تو اینستاگرام به شدت احساس خفقان میکنم
کاش به راحتی میشد فامیل و خانواده رو پاک کرد
تو اینستاگرام به شدت احساس خفقان میکنم
کاش به راحتی میشد فامیل و خانواده رو پاک کرد
دقیقا که فردا من مصاحبه دارم اینترنت گیلان قراره قطع شه :|
خدای من!
اینو نباید حداقل یک هفته زودتر بگن؟؟
بعد من هر چی به آقای محترم میگم تو مملکت گهی به دنیا اومدیم نمی دونم چرا مقاومت می کنه و از چی طرفداری می کنه!!!
امیدوارم فقط وای فای ها باشه و خطوط همراه اول و ایرانسل وصل باشن...
راستش برای مصاحبه تمرین خاصی نکردم.
کمی در مورد خودم و پایان نامه و مقاله. تازه دو سال از مقاله میگذره و خیلی از نکاتو یادم رفته.
دیگه نهایت نشه دیگه.
شما یه نفرو نام ببر که ده روز مونده به عقدش و کلی کار سرش ریخته، نشسته خودشو برای مصاحبه ی اسکایپی آماده می کنه ....
به استاده اوکی دادم ولی الان دلم گرفته و پشیمونم :(((
خدایا کاش 7 ساله بشم دوباره...
دوستای خوب، میشه چند تا نکته بگم در مورد اینستاگرامم.
در مورد پیج شخصیم:
لطفا اگه از وبلاگ منو میشناسید، و فالو می کنید و من قبول نمی کنم، راهش هی دوباره و سه باره و چهار باره فالو کردن نیست، راه ساده ترش معرفی خودتون به صورت یک پیغامه که بعد احتمال بیشتری وجود داره من قبول کنم.
لطفا اگه یک بار منو آنفالو می کنید، دیگه تصمیم نهایی باشه، وقتی هفته ی بعد و یا سه هفته بعد، باز میاید فالو می کنید و دوباره آنفالو، برام ناراحت کننده ست. (اینو وقتی متوحه می شم که اکانت های تکراری قبلا تو پیجم بودن، الان می بینم مجدد فالو کردن)
لطفا توی کامنت ها، از وبلاگم و اطلاعاتی که توش هست نشونه ندین. وبلاگ و اینستاگرام دو تا مقوله ی جدا هستند.
+ منظورم خدای نکرده بی ادبی نبود. فقط برخی اوقات از موارد بالا خسته می شم.
+ اگه قبلا پیجتون رو پاک کردین و مجددا الان میخواید فالو کنید، من خیلی خوشحال میشم، به شرط اینکه همونطور که گفتم معرفی کنید بدونم کدومتون هستین.
+با تشکر :)
خلاصه نامزد رسمی شدیم.
اوووووووووف. چه روزای پر استرسی.
کرونای لعنتی.
برادر ِ آقای محترم ارتشی هست و کارش شهر دیگه ای هست. تنظیم کرده بودیم تاریخی باشه که اون وقت آف ش باشه و بتونه بیاد.
که سه روز قبل از موعد مقرر فهمیدیم که نمی تونه بیاد چون اصلا ماشین گیرش نمیاد.
دیگه چه استرس ها که نکشیدیم.
چون من آرایشگر و عکاس و ..... رو هماهنگ کرده بودم و واقعا دیگه در توانم نبود بخوام کنسل کنم.
خلاصه بنده ی خدا، سوار بر کامیون!!!!!!!!!!! خودشو رسونده به تهران، تا از تهران بتونه با اتوبوس بیاد گیلان ..............
از بسته بودن بازار هم دیگه نگم.
ما شانسی که آوردیم این بود که لباسامون رو قبل از مراسم خواستگاری خریده بودیم. نشون رو هم همینطور. کادوهای من رو هم خورد خورد طی این مدت گرفته بودن.
