مستقر در ماه

۱۴۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خودم و خودم» ثبت شده است

یکی از مشکلاتی که بچه های مهندسی شیمی دارن، اینه که اینا رو با بچه های علوم پایه که شیمی خوندن اشتباه میگیرن.

بحث کلاس کاری و اینکه ما مهندسیم اونا نیستن؛ نیست

بحث اینه که از ما انتظار دارن شیمی بلد باشیم، در حالی که ما شیمی رو در حد مبتدی خوندیم و کلا درسامون چیزای دیگه ست....

خلاصهههه در همین حد شیمی کمی که ما خوندیم، من همیشه از محلول سازی و تیتراسیون و... وحشت داشتم

نه که نتونم یاد بگیرم، نمی خواستم.. دیدین آدم از یه کار خوشش نمیاد، منم دوست نداشتم روش تمرکز کنم، با اینکه چندان سخت هم نبودن.

تو شغل قبلیم خوشحالیم این بود که کارم تست های مکانیکیه و کلا خیلی باب میلم بود همه چیز

تا اینکههههه

الان اون قورباغه زشته نصیبم شده، و مجبورم یاد بگیرم

چون اینجا چپ و راست انواع تیتراسیون و محلول سازی و فلان و بسار دارم.

دیروز اولین جلسه ش بود، با اینکه همه ی تجهیزاتشون خیییییلییییی قدیمیه، اما کسی که داره بهم یاد میده دختر آروم و خوبیه و بهم اطمینان داده در این مدتی که اونجا هستم، یاد میگیرم کارمو.

من کلا از اینکه چیزای جدید یاد بگیرم، مخصوصا از نوع علمیش شدیدا خوشحال میشم و روحیه پیدا می کنم. مخصوصا که الان برای آینده برنامه ریزی های جدید دارم، این حرفه ی جدید خیلی می تونه بدرد بخور باشه. چون من یه سری اصول آزمایشگاهی رو فراموش کرده بودم، که الان فرصتش رو دارم دوباره یاد بگیرم و تمرین کنم.


هفت تا درس مونده تا این کتاب لغتم تموم شه. بابتش ذوق دارم اما دلم میخواد با دقت تر بخونم، نه که به خاطر ذوق درس جدید عین نی نی ها زودتر ردش کنم.


خلاصه که دارم فکر میکنم 27 سالگی نزدیکه و من باید سعی کنم آدم باهوش تر، با سواد تر و علمی تری باشم.


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۰۶
آی دا

البته عنوان غم انگیزه،

اما جا داره بگم هپی نیو جاب!

از فردا میرم برای کارآموزی کار جدید، که از زمین تا آسمون با شغل قبلیم فرق میکنه، هرچند باز هم آزمایشگاهیه.

احتمالا یه مدت دوباره توی چالش خو گرفتن با محیط جدید قرار می گیرم، اما خب از بی شغل بودن و بی پول بودن بهتره قطعا.


درد گردن این روزها امانم رو بریده. طبعا باید چیزی باشه که بهش عادت کرده باشم، اما نمی کنم و این روزها که مخصوصا بیشتر خونه بودم، بیشتر اذیت شدم.

بستن گردنبند مخصوص و خوردن قرص هام، تنها راه کارهایی هست که از دستم بر میاد.


حدس میزنم کتاب لغتی که دستم هست رو انشاالله تا عید تموم کنم، و بعد با خیال راحت میتونم دوباره مرورش کنم، رو جمله بندی هاش کار کنم و روی لیسنینگ و مابقی قضایا.

یعنی میشه از تابستون بتونم کلاسای مخصوص اسپیکینگ رو برم؟ اگه خدا بخواد و خودمم تلاش کنم چرا که نه.


با تمام دردی که هر روز از صبح تا آخرشب یدک می کشمش، ممنونم از خدا بابت خوشبختی های ریز و درشتی که بهم داده.



۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۴۱
آی دا

امروز جایی می خوندم که نوشته بود ممکنه بهترین لحظات عمرمون رو بگذرونیم اما حواسمون نباشه اون روزا بهترینن.

خدا رو چه دیدی. شاید چند سال آینده، که سرم بیش از هر روزی شلوغ باشه، به بطالت این روزها غبطه بخورم...


کاشکی برف بباره واقعا.

متاسفانه دفعات قبل هر بار که برف باریده یا من کنکور داشتم، یا امتحان داشتم، یا باید هلک هلک تو سوز و سرما می رفتم سر کار.

امیدوارم که امسال که وقتم مال خودمه، حداقل یه مقدار برف بباره و تنوعی بشه تو زندگیم.

