مستقر در ماه

مستقر در ماه

من ایمان دارم که هیچ تلاشی بی نتیجه نمی مونه :)

یک راند دیگر مبارزه کن وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه می روی… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی بازوهایت آنقدر خسته اند که توان گارد گرفتن نداری… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی که خون از دماغت جاریست و چنان خسته ای که آرزو میکنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار تمام شود… یک راند دیگر مبارزه کن و به یاد داشته باش شخصی که تنها یک راند دیگر مبارزه می کند هرگز شکست نخواهد خورد.
محمدعلی کلی

بایگانی

خلاصه ماه رمضون تموم شد. این روزهای اخر دیگه واقعا نفس نداشتم. با حال زار میرفتم دانشگاه. خیلی خیلی خسته شده بودم...

.

از دیروز نمینویسم که چقدر بد بود. شنیدم مامان بیمارستان بستریه و خودمو کنترل کردم که پس نیفتم.....

.

دو تا بلوز از لافت برای اولین بار سفارش داده بودم. پارچه های قشنگی داشتن و استین بلند بودن. هر دو تا سایز مدیوم و اسمال سفارش دادم که بعد هر کدوم نخورد بهم پس بفرستم.

بعد وقتی سایز اسمال رو پوشیدم....وات د فاک... آر یو فاکین کیدینگ می...

سایز اسمالش تو تنم زاااااااااار میزد. من اصلا لاغر نیستم و نمیفهمم چرا سایز اسمال برام اینقدر باید گشاد باشه..... اصلا اینقدر ناراحت شدم. کل ش رو پس می فرستم.

و در واقع برای روز سه شنبه (که قراره جایزه بدن بهم) هیچ لباس مناسبی ندارم که البته مهم هم نیست ولی خورد تو ذوقم.

.

فردا دامن کشان میرم تا مارشالز ببینم چیزی پیدا میکنم.

.

این پروژه ی درسم. فایل ریپورتش رو هفته ی گذشته سابمیت کردم. بعد تا دوشنبه باید اسلایدهاشو رو سابیمت کنم و سه شنبه ارائه بدم.

اینطوریه که هی میگم ولش کن همین خوبه یه ارایه 10 دقیقه ای هست دیگه. بعد هی میگم زشت میشه پیش استادم اگه ناجور باشه ارایه.

.

الان دیگه حوصله م سر رفته برم بخوابم.

.

امضا، آیدای چاق. تو ماه رمضون دو کیلو اضافه شدم :((

۳ نظر ۰۲ ارديبهشت ۰۲ ، ۰۸:۵۴
آی دا

بلیط رفتن به شیکاگو رو گرفتم ^_^ از استادمم اجازه گرفتم که ۶ روز نباشم.

خب حالا باید تمرکز کنم روی پروژه ی درسم و ارایه ش، رو امتحان همین کورسی که دارم، نوشتن مقدمه ی پروپوزال،  و تمرکز روی ریسرچم.

باید این یک ماه رو سخت کار کنم تا بعد مسافرت خوش بگذره. برای همینه دیشب فقط چهار ساعت خوابیدم و از صبح اومدم دانشگاه.

 

دارم باز چاق میشم :( خدایا من چرا همه ش باید نگران وزنم باشم ☹️

۳ نظر ۲۸ فروردين ۰۲ ، ۱۸:۴۸
آی دا

جایزه ی سالیانه graduate student research award  به مبلغ 1000 دلار رو بردم :)

دیروز از فرط خوشحالی یه عالمه دور آزمایشگاه رو دویدم. واقعا مبلغ جایزه اونقدر برام مهم نیست، اینکه بابت کار علمیم جایزه بردم منو به آسمون ها میبره.

خوشحالم که نتیجه ی خستگی هام رو دیدم. ایشالا جوایز بزرگ تر! جایزه ی نوبل!

قراره یه جشنی برگزار کنن و تقدیر به عمل بیارن.

خوشحالم!

