مستقر در ماه

مستقر در ماه

من ایمان دارم که هیچ تلاشی بی نتیجه نمی مونه :)

یک راند دیگر مبارزه کن وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه می روی… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی بازوهایت آنقدر خسته اند که توان گارد گرفتن نداری… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی که خون از دماغت جاریست و چنان خسته ای که آرزو میکنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار تمام شود… یک راند دیگر مبارزه کن و به یاد داشته باش شخصی که تنها یک راند دیگر مبارزه می کند هرگز شکست نخواهد خورد.
محمدعلی کلی

بایگانی

سلام بچه ها!

من از تبریز برگشتم.

البته کسایی که در اینستاگرام منو دارن گزارش لحظه به لحظه رو دیدن و حسابی اعصابشونو خط خطی کردم :))

شنبه شب حرکت کردم و فردا ۱۰ صبح تبریز بودم. بعد رفتم هتلی که رزرو کرده بودم اما گفتن تحویل ساعت ۲ هست.

من گفتم از زمان استفاده بکنم بنابراین رفتم خانه ی پروین اعتصامی‌. هوا هم برفی بود و حسابی لذت بردم.

بعد از اینجا دوباره پرسان پرسان خانه ی قاجارو پیدا کردم که خیلی قشنگ بود.

عکسای این دو سکشنو تو اینستا گذاشتم.

بعد چون تو گوگل دیده بودم بازار تبریز خیلی قشنگه، تاکسی نشستم به اون سمت.

رفتم داخل بازار اما راستش هیچیش نظرمو جلب نکرد. حالا احتمال اینکه قسمت اشتباهیش هم رفته باشم کم نیست. رفتم یه دوری زدم داخلش. اما دیگه حسابی هم خسته بودم. به صورت اتفاقی از سمتی در اومدم که به هتل نزدیک بود. مجدد یه تاکسی گرفتم برای هتل.

همونجا ناهار خوردم و اومدم اتاق بیهوش شدم.

غروب یه مقدار نوت هامو نگاه کردم برای امتحان فردا و هی خوراکی خوردم!

و همزمان هی جواب دایرکت میدادم از استوری هایی که گذاشته بودم!

بعد خواهرزاده کوچیکه زنگ زد که داره میاد بریم شام بخوریم.

دوباره شال و کلاه کردم.

از رسپشن هتل پرسیدم کجا میتونم سوغاتی بخرم؟ گفت افتخاری. که نزدیک هم بود به هتل.

خلاصه با خواهرزاده پیاده روی برفی کردیم و شام خوردیم و براش خوراکی خریدم و بعد اون رفت خوابگاه.

شب برگشتم دوباره یه ذره الکی مرور کردم.

شب راحت خوابیدم.

فردا صبحش دیگه اماده شدم که برم امتحان بدم و اتاق رو هم تحویل بدم. صبحاته ی سلف داشت اما چون کمی استرس داشتم چندان نفهمیدم چی خوردم. با آژانس رفتم تا محل ازمون که داخل دانشگاه تبریز بود.

بعد خب مراحل احراز هویت و پذیرش برای ازمون.

مسئول برگزاری ازمون دو تا اقای مهربون بودن که وقتی فهمیدن من ترکی حالیم نمیشه دیگه فارسی میگفتن و هی براشون جالب بود از رشت اومدم!

خب حالا نتیجه ی آزمون:

ازمون سه بخشه و حدود ۴ ساعت طول میکشه: وربال(ادبیات انگلیسی که شامل کلمات خیلی سنگینشونه. مثلا از یه خارجی بخوای بتونه اشعار حافظ و سعدی رو تحلیل کنه!)، کوانت(ریاضی)، رایتینگ

راستش من خیلی برای بخش ریاضیش وقت گذاشته بودم. منظورم نسبت به رایتینگ و وربال هست.

اما نتیجه کمی برعکس شد.