اما خب آدم یهو یادش میاد برخی چیزها. که ای وای جوراب ندارم! که چسب دوقلو احتیاجه واسه تزئین، که قرار بود شیشه ی شکسته ی میز رو تعویض کنیم، که ای وای تور برای تزئین میز کم داریم و هزار تا موضوع دیگه که بیخود و با خود پیش میومد اما دو روز آخر که منتهی میشد به جشن بازار بسته بود!!!
بخش فاجعه ش اینکه لباس های خواهرزاده هامو داده بودیم اتوشویی، بعد پس فرداش رفتیم بگیریم، بسته بود... مغازه ها از ترس پلمپ از دم بسته بودن به غیر از مواد غذایی. حالا اینکه با چه بلایی گرفتیم لباسا رو، بماند.
اما قسمت هیجان انگیز ماجرا اینکه ورودی شهرها رو هم بسته بودن :||||||
یعنی ورودی رشت به شهر ما پلیس گذاشته بودن و پلاک های شهرهای دیگه رو بر میگردوندن.
این اتفاق وقتی تصویب شد که فرداش بله برونه!
البته آقای محترم طبق معمول ریلکس بود که مشکلی نداره ما میایم، نگران نباش.
اما من داشتم سکته میکردم که این همه لباس و پذیرایی و عکاس و .... بعد بگن داماد اینا رو وسط راه پلیس برگردونده :|||||||
که خداروشکر هیچ مشکلی پیش نیومد و به ماشین شون گیر ندادن و راحت اومدن. اما من کلی استرس کشیدم.
کلا که فامیل هستیم با هم، اما به هیچکس هم اصرار نکردیم که بیان. فقط بهشون اطلاع دادیم که همچین مراسمی هست، اما اگر نیاین، به هیچ وجه ناراحت نمیشیم :)
تعداد نفرات هم فقط 5 نفر بیشتر از جمع خانواده ی اصلیمون بود.
به خیر و سلامتی تموم شد.
کمی عذاب وجدان داریم که خانواده هامون به خاطر ما کلی استرس کشیدن. دستشون درد نکنه.
الانم که دیگه کل جهانیان فهمیدن ما نامزد هستیم :))))
با عکس ها هم که خفه کردم همه تون رو.
دلم می خواست بیشتر بذارم، اما دیگه گفتم جلف نباشم :)))
بعد از 15 ام باید بریم دنبال کارای عقد و دست به دامن خدا بشیم تا سفارتا باز بشن!!!
خدا خودت رحمی بکن، تموم بشه این بازی مریضی در کل جهان.
به دعوت lady aryana عزیز منم از این روزها مینویسم.
راستش هیچ تو تصوراتم نبود که روزهایی که قراره منجر بشه به عقد و ازدواجم این شکلی باشه! اما شد و کاریشم نمیشه کرد.
روزهای پر استرسی که نه میتونیم برنامه هامون رو کنسل کنیم نه هیچی.
خودمم ازین قضیه ناراحتم که تقریبا قرنطینه برامون معنا نداره.
البته این رو هم بگم که ما با تجهیزات کامل بیرون میریم. انواع ژل و الکل و ماسک و دستکش.
فکر می کنم دارم پراکنده گویی می کنم.
اگه بخوام تر و تمیز تعریف کنم، ۱۷ اسفند مراسم خواستگاری بود.
ما با هم فامیل هستیم و بیشتر شبیه به یه شب نشینی همیشگی بود که توش مهریه و روز بله برونم تعیین شد! و بعد دوباره همه شروع کردن بگو بخند و خاطره و جوک :|||
این روزا هم درگیر خریدهای مراسم بله برون هستیم. هرچند همونطور که گفتم خیلی رعایت می کنیم و مراقبیم. سعی می کنیم سریع انتخاب کنیم و لفتش ندیم. تو هر مغازه هم ورود و هم خروج ژل میزنیم به دستکشامون.
