مستقر در ماه

مستقر در ماه

من ایمان دارم که هیچ تلاشی بی نتیجه نمی مونه :)

یک راند دیگر مبارزه کن وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه می روی… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی بازوهایت آنقدر خسته اند که توان گارد گرفتن نداری… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی که خون از دماغت جاریست و چنان خسته ای که آرزو میکنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار تمام شود… یک راند دیگر مبارزه کن و به یاد داشته باش شخصی که تنها یک راند دیگر مبارزه می کند هرگز شکست نخواهد خورد.
محمدعلی کلی

بایگانی

هفته ی پیش یه غلط اضافه کردم به استادم گفتم بیا رو فلان چیز کار کنیم. استادم دوباره پی قضیه رو نگرفته بود که من دوباره خواسته م رو تکرار کردم.

دختره ی بی مغز. چرا جو میگیرتت.

الان برو موضوع بزا.

دوشنبه براش میتینگ داریم گفته خودت باید موضوع بیاری.

نهایت با تمام خفت میرم میگم چیز قابل توجهی پیدا نکردم.

۰ نظر ۱۵ بهمن ۰۱ ، ۰۸:۳۹
آی دا

اتوبوس دوباره از جلو چشام رد شد :(

نه از روی تنبلی، بلکه بخاطر سرما تا حد امکان دقایق اخر میام بیرون. ازون طرفم گوگل مپ دقیق نمیگه زمان اومدن اتوبوسو. اینطور میشه که جا میمونم.

دلم گرفته :(

اوبر گرفتم برسم ازمایشگاه.

روحیه م خسته ست و گریه م گرفته.

خیلی حس بدی دارم ماشین ندارم.

۱ نظر ۱۳ بهمن ۰۱ ، ۱۷:۵۱
آی دا

کلی نوشته بودم پرید.

از صبح از اتوبوس جا موندم، دو بار بدجور لیز خوردم اما نیفتادم، بعدم نوشته هام پرید.

خب نوشته بودم استادم تاکید داره من بزودی پروپوزال دفاع کنم در حالی که من هنوز سال دوم هستم. این یعنی میخواد من زودتر دفاع کنم، بابت همینه دلهره گرفتم. باید باهاش حرف بزنم چون عملا من باید ۲۰۲۶ فارغ التحصیل بشم نه ۲۰۲۴.

برم باهاش حرف بزنم ببینم چی میگه.

۰ نظر ۱۰ بهمن ۰۱ ، ۱۸:۱۴
آی دا

اوه اوه دو تا پست تو یه روز! صفا دادم به بلاگستان :))

.

غروب خلاصه رفتم دارومو از والمارت پیک آپ کردم. دو تا بادمجون، جعفری و گشنیزم برداشتم (اینجا داروخونه ها تو همون مرکز خریدن). یه تیشرت استین بلند دیزنی هم برداشتم که با آف شده بود ۸ دلار. وگرنه تو حالت عادی دیزنی ها گرون ترن. عکس خرس پو و دوستاشو داره رو تیشرتم :| حس می کنم هر بار استادم منو ببینه نا امید بشه :|

هوا برفیییییییی و نسبتا سرد.

رسیدم خونه اینقدر خسته بودم با اینکه معده م قار قور میکرد رفتم کمی دراز بکشم. که احتمالا از فرط خستگی و گشنگی بیهوش شدم. این مدل خوابیدنا پارسال ماه رمضون که فکر کنم ۲۷ ۲۸ روزشو روزه گرفتم زیاد برام افتاد، وگرنه تو حالت عادی من غروبا بعد از کار نمیخوابم.
خلاصه مجدد از گشنگی پاشدم از خواب و احتمالا فشارم افتاده بود چون یخ زده بودم. یه چیز خوردم الان بهترم.

الان رفتم ناهار و شام فردا رو درست کردم. چون دوباره فردا ۶ ۷ غروب میرسم خونه.

دیگه همینا

 

۰ نظر ۰۶ بهمن ۰۱ ، ۱۰:۱۹
آی دا

یهویی به خودم اومدم دیدم خیلی وقته اصلا برای خودم لباس نخریدم و همه چیزم کهنه و تکراری شده:( بدی رسیدگی به دیگران اینه که یهو خودتو فراموشت میشه بعد همه ش داری چک می کنی کسی کم و کسر نداشته باشه.