هر کی GRE داده میدونه که بخش وربالش چقدر سنگینه و چقدر اشک همه رو در میاره. اما در کمال تعجب نمره ی نسبتا خوبی ازین بخش گرفتم!

(نمره ی کوانت و وربال رو میشه بلافاصله بعد از ازمون دید؛ اما رایتینگ رو ۸ روز بعدش میدن)

برای کوانت؛ یه نمره ی متوسط گرفتم. سوالاش خیلی خیلی سنگین بود و نیاز به دقت و مهارت و سرعت عمل خیلی بالایی داشت. تا حدی که من دیگه کم مونده بود سر ازمون گریه کنم و وقتی دکمه ی next رو زدم تا نتایج نهایی رو ببینم؛ قلبم داشت از دهنم در میومد. باز خداروشکر که همین نمره ی متوسطو گرفتم.

رایتینگشم به نظر خودم بد تحلیل نکردم. کلا هم بعد از تافل هیچی ننوشته بودم. حالا تا ببینم نمره ش چند میشه.

کلا هی دارم به وربالم افتخار میکنم :|||

 

امتحان از ساعت ۱۰ صبح بود تا ۲ ظهر.

دیگه از سر جلسه در اومدم چشام جایی رو نمیدید.

وقت نشد ناهار بخورم و دیگه ساعت ۳:۴۵ دقیقه بلیط برگشت داشتم.

 

من نمی دونم میتونم جایی پذیرش بگیرم یا نه. اما این راهی که تو این مدت اومدم خیلی چیزا یادم داده و خیلی مهارت کسب کردم. امیدوارم هر چی که هست ختم به خیر بشه.

 

الهی آمین.

 

 

 

 

۷ نظر ۰۲ بهمن ۹۸ ، ۱۷:۳۰
آی دا

به جای اینکه استرس امتحان داشته باشم،

از این سفر ِ توفیق ِ اجباری شده خوشحالم!!

دارم می روم تبریز. فردا.

حالا یک دور لغت مرور میکنم، یک دور کلاه و دستکش می گذارم توی کوله ام. پنج تا فرمول نگاه می کنم، از یاهو آب و هوای تبریز را چک می کنم.

ایمیل را باز می کنم که دریافتی ها را چک کنم؛ اما باز می روم توی مپ ببینم فاصله ی بازار تبریز تا هتلم چند دقیقه است!

بعد به این فکر میکنم اگر توی راه به اتوبوس موشک بخورد چه!!!

یا مثلا اتوبوس بلغزد وسط دره!

بعد باز هم می گویم بی خیال: مهم اینه که تنها داری میری سفر! و بعد باز هم توی دلم ذوق میکنم.

تا حالا تبریز نرفته ام و خب می دانم هم به خاطر برف و بوران و کوران جایی نمی شود رفت. اما از این خوشحالم که دارم اولین سفر "تنهایی" رسمی زندگی ام را انجام می دهم؛ حالا هرچقدر هم که مامان هی دلواپس باشد و نگران.

 

+امسال سال پر سفری بوده. خرداد به خاطر مصاحبه ی دکترای داداش رفتم کاشان. آبان به خاطر تافل رفتم زنجان. و الان هم بخاطر GRE دارم می روم تبریز!

 

 

۷ نظر ۲۷ دی ۹۸ ، ۲۲:۱۷
آی دا

فقط منم که هیچ وقت از خودم رضایت ندارم یا شماها هم اینطورین

حس میکنم رفتگر محل هم از من بهتره.

میگن تا خودت خودتو قبول نداشته باشی از بقیه نباید انتظاری داشته باشی. بیابید پرتقال فروش را.

۳ نظر ۲۷ دی ۹۸ ، ۱۳:۵۷
آی دا

امروز یکی از سخت ترین روزهای زندگیم بود.

این حجم از ناراحتی و غصه و اشک های گاه و بی گاهم از کنترلم خارجه.