 

۱۶ نظر ۲۵ فروردين ۰۲ ، ۱۹:۵۹
آی دا

الان که این متن رو مینویسم دیگه ۳۲ ساله ام چون هفته ی پیش تولدم بود. همینطور دانشجوی سال سوم دکترا هستم که ته تابستون امتحان کاندید دکترا داره (اعضای کامیتی معلوم شدن و امروز فرم نهاییش رو پر کردم و فرستادم).

برنامه برای ماه های آتی اینطوره اگه خدا بخواد: وقتی ترم تموم بشه با پژمان میریم شیکاگو. من تا حالا شیکاگو رو ندیدم (البته کلا هم فقط به جز راچستر، بوستون و سینسیناتی رو دیدم). بعدشم احتمالا میریم ایندیانا پلیس، اما مطمین نیستم. 

بعد ته تابستون که امتحانه. بعدش اکتبر با استادم میریم ایالت Nevada برای کنفرانس.

.

این یک ماه که ترم تموم بشه احتمالا خیلی پرکاره. بعد دوباره تابستون کار کردن رو پروژه ها و همزمان رو امتحان.

خارج زندگی کردن برای خیلی ها نشون از یه زندگی مرفه و خرما بیا دهن من هست. البته این تقصیر بلاگرهای خارج نشینه. همین الان من تو خطوط بالا اسم چند تا شهرو گفتم که قند تو دل هر کسی اب میکنه اما دیگه کسی نمیدونه چقدر بدو بدو و فشار و استرس و رقابت و تلاش پشت هر یه روز نهفته ست (اینجا درسته دیگه مشکل خورد و خوراک پوشاک نیست، اما فضای رقابتی سنگینه و اگه بخوای خودتو بالا نگه داری مستلزم تلاش بالاست)

امروز استادم برای بار هزارم بهم تاکید کرد که فوق العاده ام :( و نیاز نیست اینقدر به خودم استرس وارد کنم.

وقتی کسی ازم تعریف میکنه من بیشتر حالم بد میشه و هی فکر میکنم اگه روزی افت کنم چی (البته میدونم این از کجای زندگی گذشته ام نشات میگیره... اون ماه های سیاه تو دوران لیسانس که منو خونه نشین کرد و باعث افت تحصیلی شدیدم شد و تبدیلم کرده بود به یه دختر چاق و افسرده... یه دختر بدبخت که یهو نمی تونست راه بره و دستاش حتی نمی تونست یه شکلات باز کنه یا خودکار دست بگیره......)

تروماهای روحی آدما هیچوقت خوب میشه؟ مشاور و قرص و دارو میتونه بهترش کنه؟ من بعید بدونم.

ظاهرا خوشحال و موفق و زیبام، اما درونم از گذشته زخم خورده، زخم هایی که بعیده هیچ وقت کاملا خوب بشه. من هیچ وقت نتونستم از گذشته عبور کنم.

۱ نظر ۲۴ فروردين ۰۲ ، ۰۹:۰۴
آی دا

دیروز کلی نوشته بودم اما پرید. 

تصمیم گرفتم ابتدای ترم پاییز (احتمالا هفته اول سپتامبر) امتحان کندیدیسی بدم. داورها رو دعوت کردم. فرم ها رو باید پر کنم. چهار ماه فرصت دارم که متنشو بنویسم. 

بعد ازون لحظه که این تصمیمو گرفتم بدنم کرخت شده و دیگه دست و دلم به کار نمیره. شایدم از اثرات ماه رمضونه نمی دونم (کلا ولی بابت ماه رمضون نظم زندگیم خیییییلی بهم ریخته). 

همیشه فکر میکردم این امتحان چندان بهم فشار نیاره چون من کلی پابلیکیشن دارم منتها از همین الانش تو دلم رخت میشورن.

همین. الان برای تخیله استرس اومدم اینا رو بنویسم.

امشب با بچه های ازمایشگاه شام میریم بیرون.

۱ نظر ۱۷ فروردين ۰۲ ، ۱۸:۱۹
آی دا

اووووف. خلاصه فرصتی پیدا کردم بیام بنویسم.

