مستقر در ماه

۳۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «برچسبش را دزد برده» ثبت شده است

درسته که بهار رو زیااااد دوست دارم

اما همیشه یه نگرانی هایی هم تو بهار بیشتر از همیشه رخ نمایی میکنه، که انگار تو فصلای دیگه نیست.

همونقدر که شکوفه ها خوشبوتر میشن، همونقدر که رنگای طبیعت قشنگ تر میشن، هرچقدر که هوا لطیف تر میشه، بیشتر یادم میاد که باید محکم و قرص تر کار کنم!! یادم میاد که بی هدف چشمامو باز نکنم و بی هدف نبندم.

بهار تو گیلان فصل کاره.

زمین برنجکاری کوچکی هم تو روستا داریم، حتی با اینکه دیگه کارا با اومدن تکنولوژی آسون تر شده، این روزا نگران برنجکاری مادرمم هستم که نکنه خوب محصول نده!

این دُز از نا آرامی و تکاپو رو هیچ وقت تو خودم درک نکردم...

امروز جمعه ست. خونه تنهام. تنهایی خونه بیشتر ناآرومم کرده و حتی نتونستم یه ذره بخوابم.

الان تصمیم گرفتم چای بذارم و فایل های پایان نامه م رو بالا پایین کنم.

گاهی اوقات در اوج آشفتگی همین یه کار بهم آرامش زیادی میده!


+دوران کودکی بی آلایشی داشتم و الان که بهش فکر میکنم پر از حس های خوب میشم. یادمه بهار وقتی از مدرسه برمیگشتم، با بیلچه به جون باغچه ی کوچیک می افتادم و سعی میکردم توش گلی لوبیایی سیری بکارم! فکر میکنم روحیه ی یه مقدار لطیف دوران بزرگ سالیم رو باید مدیون دوران کودکیم باشم....

+مادربزرگ ندیده ای دارم که از قرار اسمش گُل بهار بوده. همیشه تو فصل بهار بیشتر از همیشه به یادشم. مادربزرگی که نه دیدمش و نه حتی عکسای زیادی ازش دارم...فقط گاهی تو تخیلم سعی میکنم زیبایی بیش از حدش رو که از زبون دیگران شنیدم، با عطر خوشبوی بهار، یه جا باهم تصور کنم..




۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۰۰
آی دا

این روزها به واسطه ی کار با پایان نامه دوباره به نوت بوک و لپ تاپم برگشتم.

خدایا.

شاید باورتون نشه اما قسمتی از روح و مغزم دوباره به دوران خوش وبلاگ نویسیم برمیگرده

تو نوت بوکم که بعد از چند سال بازش کردم هنوز هیستوری موزیلا پاک نشده! 90 درصدش وبلاگایی هست که الان یا دیگه فعال نیستن یا پاک شدن و یا از بلاگفا اومدن بلاگ و ...

آهنگ هایی که اون دوران گوش میدادممممم....خدیا این منم اینقدر تغییر کردم؟!

هی ذهن و روحم میره به 19-20 سالگیم هی خاطرات اون دوران مرور میشه میرسم به 21 به 22 و.... این منم اینقدر تغییر کردم؟!

هنوز قالبای وبلاگ بلاگفامو دارم...عکسایی که واسه پستام میذاشتم...آهنگا و فیلما و کتاب هایی که معرفی میکردم...

اولین دوستای وبلاگی

کسایی که اومدن و کسایی که موندگار شدن..

من همیشه یادم میمونه که هر چی دارم، از نوشتنه. نوشتن تنها چیزیه که برام مونده طی این سال ها. هر چند که ضعیف شده باشه..هرچند که الان فقط تبدیل به یک روزمره نویسی عادی شده باشه.....

همیشه از افتخارات زندگیم این خواهد بود که یه زمانی وبلاگ نویس بودم.....