رفتم فیلم های نازمد اسکاری امسال رو دانلود کنم، اما دیدم براشون زیرنویس نذاشتن هنوز.

هنوز اونقدری اعتماد به نفس ندارم که بخوام فیلم بدون زیرنویس ببینم!

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۱۴
آی دا

امروز صبح دوباره نشستم به لغت خوندن، و با تمام علاقه م بهش حس کردم که خسته شدم. هرچند سعی میکنم حجم بالای لغت ها رو با جعبه لایتنر کنترل کنم، اما حواشی فکری و یه سری نگرانی ها اجازه نمیده اونطور که باید تمرکز کنم و خوب جلو برم.

یه ذره این طرف اون طرف رو نگاه کردم دیدم تمام کتاب زبان ها آشفته ان. یه ذره کتابخونه م رو نگاه کردم دیدم جای سوزن انداختن نیست. خلاصه پاشدم سعی کردم یه سری کتابای عهد بوقی آموزشی رو خارج کنم (فتوشاپ 8 و 9 !! اکسل 2007!!! و ....) تا جا واسه کتاب زبانام وا شه.

خلاصه اندازه نیم ساعت سرگرم شدم.

دوست دارم بشینم گرامر بخونم، اما از همون دوران کودکی جز علایقم نبوده!

لیسنینگ گوش کنم؟ حال و حوصله ش رو ندارم.

فکر کنم مشخصه که حسابی جنگ زده شدم!!

این روزها یکی از خبرهایی که خیلی خوشحالم میکنه، اکسپت شدن مقاله ای هست که با استادم واسه یکی از مجلات isi دادیم. هرچند ایمپکت فاکتور ژورنالش بالا نیست، اما من علی الحساب به همین راضیم.

این روزها یکسره سریال بازی تاج و تخت رو میبینم و سعی میکنم به تلفظ ها دقت کنم. هرچند با زیرنویس دیدن چندان فایده نداره، اما از هیچ بهتره. بعد یه کلمه ی سختی که تازه یاد گرفتم رو متوجه میشم تو صحبت هاشون، حسابی ذوق میکنم :|

در مورد رژیمم هم، پارسال از 66 کیلو خودمو رسوندم به 59-60 و خب خیلی خوب بود.

این روزها دوباره تنقلاتم رو زیاد کردم و رسیدم به 62 که حس نارضایتی از زندگی رو در من چند برابر می کنه.

هدف این روزها، بعد از فکر و خیال کمتر، با تمرکز بیشتر زبان خوندن و کاهش وزن دوکیلویی هست.


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۶ ، ۱۳:۴۷
آی دا
دارم فکر می کنم که احتمالا یه جای کارم تا اینجا اشتباه بوده؛ که الان اینقدر غمگینم.
به نظر من آدما با شغلشون هویت پیدا میکنن، و من بدون داشتن شغلم خلا شدیدی در خودم حس می کنم.
ماجرا اینه که به خاطر وضعیت اقتصادی بد کشور، و اینکه شرکتمون نمیتونه مواد اولیه وارد کنه، در حال حاضر شرکت بسته ست و بجز موارد اندکی که  میرم شرکت تا کارای خرده ریز رو انجام بدم، میشه گفت بیکارم.
البته هر سال همین موقع ها شرکت به همچین وضعی دچار میشه اما این بار خطرناک تره.
کجای کارم اشتباه بوده؟
نباید این رشته رو می خوندم؟ 
یا وقتی واردش شدم درسم رو بد خوندم؟
یا وقتی از دانشگاه خارج شدم درست دنبال کار نگشتم؟
یا شایدم کارم اشتباه بوده که موقع دانشجویی به اون شغلی که با دیپلم برام دست و پا شده بود پشت پا زدم و نخواستم از دانشگاه انصراف بدم؟
یا الان کارم اشتباهه که دنبال کار نیستم؟
واقعا غمگینم و نمی دونم باید چکار کرد.
احتمال اینکه شرکت دلش بسوزه و حقوق و بیمه رو تا انتهای سال رد کنه هست، اما خلاصه چی؟ :(
برای برنامه ریزی هایی که برای آینده م کردم، شدیدا به این درآمدم احتیاج دارم و در واقع الان نمی دونم اگه حقوق این ماه واریز نشه چکار باید بکنم.
واقعا فکر میکنم تقصیرمون چی بوده ایران بدنیا اومدیم :(
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۶ ، ۲۱:۴۶
آی دا

این حجم از دلگیری و دلشوره م غیر قابل تصوره.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۶ ، ۲۲:۰۳
آی دا

از لحاظ تلاش کردن از خودم راضیم

حس میکنم مغزم با وضعیت جدید بیشتر کنار اومده و داره سعی میکنه اطلاعات جدیدی که بهش میدم رو راحت تر بپذیره

یادم میاد دوران دبیرستان کافی بود یک بار یک چیز رو ببینم تا همیشه تو ذهنم بمونه.

