مستقر در ماه

۱۹۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خودم و خودم» ثبت شده است

آقای محترم گفت: "هر گوشه ای بهم خودکار و کاغذ بدن، میشینم درسمو میخونم، حتی اگه بمب بترکه". بعد به گوشه ی کافی شاپ اشاره کرد: "حتی اینجا".

به هر حال من این همه خونسردیشو هرچند که درک نمی کنم اما ستایش میکنم.


من؟ منتظرم که سوسک راه بره تمرکزم بهم بخوره، منتظرم پشه پرواز کنه که اعصابم بهم بریزه. از صدای تلویزیون و شلوغی و ملچ مولوچ دهن مامان وقتی لواشک می خوره و صدای نی نی همسایه و مابقی موارد هم که نگم بهتره.


خلاصه که الان مجبور شدیم بار و کوله م رو جمع کنم بیام رشت خونه خواهرم و دو روزی اینجام. لپ تاپ و کتاب آوردم که درس بخونم، اما ناخودآگاه سر از وبلاگ در آوردم. تمرکز من فقط تو اتاقمه و وامصیبتا که جای دیگه اندکی آرامش ندارم.

حالا یه دور برم ببینم چی میشه!

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۵۸
آی دا
من آدم تلاشگری ام. اما این روزا نمی دونم چه م شده.
همیشه با خودم فکر میکنم من ابتدا تلاش بودم، بعد دست و پا در آوردم و بعد مقداری هوش بهش چسبیده تا بتونه بهم کمک کنه به هر چی می خوام برسم.
من همیشه تلاش کردم، از همون دوران ابتدایی ام، تا بتونم اون جایگاهی که می خوام رو داشته باشه. حتی بعدتر که خواهرم معلم شد و بعد ترش دوران دانشگاه که چالش های زیادی هم داشتم.
این روزا انگیزه ی کافی رو دارم. شخص انگیزه دهنده رو هم دارم، و می دونم که تلاش امروزم تا چه حد زندگی آینده م رو می سازه. فقط حس می کنم باید به خودم بیام تا اون روحیه ی حنگنده م رو دوباره به دست بیارم.

فردا روز اول محرمه. پارسال محرم چیزای زیادی به دست آوردم. امسال هم می دونم بهم خیلی چیزا میده.



+دیدین بعضی آدم ها همیشه ادعا می کنن که شب امتحان یک ساعت خوندیم و بس اومد؟ کلا خونه نشستیم و خود به خود حل شد؟ به استاده یه چشمک زدیم اوکی شد؟ هیچ بدو بدویی نکردیم اما دیدیم یهو همه چیز خوب پیش رفته؟ که درسته فلان چیز سخت بوده، اما تو کمترین زمان ممکنه حلش کردیم؟
راستش من اصلا این طور آدم ها رو درک نمی کنم. و راستش باورشون هم ندارم.
منکر هوش و استعداد نمیشم، اما به نظرم به هیچ عنوان حقیقت نداره بتونی تو همه ی مراحل زندگیت بدون اینکه کار خاصی کرده باشی، پیش رفته باشی. ممکنه چند جا شانس بیاری، اما نمی تونه دائمی بمونه.
به نظر من تلاش خیلی بیشتر از هوش ارزشمنده، نظر شما چیه؟ اصلا به نظرم تلاش مداوم همراه با اندکی هوشیاریه که شانس و موقعیت ها رو به وجود میاره!

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۹ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۰۸
آی دا
دیروز یه پیراشکی چاقالو خریدم.
بعد همش عذاب وجدان که چطور بخورمش.
امروز بعد از ناهار تصمیم گرفتم کلی برقصم، ناهار هضم شه، تا بعد بتونم پیراشکی بخورم :|
فکر میکنم از آخرین باری که خیلی جدی رقصیدم سال هاااااااااااااااااا میگذشت!
فکر کنم برای اینکه به رقصیدنم ادامه بدم، هی باید واسه خودم پیراشکی های چاقالوی مهربون بخرم!!



