مستقر در ماه

۱۲۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خودم و خودم» ثبت شده است

.

.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۶ ، ۱۴:۵۸
آی دا

تصمیم گرفتم دیگه تا وقتی که جمعه های متفاوتی ندارم، برای اومدن جمعه ذوق نکنم و حتی اگه بهم بگن برو سر کار هم بگم چشم!

از فرط تکراری بودن جمعه هام و اینکه بازم کار جذابی نیست انجام بدم یا موقعیت بیرون رفتن نیست و.... بشینم باز فایل پایان نامه م رو بالا پایین کنم!!   البته این برای مصطفی خوشحال کننده ست و عقیده ش اینه که عالیه که من تو بدترین شرایط جسمی و روحی هم بازم کارای پایان نامه م رو انجام می دم! البته که این موضوع قابل توجهه که اگه خدای نکرده روزی قتل هم بکنم؛ مصطفی با افتخار سرشو بالا میگیره و میگه من بهت افتخار میکنم دخترم، تو تنها کسی بودی که میتونستی این کارو انجام بدی :|

این وبلاگ شده پر از آرزو برای آینده م. اینجاست که روانشناسا میان میگن در حال زندگی کن و از این شعرا. اما من در حال حاضر بیشتر حس کسی رو دارم که دنیا بهم نارو زده؛ زودتر می خوام صفحات زندگیم رو ورق بزنم ببینم خلاصه این پروردگار جهانیان چه نقشه ای برای ما چیده.

خسته شدم از تظاهر به خوشحالی. والا.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۶ ، ۱۱:۴۳
آی دا

تصمیم های درست هیچ وقت آسون نیستن و تصمیم های عاقلانه هیچ وقت باب میل نیستن.

متاسفانه.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۶ ، ۱۶:۴۰
آی دا

خدای من. کی باورش میشه. کسی که هر بار میاد این صفحه ی پست جدید رو باز می کنه؛ دیگه اون دختر 19 ساله نیست که داشت روزای اول جوونیش رو با وبلاگ نویسی طی می کرد...

الان 26 ساله ام. دانشجوی ارشد و شاغل و مرتبه ی رضایت از زندگی م نسبیه.

نمی خوام باور کنم که اون قسمت از زندگیم که ازش وحشت دارم و کمابیش کم کم دیگه باید براش تصمیم قطعی بگیرم؛ نزدیکه و خواه ناخواه باید بهش تن در بدم. کاش میشد با عقل و هوشیاری ِ الانم دوباره به روزای 19-20 سالگی برمیگشتم.

بیشترین غصه و ناراحتی این روزام بحث شغلمه.

کجای زندگیم کم کاری کردم که به چیزی که می خواستم نرسیدم؟

سر کار رفتن تو روزای تعطیل رسمی

ساعت کاری بیش از ساعت اداره کار

حرف شنیذن از آدمایی که اصلا در حدش نیستن

همه ی اینا باعث میشه روز به روز فرسوده تر بشم.

از طرفی دیگه انرژی ندارم دنبال کار جدید بگردم و از یه طرف دیگه واقعا بدون در آمد مستقل زندگی کردن برام سخت شده( یعنی نمیتونم خونه بشینم و با پول تو جیبی زندگی کنم).

شدیدا خسته ام و فکر میکنم این همه تلاشی که برای درس خوندن کردم بی فایده ست

خوندن دکترا هم فایده نداره وقتی حتی با همین مدرکم هم شغل دلخواهم رو ندارم.

من هیچ وقت آدمی نبودم که با کم قانع باشم.

امیدوارم همینطور که خدا تا الان کمکم کرده، باز هم کمکم کنه به چیزی که می خوام برسم. الهی آمین.


۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۷
آی دا

هر روز که از خونه میزنم بیرون و به آدم های اطرافم نگاه می کنم....