+گفتم اولین های وبلاگ نویسیم. مصطفی، از اولین باری که برام کامنت گذاشتی و اصرار داشتی بیام وبلاگتو بخونم و کامنت بذارم؛ هیچ فکرشو میکردی این دوستی اینقدر ادامه پیدا کنه که با هم لیسانس بگیریم با هم ارشد قبول شیم با هم سر کار بریم و با هم بزرگ شیم؟ مرسی که تمام این سال ها کنارم بودی و دوست ترین دوست، همراه ترین همراه و بهترین دوست مجازی ِ ندیده م شدی. مرسی که بودی هستی و خواهی بود. دوستیت مستدام :)


۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۳۶
آی دا

بعد به خودم آمدم و دیدم دارم شبیه یک گوشی موبایل میشوم و کم مانده از نورش کور شوم.

ماجرا این بود که به محض رسیدن به خانه، عین قحطی زدگان، می چسبیدم به تلگرام اینستاگرام[و بالعکس]، و بعد برای اینکه نمیرم، لقمه غذایی می خوردم، و برای اینکه از خانه بیرونم نکنند، چند کلمه ای حرف با اعضای خانواده می زدم، و برای اینکه اسمم را از شناسنامه شان پاک نکنند، گاهی هم با مادر خانواده سریال می دیدم.

بعد فکر کردم چکار کنم چیکار نکنم

امروز آمدم خانه، و به محض خوردن شام، گرفتم خوابیدم تا همین حالا.

راستش ساده ترین راه ممکن برای فرار از گوشی و مصائبش بود.

همینقدر راحت صورت مساله را پاک می کنم و الان دوباره گوشی ام را بغل کرده ام و به وصالش رسیده ام.

شاید هم نوعی افسردگی باشد؛ نمی دانم.


۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۸
آی دا

نمیدونم چه قانونیه میگن آرزوهاتونو پیش پیش نگین و براش تلاش کنین و بعد بیاین موفقیت رو بگین.

ای بابا چرا همه چیزو سخت میکنین خب.

آدم مگه بیشتر از 70 سال عمر میکنه که اونم همش بیاد مخفی کار کنه.

گاهی اوقات واقعا ترس برم میداره که نکنه گفتن برنامه ها و اهدافم اونم به صورت بلند بلند، جلوی راهمو بگیره. ولی هرچی فکر میکنم، میبینم هیچ منافاتی با هم ندارن و هیچ دلیل علمی و روانشناسانه هم پیدا نکردم که بگن نکن این کارو.

حالا شایدم به خاطر این اینو گفتن که ممکنه کسایی که میشنون تو رو از راهت دلسرد کنن. اما بازم به نظرم دلیل قانع کننده ای نیست.

من حتی فکر میکنم گفتن اهداف به صورت بلند بلند، هم میتونه باعث تشویق دیگران بشه، هم اینکه باعث میشه خود ِ آدم انرژی بیشتری برای ادامه ی مسیر پیدا کنه.

من حتی همکلاسی داشتم که خواسته بره برنامه ی کلاسشو با استاد عوض کنه، همینو هم میترسیده بگه..

حالا باز خود دانید...



+من برنامه نویسی تو متلب رو خب تا حدی بلدم

اما تو اکسل خیر.

میخوام یه برنامه ی ساده بنویسم، که چند تا عدد رو ازم بگیره، و یه سری عملیات ساده مثل جمع و منها و توان روشون انجام بده و خروجی رو اعلام کنه. و اینکه هر بار بتونم اعداد ورودی رو تغییر بدم.

با متلب این کار خیلی آسونه و آب خوردن.

اما خب میخوام این برنامه رو ببرم تو کامپیوتر آزمایشگاه و اونجا اکسل دارم و خب کلا اگه بخوام این برنامه رو به بقیه همکارام پیشنهاد بدم، اونا متلب چی میدونن چیه. اکسل مرسوم تره.

یه ذره سرچ کردم، دیدم نوشتن به سابروتین احتیاج دارین و باید ویژووال بیسیک نصب بشه و اووهههه

بی خیال شدم فعلا

یعنی تا همین حد دنبال یه مساله علمی میرم :| بیشتر از این حال ندارم :|

خلاصه اگه شما احیانا بلدین، بهم بگین با اکسل راه ساده تری برای گرفتن ارقام و ایجاد حلقه و اینا وجود داره یا خیر.


