مستقر در ماه

وقتی که دیگه فایده نداره

يكشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۱۱ ب.ظ

یه مقنعه هم بود که اون سال مد شد

کراواتی بود اسمش یا همچین چیزی

تو سفر قشم، با ذوق و شوق خریده بودمش

آوردم خونه و با خوشحالی گذاشتم سرم، مامان نگام کرد و گفت قشنگه، اما مناسب تو نیست سرت کنی.

در لحظه به قدری از مقنعه م بدم اومد، که حد نداشت. پرتش کردم گوشه ی کشو و دیگه یادم نیومد همچین مقنعه ای دارم.

تو اون سن، من دلم می خواست از اون مقنعه استفاده کنم، ولو برای یک بار. اما خب نشده بود.

امشب، دیدم مامان با ذوق و شوق میگه ببین چی پیدا کردم...نگاه کردم ببینم چی پیدا کرده...مقنعه م بود.

گفت ببین، بذار سرت ببینم. گذاشتم سرم ببینه.

گفت ببین چه خوشگله، البته اگه گوش هاتو بپوشونی و دست کشید رو گوش هام. به گوش هام نگام کردم که اصلا درنیومده بود ولی از نظر مامان تا همین حدش هم به شخصیتم نمی خورد.

قشنگ شده بودم با مقنعه م. اما دیگه نمی خواستمش. فایده نداشت، از تب و تابش افتاده بودم.

سریع از سرم درش آوردم و گفتم بده به کسی که ممکنه بهش احتیاج داشته باشه.


امیدوارم مقنعه های زندگی هیچکس؛ دیر به دستش نرسه...

موافقین ۳ مخالفین ۲ ۹۶/۰۲/۱۰
آی دا

نظرات  (۴)

قشنگ نوشته بودی
منم درمورد کلاس موسیقی یه همچین حسیو دارم !
پاسخ:
امیدوارم کلاس موسیقی های زندگی هیچکس دیر به دستش نرسه!

خیلی قشنگ نوشتی.

من یه وقتایی قاطی می کنم اینطوری میشم. :)))

پاسخ:
همه یه وقتایی اینطور میشن :))
بلند بگو الهییی آمییییین
پاسخ:
:)
۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۲۲ فاطمه (خط سوم)
چقدر این پست حرف دل منم بود :((
پاسخ:
اوهوم..