مستقر در ماه

۱۳۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خودم و خودم» ثبت شده است

روزها به حدی داره تند میگذره که در عجبم

صبح چشمم رو باز میکنم و بعد انگار که فقط ثانیه ای گذشته باشه؛ شب میشه.

خیلی کار دارم.

تقریبا فیلم دیدن و رمان خوندن تعطیل شده، و اگر که مشغول انجام کارهام نباشم؛ ذهنم درگیرشونه.

الان ۲۶ ساله ام و حس میکنم به عنوان یک دختر ۲۶ ساله عملکرد خوبی داشتم؛ حتی گاهی اوقات حس می کنم بیشتر از چیزی که باید خودم رو درگیر کردم.

چیزی که این روزها دوست ندارم؛ نصیحت های مامانه

سعی می کنم بروز ندم که خسته کننده شده برام این نصیحت ها اما خب...

کاش واقعا ادم از یک سنی که میگذره بزرگ ترها علی رغم تمام نگرانی هاشون؛ از نصیحت های تکراری و القای چیزایی که باور خودشونه اما دلشون میخواد بچه ها هم از همون طرز فکر پیروی کنن دوری کنن.

شاید هم چون اخلاق ذاتیمه که کمتر دوست دارم مورد سوال واقع بشم و توضیح بدم؛ این حرف ها برام ملال اور شده.

اما خب میدونم که یه روز خودمم قراره مادر بشم. پس بهتره عملکردی نداشته باشم که بعد بگم حیف؛ مامان حق داشت....


روزهای سرد قشنگی داشته باشین...






۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۶ ، ۱۱:۰۴
آی دا

میگن برای سال های گذشته سوگواری نکنین

با اینکه همیشه سعی کردم آدم فعالی باشم و از وقتم استفاده کنم؛ اما بازم حس می کنم دوران لیسانس می تونستم خیلی عملکرد بهتری داشته باشم.

گاهی حس می کنم دوران لیسانسم دوره ای بوده که 80 درصد زندگیم سوخت شده. به جز موارد استثنایی که اتفاقات خوبی محسوب می شدن، بقیه ش همه ش درجا زدن و ندانم کاری بوده.

خلاصه من الان اینجام

با همین سطح استعداد و هوش و توانایی.

شاید نشه استعداد رو زیاد کرد، اما خوشبختانه چیزی به اسم تلاش وجود داره که قابلیت ارتقا داره.

پس بیشتر تلاش می کنم.


+من کارم... بازو و نیرو دارم... هر چیزی رو می سازم... از تنبلی بیزارم... از تنبلی بیزارم

                         نوستالوژی کودکی!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۳:۵۳
آی دا

مسخره و عجیبه اما چون هیچ کس هیج جا به ادم ثبت و سندی نمیده که اتفاقای مسخره و عجیب واسه ادم پیش نیاد؛ من هم درگیر همچین اتفاقی شدم.

به طرز حیرت انگیزی ازم شکایت شده و فان ماجرا اینجاست که قضیه اصلا به من مربوط نیست!!

الحمدالله که ۲۶ سالگی برام پر از عجایبه!

نمردیم و پامون به اینجاها هم باز شد.

کمپوت هم اناناس میخوام.


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۶ ، ۱۵:۱۰
آی دا

یه روز صبح از خواب پا میشی و میبینی همه چی تغییر کرده و تو به طرز غریبی، به طرز بی رحمانه ای، به طرز ترسناکی آرومی.

#ازعجایب26سالگی

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۳۰ مهر ۹۶ ، ۰۰:۲۱
آی دا

رفتم نوشته های پارسال این موقع رو خواندم. خیلی غمگین و نگران برای امور پایان نامه.

خب الان، من با یک جلد پایان نامه ی صحافی شده اینجا نشسته ام.

13 شهریور دفاع کردم و هفته ی پیش کارهای مربوط به فارغ التحصیلی را انجام دادم.

دنبال چالش جدید زندگی ام هستم و هنوز انتخابش نکرده ام...

گفتم نوشتن را باید دوباره شروع کنم.

نوشتن چیزی است که من را از خیلی چیزها نجات می دهد؛ هرچند اگر دیگر کسی اینجا را نخواند.

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۸:۰۲
آی دا

.

.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۶ ، ۱۴:۵۸
آی دا

تصمیم های درست هیچ وقت آسون نیستن و تصمیم های عاقلانه هیچ وقت باب میل نیستن.

متاسفانه.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۶ ، ۱۶:۴۰
آی دا

خدای من. کی باورش میشه. کسی که هر بار میاد این صفحه ی پست جدید رو باز می کنه؛ دیگه اون دختر 19 ساله نیست که داشت روزای اول جوونیش رو با وبلاگ نویسی طی می کرد...

الان 26 ساله ام. دانشجوی ارشد و شاغل و مرتبه ی رضایت از زندگی م نسبیه.

