مستقر در ماه

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خوراکی هام» ثبت شده است

این روزها که زیاد خوشحال نبودم، این روزها که به هر بهانه ای سریع می زدم زیر گریه، این روزها که حتی تصمیم گرفتم از کارم استعفا بدم، این روزها که گردنم حسابی سر ناسازگاری داره....

این روزها... دیدم نه، نه اینطوری نمیشه جلو رفت.

پس برای امروز عصر نوبت آرایشگاه گرفتم و تصمیمم اینه که با حقوق ماه جدید یه ریمل حجم دهنده بخرم! احتمالا خنده داره، اما شاید این دلایل کوچک باعث بشن دوباره شاد باشم. دیروز خیلی جدی به آقای مدیر گفتم شنبه رو دانشگاه کلاس دارم و تا ظهر نمی تونم تو محل کارم حاضر باشم و سعی کردم قیافه ی کج و معوج شده ش که مثلا حاکی از ناراحتی بود را ندیده بگیرم.

و امممما مهم تر از همه اینکه تو اینستا یه پیج خوب پیدا کردم. شماها هیچ کدوم دلتون نمیخواد وزنتون کم و اینا بشه؟؟

من چند وقته تصمیم دارم حدود 4 کیلو وزنمو کم کنم. الانم که عید نزدیکه و دلم نمیخواد تو عکسای عید هی از عکاس بخوام که منو لاغرتر بندازه:)) یا مثلا هی شکممو بدم تو که تو عکس بد نیفتم :| تصمیم گرفتم چند کیلو کم بشم که هم اون حس خوبه رو داشته باشم و هم واسه عید با خیال راحت تر آجیل بخورم :))

خدایا خدایا خدایا تا عید پنج کیلو لاغر بشم دیگه!! نه که فردا پس فردا باز برم سر کار یه ساقه طلایی رو یه روزه تموم کنم :||||

آها داشتم می گفتم. پیج فیت مام رو پیدا کردم که اول هشتاد و خورده ای وزنشون بوده و الان 54 کیلو هستن. البته رژیم همراه با ورزش.

میدونم ورزش خیلی مهمه اما من واقعا شرایطم طوریه که نمیتونم ورزش کنم. حالا فعلا غذاهامو رعایت میکنم تا ببینم نتیجه چطوره میشه.

خلاصهههههه اینم از ناهار امروز من.

شامل 20 گرم نان، دو تا کتلت کوجک، سالاد بدون سس، سبزی، 7 تا زیتون و یک پیاله کوچک ماست کم چرب لبویی.



شکوفه های حیاط هم در اومدنا^___^ بهار نزدیکهههههههههههههههههه ^_^


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۳۸
آی دا

1-پس که اینطور. شهریور طلایی من هم داره تموم میشه. من هیچ موقع تو هیچ سنی و هیچ وقت فکرشو نمی کردم تو شهریور 94 یهویی به چند تا از آرزوهام برسم. ماهی که گذشت به معنای واقعی پر از برکت بود. البته حواسم هم چیزهایی که بدست آوردم، نتیجه تلاش های زیادم بوده و یهویی بدست نیومده و اگه می خوام همچنان پیشرفت کنم باید از تلاش کردن دست بر ندارم. سال پیش همین موقع که نا امید و خسته بودم، ته دلم ایمان داشتم که هیچ تلاشی بی ثمر نمی مونه. همون ضرب المثل بارز دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره.

2-من همیشه فکر میکردم اگه ارشد قبول بشم و اولین حقوقمو بگیرم، دیگه هیچی از خدا نمی خوام. اما باید محضر آقای خدا عرض کنم که این بنده ی سخیفت همچنان آرزوهای زیادی داره. و منبعد باید خدا جان آماده باشه اینا رو بشنوه: خدایا اگه ممتازو هم قبول بشم دیگه هیچی ازت نمی خوام، خدایا اگه پایان ناممو سریع دفاع کنم دیگه هیچی ازت نمی خوام. خدایا یه کاری کن بهم هی مرخصی بدن که بتونم برم دانشگاه. خدایا اگه حقوقمو خیلی زیاد کنن من بتونم برم مسافرت هایی که دلم می خواد دیگه هیچی ازت نمی خوام :|

3-دیروز در حالی که دستام می لرزید و حس می کردم پاهام بی حس شده؛ به آقای مدیر ماجرای دانشگاه رفتنمو گفتم. اول سکوت کرد بعد لبخند زد بعد پرسید حالا می خوای چیکار کنی؟ گفتم راستش کار در ارجحیته، با استادا صحبت می کنم که کلاسا رو نرم(به معنای واقعی چرت گفتم). آقای مدیر دخترش دانشگاه ما درس میخونه. گفت تو که میدونی استاداتون چقدر سخت گیرن، باید بشینیم برنامه ریزی کنیم. بعد گفت با مدیر عامل صحبت می کنه. بعد گفت شیرینی یادت نره.