ساعت 4 صبح هست اینجا و منتطر تایم سحری هستم.

دیروز خیلی شلوغ بود. من شب قبلش بابت همین سحری خوردن و کلا بهم خوردن برنامه ی خوابم اصلا نخوابیده بودم و از طرفی دوست هندیمم 8 صبح دفاع داشت و چون دعوت کرده بود نمی  تونستم نرم.

خلاصه که بدون هیج خوابی 7 صبخ رفتم دانشگاه.

بعدش کارای ریسرج و کلاس و میتینگ، اونم با دهن روزه.

دیگه قبل افظار رسیدم خونه (ایتحا افظار 7.50 هست) و حس میکردم دارم میمیرم. حتی بعد افطار بی حس بودم که احتمالا از بی خوابی بود.

خلاصه که بعد افظار خوابیدم تا 2 شب و الان دیگه حس میکنم زنده ام!

بعد سحری دوباره کمی می خوابم.

 

این روزا، یه روزشو خونه ی دوستم با پژمان رفتیم افطاری. شب قبل ترش هم با آدریان رفتیم یه رستوران مکزیکی. بار اول بود پژمان و آدریان همو میدیدن. یه شب هم برنامه ی نوروز دانشگاه ما بود که رفتیم اونجا و پژمان دوست و همخوابگاهی دوره لیسانسشو دید که خانمش امریکایی بود. جفتشون اینقدر خوب و خونگرم و نایس بودن که حد نداشت. برای جمعه شب ما رو دعوت کردن خونه شون. من تا حالا خونه ی یه امریکایی نرفتم مهمونی. نمی دونم خودم باید چیزی بپزم ببرم یا نه. حالا شاید حلوا درست کردم بردم چون دوست پژمان هشت ساله که ایران نیومده و احتمالا حلوا ببینه خوشحال بشه. احتمالا گل هم بخریم براشون.

 

 

ریسرچ هم خوب پیش میره. از میتینگ های زیاد خسته ام اما ایراد نداره نهایتا به نفعمه. خیلی تو فکر امتجان کندیدیسی هستم و میدونم که استادم استقبال می کنه. اما مجموعا حس میکنم اماده نیستم و هنوز شعور دکتر شدن ندارم!

 

اگه بعدا فرصت کردم میام در مورد داتشجو پی اچ دی جدیده می نویسم که چقدر دلم براش کبابه.

۰ نظر ۰۹ فروردين ۰۲ ، ۱۱:۵۳
آی دا

سال نوی ۱۴۰۲ مبارک! امیدوارم هر جا هستین سلامت باشید و دلخوشی نصیبتون...

.

این چند روز اینقدر شلوغم نمیرسم بیام پست بذارم... الان تو اتوبوس کمی فرصت کردم.

.

سال ۱۴۰۱ واقعا برای من سال خوبی بود مخصوصا نیمه دوم سال.

سفر کنفرانس و تجربه های جدید. سفر به ایران و دیدن خانواده م. درجا شدن ویزای پژمان و اومدنش. چاپ مقاله هام. جشن گرفتن سال جدید با پژمان.

درسته که روزهای زیادیش خسته و پژمرده بودم و شب های زیادی با گریه خوابیدم، اما برایندش برای من خوب بود...

همون روز چیدن سفره هفت سین، ایمیل رسید که مقاله ای که توش نویسنده دوم بودم اکسپت شده و هم استادم و هم نویسنده اول کلی ازم تشکر کردن بابت اینکه سخت تلاش کردم تا پروژه جلو بره. اولیویا هم برام هدیه یه ماگ قشنگ اورد که ازم تشکر کنه و روزمو ساخت. اینا رو عیدی خدا محسوب می کنم :)

بعد اینکه سال تحویل شد دوستم برای شام اومد پیشمون (اینجا سال تحویل ۵.۲۷ عصر بود). تا اون شبو جمع کنم بخوابم شد سه. صبحم رفتم دانشگاه و تا هشت شب داشتم کار میکردم. دیشب واقعا واقعا داشتم از خواب میمردم، و الانم که دارم میرم دانشگاه باز سرم سنگینه. 