رفتم مارشالز چهار تا بلوز مفت برداشتم که دوتاش حالت مهمونی طور داره و دو تاش برای دانشگاه. 

بعد دیدم سه ساله همون پوتین تو پامه :( از کلمبیا یه بوت برداشتم. از پوتین های بلند خوشم نمیاد. حالا بعدا شاید یه دونه کمی بلندتر هم گرفتم.

دیشب دیذم بوتم رسیده و امروز پوشیدم. پام توش راحته.

یه کاپشنم برداشتم که آف ۵۰ درصد خورده بود. هنوز نرسیده اما من فکر میکنم تنگ باشه. نهایت ریترن میزنم.

.

دیروز ۸ صبح رفتم دانشگاه و ۷ غروب برگشتم. تازه با استادم میتینگ داشتم که خوب پیش نرفت. همه ش دیشب بابتش‌ ناراحت بودم.

اما همون دیروز یه invitation دریافت کردم که ازم خواسته بودن co-chair کنفرانس بشم. همون کنفرانسی که پارسال رفتم.

چقدر پارسال دلم میخواست کنفرانسه تو کالیفرنیا باشه :| بعد کلا تو کنتاکی بود و بعدا هی همه چیز به هم پیچ خورد و تهشم اصلا بهم خوش نگذشت؛ تا حدی که میگفتم من دیگه کنفرانس نمیرم.

دیروز به استادم گفتم در مورد invitation, که گفت البته که باید قبول کنی. 

حالا امسال کنفرانسه تو ایالت Nevada شهر اسپارکس هست. همون ایالتی که شهر لاس وگاس توشه و ایرانی ها میشناسن. خوبه، کم کم داره به کالیفرنیا نزدیک میشه :))

اینقدری که پارسال استرس کشیدم سر کنفرانسه، امسال قیافه م پوکر فیس ه. اما وقتی استادم میگه باید قبول کنی، لابد باید قبول کنم...

.

رژیمم اما ورزش نمیرسم برم. غروبا شدیدا خسته ام و اشپژخومه و اتاقمم ریخته ست.

۰ نظر ۰۵ بهمن ۰۱ ، ۱۸:۳۹
آی دا

اولین مواحهه م با اینکه نباشه اون غروبی بود که خسته از دانشگاه برگشتم، و اومدم خونه و دیدم نیست. دلم عجیب گرفت.

بعد فهمیدم رفته بیرون تا برای روز زن برام گل بخره. وقتی برگشت چشماش می خندید و خوشحال بود.

امروز دیگه رفت شهرشون. خیلی دارم سعی می کنم منطقی باشم، اما نشونه هاشو گوشه کنار خونه میبینم و دلم میگیره. بادکنکای روز تولدش، دست خطش، کفشی که نبرد، کتابا و برد گیم هاش، لباسایی که گذاشته اینجا بمونه.

ما از اول به هم قول دادیم مانع پیشرفت هم نشیم. این شد که من زودتر اومدم آمریکا و یک سال و نه ماه تنها موندم تا اونم برسه، و الانم که اون اومده، رفت یه ایالت و شهر دیگه تا دکتراشو شروع کنه.

زندگی همیشه به من سخت گرفته، اما تنها خوشحالیم اینه که تهش این سخت گرفتنا باعث شده محکم تر بشم.

*****

خلاصه پزمان خونه پیدا کرد. خونه ی خوب و بزرگیه. هم اتاقیش هم پسر خوبی ه ظاهرا و دانشجوی همون دانشگاست. خوبی خونه ش اینه که هر اتاقی سرویس بهداشتی جدا داره و اینطوری وقتی منم برم اونجا مهمونی سختم نمیشه.

یه سری لوازم دادم ببره که اول کار مجبور نشه خرید کنه. مثل دیگ و تابه و قاشق و چنگال و لیوان و ...

*******

 

می خوام برای خودم یه بلندر دستی بخرم که منبعد راحت تر سوپ های دلخواهمو درست کنم. در واقع میخوام به خودم هدیه بدم!