آه......کاش زنده بودین خواهران و برادرانم.

دریغ و افسوس.

هیچ وقت فکر نمیکردم از کشور و ملیتم اینقدر خجالت بکشم.

گناه ما چی بوده که نباید رنگ آرامش رو ببینیم.

۵ نظر ۲۲ دی ۹۸ ، ۰۱:۴۷
آی دا

.

بچه ها ممنون که حالمو می پرسین.

من حالم خوبه

فقط نمی خوام این حجم از ناامیدی و خستیگمو با شما در میون بذارم برای همینه که پست نمی ذارم.

میگن ذکر مصیبت اون رو زیاد میکنه، به خاطر همین میخوام از زیاد شدن نکات منفی تو ذهنم جلوگیری کنم.

اوضاع مالی، اوضاع کشور، خوب پیش نرفتن کارام،

همه و همه منو خسته و کلافه کرده.

ممنون که مثل همیشه بهم لطف دارین و بهم مهربونی می کنین.

امیدوارم به زودی شاد و سرحال بشم.

 

۲ نظر ۱۶ دی ۹۸ ، ۰۱:۵۲
آی دا

.

.

۹ نظر ۱۸ آذر ۹۸ ، ۱۷:۲۰
آی دا

مامان امسال بادوم کاشته بود و من هیج سالی توی عمرم به اندازه ی امسال بادوم زمینی نخوردم.

بادوم های خیلی درشت و قشنگ و خوش طعم.

فکر میکنم بابت این نعمتی که امسال داشتم از خدا تشکر نکرده بودم.

خدایا مرسی که اینقدر مهربونی و به ما امسال یه عالمه بادوم ِ خوشگل کادو دادی.

 

+به بادوم ها آب نمک می زنیم و بعد میذاریم داخل فر. کاملا مثل بادوم های بیرون میشه؛ حتی بهتر.

۱ نظر ۱۸ آذر ۹۸ ، ۰۰:۲۹
آی دا

با این استادم که مال دوره ی کارشناسیه، قبلا حرف زده بودم برای توصیه نامه و کلی هم تشویق کرده بود.

تا اینکه ته صحبت گفت باشه برات متنو مینویسم مهر و امضا میکنم میدم دستت.

من گفتم استاد این نوع توصیه نامه به این شکل نیست. براتون لینک الکترونیکی میفرسته همون دانشگاه، شما متنو کپی پیست میکنین فقط و تهش یه اوکی نهایی میزنین.

(مثلا 10 15 سال پیش اساتید دستی توصیه نامه می دادن، اما احتمالا الان برای اینکه درصد تقلب کم بشه، الکترونیکی شده و فکر کنم کمتر جایی هست که به فرمت قدیم بخواد کار کنه)

امروز بهش زنگ زدم که برادر چی شد پس.

گفت سرم شلوغه بابت کلاسا بمونه آخر هفته :| حالا تازه امروز یکشنبه ست. تااااا پنجشنبه جمعه یعنی اندازه ی 5 دقیقه وقت نداری پدر جان؟

یعنی فکر میکنم اصلا با واژه ی ددلاین آشنایی ندارن ایشون.

حالا اون روز که رفته بودم دانشگاه خوب شد به عقلم رسید با دو تا استاد زاپاس هم حرف زدم که احیانا یکیشون نتونه، دستم خالی نمونه.

حالا می دونم نباید از دست استادم ناراحت بشم چون بهرحال اونام کلی مشغله دارن. اما هی اینجا نشستم فکر میکنم که نباید بهم میگفته آخر هفته اونم وقتی امروز تازه یکشنبه ست.

یعنی فقط مشکل امتحان دادن و گرفتن یه نمره ی حداقلی نیست.

هزار تا بالا پایین دیگه داره این مسیر.