برای سال جدید میخوام خوشحال تر باشم. بیشتر مطالعه کنم. دقیق تر و سخت تر کار کنم. برای اینده م بیشتر تلاش کنم. به فکر سلامتی و کاهش وزن بیشتر باشم. انشالله تو سال جدید امتحان کندیدیسی (کاندید دکترا) رو میدم. انشالله که اون جایزه بهترین محقق رو میبرم. انشالله که زندگی قشنگ تری رو با پژمان میسازم.

 

از همه تون ممنونم که اینجا رو میخونین و برام کامنت های قشنگ میذارین! خوشحالم که در سال جدید هم همچنان می نویسم :)

۴ نظر ۰۲ فروردين ۰۲ ، ۱۸:۰۸
آی دا

بابت پست قبلی، واقعا ممنونم که بهم فیدبک دادین. پیغامهاتون رو که خوندم خیلی حالم بهتر شد :) مرسی :) الان حالم بهتره.

 

 

میانترم رو 97 شدم، در واقع بالاترین نمره کلاس. قضیه حیثیتی بود، اگه نمی شدم خودمو میکشتم :)) بابت همین نتیجه ی میانترم دو روزه کمتر به خودم سخت گرفتم.

گفتم شنبه و یکشنبه رو خوب استراحت کنم و بعد دوباره برگردم مشکلات پروژه مو حل کنم. برای خودم هدیه هم دونات خریدم.

استادم الحمدالله رفت مسافرت و برای تعطیلات بهاره میتینگ نداریم حداقل. هر چند برگرده انتظار داره کار کرده باشم اما خب باز فشار کار برای این هفته خیلی سبک تر میشه.

 

یه سری خرید انلاین خوراکی کردم یه سری دیگه هم حضوری رفتم گرفتم. در واقع برای پژمان میخوام خورشت بپزم. غذاهای عادی رو خودش درست میکنه اما قیمه و قرمه رو نه.

امشب و فردا باید خریدها رو سر و سامون بدم :) کار مورد علاقه م در واقع!

۲ نظر ۲۰ اسفند ۰۱ ، ۰۵:۰۰
آی دا

امروز میتینگه رو رفتیم. من همچنان تو قیافه بودم. هرچند کلا بدبختیم اینه تو قیافه هم باشم کسی حالیش نمیشه :)) یا حالا براشون مهم نیست :|

خلاصه ته میتینگ استاده برگشت گفت خوشحال باشین لبختد بزنین این پروژه به زودی سابمیت میشه و شما خیلی سخت کار کردین و فلان. منم دماغمو بالا گرفتم هیچی نگفتم.

هیچی دیگه، از فردا برم به بدبختی های پروژه ی خودم برسم.

 

نکنه خدا دیگه دوسم نداره؟ چرا اینقدر منفی و بد شدم؟ یه پارچه گه.

اصلا همینکه به خودم اینقدر بد و بیراه میگم نشون میده چقدر خوشحال نیستم.

صبح به سبزه م نگاه کردم به گل سنبلم. سعی کردم با آرامش صبحانه بخورم. حتی با اوبر رفتم دانشگاه که تو اتوبوس نپوسم.

اما به محض رسیدن به آزمایشگاه مجدد تپش قلب گرفتم و پشت میکروسکوپ که نشسته بودم حس کردم نفسم در نمیاد و چشام اشکی شد.

من اصلا با کسی حرف نمیزنم. نه مادر نه خواهرم و نه دوستی هست که حرف بزنم. اینجا می نویسم که با خودم به نتیجه برسم. اصلا هم مهم نیست کسی اینجا رو بخونه. هر کی هم بخونه تو ایرانه و I do not care 

 

همین. برم بخوابم. ایشالا که فردا روز بهتریه.

