نمیدونم به شانس مربوط میشه یا چی.
اما بعضی ها سخت ترین و بدترین حرف ها رو میزنن، اما طرف های مقابلشون از قبیل خانواده، دوست یا آشنا، اون حرفا رو هرچقدرم بی ادبانه، خشونت آمیز و .... باشه، می پذیرن و ناراحت نمیشن.
یه سری دیگه آدما هم هستن، مثل من، که حتی کوچک ترین حرفی هم بزنن، حالا میخواد از روی دلسوزی باشه، از روی مهربونی باشه، از روی نگرانی باشه و یا هرچیز دیگری، طرف مقابل رو به شدددددددت ناراحت میکنه تا حدی که آدم خودش متعجب میشه که ای وای مگه من چی گفتم!!!
این چیزی که میگم رو از دوران ابتدایی و راهنمایی متوجه شدم که به اصطلاح حرفای من "تلخه" و همون بهتر که سکوت کنم.
نمی دونم واقعا شاید حرفامو با شدت میزنم، شاید لحنم بده خودم خبر ندارم، شاید اصلا تو اموری که به من مربوط نمیشه زیادی نظر میدم!!! نمیدونم، اما محتمل ترین گزینه در مورد من بدشانسیه، که به قول معروف به خیر یا به شر نمیتونم یه کلمه حرف بزنم.
من کلا آدم ساکتی ام. کم حرف. اما هر بار هم که خواستم اظهار نظر کنم دشمن تراشی شده برام...
اینم یه جور گرفتاریه قطعا....
بهترین تصمیم سکوته...حتی در برابر عزیزترین اشخاص زندگیت...
زیر برنج رو روشن کردم تا یواش یواش بپزه.
برای هر یه کلمه یادگیری، تمام و ذهن و روحم برای تمرکز کردن اسیر میشه.
امروز به مادرم میگفتم که کاش پسر بودم...پسرها (به شرط غیرت) میتونن همه کار برای ایجاد چیزی که دلشون می خواد انجام بدن. از بنایی و نجاری گرفته، تا رفتگری و ... مخصوصا وقتی آدم بدونه موقتیه، چرا انجام نده... اما امان از دختر بودن، امان از زن بودن...
فکر میکنم تو این روزهایی که هستم، بدترین شرایط در سال های بزرگسالیم بوده.
نمی دونم در آینده شدیدتر از این هم تجربه می کنم یا خیر، اما می دونم تجربه ی الانو هیچ وقت قبل از این نداشتم.
امیدوارم 97 به خیر بگذره. خرافاتی نیستم، اما تا الان 97 برام خوب نبوده. امیدوارم منبعد جبران کنه.
فردا صبح باید برم دنبال یه سری کارا.
با داداشم تماس گرفتم که راننده ش رو فردا برام بفرسته. هزینه ی آژانس خیلی زیاد میشه.
خدایا خودت کمک کن که حداقل یکی از دغدغه های ذهنیم کم بشه. خیلی خسته ام از فکر و ذکر.
به قول خواهرم، عملکرد جوامع کوچیک مون هم، مثل جمع همکارها، جمع دوستی ها و.... شده مثل وضع کشور. یعنی همین ماهاییم که وضع کشور رو می سازیم.
همونطور که من الان تو کشورم احساس امنیت نمی کنم،
تو وبلاگم، تو کانالم و اینستاگرامم هم احساس امنیت نمی کنم.
شخصی از فامیل که از قضا آدم خوبی هم هست واقعا، در اینستاگرام چندین بار درخواست فالو داد. من با وجود اینکه خودش و خانواده ش رو میشناسم و واقعا آدم های خوبی هستند، اما به هزار و یک دلیل دلم نمی خواست که پیجم رو دنبال کنه. با برادرم مشورت کردم که ایرادی داره درخواست فالوش رو ریجکت کنم؟ گفت به هیج وجه ریجکت کن صفحه ی خودته. من ریجکت کردم، دیدم فردای اون روز مجددا برام درخواست فالو فرستاده...من مستاصل شدم. آدم خوبه ی خجالتی درونم نهیب زد که اگه قبول نکنی، ممکنه تو جمع فامیل به روت بیاره که چرا پیجت رو برای من باز نمیکنی و تو لابد میخوای تا بناگوش قرمز بشی و... با این فکرها مجبور شدم قبول کنم. اما ته دلم؟ به هیچ عنوان دوست ندارم که خودش و خانواده ش عکس های پیجم رو ببینن....
حالا الان تنها مکان هایی که دلم میخواد خودم باشم و به ساده ترین شکل ممکن بنویسم، وبلاگ و کانالمه.