۲ نظر ۲۶ دی ۰۱ ، ۰۳:۴۱
آی دا

الان ۹ صبحهه و من سوار اتوبوس دارم میرم دانشگاه. خوشحالم تو اتوبوس فرصتی پیش اومده تا بنویسم.

پژمان خونه خوابیده. جمله ی عجیبیه برام اما واقعیه. سال پیش این موقع دیگه از اومدنش نا امید شده بودم. هر چند به زودی میری شهر دیگه ای بخاطر دانشگاش، اما اینکه حداقل تو یه کشوریم نه توی دو تا قاره ی مختلف خوشحالم.

.

توی تعطیلات پرووف مقاله اومد و روش کار کردم. چند روزیه مقاله جدیده چاپ شده. اما از طرفی کمی هم خسته ام.

اومدن پژمان و جمع و جور کردنش، کارای ازمایشگاه و مسایل زندگی ازم کمی انرژی گرفته.

برای مثال، همینکه برای پژمان سیم کارت بگیرم کلی اذیت شدیم و داستان داشتیم. اول اینکه دو بار از یه شرکتی سیم کارت گرفتیم هر دوبار سیم کارت متعلق به یکی دیگه بود. بعد فهمیدیم سیم کارت های اینجا کلا به مدل گوشیش نمیخورن و سرویس ها درست کار نمی کنن. دیگه نهایتا قاطی کردم و رفتیم یه شرکتی و یه پلنی برداشتیم که گوشی همراهش میداد. گوشیه خفن نیست اما بازم تا ۱۵۰ دلار برام خرج برداشت، اما حداقلش اینه که دیگه گوشی و سیم کارت داره برای کاراش.

الان درگیر گرفتن خونه براشیم. اما می دونم حل میشه. در واقع این فصلی که پژمان اومده فصل مناسبی برای خونه گرفتن نیست، و شهرشونم یه شهر دانشگاهی کوچیکه. بابت همینه خونه نیست یا کرونه یا دوره یا خلاصه یه ایرادی داره.

دیگه دیروز حس کردم کلا دارم قاطی میکنم. بعد ارامشمو حفظ کردم رفتم باقلوا درست کنم.

.

خلاصه میگذره این روزا هم. اندکی صبر!

۳ نظر ۱۹ دی ۰۱ ، ۱۸:۰۲
آی دا

مینویسم تا بمونه که اواخر سال ۲۰۲۲ هی اتفاقای خوب افتاد، هر چند که در طی سال روزای زیادیش چشمام گریون بود.

پول مالیات فدرال رو خلاااااصه برام واریز کردن. اونم بعد از کلی پیگیری و تلفنی حرف زدن و... اینقدر خوشحال شدم که گریه م گرفته بود.

مقاله م اکسپت شد در حالی که انتظار نداشتم اینقدر زود جوابش بیاد. فکر میکنم تو ایشو اول سال ۲۰۲۳ چاپ بشه.

مقاله های قبلی م دو تا سایت تازه خورد که کلی بابتش خوشحال شدم.

و از همه مهم تر، 

پژمان یکشنبه غروب، که میشه کریسمس میرسه پیشم :)

کلی خونه رو اماده کردم و خرید کردم و جا باز کردم براش. تقریبا باورم نمیشه و خوشحالم که تا دو روز دیگه اینجاست.

.

برنامه ریزی بعدیم تمرکز روی جایزه ای هست که دارم براش اپلای میکنم. هر سال به بهترین محقق گروه بایومدیکال جایزه میدن (هزار دلار) و از نظر استادم من شانسم بالاست که ببرم. حتی اگه جایزه رو نبرم، ایرادی نداره، اما تلاشمو براش می کنم.

 

۷ نظر ۰۳ دی ۰۱ ، ۰۶:۳۹
آی دا

اینکه چطور شد تصمیم گرفتم برم ایران، احساسات متناقضی رو در من زنده می کنه. ترس اضطراب نگرانی، اما از طرفی دلتنگی خانواده به همه ش می چربید. تصمیم پست قبل همین رفتن به ایران بود.

تو همین فکرها روزامو میگذروندم تا اون شبی که مامان چشاشو عمل کرد و گفتن بعد از ریکاوری اسم تو رو صدا میزده. همون شب من بلیط گرفتم. 