 

 

۳ نظر ۱۸ اسفند ۰۱ ، ۰۹:۳۴
آی دا

میانترمه رو دادم. خوب بود. اصلا نیازی نبود کل اخر هفته مو براش کوفت کنم. اما حالا دیگه ایراد نداره گذشت.

فردا هم این میتینگه رو بریم ایشالا شر این پروژهه کم شه کلافه م کرده. 

دیگه اینکه کاهش وزنم خوبه و دوستم امروز بهم گفت کوچولو شدی.

فعلا با استادم تو قیافه ام. موودم اینجوریه و فقط یه مدت ندیدنش حالمو بهتر میکنه.

این پروژهه تموم شه میشه پروژه ی چهارمم که اینجا کار کردم. اره هنر کردی، نه تفریحی نه هیچی، هفته ای هزار ساعت کار کردی. 

پژمان میاد بزودی و ایشالا خوش بگذره و هی عین کارد و پنیر از هم انتقام نگیریم و هی نره رو اعصابم.

از اخلاقای خیلی منحصر به فردش اینه که هر چقدر بتونه گوشی دستشه و با کل خانواده ی من و خانواده ی خودش داره تلفنی حرف میزنه :| که من اصلا احساس امنیت نمی کنم و اعصابم خراب میشه. من حتی برام کافیه یک بار در هفته با مامانم حرف بزنم. 

هی بگذریم.

 

۰ نظر ۱۷ اسفند ۰۱ ، ۰۹:۲۹
آی دا

عمده ی اخر هفته به درس خوندن گذشت. فردا میانترمو بدم تموم بشه.

الان تو اتوبوسم برم ازمایشگاه به هزار تا کار برسم. خدا کنه هفته ی خوبی باشه.

سبزه گذاشتم. سبزه ی عدس. ماهی هم میخرم.

پژمان دوشنبه ی اینده میاد. 

سنبل م هم داره بزرگ میشه.

خیلی بی ربط اما پیپرهام چند تا سایت بخورن خوشحال میشم :))

۰ نظر ۱۵ اسفند ۰۱ ، ۱۷:۳۹
آی دا

به بقیه ی بچه های بایومدیکال ورودی های مختلف نگاه میکنم. مدام جشن و تولد دارن. صدای هر هر خنده شون کل طبقه رو بر میداره. تو آفیس مدام در حال حرف زدن و وقت گذرونی هستن. تعطیلات رو تعطیل میکنن. صبح دیر میان و اون ور میگن تا ۱۲ شب می مونیم (بی برنامه ان)، آخه به قول گیلکا مگه آخر درسه آخر کاره تا اون وقت شب. 

من نمیگم لزوما متدشون بده، نمیگم بی سوادن یا اصلا کار نمی کنن. اما میگم اولویت اول زندگیشون درسشون نیست. اومدن به آمریکا و درس خوندن رو بهانه ای کردن که بتونن خوش بگذرونن و زندگی کنن.

دارم واقعا انتقاد نمیکنم. دارن لذت میبرم از زندگیشون. چه بدی داره؟

 

امشب ساعت ۸.۵ شب رسیدم خونه. ۱۲ ساعت بیرون از خونه تو مسیر و خود دانشگاه بودم و به جرات میگم ۸ ساعتش رو کار مفید کردم. من کار کردن رو دوست دارم اما ته دلم گرفته.

وقتی دارم میمیرم آخرین چیزی که از ذهنم میگذره اینه که درست از لذت های دنیوی استفاده نکردم!

حس می کنم صورتم پیر شده.

 

۰ نظر ۱۱ اسفند ۰۱ ، ۰۹:۴۸
آی دا

سه شنبه ی بعدی میانترم دارم اما اصلا حس خوندن نیست. کی این ترم تموم بشه حداقل آخر هفته هام مال خودم باشه عین بدبختا هی هوم ورک حل نکنم. اوه تازه یادم اومد پروژه هم باید بدم براش.

