مستقر در ماه

از آدم بزرگ بودن وحشت دارم..

شنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۴، ۰۸:۴۹ ب.ظ

گاهی اوقات در کوچه و خیابان، نردبانی سر بر می آورد و سلامی می اندازد و با خجالت راهش را تند می کشد و می رود، و من تا به خودم بیایم و بخواهم بشناسم که این کی بود، طرف دور شده است؛ تا بلاخره یادم می آید که این همان پسر کوچولویی بوده که یک زمانی من بهش ریاضی یا فیزیک درس میداده ام و الان برای خودش قد کشیده و مردی شده. یا یادم می آید که این همان پسری بود که برای کارش نیاز به مدرک آی سی دی ال داشت و پیش من کلاس می آمد. دیروز که در خانه را باز کردم، دیدم دو تا تازه جوان خیره نگاهم میکنند و انگار نگرانند که سلام بگویند یا نه. یادم افتاد این ها از رفقای خواهرزاده ها و پسرهای همین کوچه اند که تا دو سال دیگر کنکور دارند و من چندین بار هم بهشان پس گردنی زده ام و حتی توبیخشان هم کرده ام. الان شماره تلفن ناشناسی در واتس آپ پیغام گذاشته که خانم ... من شاگرد ممتاز شده ام، دست شما بابت همه ی آن ریاضی ای که به من درس دادید، درد نکند. تهش نوشته نسترن. نسترن دختری کوچولوی... نه نه، یک زمانی دختر کوچولویی بود، الان برای خودش خانمی شده، نسترن دخترن نوجوان ِ همسایه است که چند سالی می شود ریاضی اش را پیش من یاد می گیرد، و طی این سال ها واقعا حس میکنم که نسبتی با من دارد. من؟ انگار دیگر باید کم کم وارد کنم که بزرگ شده ام؛ خانم شده ام. روزها دارند تندتند میگذرند، خواهرزاده هایم برای خودشان مردی شده اند و برای دانشگاه اماده می شوند؛ کسانی که روزی بهشان درس داده ام، الان شاید به سختی قیافه هایشان را به یاد بیارم، دختر همسایه که هنوز فکر میکنم دخترکوچولویی بیش نیست، برای خودش خانمی شده...بله، روزها دارند میگذرند، اما انگار یک چیزی باید در من تغییر میکرده و نکرده.. این که هنوز "حس آدم بزرگ بودن" پیدا نکرده ام، این که کوتاهی قد و صورت بیبی فیسم را بهانه کرده ام و انگار نمیخواهم واقعا بزرگ شوم؛ خانم شوم. چقدر با این پست احساس پیری کردم. اصلا برای همین شروع به نوشتن که به خودم بقولانم که باید بزرگ شدن را بپذیرم. بزرگی ... آه بزرگی...شاید وقتی فکرم هم همان اندازه بزرگ شد، بتوانم بزرگی روحم را هم بپذریم...دنیای آدم بزرگ ها... آه..نمی شود فقط روح آدم بزرگ شود، ولی به دنیای آدم بزرگ ها تعلق پیدا نکند؟ نمی شود؟ آخر از آدم بزرگ بودن وحشت دارم..



+ اگر به آدم بزرگ ها بگویید:"خانه ی زیبایی دیدم با آجرهای قرمز که چند تا شمعدانی روی پنجره هایش گذاشته بودند و روی بام آنها کبوترها نشسته بودند..." محال است که بتوانند چنین خانه ای را مجسم کنند. باید به انها بگویید:"یک خانه ی صد و پنجاه میلیونی دیده ام." تا انها با صدای بلند بگویند:"وای!چقدر قشنگ!"

شازده کوچولو/آنتوان دوسنت اگزوپری


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۳/۲۳

نظرات  (۵)

:)
پاسخ:
:)
۲۳ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۳۹ مصطفی موسوی
توی همین وبلاگ ها پیر شدیم رفت! البته خودمو عرض میکنم!
پاسخ:
خواستیم با پیر شدن تو همین وبلاگ ها کنار بیایم :)
هم سنای من که الان به فکر عروس و دوماد کردن بچه‌هاشونن :D اما من هنوز نی نی ام و فقط بعضی جاها ادای آدم بزرگ‌ها رو درمیارم :P

به نظرم روح بچه‌ها از روح آدم بزرگ‌ها بزرگتره :) چون بچه‌ها از بهشت میان.
بعد هم اینکه مهم نیست آدم بزرگ بشیم، مهم اینه که بزرگ منش باشیم :*

+ گوشی نو مبارک دوست جان. دی جی کالا خیلی خوبه. من که هر موقع چیزی خریدم به موقع رسونده :-)
پاسخ:
هیچ موقع واسه ازدواج کردن دیر نیست دوست جاااااااان ^_^
بچه ها واقعا از بهشت میان..سعادتیه که تا آخر روح بزرگمون رو حفظ کنیم..

+مرسی دوست جانم:* تا امروز که نرسونده بهم :| امیدوارم تا فردا برسه:دی
۲۴ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۱۹ نیمه سیب سقراطی
دقیقا همینه ! آدم خودش متوجه گذر عمر نمیشه و تغییرات خودشو حس نمیکنه و این وسط تغییرات بقیه ست که یهو پتک میشه تو سر آدم :|

+ گوشی ـت مبارک باشه خانووووم ^_^
پاسخ:
دقیقا همینه که گفتی یکتا جان ... واقعا مثل پتک میمونه .. ._.
+مرسیییی عزیزم :* ... فعلا سعی کردم تو قرض نیفتم و یه چیزی باشه که نیازهای اولیه رو برطرف کنه :)

سلام. گهگاهی میام اینجا سر میزنم و بی سر و صدا میرم.

پیرفت سن خودمون خیلی به کندی انگار اتفاق میافته ولی کوچکترها به سرعت به آدم میرسند و چقدر زود بزرگ میشن.

گوشیت هم مبارکه. مال منم از اینا. :). شما که گوشی اندروید دوست نداشتی...

خوش باشید.

پاسخ:
سلام. کی از تکنولوژی بدش میاد؟منتها باید فرهنگ استفاده از اپلیکیشن ها رو بلد بود که کسی متضرر نشه. من هم فرهنگ نادرست استفاده رو تقبیح کرده بودم و نه خود ِ اندروید رو.
ممنونم.