نگران پیرزنی می شم که خم داره راه میره. بچه هاش ازش نگهداری می کنن؟

نگران پسر جوونی میشم که از کنارم میگذره. اگه کار پیدا نکنه چی. سربازی رفته؟

نگران بچه کوچیکی میشم که تو بغل مامانشه. مامان باباش اونقدری پول دارن که براش زندگی خوبی فراهم کنن؟

معمولا به ظاهر آدم ها نگاه می کنم و سعی می کنم بفهمم تو چه درجه ای از خوشحالی و رفاه هستن!! قضاوتشون نمی کنم اما برام جالبه داستان زندگیشونو بدونم.

راستشو بخواین گاهی حتی نگران کیت میدلتون هم میشم :)) که مثلا صبح ها که از خواب پا میشه فقط به فکر قر و فر ش هست یا نه برنامه داره واسه زندگیش :))

ذهن خیال پرداز من نگران همه ی آدم های غریبه و آشنای اطرافمه، نمی دونم چرا فکر می کنم فقط این منم که به تنهایی می تونم با کار و تلاش خودمو نجات بدم و بقیه فقط یه گوشه نشستن و تا خدا کمکشون نکنه نابود میشن :))


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۷
آی دا

هرچقدر که تو اینستا خوشحال و بشاشم، اینجا انگار محل غر زدنمه.

از خاصیت وبلاگه لابد.

این روزها خودمو کمتر دوست دارم. شدم غول ِ همیشه گوشی به دستِ کمتر توجه کن به بقیه.

ارشیا دیشب اومد پیشم. 

با فرم خجالت بهم گفت این کتاب رو تا اینجاش خونده؛ اما در مورد فهم ادامه ش به مشکل برخورده!!(میتونه یه کلماتی رو بخونه اما نه همه چیزو. اینطور میگفت که آبروداری کرده باشه که من فکر نکنم دلش میخواد براش کتاب بخونم)

من خسته بودم. به بهانه ی الکی که درس دارم و سرم شلوغه؛ و بهانه های واقعی ِ دیگه که متاسفانه فقط خودم دلیلشو میدونم؛ مثل چند شب گذشته، اخمام تو هم بود.

به انگشتای تپل ارشیا که داشت به اون قسمت کتابش که نقاشی سه تا پرنده بود نگاه کردم. داستان رو تند تند براش خوندم. تشکر کرد و رفت. ازم نخواست داستان بعدی رو بخونم. اصرار نکرد که توضیح بیشتری بدم.

دلم سوخت براش.

ارشیا می تونست عمه ی خیلی بهتری داشته باشه. که داستانای بیشتری براش بخونه و نقاشی بکشه. که محکم تر بغلش کنه و بیشتر بوسش بده.

مامانم می تونست دختر خیلی بهتری داشته باشه که با حوصله تر به حرفاش گوش بده.

خواهرم برادرم و حتی زنداداشم میتونستن آیدای بهتری برای خودشون داشته باشن.

اما متاسفانه این روزا فقط به دانشجوی خوبی بودن برای استادم و کارمند خوبی بودن برای شرکتم قناعت کردم.

برای ناراحتی های واقعی زندگیم چیکار باید کرد. چیکار باید کنم.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۲۲
آی دا

خوشحالی ها تا اونجاش خوبن که براشون انتظار میکشی

اما از ثانیه ای که شروع میشن، تا انتهاش، حتی اگه یک روز کامل هم باشه، فقط اندازه ی یک ثانیه میگذره!

نمایشگاه کتاب امسال منم تموم شد و حالا من موندم و کارایی که واقعا باید انجامشون بدم و دیگه واقعا باید انجامشون بدم!!

یه درس ِ باقیمونده ی ارشد و مقاله ای که باید نوشته بشه و بعدش انجام کارای پایان نامه از دغدغه ی این روزامه

اما خب اینا هم میگذره؛ همونطور که 26 سال ِ گذشته ؛ گذشته و من هاج و واجم که کِی 26 ساله شدم!!