حمعه رفتم یه دونات و دو تا کروسان گرفتم، بعد قطره قطره استفاده میکنم :)) امروز روز 43 ام رژیممه. جالبه که واقعا دیگه کمتر گشنه م میشه. اون اواخر چرا اینقدر غذا میخوردم!!

.

چقدر از اینستاگرام دیگه زده ام. بی روح و بی حال شده :(

از یه چیز دیگه هم که حالم بد میشه اکانت های بی نام و نشونن. طرف نه عکس پروفایل داره نه پستی تو پیجش داره، منم فالو کرده. بعد من ریمووش کردم، دوباره هی اصرار اصرار فالو می کنه :|

عجبا!! خیلی حالم بهم میخوره از آدم هایی که همه ش تو سایه و نقاب می مونن اما آمار دقیق بقیه رو هم می خوان داشته باشن.

.

خدا کنه استادم تو تعطیلات بهاره کمی دست از سرمون برداره. در حالی که همه ی استادا تعطیل میکنن دانشجوها رو تو این تایم، این تازه بیشتر سخت گیری می کنه.

ایتقدر که خودش عجول و استرسیه، پدر منم در آورده.

.

 

 

 

۱ نظر ۰۹ اسفند ۰۱ ، ۰۸:۰۵
آی دا

اخر هفته کار خاصی نکردم. یه کد پایتون رو ادیت زدم و هوم ورک سابمیت کردم.

دیگه لپ تاپو بستم و کمی سریالمو نگاه کردم.

پژمان داره بلیط نگاه میکنه برای تعطیلات بهاره که قراره بیاد. کی کمتر از من تو دنیا شوهرشو میبینه؟ 

کلا سابقه ی ۵۰ روز زندگی مشترک داریم:)) ۲۰ روز پاکستان، ۱۰ روز ترکیه، ۲۰ روزم راچستر :|
.

یه کتونی و یه شلوار لی گرفتم برای بهار. دلم میخواد یه دونه دیگه هم بگیرم. همه ش کمبود لباس دارم نمی دونم چرا.

برم تو آمازون دور بزنم ببینم چیزی کلیرنس نخورده.

۰ نظر ۰۸ اسفند ۰۱ ، ۰۵:۳۵
آی دا

فردا اکثر بچه ها دارن میرن کنسرت کیهان کلهر. من یه جوری کارام پیش رفت که نمیشه برم. یعنی اگه خودم بیشتر مشتاق بودم میرفتم، اما خب دیگه. 

به این سبک دارم زندگی می کنم که انگار تهش ر ی د ن برام. 

اصلا گیریم هزار تا مقاله دادی، هرچی جایزه بود بردی، زودم دکتراتو گرفتی. 

خب عزیزم بعدش؟

راستش من پیر شدم و آدم نشدم.

کاشکی یکی بیاد شونه هامو تکون بده و بهم بگه کمی لذت ببر از زندگیت....

 

 

موهامو امشب رنگ کردم و ابروهامو برداشتم. کمی ازون وضع فلاکت بار در اومدم.

فردا غروب میرم برلینگتون دور بزنم.

دلم شیرینی می خواد اما رژیمم.

۰ نظر ۰۵ اسفند ۰۱ ، ۰۹:۱۳
آی دا

موهامو خیلی وقته رنگ نذاشتم. همه ی سفیدی هاش زده بیرون.

کاشکی میشد تا تولدم این کاهش وزنه رو داشته باشم. از فردا بیشتر براش تلاش می کنم.

اگه اون جایزه رو ببرم برای بچه های آزمایشگاه شیرینی خیلی خوشمزه می خرم.

دختره ی فلان فلان شده. چرا اینقدر بهش فکر می کنی؟؟؟ نمی تونی مثل ادم به زندگیت برسی؟...

 

این هفته رو با اینکه خیلی مریض بودم اما بازم کار کردم. اما حس می کنم کافی نیست :(

کاشکی کمی حس کافی بودن داشتم.

چقدر کارهایی که باید انجام بدم و میخوام انجام بدم زیادن اما انرژی و فرصتم کمه.

