مستقر در ماه

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «به غم بگو نه» ثبت شده است

دیروز یه پیراشکی چاقالو خریدم.
بعد همش عذاب وجدان که چطور بخورمش.
امروز بعد از ناهار تصمیم گرفتم کلی برقصم، ناهار هضم شه، تا بعد بتونم پیراشکی بخورم :|
فکر میکنم از آخرین باری که خیلی جدی رقصیدم سال هاااااااااااااااااا میگذشت!
فکر کنم برای اینکه به رقصیدنم ادامه بدم، هی باید واسه خودم پیراشکی های چاقالوی مهربون بخرم!!



+چندین تا فایلی درسی که خیلی دنبالشون میگشتم رو پیدا کردم. 
+دوست صمیمی آقای محترم فردا میره کانادا پیش خانمش و مشخص نیست دوباره کی بتونن همو ببینن برای همین امروز قرار گذاشتن که خیلی هندی طور با هم وداع کنن. آقای محترم غمباد گرفته. میگه آخرین چکه ی دوستامم رفتن. دلداریش دادم که من هستم غصه نخور :| درسته این جمله اعتماد بنفس زیاد منو میرسونه، اما خب تنها جمله ای بود که اون لحظه به ذهنم می رسید :)))

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۰۵
آی دا

اوضاع خیلی خرابه و من زندگیمونو هدر رفته می دونم.

تو این شلم شوربا کسی بخواد ازدواجم کنه دیگه اصلا واقعا شاهکار کرده. هزینه ها بیش از دو برابر شدن و آدم نمیدونه واقعا باید چیکار کنه.

جنگ واقعی ادم با یه گلوله هلاک میشد، این نوع جنگی که الان تو کشوره، آدمو زجرکش میکنه.


+ این متن رو تو وبلاگ یکی از دوستان کامنت گذاشتم. دیدم غصه ی این روزام هم هست، گفتم پستش کنم.

+دیروز با مادرم رفته بودیم بازار. خیار کلویی 4500، گوجه 5000 تومن. برای من که گوجه و خیار جز غذاهای اصلی تو صبحانه و ناهار و شاممه، این یه فاجعه محسوب میشه...

+حتی رژیم گرفتن هم دیگه خرج داره. شکلات تلخ، خرما، نان جو، سبزیجات و اینجور قبیل اقلام دیگه جز کالاهای لوکس محسوب میشن و من ترجیح میدم 100 کیلو بشم اما نخرم!

+شما چه می کنید با گرانی ها؟

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۵۴
آی دا

کارهایی که طی این مدت دوساله باید انجام بدیم (این مدت میشه یه بازه حدودا ابتدا یک ساله، و بعد در صورت موفقیت در مرحله اول، شروع شدن مرحله دوم) رو تو برگه نوشتم. هرچند اینقدر تو ذهنم مرورشون کردم که دیگه از بر هستم، منتها، گفتم اگه بنویسم ذهنم آروم می گیره. نوشتمشون رو برگه تا وقتی هر کدوم انجام بشه، جلوش تاریخ بزنم تا برای بقیه ی کارها انرژی بگیرم.

دیشب آخر شب از حجم کارهای زیادمون گریه م گرفته بود. اما صبح حس بهتری داشتم.

خب به هر حال این چالشا هست که زندگی رو جذاب می کنه. من اگه می خواستم بدون چالش و به قول معروف با convenience زندگی کنم که دیگه سرم درد نمیکرد وارد این هزارتو بشم. من همیشه از هیجان استقبال می کنم، فقط باید یاد بگیرم دُز نگرانیمو کمتر کنم. چون تا الان کاری نبوده که اراده کنم انجام بدم اما نشه. من معروفم به اینکه زمین و زمان رو به هم بدوزم تا چیزی که میخوام انجام بشه. من همونم که چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد.


+ خواهرزاده بزرگه انتخاب رشته کرد. اول پزشکی ها بعد دندان پزشکی ها. داروسازی هم اصلا نزده. حالا پناه بر خدا هرچی که خیره.

+ به چشم خوردن چقدر معتقدین؟ تو چه حالتی فکر می کنین اثر میکنه؟

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۸
آی دا

7-8 ساله بودم و عاشق دوچرخه. آرزوم شده بود داشتن یه دوچرخه.