خیلی حس بدیه آدم تو وبلاگ و کانال خودش هم راحت نباشه.
من برام کاری نداره بخوام اینجا رو عوض کنم یا کلا دیگه ننویسم.
اما واقعا به این فکر می کنم چرا باید شرایط رو برای همدیگه اینقدر سخت و تنگ کنیم که طرف مقابل مجبور به کارهایی شه که دوست نداره.
حالا قضیه ی فامیل فقط یه مثال بود اما به طور کلی حرفم اینه که:
شاید باید قبول کنیم دوستی ها یک جاهایی دیگه تموم میشن. به هزار دلیل کوچیک و بزرگ.
سماجت روی اون موضوع و اصرار بر ادامه دادنش، نه تنها شان خودمونو پایین میاره، بلکه طرف مقابل رو هم به شددددددت آزار میده.
حالا دو حالت وجود داره، یا ما واقعا می خوایم طرف مقابل رو آزار بدیم، که به رفتار سماجت گونه مون از قصد ادامه می دیم که اونو اذیت کنیم، یا حالت بعدی اینه که می خوایم بهش بفهمونیم که دوستت داریم، که در واقع به نظر من این اصلا هم دوست داشتن نیست بلکه آزار دادنه.
هر آدمی شرایط خودش رو بهتر میدونه و هیچ کس با خودش رودربایستی نداره. خودم به شخصه وقتی حس می کنم چیزی برای تموم شده، و یا تصمیم خاصی بگیرم، زمین به آسمون بیاد و آسمون به زمین، از تصمیمم برنمی گردم. وقتی تصمیم بگیرم دیگه کسی رو دوست خودم ندونم واقعا هرگونه و سماجت و پافشاریش اونو از چشمم بیشتر میندازه.
اینکه مدام حس کنم در وبلاگ، کانال و اینستام تحت مراقبتم، منو از اون آدم متنفر می کنه.
کاش واقعا قدر خودمون رو بدونیم، کاش واقعا اینقدر شان همه چیز رو پایین نیاریم. کاش واقعا تو دنیایی که اینقدر همه چیش سخته و تنها دلخوشی ها به چند جمله توی وبلاگ و کانال وابسته ست، دنیا رو واسه آدمای اطرافمون سخت تر و ناراحت کننده تر نکنیم.
روزای گذشته روزای خیلی سخت و وحشناکی داشتم. تا این حد که فکر کنم تا یه مدت صبح ها باید با ترس از خواب پاشم.
در هر حال گذشت.
می نویسم که بعدها اگه آدم موفقی شدم، یادم نره چه روزهایی رو پشت سر گذاشتم.
خدایا همیشه پشت و پناهم باشو کمکم کن.
اولین قدم برای حل مشکل، شناخت اونه.
امروز فکرم درگیر این بود که تو درس خوندن، همیشه به کم قانع بودم.
مثلا یه مثال واضح همین لیسنینگ هست. تو فایل های جدیدی که پیدا کردم، و خیلی هم دوسشون دارم، هر درس دو دقیقه هست. حالا درسته برای اینکه بتونم به سوالات اون درس پاسخ بدم، باید چند بار گوشش بدم و خب هر درس لغات جدید داره و باید یادداشتشون کنمو ممکنه هر درس یک ربع طول بکشه، اما چرا قانعم به اینکه روزی فقط سه چهار تاش رو گوش بدم؟ چرا تلاشمو نمی کنم که مثلا روزی ده تا گوش بدم؟
یا حالا همه ی اینا به کنار، چرا آهنگ انگلیسی گوش نمی دم؟ احتمالا منتظر گل دادن درخت نی هستم!!!!
به نظرم تا آدم خودشو تحت فشار نذاره، نمیتونه بهبود عملکرد داشته باشه.
و همه ی اینا که کار دارم و سرم شلوغه و نیستم بهانه ست.
بگذریم از اینکه از لحاظ جسمی هم کلا اذیتم. نمیدونم اون موقع ها که یکسره از 8 صبح تا 5 عصر سر کار بودم و تا میرسیدم خونه 6 میشد، چرا چیزیم نبود؛ اما الان که ظهر خونه ام یا درد گردن امانم رو بریده، یا سر درد بی وقفه.
این روزها تنها چیزی که خیلی از خدا میخوام، پول نیست، سلامتی بیشتره. میخوام مثل چند وقت پیش راحت گردنمو تکون بدم و درد نداشته باشم و از درد گردن، سرم درد نگیره :(
امیدوارم خدا به تمام کسانی که برای بهتر شدن زندگیشون تلاش میکنن، و دلشون میخواد آدم مفیدی باشن، کمک کنه؛ منجمله من..