نفهمیدم در حالت کلی حس و حالش چجوری بود(هر چند حس منفی ازش نگرفتم اما بهشون حق میدن از دانشگاه رفتن من خوشحال نشن. همه می دونن دانشجو یعنی دردسر). اما بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. هست؟ خودمو واسه همه چیز آماده کردم...تو دلم دارم دعا می کنم که امسال به خوبی و خوشی بگذره..شما هم دعا کنین برام..

4-برای اینکه فکر و خیال زیادی نکنم و به عبارتی دیوونه نشم؛ سعی می کنم کارای جدید کنم. دیشب نون باگت پختم با فر. عکساش تو اینستاگرامم هست. نتیجه خوب و خوشمزه شد و همه راضی بودن. فکر کنم دفعه ی دیگه درست کنم نتیجه بهتر هم بشه...



۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۴۹
آی دا

بهتر بود خدا کمی بیشتر سلیقه به خرج می داد؛ و روزهای پاییزی را تلفیقی از روزهای بلند تابستان؛ و خنکای هوای پاییز در نظر می گرفت. اینجا چند روزی است که باران داریم؛ هوای خوب داریم، خنکا داریم، و کولرها هم خاموش است. کیف می کنیم؟ بله؛ خیلی زیاد. منتهی امروز دیدم هرچقدر هم خویشتن داری کنم؛ هرچقدرهم که خوشحال و شاد باشم؛ و تا اطلاع ثانوی تصمیم گرفته باشم از زندگی لذت ببرم، از اینکه میبینم در پاییز ساعت 3 عصر هوا کم کم اخمو می شود و انگار که روز و شب در جدال باشند، شب می خواهد زودتر جای روز را بگیرد؛ کمی دمغ می شوم. به هر حال هنوز به آن درجه از عرفان نرسیده ام که بخواهم در کار خدا فضولی و تعیین تکلیف کنم که روزها در هر فصل به چه نحو باشند؛ اما از همین تریبون به خدا پیشنهاد یک برین استورم شرافتمندانه ی دو نفری بین خودم و خودش را می دهم؛ که با هم چای بنوشیم و من ترتیب جدیدی را برای فصل ها در نظر بگیرم و در نهایت هم با اکثریت آرا ! نظر خودم پذیرفته شود.

ولی از همه ی این حرف ها بگذریم، پاییز خوب است. هرچند که با پالتو و شالگردن و دستکش آدم هیکلش اندازه ی یک خرس قطبی می شود؛ اما عوضش غروب ها که آدم خسته و آش و لاش به خانه بر می گردد و همه ی خانواده اش را دور هم می بیند؛ و در آرامش می تواند از بخار سوپ لذت ببرد؛ خودش یک دنیا ارزش دارد. سرمای پاییز را می شود با گرمای دورهمی شب هایش پوشش داد و این بالاترین درجه ی خوشبختی است.


+ از خدا که پنهان نیست؛ از شما چه پنهان؛ کل این پست برای این نوشتم که به غذای مورد علاقه ام یعنی "سوپ" برسم؛ و از همین جایگاه ستایشش کنم. خداییش غذای آرامشبخش تری سراغ دارید؟

::از عکس های قدیمی فتوبلاگم..



۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۳۶
آی دا

این گونه :)

کیک دو طبقه ساختیم و با مربای انجیر تزیینش کردیم :)


+ فکر مشغول رو چطور میشه آروم کرد؟ با آشپزی. دلتنگی را چطور میشه خنثی کرد؟ با آشپزی.



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۱۹
آی دا

از همون دوران کنکور کارشناسی که تصمیم قطعی گرفتم که من آدم درس خوندن رو میز مطالعه نیستم و کتابامو روش می نشوندم که بشینن تخمه بشکنن و از فراز منو نگاه کنن، دیگه مامان متقاعد شد که دخترش دهاتیه و همونطور که واسه ظرف شستن پیشبند نمیبنده، دستکش نمیندازه، دمپایی روفرشی نمیپوشه و رو تخت هم نمیخوابه، متقاعد شد که من نمیتونم پشت میز بشینم درس بخونم، پس میزمو به میمنت و مبارکی شوهر داد. تا یک سال پیش ککم هم نمیگزید که میز ندارم و همیشه یا رو زمین دراز میشدم درس می خوندم، یا ازین میز عسلی ها میذاشتم کتاب میخوندم. وقتی که خطاطی رو شروع کردم؛ و همچنان تصمیم داشتم پشت میز عسلی کوچولو بشینم و بنویسم، دیدم الف هام به جای اینکه راست باشن همیشه به سمت راست یا کج متمایل هستن و استادم بنده خدا چون نمی دونست مشکل از کجاست، هر بار طریقه ی نوشتن الف رو بهم یاد می داد. یه ذره که گذشت دیدم این بار دیگه نمیشه با پشت میز عسلی نشستن مشکلمو حل کنم و حیثیت هنریم!! در خطره، پس به سمت میز آشپزخونه یورش بردم و همونجا همیشه خط می نوشتم.