امروز انگشتر نشون و حلقه های عقدمون رو گرفتیم. چون احتمالا فاصله بله برون و عقد محضری کمه. (قیمت طلا هم کمرمون رو خم کرده! گرمی ۶۰۰ هزار تومن :||| )
اینم بگم که بابت کرونا فعلا هیچ جشنی قرار نیست گرفته بشه و فقط انجام مراسم رسمی با خانواده هامون.
تا بعد انشاالله اوضاع اروم بشه جشنی بگیریم.
روزهای قبل که خونه بودم، فیلم دیدم، اشپزی کردم، یه ذره پروژه های فریلنسری انجام دادم و خوابیدم.
از خریدای بله برون، کیف و کفش من مونده و قران و دفتر صورت نویسی.
که ایشالا فردا انجام بشه.
ترتیب مراسما تو شهر شما چطوره؟
مال ما معمولا اینطوری:
۱-خواستگاری
۲-بله برون(صورت گیری)، که برای عروس نشون و هدیه های دیگه شامل لباس و ادکلن و چادر و کله قند و .... میارن. و مهریه ثبت میشه.
۳-عقد محضری، که جشنش میتونه همون شب باشه یا یه تاریخ دیگه. این جشن رو خانواده عروس میگیرن.
۴-عروسی
*به نظر من مراحل ۲ و ۳ اضافه ست!
از عجیب و غریب بودن این روزا هر چی بگم کم گفتم
پس بهتره دیگه حرفی نزنم
شما چه خبر؟
خوشحالم اما می ترسم از خوشحال بودن!
به خوشحال بودن عادت ندارم! نگرانم که نکنه خراب شه یا خواب باشم یا نکنه توهمه یا نکنه نکنه نکنه....
هزار تا اما و اگر تو ذهنمه!
تا حالا ترسیدین از اینکه خوشحال باشین؟
چرا بی قید شاد بودن رو یاد نگرفتم؟!
این روزها چیکار میکنم؟
برای یه سایت ورد پرسی مطلب میذارم. انگیزه م از شروعش چی بود؟ که بفهمم سئو یعنی چی.
مبلغش خیلی کمه. یعنی خیلی خیلی کم. اما بیشتر برای برطرف کردن کنجکاوی رفتم ببینم چجوریه، و خب؛ الان دیگه میدونم سئو یعنی چی و چجوری باید انجامش داد!
دیگه چیکار میکنم؟
برای پیج غذام محتوا درست می کنم! کاری که خیلی وقت بود دلم می خواست انجام بدم. فکر میکنم بعد از سال ها کار نکردن با فتوشاپ، چیزای بدی هم از آب درنیومده باشن..
دیگه؟
دارم فکر میکنم که یه پروژه ی ترجمه ی فارسی به انگلیسی رو بپذیرم یا نه.
راستش چون نگرانم کیفیت کار خوب نشه، تا حالا برعکس قبول نکردم.
دیشب یه پاراگرافش رو انجام دادم و فکر میکنم بدک هم نشد.
دیگه همین. شما چه خبرا؟ با من حرف بزنین!
فکر میکنید با 118 هزار تومنی که طی هفته ی پیش در آوردم چی کار کردم؟
رفتم دادم پوستمو لایه روبی کردم!
چرا؟
چون به قدری زشت و سیاه و بی ریخت شده بودم که دیگه دلم به حال آقای محترم و اعضای خانواده م می سوخت :|
مدت زیادی نشستن تو اتاق درس و امتحان و حرص و استرس و .... واقعا پوستمو خراب کرده.
بنابراین جیب عنکبوت زده مو تکوندم رفتم لایه برداری.
حالا سفید شدم؟ خیر.
خوشگل شدم؟ خیر.
حس خوبی دارم؟ بله.
حس میکنم سبک و تمیز شده پوستم؟ بله.
مراحلش به این شکل بود که اول بُخور گرم به صورتم دادن. بعد یه ماسک سیاه رنگ گذاشتن. بعد ماسکو برداشتن و با یه دستگاه مثل دریل :)) پوستمو نمی دونم چیکار کردن. بعدش یه ماسک طلایی گذاشتن، بعدشم بُخور سرد دادن. بعد دوباره نمی دونم یه چی مالیدن به صورتم و تهش که جذب شد ضد آفتاب زدن برام.