+چندین تا فایلی درسی که خیلی دنبالشون میگشتم رو پیدا کردم. 
+دوست صمیمی آقای محترم فردا میره کانادا پیش خانمش و مشخص نیست دوباره کی بتونن همو ببینن برای همین امروز قرار گذاشتن که خیلی هندی طور با هم وداع کنن. آقای محترم غمباد گرفته. میگه آخرین چکه ی دوستامم رفتن. دلداریش دادم که من هستم غصه نخور :| درسته این جمله اعتماد بنفس زیاد منو میرسونه، اما خب تنها جمله ای بود که اون لحظه به ذهنم می رسید :)))

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۰۵
آی دا
پارسال همچین روزی بود که دفاع کردم، و امروز هم در راستای همون روز، روز مهمی بود.
پارسال همچین روزی اصلا فکرشم نمی کردم که یهو برنامه ی زندگیم اینقدر یهو عوض بشه.

چند روز بدو بدوهای اداری داریم، که تا الان خوب پیش رفته. کارای اولیه شو آقای محترم انجام داد. بقیه ش رو من رفتم انجام دادم و به حدی استرس داشتم همش که خدا می دونه.
هنوز کار این مرحله تموم نشده، اما خب خوب پیش رفته.
امروز تو راه برگشتن به خونه یه قرآن قطع جیبی پیدا کردم که خاک خورده و مظلوم تو پیاده رو افتاده بود. برش داشتم خاکشو تکوندم و گذاشتمش تو کیفم. الان پیشمه و من می خوام این اتفاق رو به فال نیک بگیرم .......


+چقدر به تقدیر معتقدین؟ تا حالا شده اتفاقی تو زندگیتون بیفته که بعد اسم تقدیر رو روش بذارین؟ یه تصمیم ناگهانی، یه انتخاب یهویی، یه دگرگونی، یا همچین چیزی؟
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۲۶
آی دا

امروز دهم بود. اگه بولت ژورنالی که تو پست های قبلی گذاشتم رو نگاه کنین، میبین رو دهم و سیزدهم ضربدر زدم. یعنی تاریخ های مهمی ان.

کل امروز اینقدر استرس کشیدم که خدا می دونه.

اگه این هفته درست شه همه چیز، میام می نویسم که چی و چطور و موضوع چیه. احتمالا. خوان دوم من بعد از مقاله ست در واقع. 

الانم که دارم می نویسم بازم از فرط استرس دلم درد گرفته و سر درد دارم!!!


مهر نزدیکه! چقدر آرزو داشتم دوباره دانش آموز بودم! یادمه وقتی داشتم برای کنکور ارشد میخوندم، به همکلاسیم گفته بودم کاش ترم یک لیسانس بودم! گفت بود من دوست دارم ترم یک ارشد بشم بعد تو دلت میخواد برگردی عقب؟؟

الانم قضیه همینه. حالا که جون کندم روزای زیادی رو گذروندم هوس کردم دوباره دانش آموز بشم :| ... کلا معکوسم.


+خبر خاصی نیست. پنجشنبه دو تا عروسی دعوت بودم. یکی عروسی خانم سین و آقای انباردارسابق که رفتم کادو دادم فقط و بعدش رفتم عروسی دخترعمه م. تنوع خوبی بود هرچند زود گذشت.

+نمی دونم چرا اینا رو دارم می نویسم. این روزا، روزای عجیب غریبی ان در واقع! احتمالا می نویسم که یادم بمونه چه روزای پر فراز و نشیبی رو گذروندم.

+ زبان؟ هشت تا کتاب دور و برم ریخته که یا خوندم یا در حال خوندنم. البته روزی نهایت سه چهار ساعت براش وقت بذارم که اونم مفید نیست. بیشتر دارم تفننی کار می کنم.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۵۹
آی دا

اول کارخونه سر کار میرفتم میگفتم مدت زمان کار زیاده خسته میشم

بعد رفتم دفترشون گفتم تخصص من دفتری و پشت میز نشینی نیست و باز نق زدم

مجددا کارخونه باز شد نمی تونستم با ادماش بسازم

بعد دیگه تصمیم گرفتم خونه بمونم و الان از شدت یکجا نشینی به ستوه اومدم


فک کنم در تصمیم بعدی خدا منو بفرسته اردوگاه کار اجباری، اربابا شلاق بزنن من آب حوض بکشم. نمیدونم اون موقع راضی هستم یا خیر.


×نمی دونم مشکل از منه یا موقعیت ها واقعا بد بودن!