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۰:۲۶
آی دا

تکنولوژِی خیلی نامرده.

توی تلگرام خبری خوندم که امروز آخرین روزی هست که میشه مسنجر یاهو رو باز کرد و از فردا دیگه امکان دسترسی بهش نیست.

لپ تاپ رو باز کردم، یاهو مسنجر رو که خیلی وقته خاک گرفته تش رو تکوندم. رمز رو زدم و تپش قلب ...

پی ام هایی داشتم و یاهو شاید برای بیشتر از یک سال- یک سالی که مشغول تلگرام و اینستاگرام هستم!!- نگهشون داشته بود.

پرت شدم به گذشته..

من روزهای زیادی رو با یاهو زندگی کرده بودم. نفسم حبس شد. رفتم مکالممون رو خوندم. انگار زمان به عقب رفته باشه، رفتم تو حس و حال اون دوران...

قلبم گرفت. تکنولوژی خیلی نامرده. میاد و تو رو به خودش وابسته میکنه، برات خاطره میسازه، خودشو باهات عجین می کنه، و وقتی میبینه که دیگه احوالش رو نمیپرسی، به عنوان انتقام، خاطرات پنج -شش ساله ت رو ازت میگیره...

کدوم قانونه که بخواد به یاهو مسنجر اجازه بده که خاطرات آدم ها رو بدزده؟ که اون ها رو نابود کنه و دیگه راهی برای احقاق حقوق وجود نداشته باشه؟

چرا دچار تکنولوژی شدیم؟ که بعد بهمون ضربه بزنه؟

ضربه ای که بلاگفا به ما بلاگرها زد رو یادتونه؟ بلایی که به سر نوشته هامون آورد رو چی؟ چیکار کردیم؟ هیچی. چیکار میتونستیم بکنیم؟ هیچی..

تکنولوژی نامرده و راه گریزی نیست..

بهتر نیست بازم برگردیم به اون دوران طلایی ِ دفترچه خاطرات و نامه نویسی و قایم کردنشون تو گنجه و لای لباسا؟

باید قبل از اینکه تکنولوژی بیشتر از این بهمون ضربه بزنه، یه فکری به حال خاطراتمون، نوشته هامون و در واقع زندگیمون کنیم...


۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۲۰
آی دا

مامان یک رفیق کهنه فروش هم دارد. کهنه فروش، یا همان نمکی، اگر اینطور صدایش می زنید.

رفیق مامان که کچل است و سعی دارد فارسی را فصیح صحبت کند، هر چند ماه یک بار اینجا پیدایش می شود و مامان که طی روزها لوازمی را فکر میکرده مناسب رد کردن است، برایش کنار گذاشته، بدو بدو، چادر سر می کند تا جنس هایش را آب کند.

تا اینجا همه چیز خوب است، اما ماجرا از آنجا شروع می شود که رفیق مامان، حاضر نیست هیچ چیزی را بیشتر از 5000 تومان بخرد. حالا فرقی نمی کند کیلوگرم فلزش یک تن باشد، یا یک کیلو،"او"، بیشتر از 5000 تومان را نمی شناسد. در ذهنش تعریف نشده است.

نهایتا، مامان سرخورده و غصه دار، یا به آن عدد طلایی راضی می شود، یا غرغر زنان با تکرار این جمله که "مردم شانس دارن، هر چی بخوان بفروشن طلا میشه، مال ما طلا باشه هم مفت میخرن" از فروش تکه پاره های فلزی و غیر فلزی اش منصرف می شود.