خلاصه الان حس میکنم دو سه کیلو ازم کم شده(جرم های صورتم)، که حالا حتی اگه توهم هم باشه، حس خوبیه :)))
+یه حرکت جسورانه زدم که اگه جواب بده، که بعیده، میام می نویسم. البته بیشتر به جهت فان و امتحان کردن شانسم بود. تا ببینیم چی میشه.
+یه فکرای دیگه ای هم واسه پوستم دارم که البته دیگه پولشو ندارم :دی آیکون گدا.
+ببخشید هی پول پول می کنم. شما هم اگه هر چی داشتین و نداشتین رو برای اپلیکیشن فی و ریپورت نمره تافل و جی آر ای می دادین، اینطوری جلز ولز می شدین :)))
امروز دومین پروژه رو گرفتم. این یکی بهتره از لحاظ مالی چون می تونم سریع تر تمومش کنم و پولشو یه جا بگیرم.
تو یه سایت ترجمه ی دیگه هم امتحان داده بودم بخش نفت و گاز و پتروشیمیش رو که امروز نتیجه ی تصحیح اومد با نمره ی طلایی قبول شدم، منتها سفارشی تو این زمینه فعلا نیست. حالا بخشای دیگه شم امتحان می دم.
خدایا ممنون که برام سرگرمی میفرستی که از فکر و خیال دیوونه نشم و سر به صحرا و بیابون نذارم.
لطفا برام دعا کنین که یه پروژه ی گنده تر بهم بخوره که پولش بیشتر باشه و در عین حال من هیچ فرصت نکنم اصلا فکر و ذکر بکنم.
کاش خونه مون رشت بود. چه احمقی بودم وقتی بچه بودم و همه ی شرایط جور بود من گفتم نه نریم رشت. هنوز خواهرم بهم طعنه میزنه میگه اگه اون موقع تو بازی در نمیاوری الان رشت بودین. بهرحال بچگی هستش و هزار جور بی عقلی. گاهی نفسم میگیره از کوچیک بودن شهرمون. حالا درسته کلا بیست دقیقه بیشتر با رشت فاصله نداریم. ولی خب دیگه.
این پروژهه رو ببینم تا صبح میشه تموم کرد که بعد برم کارتون و فیلم ببینم.
باید یه کاری کنم که نهایتا روزی یک بار جیمیل رو چک کنم.
تمام شب رو هشیار میخوابم
و حتی شده یه چشمی هم ایمیل چک میکنم
تقریبا تمام سه چهار ماه گذشته رو اینطور گذروندم
الان وخیم شده این وضعیتم
شروع کردم به کتاب خوندن و یه کارتون گذاشتم دانلود شه.
خلاصه تونستم تو این سایت های فریلنسری یه پروژه بگیرم.
و هرچند که پروژهه کوچیکه و پولی توش نیست؛ خوشحالم که سرم گرم میشه و کمتر فکر و خیال میکنم.
امروز تقریبا کارای باقیمونده مربوط به اپلای رو انجام دادم..هیچ نمی دونم چی میشه. اما یه حس رضایتی از خودم دارم. بقیه ش رو میسپرم به خدا. می دونم حتی اگه نشه هم یه خیری توش بوده.
فعلا تمایلی ندارم جایی به صورت شرکتی کار کنم.
اگه تا سه چهار ماه دیگه تکلیفم مشخص نشد؛ بعد اقدام جدی میکنم هر چند دیگه واقعا برام مهم نیست اگه این نشد شغلم چی میخواد بشه. حق التدریس یا خدماتی. مترجم یا تایپیست.
حس میکنم به یه مرحله ی عرفانی رسیدم! شایدم اسمش حزنه! نمی دونم!