بعد از خریدن بلیط، اتفاقات اخیر رخ داد...روزها نگران بودم و شب ها خواب میدیدم. حتی به همین خاطر روزهای کنفرانس هم بهم خوش نگذشت. کنفرانس اکتبر بود و من برای نوامبر بلیط خریده بودم.

خلاصه تصمیم نهایی رو گرفتم که هرچقدرم سخت، اما برم ایران.

هیچکی جز پژمان نمی دونست دارم میام.

سفر به ایران تو پروازا اذیت نشدم، جز اینکه خیلی گرمم بود. اما خداروشکر همه چیز نرمال گذشت. اون لحظه ای که مامان رو دیدم فراموش نمی کنم. اولش چون باور نمی کرد منم، منو نمیشناخت.

همه ی اعضای خانواده من و پژمان و دوستم زهرا خیلی خوشحال شدن. حتی همسایه ها که اتفاقی منو دیده بودن جلو در خونه خیلی خوشحالی می کردن.

هفته ی اول هوا خیلی خوب و کرم بود و همه چیز تازگی داشت. بعد پژمان برای کاری رفت ترکیه و من عملا هفته دوم رو تنها موندم. به محض اینکه پژمان برگشت، سرمای سختی خوردم و عملا هفته ی سومم که هفته ی اخر بود رو همه ش مریض بودم. 

بعد از دیدن خانوادم که مهم ترین چیز بود، دوباره تونستم سبزمیدان و شهرداری رو ببینم. دوباره تونستم تو شهر کوچیکمون قدم بزنم و تاکسی سوار شم. تونستم از مغازه ها خرید کنم و تو صف بانک بمونم! تونستم خونه ی خواهر و برادرم مهمون باشم و ذوقشون از حضور من رو ببینم. تونستم با پژمان به کافه و کتاب فروشی و رستوران های مورد علاقه م برم.

برای خودم یادگاری یه گوشواره خریدم که هر بار نگاش کنم یاد این سفرم بیفتم.

سفر ۲۰ روزه م به چشم بهم زدنی گذشت و تموم شد. الان فقط عکس ها و ویدیوهاش مونده.

برگشتنی به امریکا، یه مقدار بهم استرس وارد شد چون پرواز اول تاخیر داشت، و مرزی به پر‌واز امریکام رسیدم.

خلاصه که ۷ غروب رسیدم راچستر و دوستم اومد دنبالم فرودگاه. ۸ شب خونه بودم و بعد از یه دوش و خوردن شامی که دوستم برام خریده بود بیهوش شدم.

فرداش ۸ صبح پاشدم رفتم ازمایشگاه و بچه های ازمایشگاه تعجب کرده بودن که با این از حجم خستگی و جت لگ چطور برگشتم سر کار. اما باید دو تا پروژه رو سر و سامون میدادم که تا دیروز جفتشونو انجام دادم و دیگه امروزو خونه موندم کمی به زندگیم برسم (حدود یه هفته ست برگشتم و همه ش داشتم کار میکردم و حسابی خسته شدم).

اینجا دیگه روزهای اخر سال هست و همگی تو تب و تاب هستن. استادم داره میره مسافرت هند، ادریان برمیگرده مکزیک، و اولیویا برگشت شهرشون.

انشالله این روزهای اخر سال هم به خوشی بگذره...الهی امین...

۱۴ دسامبر ۲۰۲۲ 

 

۲ نظر ۲۳ آذر ۰۱ ، ۱۸:۳۱
آی دا

همزمان دلم گرفته خوشحالم استرس دارم میترسم و هیجان زده ام.

 

تصمیم مهمی گرفتم و همه ی این احوال بابت اینه.

 

 

+قضیه تکس حل شد. اما شما همچنان برام دعا کنین.

۱ نظر ۰۹ آبان ۰۱ ، ۱۷:۵۲
آی دا

در ادامه ی عحیب غریب بودن سیستم اداری اینجا بگم که، امروز روز تعطبل برام نامه اومده. من دیشب چک کردم و هیج خبری نبود تو صندوق پستم، امروز دیدم یه نامه هست.

قسمت خوبش اونجاست که از اداره ی مالیاته.