×آیی مخفف اسم خودم هست و مامان اینطور صدام میکنه.

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۷ ، ۰۳:۱۳
آی دا

راستش هیچ خبر خاصی نیست که بیام بنویسم. زندگی به روال معمول و تکراری خودش جریان داره.

چندین بار صفحه رو باز کردم که بنویسم اما دیدم واقعا چیزی تو ذهنم نیست.


آقای محترم سه تا کتاب درسی جدید برام گرفته بخونم. یکی گرامر سطح متوسط، یکی ریدینگ ادونس، یکی هم ترکیبی ریدینگ و رایتینگ تافل.

از صبح که پامیشم، روزی سه صفحه گرامر کتاب جدید خوشگل و خوشبومو می خونم. اگه به همین ترتیب پیش بره تا آخر پاییز تمومش می کنم.

بعد از اون اکثرا میرم سه صفحه رایتینگ های مختلف میخونم تا ایده بگیرم و جمله های قشنگشو یادداشت می کنم.

بعد متغیره، یا لغت دوره می کنم، یا دانشگاه سرچ می کنم.

بعد ناهار و خواب و چت با آقای محترم در مورد همین چیزایی که نوشتم.

غروب هم لیسنینگ گوش میدم.

شب معمولا یا فیلم میبینم، یا آشپزی یا شایدم ریدینگ اما دیگه از لحاظ ذهنی کشش ندارم باز مطالب درسی بخونم.


زندگیم همینه که نوشتم. تنوعش میشه گاهی غروب ها دوچرخه سواری، یا گاهی رفتن به خونه خواهرم و متعاقبا دیدن آقای محترم هر سه هفته یک بار معمولا.

ناراضی نیستم اما خب به این حجم از لاک پشت بودن و یک جا نشستن چندسالیه که عادت ندارم.


چند وقت پیش آقای محترم تماس گرفته بود و ما کل نیم ساعت چهل دقیقه رو در مورد دانشگاه و درس و زبان حرف زدیم :|

مامانم با تعجب پرسید شما حرف دیگه ای احیانا با هم ندارین؟

از نظر من صحبت هامون جذاب بود، نمی دونم مامان چرا خوشش نیومد :))

نهایتا با آقای محترم به این نتیجه رسیدیم که دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید و فلان. تا گور میخوایم دانش بجوییم، خیلی هم رمانتیک!

این شهریور، ماه مهمیه. تکلیف خیلی چیزا مشخص میشه. بابتش استرس دارم اما انشالله حل میشه. ممنون میشم دعا کنید ما رو.


+خیلی دوست دارم بدونم کیا که اینستامو دارن، اینجا رو هم میخونن اما معمولا حرفی نمی زنن. کاریتون ندارم به خدا :| فقط همینجوری دوست داشتم بدونم. یه سری از دوستان که همیشه کامنت میذارن و خوشحالم می کنن، اما بعد از نابودی بلاگفا هیچ وقت دقیق دستم نیومد کیا اینجا رو میخونن. 


+ندا گفته بودی بولت ژورنال خودمو بذارم. این یه صفحه شه مال ماه جدید. منتها بس که هول هولکی شد، شهریور رو نوشته بودم مرداد و بعد تبدیلش کردم به شهریور!! بعد غلط املایی اینا هم دارم. اما مجموعا این تقویم این ماهه و چیزای مهم رو توش علامت میزنم که یادم نره. اون تاریخ دهم و سیزدهم هم خیلی مهمن...لطفا لطفا لطفا برام دعا کنین. اگه حل بشه میام میگم قضیه چی بوده.



۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۱۰
آی دا

اگه چند روز پیش ها آلرژی بود

الان سرماخوردگی واقعیه.

من تو حالت دیفالتم که تمایل دارم نق بزنم همش

چه برسه به اینکه صدام گرفته باشه، سرفه کنم و آب دهنم پایین نره.

چند روزه صفحه ی وبلاگو باز میکنم بعد میبندم. این بار گفتم الکی بیام یه چیزایی بنویسم.

یکی از بلاگرا غر زده که فضای بلاگستان شده خاله زنکی.

ولمون کنین بابا. باشه شما خوبین، نویسنده این بلاگرین، بنویسین. به بقیه چکار دارین.

