 تومان را نمی شناسد. در ذهنش تعریف نشده است.

نهایتا، مامان سرخورده و غصه دار، یا به آن عدد طلایی راضی می شود، یا غرغر زنان با تکرار این جمله که "مردم شانس دارن، هر چی بخوان بفروشن طلا میشه، مال ما طلا باشه هم مفت میخرن" از فروش تکه پاره های فلزی و غیر فلزی اش منصرف می شود.

روزی روزگاری هم دختری آمد خانه، دید تختش نیست. بیشتر دقت کرد  و دید جای تخت قبلی با یک تخت تیشان فیشان جایگزین شده است. آن دختر از اینکه با او خیلی مشورت کرده اند و با اجازه ی او تختش را از اتاق خارج کرده اند و تخت جدید خریده اند، بسیار ممنون گردید و حتی از این همه همفکری که با او نکرده بودند....نه...چیز.... از آن همه توجهی که به او بدون آن که نظرش را بپرسند، کرده بودند، اشک شوق هم در چشمانش جمع شد :|

مادر ِ وی هم غر غر زنان در خانه دور می زد و تکرار می کرد: "مردم شانس دارن، هر چی بخوان بفروشن طلا میشه، مال ما طلا باشه هم مفت میخرن" ، با این تفاوت که این بار موفق به فروش تخت ِ دخترش به قیمت 4500 تومان شده بود....


+نتیجه ی اخلاقی: هیچ وقت رازهای زندگیتون رو زیر تختتون قایم نکنین، چون ممکنه یه بار بیاین خونه و ببینین که......

+نتیجه ی غیراخلاقی:هیچ وقت رازهای زندگیتون، هدیه های یواشکیتون، دفترچه های خاطراتتون، گل های خشک شده تون :| ، اون خودکاره، اون پفکه، اون پوست پستهه، اون توپی که از قصد زیر تخت قایم کردین تا خواهرزاده ها نتونن باهاش بازی کنن، اون نامه ها و سایر دوستان و آشنایانتون رو زیر تختتون قایم نکنین، چون ممکنه یه بار بیاین خونه و ببینین که.................... :|

+میخوام بدونم انگیزه ی داداشم چی بوده تختمو قهوه ای خریده ._. آخه قهوه ای ؟ ._.



نظرات  (۶)

۲۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۴۸ مصطفی موسوی
خوش به حال خودم که انقد خانه به دوشم همه ی اسرار زندگیم توی کوله پشتیمه که ماکزیمم فاصله ای که از هم گرفتیم تاحالا ۲۵ متر بوده!
پاسخ:
منم باید منبعد بجای کیک دوشی از کوله پشتی استفاده کنم پس ### :))
تسلیت واژه کوچکی ست در برابر اتفاقی که برای شما افتاده.خخخخخ
اما خدایش خیلی بامزه بوده ها.فکرش م آدمو از خنده روده بر میکنه و شوکه.
به قول شاعر همینو کم داشتی!!!!
حالا چرا عکس تخت جدید را نذاشتین؟؟؟
پاسخ:
تخت که دیگه عکس نداره:))
حالا شما هم سکرت ها رو زیر تخت قایم میکردی یا نه؟!! 
سلیقه مردا بهتر این نمیشه..خخخ
پاسخ:
نه جهت جو دادن بود:))

یعضی وقتها بعضی چیزهای غیر منتظره که برای خوشحال کردن آدمه بجای اینکه خوشحال کنه با آرپیجی میزنه تو برجک آدم. اونهم بدجور.

چشیدم که میگم.

پاسخ:
البته این بار زیادم بد نبود :))
اسرار رو نباید دو جا گذاشت: 
یک- لای کتاب توی قفسه کتاب 
 دو - زیر تخت و لای تشک 

به دو کس نباید برای حفظ آبرو و سر اعتماد کرد
یک- یه رفیق هم خانه ی وبلاگ نویس!
دو-مادری که آشنا داشته باشه واسه آب کردن و فروش سر!

چه معلم سختگیریه روزگار! :)
@کاکو 
پاسخ:
:)))
خیلی وقت بود کامنت به این خوبی نداشتم:))
با سلام و درود خدمت آیدا خانوم عزیز.احوالاااااات؟؟؟؟دلم تنگ شده بود واسه خودتو نوشته هات اخه قبلن هم گفته بودم روحیات من خیلی باهات سازگاره.ینی نوشته هاتو میخونم انگار خودم نوشتمشون.
خب من کنکورمو دادم.تو این یک هفته ای هم که گذشت تو شکش بودم.الان کم کم دارم از تو شکش در میام.و توان حرف زدن با دیگرانو حاضر شدن در دنیای مجازیو کامنت گذاشتن رو تازه پیدا کردم.آیدا جان التماس دعا دارررررم شدید.
من اصولا چیزای خصوصیمو لای کتابام قایم میکنم.مثلا نمره های درخشانمو یا چیزای اینجوری.قبلنا زیر فرش قایم میکردم ولی از اونجایی که یه بار موقع جارو برقی کشیدن مامانم پیداش کرد دیگه اونجا نذاشتم.؛)

تا درودی دیگر...
پاسخ:
به به نیلوفر جان
بسلامتی ایشالا
ایشالا نتیجه ی خوبی بگیری از کنکورت ...
خیلی ممنون عزیزم من خوبم، خدارو شکر :)