من سه شنبه سعی کرده بودم باهاشون تماس بگیرم، اما موفق نشده بودم با شخص صحبت کنم و همه ش سیستم جواب میداد. ایتجا تماس ها همیشه ضبط میشه و من گفته بودم به چه مشکلی برخوردم.

دیگه من ناامید شده بودم گوشی رو گذاشته بودم.

الان تو این نامه هه نوشته در جواب به درخواستت در روز سه شنیه تاریخ فلان.

این نشون میده تماس ها رو حتی اگه ظاهرا جواب ندن، اما بررسی میکنن.

خلاصه نوشتن فلان مدرکو برامون بفرست، و اگه سوالی هم داری بپرس.

یه جرقه نور تو دلم روشن شد.

میشه دعا کنید دیگه این بار حل بکشه مشکله؟ مرسی!

 

۱ نظر ۲۴ مهر ۰۱ ، ۰۵:۱۷
آی دا

یه قضسه مسخره پیش اومده که اعصبامو مدتیه به هم ریخته :(((

اینجا می نویسم شاید فرجی شد حل شدش.

قضیه اینه که من همون چند ماه پیش پول مالیاتمو پرداخت کردم. بعد دیدم هی نامه میاد که چرا پرداخت نشده. بعد میبینم که تو سیستم با اینکه قبض پرداخت وجود داره، اما آپدیت نشده پرداحتم :( از طرفی هیچ بدهی هم نشون نمیده تو اکانتم.

هی حالا من تلاش کردم حلش کنم و با اون شرکته تماس گرفتم و تو سامانه مدارک بارگزاری کردم، اما تا حالا نتیجه نگرفتم.

میون این همه شلوغی غصه ی اینم دارم :(((

اینجا پرداخت مالیات خیلی مهمه و اهمیت داره.

امشب یه شماره تلفن پیدا کردم، بلکه بتوتن باهاشون تماس بگیرم. نه نمیشه راحت باهاشون تماس گرفت، نه اداره ای چیزی هست آدم حضوری بره پیگیری کنه.

خدایا من خیلی خسته ام، چرا کمکم نمیکنی که حداقل سر اینجور چیزا غصه نخورم :(((((

 

۲ نظر ۱۸ مهر ۰۱ ، ۰۵:۲۹
آی دا

حس می کنم جای کسی رو تو زندگی اشغال کردم که اگه این زندگی رو داشت میتونست خوشحال تر باشه.

۱ نظر ۲۰ شهریور ۰۱ ، ۲۳:۱۰
آی دا

دوباره توی کانالم مینویسم :)

۱ نظر ۰۴ شهریور ۰۱ ، ۰۷:۴۶
آی دا

+ این ماه ازمون الهی برام بود، بخش مالی :|

یاد گرفتم که حواسم نباشه چقدر راحت سرم کلاه میره. یا اصلا کلاه نمیره، اما زیادی ضرر میکنم.

همینطور یاد گرفتم وقتی میخوام یه سرویس رو انتخاب کنم، حواسمو جمع کنم چون بعد کنسل کردنش کار حضرت فیله.

برای مثال یهو متوجه شدم کردیت کارتی که پارسال گرفته بودمش، سالیانه باید براش فی پرداخت کنم. اونم 100 دلار. من اخیرا خوشحال بودم که بدهیم به این کردیتم رو پرداخت کردم و نگهش داشته بودم برای روز مبادا. یهو که 100 دلار دوباره بدهکار شدم شوکه شدم. تنها شانسی که اوردم این بود که تو اغاز سال جدید اصلا ازش خرج نکرده بودم، پس میشد کارت رو بست بدون اینکه مجبور باشم بهره سالیانه بدم.

برای توضیح بیشتر، 100 دلار برای یه دانشجو مبلغ کمی نیست. میشه کلی کارا باهاش کرد. کلی خرید خونه و کلی پرداخت بدهی میشه باهاش انجام داد. 

دیگه امروز تماس گرفتم و این کارت بیخودمو کنسل کردم و برای یه کردیت کارت جدید اپلای کردم که خداروشکر این یکی خیلی خوبه.

اون یکی اتفاقی که افتاد بابت اینترنت بود. که اونو واقعا ضرری دادم. اینجت نمی نویسم که دوباره اعصابم خورد نشه.