تا اینکه چند وقته میزمونو عوض کردیم و این جدیده خیلی میز بلندیه و نمی تونم بازم روش بنویسم! مامان میز قبلی رو گذاشته تو حیاط که بتونیم اونجا گاهی چای بخوریم یا بشینیم. پس منم دوباره به حیاط نقل مکان کردم( شایدم مامانم داره حربه میزنه؛ که حالا که من زیر بار نمیرم شوهر کنم، کم کم منو به این طریق از خونه بیرون کنه:| لابد مکان بعدی میزمون تو کوچه ست :| )

خلاصه که دیروز غروب نشستم چند خطی بنویسم و برای امتحان خودمو آماده کنم؛ اینقدر هوا خوب بود و حیاط هم که سر سبز، من اصلا متوجه نشدم که ساعت داره میگذره و وقتی خانواده بیان خونه ازم شام میخوان. ساعت 9 شد دیدم که ای وااای شام نداریم، وقتی بیان خونه ببینن غذا نیست، این بار دیگه مامان واقعا میزو به کوچه منتقل میکنه:| دست به کار شدم و از ساعت 9 تا 9:30 که خانواده به خونه رسیدن، یه ماکارونی خوشمزه ساختم که خواهرم و زنداداشم با دیدنش از فرط شادی جیغ میکشیدن:| (چون بهرحال تصورشون نون پنیر بود که به ماکارونی تبدیل شده بود و واقعا هم جای خوشحالی داره دیگه:| )

خواستم بگم هنوزم با وجود تمام بدی هام و بد اخلاقی هام، یه ویژگی دارم که بتونم اطرافیانمو باهاش شاد کنم که اونم آشپزیه و از این بابت خوشحالم. پس هنوزم بلد بقیه رو خوشحال کنم :)


+ اگه کوچکترین راهی داشتم که به عقب برگردم، میرفتم دنبال آشپزی حرفه ای و به دنبالش عکاسی از مواد غذایی به عنوان شغل.



۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۰۴
آی دا

پارت اول:

من تو اتاق، دیگ برنج رو گاز؛ من بی خبر؛ مامان هم رفته سر کوچه با رفقاش چاق سلامتی کنه.

نتیجه: دیگ به طرز دلخراشی برشته* شد.


پارت دوم(در همان روز-عصر):

من تو اتاق، دیگ باقالی رو گاز؛ من باخبر، منتها پشت سیستم، مامان هم جلوی تی وی.

نتیجه: دیگه به طرز اسفناکی برشته* شد.


پارت سوم:(در همان روز- دم غروب):

من تو اتاق، دیگ مربای بهارنارنج رو گاز، من باخبر، مامان باخبر، جفتمون تو آشپزخونه.

نتیجه:دیگه به طرز دهشتناکی چی؟ برشــــــته* شد :|


اون روز از روزای نادری بود که همچین اتفاقی میفتاد و تقریبا تو خونمون سابقه نداشت. خیلی هم خواستیم کسی نفهمه چه اتفاقیی افتاده، منتها اثر جرم (بوی سوختگی) ، کار رو از کار گذرونده بود :/

واسه همین الان پیتکو پیتکو رفتم ببینم آشپزخونه چه اتفاقی دره میفته؛ دیدم مامانم میخنده میگه مثلا خواستی بگی خیلی حواست هست؟هیچی نیست بادمجون دارم پوست میکنم :|

این پست هیچ نتیجه ی اخلاقی نداشت، فقط خواستم بگم همیشه حواستون به اجاق گازتون باشه، چون بعدا ممکنه مامانتون واسه همه تعریف کنه آیدا امروز 3 تا دیگ سوزوند:|


*یه فامیلی داشتیم هرچی میسوزوند نمیگفت سوخته، میگه برشته شده :| :| :|


+ولی غذا هم بلدم درست کنم :| کوکو قارچ ! متشکل از قارچ و فلفل دلمه ای و آرد و تخم مرغ !




۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۰۷
آی دا
دختری مستقر در ماه - امگا 3 هم داره

وقتی مامان دوباره بخواد رژیم بگیره ، واسه شاممجبور میشی خودت دست به کار شی وبه تخم مرغ قناعت کنی ..



,
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۳ ، ۱۷:۵۲
آی دا