روزی روزگاری هم دختری آمد خانه، دید تختش نیست. بیشتر دقت کرد  و دید جای تخت قبلی با یک تخت تیشان فیشان جایگزین شده است. آن دختر از اینکه با او خیلی مشورت کرده اند و با اجازه ی او تختش را از اتاق خارج کرده اند و تخت جدید خریده اند، بسیار ممنون گردید و حتی از این همه همفکری که با او نکرده بودند....نه...چیز.... از آن همه توجهی که به او بدون آن که نظرش را بپرسند، کرده بودند، اشک شوق هم در چشمانش جمع شد :|

مادر ِ وی هم غر غر زنان در خانه دور می زد و تکرار می کرد: "مردم شانس دارن، هر چی بخوان بفروشن طلا میشه، مال ما طلا باشه هم مفت میخرن" ، با این تفاوت که این بار موفق به فروش تخت ِ دخترش به قیمت 4500 تومان شده بود....


+نتیجه ی اخلاقی: هیچ وقت رازهای زندگیتون رو زیر تختتون قایم نکنین، چون ممکنه یه بار بیاین خونه و ببینین که......

+نتیجه ی غیراخلاقی:هیچ وقت رازهای زندگیتون، هدیه های یواشکیتون، دفترچه های خاطراتتون، گل های خشک شده تون :| ، اون خودکاره، اون پفکه، اون پوست پستهه، اون توپی که از قصد زیر تخت قایم کردین تا خواهرزاده ها نتونن باهاش بازی کنن، اون نامه ها و سایر دوستان و آشنایانتون رو زیر تختتون قایم نکنین، چون ممکنه یه بار بیاین خونه و ببینین که.................... :|

+میخوام بدونم انگیزه ی داداشم چی بوده تختمو قهوه ای خریده ._. آخه قهوه ای ؟ ._.



۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۲۲
آی دا

+در وبلاگ دوستی میخواندم که نوشته بود آدم ها به قطارهای در حال حرکت سنگ می اندازند نه قطارهای ساکن. همان تشبیه آدم ها ی موفق به قطار در حال جرکت و این ها. دارم خودم را قانع می کنم که من هم اگر جز وسایل نقلیه باشم،گرفتاری این را دارم که باید بروم اطرافیانم را هم قانع کنم که من جاست یک گاری محسوب می شوم و والله و بالله، گاری سنگ زدن ندارد، بچه هم زدن ندارد.

+چاق شده ام. چقدر؟ خیلی. بسته های پیشنهادی برای خودم ندارم و از طرف شما هم بیشتر ترجیح میدهم بسته های خوراکی هدیه بگیرم تا بسته های پیشنهادی لاغری. تا حالا به هیچ عنوان به پرخوری عصبی اعتقاد نداشتم؛ که دقیقا همین چند روزه به رسالتش ایمان هم آورده ام.

+دارم کتاب نور شعله ور، از تریسی شوالیه را می خوانم. همان نویسنده ی دختری با گوشواره ی مروارید. من چقدر تریسی شوالیه را دوست دارم؟ خیلی. هم اندازه ی هاینریش بل. البته می دانید، در ذهنم بین چند تا نویسنده رقابت افتاده و هر کدام سعی دارند عاشق یکیشان بشوم. هر چقدر در مورد خوراکی ها می توانم تقسیم بندی کنم که بیشتر عاشق کدام یکی هستم، در مورد نویسنده ها کار بسیار سختی است.

+دو تا فیلم دیده ام. کوچه بی نام و عصر یخبندان. اگر تا الان ندیده اید ببینید حتما. سریال آسپرین هم حدس میزنم جذاب شود؛ اما نمیدانم به جذابی شهرزاد می شود یا نه. 

+چالش این روزهایم، مقابله با چند تا مرد سیبیل کلفتِ قلدر است. من؟ ادای دخترهای قهرمان را درمی آورم، پشت که کردم، وقتی مطمئن شدم هیچکس نیست، یواشکی نشتی چشم هایم را با دستمال کاغذی می گیرم. چند قلپ آب که خوردم، دوباره نقاب قدرت و بی تفاوتی می زنم و روز از نو و ...