 

+ امروز از قصد نرفتم دانشگاه و نمی خوام هم کار کنم. البته ممکنه کمی کار کنم اما برای دل خودم. از دست استادم ناراحتم اما خب اخلاقش اینطوریه. کاریش نمیشه کرد. ازم انتظارات زیادی داره. من اینکه بهم انتقاد بشه یا ایراد کارم گرفته بشه ناراحت نمیشم. اما ایتکه با چه لحنی بهم گفته بشه ناراحتم میکنه. امروز درد پا داشتم، همون قضیه کردیت کارت ها رو باید سر و سامون میدادم و همینطور نیاز داشتم کمی کاری نکنم.

درسته که خیلی اوقات ازم تعریف میکنه. اما ترجیخ میدم هم تو تعریف کردن ازم نرمال تر باشه، هم توی ایراد گرفتن.

۱ نظر ۰۲ شهریور ۰۱ ، ۱۹:۵۴
آی دا

امروز با دوستم رفتیم بازار کمی خرید کردم. بازار محلی بود و خیلی قیمتا مناسب بود مخصوصا تو بعصی چیزا.

من لوبیا استانبولی، لیمو ترش، زردالو، و سیب زمینی گرفتم.

بعدش من ناهار فسنجون پخته بودم با دوستم اومدیم خونه ی من خوردیم. عصری رفت. هیج دلم نمیخواد عداهای اینطوری رو تنها بخورم.

 

چهارشتبه ی بعدی برای کسایی که امتحان کوالیفای رو پاس شدن داتشگاه یه مهمونی گرفته. من حالا میگم احیانا مگه وظیفه مون نبود پاس بشیم :))

استادم بهم ایمیل زد که اونم داره میاد تا منو همراهی کنه و ازین بابت خوشحاله. منم گفتم چاکریم :)) فک کنم یه هدیه ی کوچیک هم میخوان بدن :))

 

امروز که شنبه بود و اینطوری گذشت. دلم میخواد شب یه فیلم ببینم و فردا صبخ خوب بخوابم و بعدش پاشم کار کنم (همون ریویوی مقاله)، چونکه تو طول هفته دیگه فرصت نمی کنم.

دوشنبه ظهر میتینگ دارم و شبش دوباره خونه ی همین دوستم دعوتم چون برای یکی دیگه از دوستامون که دیگه دفاع میکنه دکتراشو، جشن گودبای پارتی گرفته. من وافعا تفریح وسط هفته دوست ندارم. دلم میخواد پنح روز هفته رو کاملا کار کنم، یه روزشو کاملا تفریح کنم، و یه روزشو نصف کار کنم نصف تفریح.

حالا ایراد تداره. این بار اینطوری پیش اومده.

 

 

شب ببینم لوبیاها رو میتونم پاک کنم.

۱ نظر ۲۳ مرداد ۰۱ ، ۰۵:۴۴
آی دا

هم اکنون یه خبر خوش دریافت کردم، اومدم بنویسم تا یادم بمونه.

برای اولین بار به عنوان ریویور برای یه ژورنال (مجله) دعوت شدم که مقاله ریویو (review) کنم.

حوزه ی کاریش تخصص خودمه.

اگه نمی دونین ریویور (reviewer) چیه:

همه ی ژورنال های علمی، برای اینکه مقالات علمی رو چاپ کنن، از نظر چند تا متخصص استفاده میکنن تا مطمئن بشن مقاله صلاحیت علمی داره.

تعداد متخصص ها معمولا کمتر از سه تا نیست. این افراد که معمولا اساتید دانشگاه، یا دانشجوهای سال آخر دکترا، یا پسا دکترا هستن، اون کار علمی رو بررسی میکنن و ایراد میگیرن و سوال میپرسن. هویت ریویورها برای نویسنگان مقاله همیشه مجهول میمونه، اما ریویور میتونه هویت اونا رو ببینه. ریویور میتونه مقاله رو فاقد صلاحیت علمی بدونه و ریجکتش کنه. یا میتونه ایراد بگیره و سوال بپرسه و از نویسندگان بخواد که بهبود بدن کار علمیشونو.

نهایتا ریویورها تصمیم میگیرن مقاله توی اون مجله چاپ بشه یا نه.