اما طی سال های دانشجویی؛ انگار که ذهنم تنبل شده باشه این قابلیتم به شدت افت پیدا کرد.

شاید روزی برای نوه هام تعریف کنم که دوران دانشجویی چه تبری به اطلاعات  و دانسته هام زد! که البته خودمم کم تقصیر نبودم

این روزها اگه بحث اقتصادی باشه نهایتا حرفو میکشونم به زبان خوندن

اگه علمی باشه دینی باشه در مورد آب و برق و گاز هم باشه تهش من یه جوری ربطش میدم که چه تاثیری میتونه در روند مطالعه زبانم داشته باشه!

در واقع اخلاقمه!

وقتی یه چیزی رو شروع کنم به حدی بهش فکر می کنم که تمام سلول های بدنمم ناخوداگاه به سمتش کشیده میشن.

در همین راستا هرچند همچنان آشپزی و فیلم دیدنم پابرجاست؛ اما متاسفانه رمان خوندنم تعطیل شده که از این بابت از خودم دلخورم.

چرا اینا رو مینویسم و همچنان هم دوست دارم این سطور رو ادامه بدم؟

چون هیچ دوستی نیست که باهاش حرف بزنم و به شدت احساس تنهایی می کنم.

خواهر و مادر و نامزد خب بحثشون جداست اما دوست چیزیه که این روزا خلا اش رو حسابی حس میکنم.


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۶ ، ۱۲:۲۰
آی دا

همینکه خانواده ای دارم و تحصیلاتی و شغلی و کسی که دوستم داره؛ دلایل مبرهنی هستن که می بایست بخاطرشون اخمامو باز کنم‌.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۶ ، ۰۹:۰۵
آی دا

روزها به حدی داره تند میگذره که در عجبم

صبح چشمم رو باز میکنم و بعد انگار که فقط ثانیه ای گذشته باشه؛ شب میشه.

خیلی کار دارم.

تقریبا فیلم دیدن و رمان خوندن تعطیل شده، و اگر که مشغول انجام کارهام نباشم؛ ذهنم درگیرشونه.

الان ۲۶ ساله ام و حس میکنم به عنوان یک دختر ۲۶ ساله عملکرد خوبی داشتم؛ حتی گاهی اوقات حس می کنم بیشتر از چیزی که باید خودم رو درگیر کردم.

چیزی که این روزها دوست ندارم؛ نصیحت های مامانه

سعی می کنم بروز ندم که خسته کننده شده برام این نصیحت ها اما خب...

کاش واقعا ادم از یک سنی که میگذره بزرگ ترها علی رغم تمام نگرانی هاشون؛ از نصیحت های تکراری و القای چیزایی که باور خودشونه اما دلشون میخواد بچه ها هم از همون طرز فکر پیروی کنن دوری کنن.

شاید هم چون اخلاق ذاتیمه که کمتر دوست دارم مورد سوال واقع بشم و توضیح بدم؛ این حرف ها برام ملال اور شده.

اما خب میدونم که یه روز خودمم قراره مادر بشم. پس بهتره عملکردی نداشته باشم که بعد بگم حیف؛ مامان حق داشت....


روزهای سرد قشنگی داشته باشین...






۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۶ ، ۱۱:۰۴
آی دا

میگن برای سال های گذشته سوگواری نکنین

با اینکه همیشه سعی کردم آدم فعالی باشم و از وقتم استفاده کنم؛ اما بازم حس می کنم دوران لیسانس می تونستم خیلی عملکرد بهتری داشته باشم.

گاهی حس می کنم دوران لیسانسم دوره ای بوده که 80 درصد زندگیم سوخت شده. به جز موارد استثنایی که اتفاقات خوبی محسوب می شدن، بقیه ش همه ش درجا زدن و ندانم کاری بوده.

خلاصه من الان اینجام

با همین سطح استعداد و هوش و توانایی.

شاید نشه استعداد رو زیاد کرد، اما خوشبختانه چیزی به اسم تلاش وجود داره که قابلیت ارتقا داره.

پس بیشتر تلاش می کنم.


+من کارم... بازو و نیرو دارم... هر چیزی رو می سازم... از تنبلی بیزارم... از تنبلی بیزارم

                         نوستالوژی کودکی!

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۳:۵۳
آی دا