دارالترجمه دوباره انرژیم نکشید که بهم بهتون برای بار سوم هم اشتباه کرده بودن توی his her تا اینکه من زنگ زدم داد و بیداد و گریه ! کردم تا دیگه درست شد.

الانم اینم توصیه نامه.

دیگه ببینیم چی پیش میاد.

 

+توصیه نامه یه ضمانتی هست که محل کار یا اساتید به دانشجو میدن، تا به دانشگاه مقصد بگن ما با این فرد کار کردیم قبلا و ازش راضی هستیم و مثلا فلان مهارتا رو داره و وقت شناسه و کار گروهی بلده و اینا. بابت همین خیلی مهمه که کسی که توصیه ت میکنه تو رو بشناسه و خوب بنویسه برات و .... .

 

 

 

 

۳ نظر ۱۷ آذر ۹۸ ، ۱۱:۲۶
آی دا

واضحا نمی دونم چمه اما روزهای مشقت باریه.

امتحان روز چهارشنبه برام ترسناک ترینه.

۴ نظر ۱۶ آذر ۹۸ ، ۱۸:۳۱
آی دا

یعنی من یک سال مداومه دارم هی به سوالات تکراری جواب میدم.

تهش یا باز حالیشون نمیشه، یا قضیه رو نمیگیرن و باز یه سوال هپرا تر میپرسن.

یا اصلا فراموش میکنن بعد دوباره دفعه ی بعد روز از نو و ....

خدایا رحمی... این بازی رو تمومش کن این هفته؛ به ستوه اومدم..

من این مدت صبر ایوب به آپشن هام اضافه شده اما نتیجه ش تپش قلب و لرزش بدن و عصبی شدن مفرط و مداومه.

 

۶ نظر ۱۶ آذر ۹۸ ، ۰۱:۰۰
آی دا

دیروز بعد از فکر کنم دو هفته از خونه رفتم بیرون. یه کار مهم داشتم و خب یه سری چیزا می خواستم.

هر کی منو از نزدیک میشناسه میدونه چقدر عاشق خوراکی و خرید کردن براش هستم. اما یه مدته که خرید خوراکی های فانتزی تر رو حذف کردم.

دیروز یادم افتاد که دلم ذرت مکزیکی می خواسته. گفتم وسایلش رو بگیرم تا ورژن سالم ترش رو توی خونه درست کنم.

هر کی هم دوباره منو میشناسه میدونه من به صورت عادی یه سری خوراکی ها رو اصلا نمیذاشتم از یخچال کم بشه. مثل قارچ و پنیر پیتزا و .... . اما دوباره به علت تزکیه ی نفس خیلی مراقبت می کنم که چیزایی که واقعا واجب نیست نخرم.

القصه، دیروز رفتم سوپر مارکت که یه بسته شکلات تلخ، یه قوطی کنسرو ذرت، یه بسته پنیر پیتزا و قارچ و کالباس بگیرم. همینطور پنیر صبحانه ای که مامان سفارش کرده بود. تقریبا آخرای خریدم بود که متوجه ی یه نگاه سنگین شدم.. دیدم یه خانمی که قیافه ی آبرومندی داره اما مانتو و لباساش چندان نو نیست، داره خریدمو نگاه می کنه :( بعد از آقای فروشنده پرسید این کالباس چنده؟ میتونم چیپسمو پس بدم کالباس بردارم؟ (فقط یه بیسکوییت و یه چیپس دستش بود) :(

نمی دونم یا من زیادی روحیه م حساس شده یا واقعا اوضاع خیلی خرابه.

من چیکار می تونستم بکنم؟ حتی اینقدر درگیر فکرای متناقض شدم که چند لحظه تو بهت فرو رفتم.

من که خودم روزهای زیادیه خودمو تو خونه حبس کردم و حتی تهش نمی دونم چی میشه. منی که هیچ کمکی نمی تونم به کسی بکنم. 