نمی خوام باور کنم که اون قسمت از زندگیم که ازش وحشت دارم و کمابیش کم کم دیگه باید براش تصمیم قطعی بگیرم؛ نزدیکه و خواه ناخواه باید بهش تن در بدم. کاش میشد با عقل و هوشیاری ِ الانم دوباره به روزای 19-20 سالگی برمیگشتم.

بیشترین غصه و ناراحتی این روزام بحث شغلمه.

کجای زندگیم کم کاری کردم که به چیزی که می خواستم نرسیدم؟

سر کار رفتن تو روزای تعطیل رسمی

ساعت کاری بیش از ساعت اداره کار

حرف شنیذن از آدمایی که اصلا در حدش نیستن

همه ی اینا باعث میشه روز به روز فرسوده تر بشم.

از طرفی دیگه انرژی ندارم دنبال کار جدید بگردم و از یه طرف دیگه واقعا بدون در آمد مستقل زندگی کردن برام سخت شده( یعنی نمیتونم خونه بشینم و با پول تو جیبی زندگی کنم).

شدیدا خسته ام و فکر میکنم این همه تلاشی که برای درس خوندن کردم بی فایده ست

خوندن دکترا هم فایده نداره وقتی حتی با همین مدرکم هم شغل دلخواهم رو ندارم.

من هیچ وقت آدمی نبودم که با کم قانع باشم.

امیدوارم همینطور که خدا تا الان کمکم کرده، باز هم کمکم کنه به چیزی که می خوام برسم. الهی آمین.


۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۷
آی دا

هر روز که از خونه میزنم بیرون و به آدم های اطرافم نگاه می کنم....

نگران پیرزنی می شم که خم داره راه میره. بچه هاش ازش نگهداری می کنن؟

نگران پسر جوونی میشم که از کنارم میگذره. اگه کار پیدا نکنه چی. سربازی رفته؟

نگران بچه کوچیکی میشم که تو بغل مامانشه. مامان باباش اونقدری پول دارن که براش زندگی خوبی فراهم کنن؟

معمولا به ظاهر آدم ها نگاه می کنم و سعی می کنم بفهمم تو چه درجه ای از خوشحالی و رفاه هستن!! قضاوتشون نمی کنم اما برام جالبه داستان زندگیشونو بدونم.

راستشو بخواین گاهی حتی نگران کیت میدلتون هم میشم :)) که مثلا صبح ها که از خواب پا میشه فقط به فکر قر و فر ش هست یا نه برنامه داره واسه زندگیش :))

ذهن خیال پرداز من نگران همه ی آدم های غریبه و آشنای اطرافمه، نمی دونم چرا فکر می کنم فقط این منم که به تنهایی می تونم با کار و تلاش خودمو نجات بدم و بقیه فقط یه گوشه نشستن و تا خدا کمکشون نکنه نابود میشن :))


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۷
آی دا

هرچقدر که تو اینستا خوشحال و بشاشم، اینجا انگار محل غر زدنمه.

از خاصیت وبلاگه لابد.

این روزها خودمو کمتر دوست دارم. شدم غول ِ همیشه گوشی به دستِ کمتر توجه کن به بقیه.

ارشیا دیشب اومد پیشم. 

با فرم خجالت بهم گفت این کتاب رو تا اینجاش خونده؛ اما در مورد فهم ادامه ش به مشکل برخورده!!(میتونه یه کلماتی رو بخونه اما نه همه چیزو. اینطور میگفت که آبروداری کرده باشه که من فکر نکنم دلش میخواد براش کتاب بخونم)

من خسته بودم. به بهانه ی الکی که درس دارم و سرم شلوغه؛ و بهانه های واقعی ِ دیگه که متاسفانه فقط خودم دلیلشو میدونم؛ مثل چند شب گذشته، اخمام تو هم بود.

به انگشتای تپل ارشیا که داشت به اون قسمت کتابش که نقاشی سه تا پرنده بود نگاه کردم. داستان رو تند تند براش خوندم. تشکر کرد و رفت. ازم نخواست داستان بعدی رو بخونم. اصرار نکرد که توضیح بیشتری بدم.

دلم سوخت براش.

ارشیا می تونست عمه ی خیلی بهتری داشته باشه. که داستانای بیشتری براش بخونه و نقاشی بکشه. که محکم تر بغلش کنه و بیشتر بوسش بده.

مامانم می تونست دختر خیلی بهتری داشته باشه که با حوصله تر به حرفاش گوش بده.

خواهرم برادرم و حتی زنداداشم میتونستن آیدای بهتری برای خودشون داشته باشن.

اما متاسفانه این روزا فقط به دانشجوی خوبی بودن برای استادم و کارمند خوبی بودن برای شرکتم قناعت کردم.

برای ناراحتی های واقعی زندگیم چیکار باید کرد. چیکار باید کنم.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۲۲
آی دا