+اگر این تعطیلات را به مسافرت رفتید، انشاالله خیلی خیلی به شما خوش بگذرد، پیشاپیش عیدتان هم مبارک :)

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۲۲:۳۲
آی دا
چند وقته تو فضای مجازی، اخباری هست مبتنی بر حقوق های چندین میلیونی بعضی از مدیران رده بالا....
بعضی اوقات که به حقوقاشون فکر میکنم میرم تو فکر. میرم تو فضا و خودمو میذارم جاشون که اگه منم روزی چنین حقوقی داشته باشم چیکارا می تونم باهاش انجام بدم.
بعد می بینم ذهنم یاری نمیکنه. راستش این حجم از پول واسم بی معنیه.
نمی تونم درک کنم که یه آدم از زندگیش، به جز یه خونه ی نسبتا خوب، به جز یه ماشین، به جز مسافرت سالانه، یا یه سال در میون دیگه چی میتونه بخواد. برام قابل درک نیست حقوقای سیصد میلیون چهارصد میلیون.
مگه نهایتش همه ی اینایی که گفتم با در آمد ماهیانه نهایتش 10 تومن، 15 تومن بدست نمیاد؟ مگه آدما ماهیانه بیشتر از یک تومن میخورن؟ بیشتر از دو تومن میپوشن؟ بیشتر از پنج تومن خرج دانشگاه دارن؟مگه چقدر پول میخوان ذخیره بذارن واسه مسافرت و روز مبادا؟
نه به هیچ عنوان این حجم از جاه طلبی و عدم انسانیت برام قابل درک نیست.
به کارگرایی فکر میکنم که بعد از دوازده ساعت کار روزانه ماهی 800 هزار تومن میگیرن و دلشون هزار راه میره که نکنه همین مقدار پولو دیرتر یا کمتر واریز کنن... به معلم هایی فکر میکنم که بعد از این همه تلاش، و سابقه ی کاری، بیشترین حقوقی که میگیرن دو تومنه. به کارمندایی که...
به خودم فکر میکنم که قصد داشتم با اولین حقوقم تمام ظروف مورد علاقه مو بخرم. بعدش دوربین مورد علاقه مو..بعدش بتونم یه کتابخونه ی بزرگ بسازم واسه خودم...
اما به روز سوم از حقوق گرفتنم نمیکشه که خرج میشه و اصلا نمی فهمم چی شده و کجا رفته...
اما میدونین، هرچقدر هم که نتونم با حقوق نه چندان زیادم به تمام خواسته هام برسم، هرچقدر هم که نتونم تمام ظرفای گل گلی دنیا رو بخرم و به مسافراتای دلخواهم برم هر چند که باید خیلی صبر کنم تا بتونم که یه 206 دست دوم بخرم؛ اما شبا میتونم با خیال راحت سرمو رو بالش بذارم و از این هم مطمئنم که اسمم و تصویرم با تیتر بزرگ تو فضای مجازی پخش نمیشه و آه و نفرین آدمای زحمتکش پشت سرم نیست.... میدونین؟ همین خیلی خوبه، خیلی...

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۰۱:۵۵
آی دا

من همیشه توی تمیز کردن اتاقم، کشوهای مربوط به خودم، کمدم و حتی فضای محیط کارم به مشکل بر میخورم. نه اینکه نخوام یا نتونم یا تنبلی کنم، اما نهایتش، همیشه یکی دو چیز هست که یا اضافه میاد، یا اصلا نمیدونم کجا بذارمش، یا یادم نمیاد از کجا اومدن و اصلا مالی کی هستن و کی اینجا گذاشتتشون!

درست مثل فضای ذهنیم.. همیشه یه سری تفکرات هستن که نمیدونم از کجا اومدن و باید چیکارشون کنم. تهش نه میتونم دورشون بریزم، نه میتونم جابجاشون کنم و نه سر و سامونی بهشون بدم. همینه که هست و خب میتونم پیشنهاد بدم هر آدم بی سر و سامونی رو دیدین، نهایتا نتیجه بگیرین که ذهن آشفته ای داره. و خب آدما تا نتونن افکار خودشونو منظم کنن، به هیچ موفقیتی هم دست پیدا نمی کنن.

امضا، آیدا ی مستقر در ماه ِ در جست و جوی موفقیت؛ با افکار ِ فرفری و پف پفی


+تو فکرم واسه تابستون برنامه بریزم.