بدون اینکه کسی بهم یاد بده، اینقدر با دوچرخه ی پسر همسایه که ازم کوچیک تر بود تمرین کردم تا یاد گرفتم.

اما میخواستم خودم داشته باشم.

سال بعدش خواهرش هم یه دوچرخه خرید. خیلی قشنگ تر، با ابهت تر و رویایی تر، اما دختر همسایه به اندازه ی برادرش سخاوتمند نبود. به ازای هر 5 دوری که خودش می زد، یک بار بهم دوچرخه می داد، و گاهی هم که قهر می کردیم، دیگه از دوچرخه خبری نبود.

شب ها خواب داشتن دوچرخه رو می دیدم.

سال بعدش اون ها از اون محل رفتن و من موندم تو خماری.

رفیق جدیدی پیدا کردم که دوچرخه دوست داشت اما نه به اندازه ی من. یک روز هم تصمیم گرفتیم: چقدر خوبه که یه دوچره از جلوی کلوپ پسرا که توی شهرک بود، بدزدیم. اما بعد دو دوتا چهار تا کردیم و دیدیم از اونجایی که خونه مون بغل ِ کلوپ پسراست، و زود لو میریم، کار عاقلانه ای به نظر نمیرسه.

من خیلی عاشق دوچرخه بودم و رفیق جدیدم هم می دونست. یک روز با حسرت بهش گفتم آخه دوچرخه پنجااااه هزااااار تومنه. با طعنه بهم گفته بود که پول ندیدی بچه. حرف دهن خودش نبود و منم روم نشده بود بهش بگم تو که پول دیدی خودت چرا نداری.......


 من همه ی این سال ها دلم دوچرخه می خواست. یه آرزوی خاک خورده از دوران کودکی که هر بار یادم میفتاد بغض هم میکردم. یاد حرف اون رفیق هم می افتادم و بغضی تر میشدم.....پول ندیدی که بچه....الان 27-28 ساله ام و خودم دوچرخه دارم...هر روز باهاش کلی رکاب می زنم. اینقدر رکاب میزنم و فکر می کنم تا مغزم درد میگیره. امروز که شرشر عرق می ریختم و بغض داشتم، به این فکر کردم که فقط ظاهر همه چیز موجه شده اما هنوز همونطوریه. هنوز 50 هزارتومن، پنجااااااااااه هزااااااااااااار تومنه و نه تنها یکی نیست، بلکه تعدادش چندین برابر هم شده. وضعیت همونه... فقط ظاهرش موجه و تر و تمیز و با کلاس شده... هنوز همه چیز همونه و امروز چقدر آرزو میکردم که کاش ماشین سمند با بوق ممتدش منو به خودش نمی آورد تا کنار نکشم و همه چیز خیلی راحت تموم میشد....بغض هام تموم میشد...

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۷ ، ۲۲:۰۴
آی دا

تقریبا از اواخر فروردین دونه دونه بدبیاری ها شروع شده بود.

من هر روز شوکه از خواب پامیشدم تا ببینم امروز چی قراره پیش بیاد.

همون ضرب المثل هر دم از این باغ بری می رسد و فلان....

بابت همین این چند وقت گذشته ، با خواب های خیلی بد و کابوس و بیداری هام همراه با حواس پرتی و عدم تمرکز برای زبان خوندن همراه بود.

شنبه بعد از اینکه با مدیرعاملمون حرف زدم، امید به زندگیم بیشتر شد.

بعد هم که رفتم دنبال کارای بیمه بیکاری و فهمیدم یه حقوق کامل رو حداقل یک سال می تونم بگیرم، خیلی باز امیدم بیشتر شد.

امشب هم خلاصه قسط بانکی که این همه نگرانش بودم رو تونستم بدم.

اگه همین روزا ایمیل داور مقاله م هم بیاد، باز یه لول روحیه م بالاتر میاد.


امشب با خودم گفتم درسته همه چیز کاملا خوب نیست، اما ایشالا بهتر میشه و من دیگه نباید برای درس نخوندن بهانه داشته باشم.

حقوق بیمه بیکاری برقرار بشه و تو یه شغل پاره وقت هم شروع به کار کنم، خیلی همه چیز برام بهتر میشه.

بعد میمونه همون درس خوندن، که دیگه بستگی به خودم داره چقدر غیرت به خرج بدم...


۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۲۰
آی دا