۰ نظر ۰۴ اسفند ۰۱ ، ۰۸:۱۲
آی دا

شدیدا سرما خوردم. ابریزش بینی و سر درد و کمی تب و کمی گلو درد.

به برنامه ریزی های اخر هفته م نرسیدم. البته هنوز فردا رو دارم ایشالا بهتر بشم.

احتمالا بخاطر رژیم بدنم ضعیف تر هم شده. 

نمی دونم کلا یادم رفت چیا میخوام بنویسم.

تا دو سه ماه دیگه میشم ۳۲ ساله. چه مسخره.

۱ نظر ۳۰ بهمن ۰۱ ، ۰۸:۲۴
آی دا

بعضی اوقات تا سر حد مرگ از استادم عصبانی میشم. بعضی اوقات از روی قصد کارامو و فعالیت هامو‌ نادیده می گیره.

کلا هم دلم گرفته. :(

 

۲ نظر ۲۵ بهمن ۰۱ ، ۰۹:۲۰
آی دا

دیروز که شنبه بود رو مشغول حل هوم ورکا بودم که خیلی زیاد بودن و قشنگ سرویس شدم.

امروزم مدام داشتم رو ریسرچم کار میکردم. یعنی میتونستم شل کنم چون من ایتجا نویسنده دومم منتها دلم طاقت نیاورد. خلاصه که هیج تقریحی نداشتم. نه فیلمی، نه کتابی نه هیچی.

حالا میتینگ فردا بگذره سعی میکنم فردا غروب یه کاری بکنم.

 

استادم برای اون جایزه که چند پست پیش گفته بودم براش اپلای کردم (جایزه بهترین محقق سال در گروه بایومدیکال) خیلی امیدواره. برام نامه ی ریکام نوشته و فرستاده و بهم تاکید کرد که یه ریکام very strong برات نوشتم. فکر کنم اگه (خدای نکرده) نبرم اون بیشتر شکست روحی بخوره :))

دلم میخواد بهش دل نبندم اما هر روز بهش فکر میکنم. فکر کنم نتایح تا مارچ و آپریل اعلام بشه. اگه سال بالایی ها این جایزه رو ببرن دیگه خب ازشون متنفر میشم و بدین شکل ازشون انتقام میگیرم :دی

 

خیلی چیزا دارم بنویسم. اما خسته ام و خوابم میاد. دلم میخواست قبل خواب یه مقاله ای رو بخونم.فکر نکنم بتونم. فردا صیح زودتر تصمبم دارم برم دانشگاه.

 

قراره پژمان برای تعطیلات بهاره بیاد پیشم. برای همین میخوام کارامو خوب بکنم که وقتی میاد دلواپس نباشم. خوبیش اینه که میانترمم رو قبل این تعطیلات میدم. پژمان دوست داره بریم حایی این تعظیلاتو. البته اون تعطیله من که تعطیل نیستم. اون TA هست و با هر تعطیلی تعطیله. من RA هستم و استادم همیشه انتظار داره باشم. حالا جدای اینا، پول نداریم. بیچاره ایم فقیریم :))

جدی میگم. هر جا بخوایم بریم کلی هزینه میشه. من همین مسافرت ایرانم کلی کمرمو خم کرده.

 حالا ببینیم چی میشه تا یک ماه دیگه.

۰ نظر ۲۴ بهمن ۰۱ ، ۰۸:۰۹
آی دا

امروز میتینگ انجام شد. سه روز براش استرس داشتم.

سه تا موضوع پیشنهاذ داده بودم از همون اولی خوشش اومد استادم. دیگه قرار شد رو همون کار کنم اخر هفته ها.

مثلا قرار بود امشب بیام هم روش کار کنم که اومدم خونه از خستگی دارم بیهوش میشم. انگار کوه کندم.

اومدنی دارو هامو پیک آپ کردم، یه ژل مو! و یه رنگ مو هم گرفتم.

۱ نظر ۱۸ بهمن ۰۱ ، ۰۵:۰۶
آی دا