مستقر در ماه

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مامان» ثبت شده است

فرض را بر این میگیریم که ۵ تا مهمان داریم که مامان فهمیده سه تایشان برنج کته میخورند، ۲ تایشان برنج آبکش. مادرم برای سفره اندازه چهار نفر برنج کته میپزد و اندازه سه نفر برنج ساده. حالا فرض می کنیم که می داند که یک نفر از مهمانان غذای گوشتی دوست ندارد. پس علاوه بر یک نوع غذای گوشتی دو نوع غذای مرغی هم میپزد، که دل آن یک نفر نشکند. نهایتا پرس و جو می کند که آیا کسی هست کلا گوشت و مرغ نخورد؛ اگر پاسخ بله باشد که یک نوع غذای گیاهی کنارش می گذارد و اگر پاسخ خیر هم باشد؛ باز هم این کار را می کند چون ممکن است تعارف کنند و چیزی نتوانند بخورند و ما شرمنده شان شویم. یا حتی پیش آمده که بو برده که دسته ای فسنجان ترش میخورند؛ بقیه خیر؛ و به همان میزان قسمتی از غذا را ترش پخته، بقیه را ملس. چون به هرحال خدا را خوش نمی آید کسی سر سفره ی ما از ترش بودن غذا گزند ببیند.

و همین قضیه ها در مورد دوغ نوشابه، ماست، زیتون و مابقی خوراکی های دنیا تکرار می شود....

پذیرایی مامان از مهمانانش یک فرمول به ظاهر ساده اما در حقیقت سخت دارد: همه باید راضی از سفره پا شوند؛ هیچ کس حق ندارد گرسنه و ناراضی از سفر پا شود.

اگر مامان را "ملکه ی توجه به علایق همه ی آدم های دنیا و راضی نگه داشتن همه" بنامیم، من کنیزکِ سیاه سوخته دربار هم نمی شوم.

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۷ ، ۲۱:۳۸
آی دا

اینقدر زندگیم بهم ریخته شده که دلم میخواد جیغ بکشم.

در همین راستا بعد از افطار رفتم با دوچرخه یه دوری زدم، هرچند که مامان گفت درست نیست الان بری بیرون(از لحاظ شب بودنش).

درست نیست؟

کی این محدودیت ها رو تعیین میکنه؟ که جلوی در خونه ی خودمون نتونم دوچرخه سواری کنم؟

در هر حال رفتم و خوب هم بود.


دوست دارم بعد از ماه رمضون، از صبح برم کتابخونه، اما خب تمام کارم با لپ تاپه و بدون لپ تاپ نمیتونم کاری کنم، کتابخونه از خونه دوره و من توانایی جسمی برای هر روز کشیدنش رو ندارم؛ از طرفی واقعا خونه موندن داره دیوووووونه م میکنه.

کلاس خط گزینه ی بعدیه. که باید ببینم واقعا حال و حوصله ش رو دارم یا نه.


موضوعی که با توجه به مطالب وبلاگ ازم سوال میشه یکیش مهاجرته یکیش ازدواج.

در مورد ازدواج باید بگم که چیزی نیست که همین روزا اتفاق بیفته، هر موقع شد میام خبرتون میکنم و انشاالله دعوتین! پس اینقدر نگران نباشین که چی شد چرا خبری نمیشه...با توجه به برنامه ریزی هامون به این زودی امکانپذیر نیست...

بعدی مهاجرته. این فقط تصمیمیه که گرفته شده و به وقوع پیوستنش مستلزم یه عالمه پوله که من ندارم. این هم اگه بخواد اتفاق بیفته پروسه داره و به خیلی چیزا مربوطه که دست هیچکس نیست.

فکر کنم چون دارم زبان میخونم هی برای همه سوال میشه و دلشون میخواد مستقیم و غیرمستقیم ازم بپرسن. من کلا به زبان علاقه دارم، چه بخوام برم چه نرم، به زبان خوندنم ادامه میدم.

دیگه همینا.

ممنون میشم اگه سوالی دارین با اسم و آدرس مشخص ازم بپرسین، اینطوری برام ناراحت کننده ست که به افراد ناشناس بخوام توضیح بدم.

دیگه همین دیگه، به زندگی ادامه میدیم ببینیم خدا برامون چی میخواد....

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۶
آی دا

مادر زیبایم را تهدید کرده بودم که یک قوری جدا خواهم خرید. اما از آنجایی که معمولا تهدیدهایم استخوان سوز نیستند، مادرم با ملایمت پاسخ داده بود حتی میتوانی یک سماور جدا هم برای خودت بخری.

