مستقر در ماه

8

شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۵۵ ب.ظ

امروز داشتم فکر میکردم که 25 ساله هستم و این خودش کلی است.

بعد فکر کردم چرا غیر قابل درک ترین راه ممکن را برای مثلا پیشرفت انتخاب کرده ام ._.

با درس خواندن حال نمیکنم و واقعیت دقیقا همین هست و جز این نیست.

بدترین بخش ماجرا این است که به استثنای 6 سال اول زندگیم، 19 سال بعدی را مدام امتحان داشته ام :| و با این حال، نمی دانم چرا پدیده ی مزخرف امتحان دادن برایم عادی نشده.

گیریم که فردا هم بگذرد. هنوز روزهای زیادی هستند که من امتحان داشته باشم. و احتمالا همین چند تا تار موی مشکی باقیمانده هم سفید خواهند شد.

به جز فردا، در خوشبینانه ترین حالت ممکن، تا پایان دوره ی ارشد، 8 تای دیگر امتحان-پایان ترم و میانترم- دارم و این خودش جای چالش دارد ._.

فقط امسال بگذره ._.


هر گونه کامنت دلداری، و امیدوارانه و خدا کریمه و به امید موفقیت های بزرگ تر و ناشکری نکن و غیره و ذالک، تیکه پاره خواهد شد :| گفته باشم :/


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۲۲
آی دا

دانشگاه

غم

نظرات  (۷)

۲۲ آبان ۹۵ ، ۲۳:۵۴ مصطفی موسوی
امیدت به خدا باشه. خدا کریمه. به امید موفقیت های بیشتر. ناشکری نکن. و غیره و ذالک :|
پاسخ:
°₩°

این منم که دارم کامنتتو تیکه پاره میکنم:|
سلام.چه طورررررررررری؟البته واضحه که چه طوری.D;
یه بار معلم فیزیکمون داشت برامون امتحان میذاشت ما هم هی نه و نو میکردیم.بعد گفت بعده این همه امتحان دادن هنوز عادت نکردین؟منم بش گفتم اخه ادم که به زجر کشیدن عادت نمیکنه...
میدونی یکی از چیزایی که دوست دارم تو زندگی تجربش کنم اینه که امتحان داشته باشم ولی ذره ای استرس نخوام به خاطرش بکشم. حتی نخونم، ریلکس برم سرجلسه.عین خیالمم نباشه از هیچیم نترسم.خیلی حااال خوبیه...
پاسخ:
دقیقا منم در همین آرزو هستم
واقعا آدم به زجر کشیدن عادت نمیکنه، خوب حرفی بهش زدی :))
چی شده؟! پس کامنت متفاوت بذاریم

پراید فروشی مدل 88.. 120 تا کارکرد داره.. بی رنگ..
پاسخ:
:)))
تولدت مبارک. دنبال کتاب نامه های سیمین می گشتم به وبلاگ توپ رسیدم. 
پاسخ:
البته الان تولدم نیست
ولی ممنون:)
من که درسمم تموم شده خوابشو میبینم آدم هیچ وقت از این کابوس امتحان خلاص نمیشه:دی
پاسخ:
آره واقعا!
بااین تحریم کامنتی که کردی موندم چی بگم?!اخه منم مث خودتم واقعن الان دلم نمیخوادحرفای امیدوارکننده بشنوم:)
پاسخ:
:)))
پیش میاد الان خوبم :))

خدا بزرگه :))))

از شوخی گذشته تو بزرگی خدا هیچ سکی نیست.

گاهی دلم می خواد (گاهی که نه خیلی دلم می خواد) یه باغ بزرگ داشته باشم و توش کشاورزی کنم. نه از این نوع سنتیش. بلکه با نو آوری. محصول جدید. با علم درست.

ولی خب آرزوست دیگر. البته توی آرزوها همیشه قسمتهای شیرینش دیده میشه و آدم غافل از بدیهای یک آرزو میشه. یه چیزی شبیه به عشق که عاشق چشمش کوره نسبت به معایب معشوق.

هر چیزی و هر کاری و هر مقطعی و هر حالتی قطعا و یقینا معایبی دارد و محاسنی. و ایندو بی همدیگر محال است محال است محال.

پاسخ:
ایشالا به آرزوتون برسین آقا یاسر :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">