 

خب من الان یکی از کسانی هستم که برای سرنوشت یه مقاله تصمیم میگیرن.

 

 

نوشتن بسه، من برم بخوابم. فردا صبح میتینگ دارم.

۳ نظر ۲۰ مرداد ۰۱ ، ۰۷:۴۰
آی دا

هشت کیلو تا حالا لاغر شدم و خیلی ها میگن چقدر لاغر شدی. ۷ کیلو هم باید کم کنم. چون بیشتر با ورزش کم میکنم سرعتش کمه اما راضی ام.

امروز دارم نیم ساعت دیرتر میرم، گفتم یه پست قبلش بذارم.

دارم کارای پیپر سومم رو انجام میدم. تا کمتر از یک ماه دیگه سابمیتش میکنیم.

استادم گفت میتینگ بذاریم برای پروژه ی بعدی. اما نمی دونم چرا حس و حالش نیست. یه ذره هم میگم این کارا رو کش بده. اما من ادم کش دادن نیستم.

هفته های پیش اینقدر شدید کار کردم الان حس میکنم خیلی خسته ام. 

تا وقتی کارام نتیجه نمیداد یه جور ناله داشتم، الان یه جور دیگه.

بذارین کمی پز بدم. هیچ کدوم از بچه های دکترا سال اول و حتی دوم پیپر نمی دن. اخه کلا خیلی ها سال دوم تازه ریسرچ رو شروع میکنن و سال سوم نتیجه میده (من از روز اول شروع به کار کردم).

اینکه من به کسی بگم پیپر دارم و سومیش تو راهه، دو تا رویکرد داریم. 

یا با خودش میگه لابد کاره اسونه که را به راه پیپر میده بیرون.

یا خودش میدونه همچین چیزی مستلزم تلاش شبانه روزی و مداوم یا به قول اینا sacrifice هست.

اینا رو که مینویسم حس خوبی دارم. مذت هاست یاد گرفتم قرار نیست چیزی رو به کسی اثبات کنم،

وقتی پیپر اولم بیرون اومد و تو اینستا خوشحالی کردم، یه ریپلای منفی گرفتم. برای پیپر دومی، با اینکه کار بزرگی بود، دیگه چیزی ننوشتم. پژمان میگفت چرا ننوشتی، گفتم احتیاجی نیست کسی بدونه.

اینا رو اینجا مینویسم تا یادم بمونه که روزهای زیادی با چشم هایی که اشک توش حلقه زده بود و درد گردنم امانم رو بریده بود کار کردم.

امیدوارم خدا کمکم کنه برای بعد از این هم.

۰ نظر ۱۹ مرداد ۰۱ ، ۱۶:۳۱
آی دا

لپ تاپم کیبرد فارسی نداره همه چی غلط غولوط میشه بهتره اینجا با گوشی بنویسم. البته اینم باز میبینم سخته.

امروز دانشجوی پی اچ دی جدید لجمو در اورد. استادم در یه اقدام انتخاری رفته یه دانشجوی جدید گزفته که سال سوم دکتراشه اما لب ما سومین لب هست که اومده! حالا کاری نداریم بدشانس بوده یا هر چی.

اما کلا رو اعصاب من و آدریان ه. آدریان که رسما می ری نه بهش. من دلم میسوزه سعی میکنم خوب رفتار کنم.

یه سری رفتارای رو مخ داره.

مثلا چیزی رو که من سه بار قبلا بهش اموزش دادم، بازم ازش سوال داره، و حالا به جای اینکه خودش بیاد جلو و سوال بپرسه و مثلا لپ تاپ بیاره من براش توضیح بدم، تکست میده میگه میای فلان جا (که بساط خودش هست) برام توضبح بدی؟ :||
من جمعه گفتم فایلتو این ور باز میکنم برام راحت تره چون خودم رو کار خودم نشستم. امروز صبح پی ام داده میای قلان جا سوال دارم.

رفتم و مشکلشو حل کردم.

دوباره یک ربع بعد پیغام داده که میشه دوباره بیای؟ :||||
واقعا سگ شدم. 

گفتم واقعا دلم میخواد بهت کمک کنم اما خودم درگیر پروژه م هستم. سوالت رو یا ایمیل کن، یا خودت بیا پیشم سوال بپرس. که دیدم پاشد اومد. 