ماجرا این بود که از حس کردن طعم علف های متفاوت در چایی های خانه به ستوه آمده بودم. از بهارنارنج گرفته، تا هل و دارچین و نمی دانم آن گیاه قرمز رنگ که طعم آلبالو می داد و یک بار حتی به گزنه هم شک کردم اما شاهدی برای اثبات ادعایم نداشتم و مادرم سرسختانه تکذیب می کرد.

برای منی که تمام خوشحالی، ناراحتی، غم، درس خواندن، غر زدن، خوابیدن و بیدارشدنم با چایی خوردن می گذرد، طعم چایم خیلی مهم بود و طاقت نداشتم ببینم هر بار که یک پک! به چایم می زنم، در کنار طعم تلخش چیز دیگری حس کنم.

کار به آنجا کشید که حتی قوری هم قیمت گرفتم، اما احتمالا وسط های ماه یا نمی دانم آخرهای ماه بود و عنکوبت های بسیاری ته جیبم شامورتی بازی درمی آوردند و اینطور شده بود که خرید یک قوری جدا، که بتوانم چایی های خالص خودم را تویش دم کنم، به تعویق می افتاد.

اما مصلحت خدا، کی فکرش را می کرد که زنجبیل حلال مشکلات پیش آمده بین من و مادرم باشد. الان کیلو کیلو زنجبیل می خریم، و توی همان قوری سابق، همراه با چایی خشک دم می کنیم و با حس دوستی فراوان، لیوان لیوان چای می خوریم و با هم سریال می بینیم.

همه ی این ها را گفتم که برسم به اینکه چای زنجبیلی بخورید. هم خیلی حالتان را خوب می کند، هم احتمالا با مادرتان به تفاهم می رسید و هم اینکه برای جوانان مملکت کار پیدا می شود و سر در دانشگاه آزادها و غیرانتفاعی ها و پردیس ها را گل می گیرند و تعداد خیابان خواب ها کم می شود، و مسکن مهرها فرو نمیریزد و هواپیماها به دنا برخورد نمی کنند و کشتی ها غرق نمی شوند و نهایتا اینکه مرگ بر آمریکا.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۴۹
آی دا

مامان یک رفیق کهنه فروش هم دارد. کهنه فروش، یا همان نمکی، اگر اینطور صدایش می زنید.

رفیق مامان که کچل است و سعی دارد فارسی را فصیح صحبت کند، هر چند ماه یک بار اینجا پیدایش می شود و مامان که طی روزها لوازمی را فکر میکرده مناسب رد کردن است، برایش کنار گذاشته، بدو بدو، چادر سر می کند تا جنس هایش را آب کند.

تا اینجا همه چیز خوب است، اما ماجرا از آنجا شروع می شود که رفیق مامان، حاضر نیست هیچ چیزی را بیشتر از 5000 تومان بخرد. حالا فرقی نمی کند کیلوگرم فلزش یک تن باشد، یا یک کیلو،"او"، بیشتر از 5000 تومان را نمی شناسد. در ذهنش تعریف نشده است.

نهایتا، مامان سرخورده و غصه دار، یا به آن عدد طلایی راضی می شود، یا غرغر زنان با تکرار این جمله که "مردم شانس دارن، هر چی بخوان بفروشن طلا میشه، مال ما طلا باشه هم مفت میخرن" از فروش تکه پاره های فلزی و غیر فلزی اش منصرف می شود.

روزی روزگاری هم دختری آمد خانه، دید تختش نیست. بیشتر دقت کرد  و دید جای تخت قبلی با یک تخت تیشان فیشان جایگزین شده است. آن دختر از اینکه با او خیلی مشورت کرده اند و با اجازه ی او تختش را از اتاق خارج کرده اند و تخت جدید خریده اند، بسیار ممنون گردید و حتی از این همه همفکری که با او نکرده بودند....نه...چیز.... از آن همه توجهی که به او بدون آن که نظرش را بپرسند، کرده بودند، اشک شوق هم در چشمانش جمع شد :|

مادر ِ وی هم غر غر زنان در خانه دور می زد و تکرار می کرد: "مردم شانس دارن، هر چی بخوان بفروشن طلا میشه، مال ما طلا باشه هم مفت میخرن" ، با این تفاوت که این بار موفق به فروش تخت ِ دخترش به قیمت 4500 تومان شده بود....


+نتیجه ی اخلاقی: هیچ وقت رازهای زندگیتون رو زیر تختتون قایم نکنین، چون ممکنه یه بار بیاین خونه و ببینین که......