+این روزا درگیر یه بازی مسخره شدم که اصلا تو شان و شخصیتم نیست. اما گاهی اوقات تو رانندگی حتی اگه داری اروم میری، یه مست از خدا بیخبر میاد میزنه به ماشینت.
من همونم که داشتم اروم راه خودمو میرفتم.
اما چه میشه کرد که دنیا هزار جور ادم داره و ادم ناگزیره که با مست و اوباش و لاشی ش هم مقابله کنه!!
چرا داره بهم خوش نمیگذره؟
از روزی که اومدم حتی یه فیلم هم ندیدم
آیدا بس کن این مسخره بازی ها رو
ازونجایی که واقعا با این سایت های فریلنسری حال نکردم، تصمیم گرفتم به حرف شما گوش بدم مستقل کار کنم :|
علاوه بر اینکه درصد زیادی از سهم رو خودشون برمیدارن، خیلی برام سخت تحمل همچین شرایطی: مثلا من قیمت پروژه رو میدم 200، یه از خدا بی خبر میاد میده 199 :| بعد پروژه رو می گیره! بعد دوباره من میام مینیمم قیمت میدم، کسی که 500 تا تک تومن از بیشتر گفته این بار اون پروژه رو میگیره :/ هیچ مشخص نیست روال چجوریه!
وضعیتیه خلاصه :))))
خلاصه.
اگه دوست داشتین این عکسو تو گروه های دانشجویی بذارین، شاید اینطوری اوضاع بهتر شد :)

هیچ وقت مترجمی رو دوست نداشتم.
راستش کلماتم نمیاد. یعنی متن رو میخونم حالیمم میشه اما معادل فارسی پیدا کردنش و تایپ کردنش رو حوصله م نمیکشه.
اما بعضی مواقع آدم ناگزیره.
جمعه ی پیش سرچ کردم استخدام مترجم. اولین سایتی که اومد، رزومه بارگذاری کردم. فرداش بهم زنگ زدن. از شرکتش بود، دختر گفت نرخ فلان قدر قبول میکنی؟ گفتم تماس میگیرم. تماس گرفتم گفتم اوکی منتها من تا سه شنبه نیستم. اون گفت باشه پس الان برات سه تا مقاله ارسال میکنم، برگشتی انجام بده. گفتم پرداخت به چه صورته؟ سکوت کرد :| احتمالا خوشش نیومد. اما من حقم بود بدونم. خلاصه تته پته کرد و قطع کرد.
منم خوشم نیومد پیگیر بشم. چون اصلا از روال کارشون خوشم نیومده بود.
تا که امروز، دوباره از گوگل یه دارالترجمه پیدا کردم.
این همه چیش خیلی خوب و اصولی بود.
اولش یه آزمون دادم که بخش لغاتش تقریبا مثل لغات GRE بود اما صورت سوالا خیلی ساده تر بود. گرامرش هم کلا ساده بود.
یک ساعت و نیم آزمونش طول کشید و با نمره ی بالایی قبول شدم.
بعد مرحله ی بعدی داشت. که باید متن ترجمه می کردیم. توی تایم محدود.
اون آزمونم دادم(مربوط به متون عمومی).
دو ساعت پیش اس ام اس اومد که تبریک میگیم قبول شدین حالا می تونین پروژه بردارین.
کلا نمی صرفه. چون مثلا اگه قیمت پروژه ای 222 هزار تومن باشه، به تو فقط 140 هزار تومن می رسه.
اما در هر حال، برای منی که طاقت بیکاری رو ندارم، نمی خوام جایی به صورت دائم مشغول بشم و به پول هم احتیاج دارم، آب باریکه ی خوبیه.
امشب برای بخش شیمی هم آزمون دادم که احتمالا جوابش فردا بیاد. هر چقدر تو بخش های بیشتری آدم بتونه آزمون بده و قبول بشه، شانس اینکه بیشتر پروژه برداره بیشتره.
کسب و کار جدیدم پررونق!