بارون شدیدی میباره. یک شب هست. خوابم نمیبره.
پس چرا چهار کیلویی که کم کردم هیچ خودشو نشون نمیده؟ تو عکسای دیشب شکل یه کوه خوشحال اون ته نشسته بودم! تف تو این ژن چاقی...
از صبح با استرس شروع شد. ایمیل استادمو گرفتم که فلانی یه سوال پرسیده بیا جواب بده. (در مورد پیپر جدیدمون یه استاد تو یه دانشگاه المان سوال پرسیده بود). بعد دم ظهری گفت زیاد براش وقت نذار یک خطی جواب بده😐 که من یه نفسی کشیدم.
بعد به آدریان کم محلی کردم. چون اخه شنبه روز تعطیل ۱۰ تا تکست زده که نمونه رو زیر میکروسکوپ نمیتونم ببینم. گفتم اخه اینقدر ضروریه که یه روز تعطیل من ورداشتی تکست زدی. هیچی خلاصه صبح رفتم چک کنم ببینم چیکار کرده در حالی که مطمین بودم قضیه ساده ست و این بس که عادت کرده من جواب سوالاشو بدم تنبل شده. و بله یه دکمه رو چک نکرده بود...دلم میخواست پاره پوره ش کنم. (ممکنه فکر کنین زیادی دارم بهش گیر میدم اما بدونین هر کی جای من تا حالا ترکونده بودتش بس که خاک بر سر شده)
بعد یه سری دیتا انالیز کردم ولی اعصابم خراب شد. رفتم چند تا تست گرفتم.
عصری دیگه دیدم آدریان یه کلمه دیگه حرف بزنه میپرم بهش بس که این چند روز چندش بازی در اورده. هندزفری گذاشتم نشنوم صداشو.
دیگه کمی بعد اومدم خونه.
شب بعد افطار یک ساعتی برای میتینگ فردا کار کردم. ایشالا که استادم منو نمیشوره نمیذاره کنار فردا. هر چند فعلا دانشجوی نمونه شم و منو میزنه تو کله ی بقیه.
استادم گفته دو تا چکیده سابمیت کنیم برای کنفرانسی که میخواد من و ادریان رو ببره. (چه سرنوشتی بود با ادریان باید برم کنفرانس؟!). بعد تازه دوست هم نداریم بریم این کنفرانسو چون ما دلمون میخواست بریم کالیفرنیا کنفرانس! کلی هم براش نقشه چیده بودیم!! اما استادم قصد داره ما رو ببره کنفرانسی که هر سال خودش میره و تو ایالت کنتاکی هست :|| چرا واقعا بین کالیفرنیا و کنتاکی همچین انتخابی داره؟ :/ دیگه ما هم نالان و غر زنان میریم باهاش. البته کنفرانس اکتبره و سه چهار ماهی مونده. من همزمان که تو دلم غر میزنم من کنتاکی نمیام، تو امازون دنبال چمدون صورتی هم میگردم!!!