چه روزهای بدی که گذشت
این روزها بلاگ برام باز نمیشد. با خودم میگفتم این بار که بتونم بازم بیام، میام و بک آپ میگیرم.
این روزا که به هیچ چیز و هیچ کس دسترسی نداشتم، کلی گذشته م رو شخم زدم و دونه دونه نگران همه ی ادم های ی شدم که یه روزی میشناختمشون.
روزهای بدی رو پشت سر گذاشتم. هر بار که اتفاقی داخل کشور میفته، ما بدبخت هایی که نیستیم، مرگ مونو از خدا میخوایم. هر روز با نقاب لبخند میریم بیرون، سرکار و باید کارامونو به نحو احسنت انجام بدیم، و هیچ به روی خودمون نیاریم که چی داریم میکشیم.
الان فعلا خدا رو شکر میکنم که باز میتونم با مامان و ابجی حرف بزنم.
اخبار کوتاه؛
۱-این هفته ی اخیر اینجا برف و طوفان بود. فکر کنم اندازه ۵۰ سانت برف بارید.
۲-تو این دوماهی که رژیمم ۴.۳۰۰ کیلو کم شدم.
۳-ام ار ای مغزم سالم درومد، بابت لرزش دستم دکتر نوشته بود. خداروشکر.
۴-ازینکه باید به فکر شغل ثابت برای بعد از پست داک باشم، غمم میگیره.