 

واقعا این چه گرفتاری بود استادم برای خودش و ما تراشید.

بدبختی اینجاست من جورشو باید بکشم.

۲ نظر ۱۸ مرداد ۰۱ ، ۰۷:۳۵
آی دا

هی هر بار میام بنویسم اما نمیشه.

خب اول از چیزهایی که خوشحالم میکنه می نویسم؛ بعد اگه حال داشتم ادامه میدم.

اول اینکه روتین زندگیم رو به طرز خیلی خوبی تعییر دادم.

صبح ها بین 6.5 تا 7 صیح پا میشم. صبحانه میخورم و ناهارم رو میذارم تو کیفم. قمقمه ام رو پر از آب میکنم، و راه میفتم که به اتوبوس برسم. در همین فاصله تا اتوبوس بیاد پادکست پلی می کنم. یا رادیو راه، یا بی پلاس.

مل تایم رو که حدود 15 دقیقه هست رو گوش میدم. از اتوبوس پیاده میشم و منتظر اتوبوس بعدی می مونم. حدود ده دقیقه منتظر اتوبوسم و تا به دانشگاه برسم میشه 8.20.

پس صبح هام با 40 دقیقه پادکست گوش دادن شروع میشه. (داتشگاه با ماشین 8 دقیقه راهه، منتها من چون ماشین ندارم راهم به 40 دقیقه تبدیل میشه. بله دارم به صورت نهان جلب ترحم میکنم).

بعد که به داتشگاه میرسم تا حوالی 12.5 ظهر مدام میتینگ و درس و کاره. سه نفر همزمان اسمم رو صدا میزنن و ازم کمک میخوان. من چاره ای ندارم که با خوش رویی جوابشون رو بدم.

معمولا 12.5 میرم ناهار تا 1 یا برخی اوقات مه زیادی کلافه باشم تا 1.5.

بعد برمیگردم ازمایشگاه و به کارهام ادامه میدم، معمولا تا 5-4.5.

بعد که حیالم حمع میشه پولم حلال شده؛ برمیگردم سمت خونه. اگه خریدی داشته باشم بین راه انجام میده و دوباره اون پروسه ی 40 دقیقه تا خونه طول میکشه.

میام خونه و کمی استراحت میکنم. بعد لباس میپوشم و میرم ورزش. بین 30 دقیقه تا 50 دقیقه رو تردمیل میرم و بعد برمیگردم خونه.

دوش میگیرم.

الان دیگه شده حوالی 9 شب.

حالا وقت اینه که شام بپزم و ناهار فردام رو هم اماده کنم.

بعد حوالی 10 شب پزمان زنگ میزنه.

من ساعت 11 شب معمولا میخوابم.

 

این ها کارهایی هست که کل روز انحام میدم. فکر میکنم این وسط بتونم برنامه ی دیگه هم بینش بذارم اما واقعا همون 11 شب کاملا خواب الودم. به خاطر بخش پادکست گوش دادن و ورزش کردن و غذا پختن خیلی به خودم افتخار میکنم. هر دانشجوی پی اچ دی نمیرسه همه ی این کارا رو هر روز انجام بده.

 

 

دیگه اینکه هفته ی پیش نذری پختم. اندازه ی 12 نفر. بعد حس خوبی داشتم. بله تو اینستا عکس و اینا نذاشتم.

 

مورد بعدی اینکه کنفرانس 2 تا 7 اکتبر هست (میشه 10 تا 15 مهر)، و من دو تا تاک (سخنرانی) دارم. اسمش دهن پر کنه، اما همون کارایی هست که میکنم. که یکیش مفاله شده و اون یکی قراره مقاله بشه.

ریسرچی که الان دستمه به جاهای خوبی رسیده. البته فردا یه میتینگی دارم که ممکنه یهو پرتم کنه رو نقطه ی اول.

خلاصه اینکه اینجوریا.

از چیزای ناراحت کننده ی این روزا هم نمیگم چوت ارزشی ندارن.

دیگه یادم نمیاد چیا رو ننوشتم.

 

۱ نظر ۰۳ مرداد ۰۱ ، ۰۵:۳۸
آی دا