کتاب خوندن که جز روتین زندگیم هست و نیاز به برنامه ریزی نداره. تو هفته ی گذشته کتاب های دختر پرتقال و اتاق و نیمی از کتاب یوزپلنگانی که با من دویده اند رو خوندم و از خودم راضیم. فقط میمونه فرصت پیدا کنم و دوباره به شهر کتاب سر بزنم واسه کتاب خریدن.

بعد از کتاب خوندن میرسیم به خطاطی م. به صورت خیلی خجالت آور از مهر تا الان قلم دست نگرفتم. این واسه یه خطاط حتی مبتدیش یه فاجعه ست.(مدیرمون هر موقع میخواد ما رو مورد عتاب و خطاب قرار بده، میگه شما فاجعه این. و ما پشت سرش هر وقت میخوایم تکیه کلامشو تکرار کنیم و بخندیم :| همدیگر رو فاجعه خطاب می کنیم و هارهار می خندیم :| ). در واقع میترسم دوباره قلم دست بگیرم و ببینم حتی دیگه یه الف هم نمیتونم بنویسم و تبدیل به یه فاجعه شدم. هرچند قلم تراشیده شده هم ندارم. پس نتیجه اینکه فردا باید با استاد خط م تماس بگیرم و بپرسم شروع ترم تابستونی از کی هست و تا حد امکان وخامت ماجرا رو هم توضیح بدم؛ تا انتظار نداشته باشه مثل قبل بنویسم..

مورد بعدی و سخت ترینش مقاله خوندنه. استادم سفارش کرده زودتر شروع کنم و گزارش هفتگی بهش بدم.

پووووووف ... لعنتی... هر چی میخوام در مورد درس اینجا حرف نزنم انگار نمیشه....


التماس دعا دارم، تو این شب های عزیز...




۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۰
آی دا

من یه حساسیت پوستی دارم؛ که با خوراکی هایی مثل توت فرنگی و خربزه و پنیر و امثالهم تحریک میشه، و وقتی بخارونیش واویلاست. این حساسیت خیلی وقته همراهمه؛ از زمان کودکی. خداروشکر فقط در قسمت مچ پاها خودشو نشون میده اما خب بهرحال وقتی عود کنه آزار دهنده ست. انواع دکتر پوست و کوفت و زهرمار هم بهش افاقه نکرده. نهایتا یه دکتر عمومی، خیلی اتفاقی یه پمادی بهم داد و بعد از چند وقت استفاده از اون پماد، دیگر اثری ازش دیده نمیشد و یا خیلی کمرنگ بود. اما شرط همیشه خوب شدنش این بود که همیشه، تقریبا هر روز از این پماد استفاده کنم.

الان؟ آخرای بهاره، هوا وحشتناک گرم شده و من روزی بیشتر از 12 ساعت تو حجاب و مقنعه ام. من؟ گرمایی ام.

حال و روزم؟ میشه درب و داغون؛ که هم حساسیت پوستی داشته باشی، هم عاشق میوه های حساسیت آور باشی و هم اینکه در کل روز فرصت نکنی از پماد شفا بخشت استفاده کنی.

بدتر از همه اینکه انگار پوست صورت و موهام هم کودتا کرده باشن؛ میخوان سلطنت موهای نسبتا خوب و پوست صورتم که حتی یادم نمیاد در دوران نوجوانی هم ملتهب بوده باشه، به زیر بکشن.

تو رطوبت هوای 80% این روزای گیلان، نه تنها موهام خشک و داغون شده بلکه پوست صورتم هم ......

نتیجه این میشه که تو دو سه ساعتی که تو خونه ام و بیدارم، مشغول استفاده از انواع پادها و کرم های معجزه آورم!!

خلاصه اینکه این روزا اگه یه رفیق گیلانی دارین که حساسیت پوستی داره و گرمایی هستش و کل روز سر کاره، بیشتر حالشو بپرسین، به همدردیتون احتیاج داره احتمالا :|

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۱۰
آی دا