مستقر در ماه

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مامان» ثبت شده است

مامان یک رفیق کهنه فروش هم دارد. کهنه فروش، یا همان نمکی، اگر اینطور صدایش می زنید.

رفیق مامان که کچل است و سعی دارد فارسی را فصیح صحبت کند، هر چند ماه یک بار اینجا پیدایش می شود و مامان که طی روزها لوازمی را فکر میکرده مناسب رد کردن است، برایش کنار گذاشته، بدو بدو، چادر سر می کند تا جنس هایش را آب کند.

تا اینجا همه چیز خوب است، اما ماجرا از آنجا شروع می شود که رفیق مامان، حاضر نیست هیچ چیزی را بیشتر از 5000 تومان بخرد. حالا فرقی نمی کند کیلوگرم فلزش یک تن باشد، یا یک کیلو،"او"، بیشتر از 5000 تومان را نمی شناسد. در ذهنش تعریف نشده است.

نهایتا، مامان سرخورده و غصه دار، یا به آن عدد طلایی راضی می شود، یا غرغر زنان با تکرار این جمله که "مردم شانس دارن، هر چی بخوان بفروشن طلا میشه، مال ما طلا باشه هم مفت میخرن" از فروش تکه پاره های فلزی و غیر فلزی اش منصرف می شود.

روزی روزگاری هم دختری آمد خانه، دید تختش نیست. بیشتر دقت کرد  و دید جای تخت قبلی با یک تخت تیشان فیشان جایگزین شده است. آن دختر از اینکه با او خیلی مشورت کرده اند و با اجازه ی او تختش را از اتاق خارج کرده اند و تخت جدید خریده اند، بسیار ممنون گردید و حتی از این همه همفکری که با او نکرده بودند....نه...چیز.... از آن همه توجهی که به او بدون آن که نظرش را بپرسند، کرده بودند، اشک شوق هم در چشمانش جمع شد :|

مادر ِ وی هم غر غر زنان در خانه دور می زد و تکرار می کرد: "مردم شانس دارن، هر چی بخوان بفروشن طلا میشه، مال ما طلا باشه هم مفت میخرن" ، با این تفاوت که این بار موفق به فروش تخت ِ دخترش به قیمت 4500 تومان شده بود....


+نتیجه ی اخلاقی: هیچ وقت رازهای زندگیتون رو زیر تختتون قایم نکنین، چون ممکنه یه بار بیاین خونه و ببینین که......

+نتیجه ی غیراخلاقی:هیچ وقت رازهای زندگیتون، هدیه های یواشکیتون، دفترچه های خاطراتتون، گل های خشک شده تون :| ، اون خودکاره، اون پفکه، اون پوست پستهه، اون توپی که از قصد زیر تخت قایم کردین تا خواهرزاده ها نتونن باهاش بازی کنن، اون نامه ها و سایر دوستان و آشنایانتون رو زیر تختتون قایم نکنین، چون ممکنه یه بار بیاین خونه و ببینین که.................... :|

+میخوام بدونم انگیزه ی داداشم چی بوده تختمو قهوه ای خریده ._. آخه قهوه ای ؟ ._.



۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۲۲
آی دا

مامان کارهای سخت دنیا را به من واگذار میکند.

مثلا مواقعی که عینکش همراهش نیست; در مغازه موقع خرید; جنس را می دهد دست من و اصرار دارد تاریخ انقضایش را پیدا کنم. تاریخ انقضاها موجوداتی هستند که همیشه با من سر جنگ دارند و رخ نمایی نمی کنند تا من پیش مامان شرمنده شوم. در نهایت مامان با یک چشم غره ی علنی; که پشیمانی از آن می بارد که چرا من را به مکتب فرستاده تا خواندن نوشتن یاد بگیرم; ابراز خشم می کند. اما با تمام تلاش هایم موفق نشده ام مکان فیکس تاریخ انقضاها را پیدا کنم; یا اگر هم پیدا کرده ام; رنگشان پریده بوده. از ترس من لابد.

از دیگر کارهای سخت دنیا محاسبه ی اعداد به صورت ذهنی است که مامان انتظار دارد چون دبیرستان ریاضی خوانده ام; بتوانم عدد یک میلیون و دویست و سی و هفت هزار را در عدد چهارهزارو پانصدوشصت وپنج; به صورت ذهنی ضرب کنم. که در این امر هم هیچگاه موفقیت کسب نکرده ام و با آه های جان گداز مامان رو به رو شده ام.

الان وانتی آمده بود و در محله قر میداد. من؟حواسم به قول مامان به این بی صاحاب مانده(اسم دیگر گوشیم) بود. وانتی چند تا عر زد که فلان چیز داریم بسارچیز داریم و آی خونه دار بیا و بردار و ببر. که هر کس نداند فکر میکند مفتی جنس می دهند. مامان خانه دار پرسید چی گفت چی گفت آیدا؟ آیدا حواسش به بی صاحاب مانده بود و گفت: خیار تازه خربزه تازه:| وانتیه ملعون اما همان لحظه تکرار کرد سبزی تازه شویت تازه:| ...امیدوارم انتظار نداشته باشید بقیه ی ماجرا را مبتنی بر اینکه مامان عقیده دارد گوش هایم...تا داستانی دیگر شما را به خداوند بزرگ می سپارم; قبلش هم به عکس های پست قبلی من لایک بزنید. خداوند یار و نگهدارتان:|


۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۴ ، ۱۸:۴۸
آی دا

پارت اول:

من تو اتاق، دیگ برنج رو گاز؛ من بی خبر؛ مامان هم رفته سر کوچه با رفقاش چاق سلامتی کنه.

نتیجه: دیگ به طرز دلخراشی برشته* شد.


پارت دوم(در همان روز-عصر):

من تو اتاق، دیگ باقالی رو گاز؛ من باخبر، منتها پشت سیستم، مامان هم جلوی تی وی.

نتیجه: دیگه به طرز اسفناکی برشته* شد.


پارت سوم:(در همان روز- دم غروب):

من تو اتاق، دیگ مربای بهارنارنج رو گاز، من باخبر، مامان باخبر، جفتمون تو آشپزخونه.

نتیجه:دیگه به طرز دهشتناکی چی؟ برشــــــته* شد :|


اون روز از روزای نادری بود که همچین اتفاقی میفتاد و تقریبا تو خونمون سابقه نداشت. خیلی هم خواستیم کسی نفهمه چه اتفاقیی افتاده، منتها اثر جرم (بوی سوختگی) ، کار رو از کار گذرونده بود :/

واسه همین الان پیتکو پیتکو رفتم ببینم آشپزخونه چه اتفاقی دره میفته؛ دیدم مامانم میخنده میگه مثلا خواستی بگی خیلی حواست هست؟هیچی نیست بادمجون دارم پوست میکنم :|

این پست هیچ نتیجه ی اخلاقی نداشت، فقط خواستم بگم همیشه حواستون به اجاق گازتون باشه، چون بعدا ممکنه مامانتون واسه همه تعریف کنه آیدا امروز 3 تا دیگ سوزوند:|


*یه فامیلی داشتیم هرچی میسوزوند نمیگفت سوخته، میگه برشته شده :| :| :|


+ولی غذا هم بلدم درست کنم :| کوکو قارچ ! متشکل از قارچ و فلفل دلمه ای و آرد و تخم مرغ !




۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۰۷
آی دا