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۵۷
آی دا

دوباره برنامه ریزی کردم که روزانه فقط 1200 کالری بخورم. احتمالا واسه خیلی ها خنده داره. واسه خیلی ها هم ممکنه جای سوال باشه که چرا اینقدر حساسیت دارم.

اما راستش افزایش وزن چیزیه که به شدن ازش وحشت دارم و امیدوارم تا آخر عمر هیچ وقت دوباره دچارش نشم.

اصلا چه ایرادی داره که تا آخر عمر خوراکی هامو وزن کنم و مراقب باشم چی دارم میخورم.


هفته ی عجیب غریب و جالب و هیجان انگیزی بود. شاید متفاوت ترین تولد در طی سال های گذشته.

هرچند سه روزشو تقریبا همش درازکش بودم، اما باز هم دیشب با همکارام بیرون بودم و خیلی خوب بود همه چیز.

خیلی خنده داره قرصامو که میخورم به 15 دقیقه نمیکشه که چشام میاد روی هم... فکر کنم از فردا قرصامو قطع کنم...


فکر روسیه رفتن حسابی ذهنمو مشغول کرده. مثل اینکه نرخ پارسال 3550 بوده، و اون مبلغی هم که باید تو حساب باشه به عنوان وثیقه، فقط واسه سربازاست.

با این اوصاف فکر میکنم با همون 5 تومن بتونم برم و برگردم. اما همش دارم چرتکه میندازم که ارزش داره... نداره ...چیکار کنم چیکار نکنم.

متاسفانه اولویت هام تو زندگی شوهر و بچه نیست. وگرنه که مسلما فکر سفر رو نمیکردم. کاش خدا یه عناینی میکرد متناسب با الویت بندی هام جیبمو هم پر پول میکرد.

شما هم مثل من عقیده دارین سفر مجردی یه صفای دیگه ای داره؟ البته من به شخصه اهل خوش گذرونی نیستم. اما جدا فکر نمیکنم سفر کردن با همسر و بچه زیاد جذاب باشه. یا حداقل آدم باید تو دوران مجردیش چندین تا از این سفرا رفته باشه....

چقد حرف زدم

چشام رو هم اومد

واسه عاقب امور ما هم دعا کنین...

شب خوش

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۵۱
آی دا
26 سالگی عزیز، چطور قراره باشی؟
۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۱۵
آی دا
خوشحالم تعطیلات داره تموم میشه!
همونطور که گفتم من فقط چند روز اول عیدو تعطیل بودم و بعدش مدام سر کار بودم.
اولین عیدی بود که نه مسافرتی درکار بود و نه گردشی.
خوشحالم تعطیلات داره تموم میشه چون همه چیز به روال عادیش برمیگرده و کارها از سر گرفته میشه.
با انرژی بیشتری کارای پایان نامه م رو پیگیری میکنم و صبح ها با انگیزه تر از خواب پامیشم( راستش این روزا خیلی از خواب پاشدن سخت بود، چون بقیه ی اعضای خانواده ردیف به ردیف خواب بودن و فقط تو باید کله ی سحر میرفتی سر کار!)
امروز یکی از دوستان برام پی امی فرستاده بود که سال 98 سیزده بدر و ... به چه صورته.
من آدم رویاپردازی هستم و توانایی اینو دارم که سریع خودمو به آینده پرت کنم. خودمو پرت کردم تو 98، اما نتونستم تصور کنم شغلم اون موقع چیه. تحصیلاتم چیه. و اوضاع زندگیم چجوریه.
اما ایرادی نداره خودم میسازمش. تا 98 فرصت زیادی دارم. همه چیزو اون جور که دلم میخواد می سازد.

از نکات خوب ِ این روزا، هیکل فوق العاده خوبمه، یه عالمه فیلم دیدنمه و دوچرخه سواریمه. خودمو دوست دارم که علایقم اینطوریه.
راستی چه جذاب که سال 96 قراره از این مقطع تحصیلی هم فارغ التحصیل بشم! هیجان انگیزه....
۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۰۸
آی دا