+نتیجه ی غیراخلاقی:هیچ وقت رازهای زندگیتون، هدیه های یواشکیتون، دفترچه های خاطراتتون، گل های خشک شده تون :| ، اون خودکاره، اون پفکه، اون پوست پستهه، اون توپی که از قصد زیر تخت قایم کردین تا خواهرزاده ها نتونن باهاش بازی کنن، اون نامه ها و سایر دوستان و آشنایانتون رو زیر تختتون قایم نکنین، چون ممکنه یه بار بیاین خونه و ببینین که.................... :|

+میخوام بدونم انگیزه ی داداشم چی بوده تختمو قهوه ای خریده ._. آخه قهوه ای ؟ ._.



۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۲۲
آی دا

مامان کارهای سخت دنیا را به من واگذار میکند.

مثلا مواقعی که عینکش همراهش نیست; در مغازه موقع خرید; جنس را می دهد دست من و اصرار دارد تاریخ انقضایش را پیدا کنم. تاریخ انقضاها موجوداتی هستند که همیشه با من سر جنگ دارند و رخ نمایی نمی کنند تا من پیش مامان شرمنده شوم. در نهایت مامان با یک چشم غره ی علنی; که پشیمانی از آن می بارد که چرا من را به مکتب فرستاده تا خواندن نوشتن یاد بگیرم; ابراز خشم می کند. اما با تمام تلاش هایم موفق نشده ام مکان فیکس تاریخ انقضاها را پیدا کنم; یا اگر هم پیدا کرده ام; رنگشان پریده بوده. از ترس من لابد.

از دیگر کارهای سخت دنیا محاسبه ی اعداد به صورت ذهنی است که مامان انتظار دارد چون دبیرستان ریاضی خوانده ام; بتوانم عدد یک میلیون و دویست و سی و هفت هزار را در عدد چهارهزارو پانصدوشصت وپنج; به صورت ذهنی ضرب کنم. که در این امر هم هیچگاه موفقیت کسب نکرده ام و با آه های جان گداز مامان رو به رو شده ام.

الان وانتی آمده بود و در محله قر میداد. من؟حواسم به قول مامان به این بی صاحاب مانده(اسم دیگر گوشیم) بود. وانتی چند تا عر زد که فلان چیز داریم بسارچیز داریم و آی خونه دار بیا و بردار و ببر. که هر کس نداند فکر میکند مفتی جنس می دهند. مامان خانه دار پرسید چی گفت چی گفت آیدا؟ آیدا حواسش به بی صاحاب مانده بود و گفت: خیار تازه خربزه تازه:| وانتیه ملعون اما همان لحظه تکرار کرد سبزی تازه شویت تازه:| ...امیدوارم انتظار نداشته باشید بقیه ی ماجرا را مبتنی بر اینکه مامان عقیده دارد گوش هایم...تا داستانی دیگر شما را به خداوند بزرگ می سپارم; قبلش هم به عکس های پست قبلی من لایک بزنید. خداوند یار و نگهدارتان:|


۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۴ ، ۱۸:۴۸
آی دا

پارت اول:

من تو اتاق، دیگ برنج رو گاز؛ من بی خبر؛ مامان هم رفته سر کوچه با رفقاش چاق سلامتی کنه.

نتیجه: دیگ به طرز دلخراشی برشته* شد.


پارت دوم(در همان روز-عصر):

من تو اتاق، دیگ باقالی رو گاز؛ من باخبر، منتها پشت سیستم، مامان هم جلوی تی وی.

نتیجه: دیگه به طرز اسفناکی برشته* شد.


پارت سوم:(در همان روز- دم غروب):

من تو اتاق، دیگ مربای بهارنارنج رو گاز، من باخبر، مامان باخبر، جفتمون تو آشپزخونه.

نتیجه:دیگه به طرز دهشتناکی چی؟ برشــــــته* شد :|


اون روز از روزای نادری بود که همچین اتفاقی میفتاد و تقریبا تو خونمون سابقه نداشت. خیلی هم خواستیم کسی نفهمه چه اتفاقیی افتاده، منتها اثر جرم (بوی سوختگی) ، کار رو از کار گذرونده بود :/

واسه همین الان پیتکو پیتکو رفتم ببینم آشپزخونه چه اتفاقی دره میفته؛ دیدم مامانم میخنده میگه مثلا خواستی بگی خیلی حواست هست؟هیچی نیست بادمجون دارم پوست میکنم :|

این پست هیچ نتیجه ی اخلاقی نداشت، فقط خواستم بگم همیشه حواستون به اجاق گازتون باشه، چون بعدا ممکنه مامانتون واسه همه تعریف کنه آیدا امروز 3 تا دیگ سوزوند:|


*یه فامیلی داشتیم هرچی میسوزوند نمیگفت سوخته، میگه برشته شده :| :| :|


+ولی غذا هم بلدم درست کنم :| کوکو قارچ ! متشکل از قارچ و فلفل دلمه ای و آرد و تخم مرغ !




۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۰۷
آی دا