مستقر در ماه

برای هـ

چهارشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۴، ۰۹:۰۱ ب.ظ
دختری مستقر در ماه - برای هـ

دوستی قدیمی داشتم. خببب بهتراست اسمش رو دوست نگذاریم و بگوییم همکلاسی. همکلاسی ای قدیمی داشتم، از زمانی که اردبیل دانشجو بودم. همان یک سالی که اردبیل بودم و در خوابگاه زندگی میکردم، این همکلاسی، که از قضا هم اتاقی هم بودیم، نزدیک ترین شخص به من در غربت بود. با وجود اختلاف نظرهای فراوانی که داشتیم؛ اما جفت خوبی بودیم. دختر خوبی بود. خاطرات قشنگی با هم داشتیم. از برداشتن هزارتایی نان در سلف تا هر روز چک کردن علف های دانشگاه و مطمئن شدن از اینکه قرمه سبزی سلف نرمال است؛ تا خندیدن پشت سر پسرهای کلاس و ساختن داستان تخیلی برای هرکدامشان و در نهایت جفت کردن بچه های کلاس با هم، که کی با کی بیشتر جور در می آید. سینما رفتن ها و بستنی خوردن ها و رستوران رفتن ها..همه و همه خاطرات خوبی بود... تا بعد از اینکه منتقل شدم به دانشگاه رشت هم؛ همچنان با هم در ارتباط بودیم. هر از چندگاهی تماسی، اس ام اسی .. امسال زنگ زد و با صدای غم انگیزی اعلام کرد که برای ارشد رشت قبول شده. با خوشحالی بهش تبریک گفتم و سعی کردم در تماس های بعدی هم که با من میگرفت و در مورد چگونگی خوابگاه گرفتن و نحوه ی ثبت نام و گرفتن شماره ی چند هم دانشگاهی هم تا جایی که در توان دارم کمکش کنم. با خودم میگفتم غریب است اینجا و حتما باید کمکش کنم. چند باری بین حرف ها (برای اینکه در معذور نگذارمش؛ درخواستم را اصرارگونه مطرح نمیکردم) گفتم خوشحال میشوم هم را ببینیم. جواب درستی نداد. به گفتن انشالله قناعت میکرد. بعد که خوابگاه گرفت و اسکان یافت؛ هیچ وقت تماسی نگرفت، پیامی نفرستاد. گذاشتم به حساب رودربایستی اش. هر بار من پیام دادم، من احوال جویا شدم؛ و گفتم اگر دوست دارد میتوانیم هم را ببینیم. آن هم منی که برای ملاقات با بهترین دوستانم هم گاهی فرصت مناسبی پیدا نمیکنم... اما همیشه دلیل می آوردم که غریب است، تنها است، ایراد ندارد، تو دعوتش کن، تو برو جلو ... اما از آنجا که باید جواب سلام، علیک داده شود؛ تصمیم گرفتم دیگر کاری به کارش نداشته باشم. الان چند ماهی از این ماجرا میگذرد، و این همکلاسی قدیمی؛ که در 25 کیلومتری من است، خبری نمیگیرد؛ حالی نمیپرسد. من؟ و خب من هم دیگر نتوانستم به این رفاقت یک طرفه که بدون هیچ دلیلی از جانب او قطع شده بود ادامه بدهم. وجدانم را که بررسی کردم، دیدم برایش کم نگذاشته ام و البته وظیفه ام بوده. اما به این هم فکر کردم که کاش این همکلاسی قدیمی، به این موضوع هم فکر میکرد که ممکن است برای پایان نامه باز هم به کمک من احتیاج داشته باشد. ممکن است باز هم به شماره تلفنی نیاز پیدا کند. ممکن است اصلا گذرش به شهر من بیفتد و باز هم غریب باشد و نیاز باشد من در کنارش باشم... اما از قرار معلوم به این چیزها فکر نکرده. شاید باید رسم رفاقت را یاد بگیرد :)

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۱/۲۶
آی دا