حتی آدمو برای نوشتن چند خط روزمره نویسی هم دچار عذاب وجدان میکنن تو این ممکلت آفت زده.

خیلی از کتابا و آثار معروف ادبی سطح بالای همین روزمره نویسی هاست. حالا ما نخوایم پیشرفته و ادبی بنویسیم به خودمون مربوطه، شما یونیک زمان خودت باش و به بقیه کار نداشته باش.


+مقاله رو مجددا برای آقای فیلیپ فرستادیم. امیدواریم این بار دیگه ایرادی نگیره و تا پایان تابستون چاپ بشه.

+زبان خوندن افتاده تو سراشیبی، و تصمیم گرفتم مدتی به امون خدا ولش کنم.

+دیروز آقای محترم دوباره ازم خواست به جای استرس الکی و نگرانی های بیخود، یه برنامه مدون و معقول بچینم و طبق همون کار کنم. این بار قول شرف دادم که عمل کنم. آخه این مدت از بس از این شاخه به اون شاخه پریدم که پر و بالم زخمی شده و الان گیج دور دور میزنم.

+چقدر پشیمونم که همون دوران بچگی چندین تا دوست انتخاب نکردم. غصه ی سال های اخیرم این بوده. همیشه تو انتخاب دوست مراقب بودم و حالا اوضام شده این. تنهای تنها. گاهی آدم نیاز داره که حرفاشو فقط به همجنس خودش بزنه.

+ تقریبا تا آخر تابستون یا اوایل پاییز سه تا اتفاق مهم قراره بیفته. 1-احتمالا چاپ شدن مقاله م، 2-کارای مربوط به مدرکم، 3- تموم شدن پروژه آقای محترم. شب و روز دعا می کنم راحت تموم شن و یه نفس عمیق بکشیم بس که تحت فشاریم. بعد بریم برای خوان های بعدی.

+آقای محترم هرچند اینجا رو نمیخونی، اما بدون عمیقا ازت متشکرم که به تنهایی چندین تا نقش رو بازی می کنی. دوست، همراه، مشاور درسی، مشاور زندگی و همسر آینده. و چقدر برام مهمه که درک میکنی اول از همه دوستم باشی و برای خوشحال کردنم همه کار می کنی :) 


+ خببببببب به روز نکشیده، اولین نگرانیم برطرف شد :))) ^_^ البته چندین ماهه منتظرماااا ^_^ تو اینستاگرام گذاشتم اینجا هم میذارم:





۱۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۱۶
آی دا

مهم ترین هاش اینکه دیروز استادم زنگ زد و گفت اون ایمیلی که منتظرش بودیم رسیده، داور دوباره ایراداتی گرفته، باید دوباره ایرادات رو برطرف کنیم...ایشالا تا آخر تابستون دیگه چاپ شده خدایا...

خبر بعدی اینکه فردا نتیجه کنکور خواهرزاده ها میاد. یکیشون که سال اولشه، و کنکور متوسطی داده، اما اون یکی که سال دومشه، درصدهای حدود 80 هستن و به نظرم کنکور خوبی داده. منتظریم ببینیم رتبه ها چند میشه...

ایشالا پست بعدی مشروح اخبار باشه..

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۵۳
آی دا

دیروز سرچ کردم که شاید واقعا راهی برای کسایی که دیسک گردن دارن و میخوان درازنشست برن تا شکمشون آب شه وجود داشته باشه. اما نبود متاسفانه.

من کافیه 2 تا درازنشست برم تا دو ماه درد گردن عذابم بده و زجر بکشم.

اما از طرفی دیگه چندان وزن برام مهم نیست اما دلم میخواد شکمم آب شه. چالش همیشگی.

کم کردن غذا بیش از این صورتم رو داغون تر از این میکنه و وامصیبتا.

بهرحال همچنان به دوچرخه سواری ادامه میدم.

علاوه بر اون میرم پارک جلوی خونه، از یه وسیله ورزشیش استفاده می کنم.

دیروز 20 دقیقه دوچرخه سواری کردم، 20 دقیقه هم اون دستگاه رو استفاده کردم.

حتی اگه رو عضله های شکمم هم تاثیر نداشته باشه، رو روحیه م داره و حالم خوب میشه.

دیگه همین.


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۱۰
آی دا