همیشه وقتی بچه بودم دلم می خواست یه روزی بتونم به آدمای دیگه و مخصوصا به بچه هایی که دلشون میخواد درس بخونن و پیشرفت کنن اما امکانات ندارن کمک کنم. 

هنوز اینجام و هیچ کاری از پیش نبردم. هنوز نتونستم به فقر کسی کمک کنم. هنوز نتونستم مفید باشم.

چقدر بده که آدم نمی دونه چی قراره پیش بیاد و میتونه به اهدافش برسه یا نه.

 

+ قراره عجیب ترین امتحان دنیا رو هفته ی بعد بعدم. عجیب ازین لحاظ که یادم نمیاد امتحانی اینقدر مهم بوده باشه و من اینقدر نشده باشه که براش آماده بشم.

امیدوارم هفته ی بعد حالم این موقع خوب باشه.

 

 

۶ نظر ۱۴ آذر ۹۸ ، ۰۱:۱۲
آی دا

اگه بخوام در مورد مطلب جدیدی حرف بزنم اینه که پنجره رو 20 سانتی باز گذاشتم و گوشه ای از اتاق نشستم که وقتی باد سرد میاد تو، محکم بخوره به صورتم! صدای بارون رو هم می شنوم.

تنها بدی پاییز و زمستون اینه که 4 عصر شب میشه و تو فکر میکنی از دنیا عقب موندی. اما خوبیش هم لباسای گرم و پفیه. سوپ های داغه. آش های یهویی ای هست که مامان یهو هوس میکنه و در عرض دو ساعت آماده ش میکنه. خوابیدن ِ بهتر و با کیفیت تره بدون حس زجرآور عرق کردن یا زیر باد کولر خشک شدن. 

مامان من چهار تا بچه داره که هر کدوم سوی زندگی خودشون هستن(به جز من) و هر شب فقط میمونه جمع دو نفره ی من و مامان. سعی میکنم ازش خوب نگهداری کنم و قدرشو بدونم توی این شب های سرد.

امروز به مامانم گفتم چرا هیچ پاییز زمستونی نیومد که با خیالت راحت یه لیوان چای بریزم و با یه تیکه کیک کاکائویی در حالیکه از بارش برف و بارون پشت پنجره لذت میبرم، از خودم پذیرایی کنم؟

مامان گفت زندگی ای هست که خودت برای خودت ساختی. راست میگفت.

کاش یکیتون بیاد دلداری بده که هیچ وقت هیچ آرامش محضی وجود نداره.

 

همین. حرف دیگه ای ندارم.

۱۱ نظر ۱۱ آذر ۹۸ ، ۲۰:۱۸
آی دا
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ آذر ۹۸ ، ۱۴:۵۳
آی دا

دیشب یه قسمت مهم از کارو انجام دادم و امروز دادمش برای تصحیح.

خیلی از چیزی که نوشتم راضی ام و توی تصحیح هم موارد گرامری کمی برطرف شده و جایگزینی فعل ها. ظاهرا از لحاظ مفهومی خوب پیش رفت و منطقی نوشتمش.

حس می کنم باری از رو دوشم برداشته شده. جمعه اون یکی بخش کارو انجام میدم.

 

دشمن عزیز دوباره برگشته (فردا تو شهرمون شایع میشه که آیدا با یکی دشمنی خونی داره :||)

به خاطر همین دوباره نشستن پشت سیستم برام سخت شده

با قرص و اینا خودمو دارم حفظ می کنم و سعی میکنم گردنبد ببندم که خیلی سختمه.

 

من نمی دونم ته این راه چی میشه. اما حداقل خودم دیگه عذاب وجدان ندارم بابتش.

 

+برگشتن به اینستاگرام به اندازه ی کافی خوشحالم نکرد.

 

۶ نظر ۰۷ آذر ۹۸ ، ۲۰:۳۹
آی دا

مامان عصر رفته مراسم ختم و شب برگشته میگه فلانی رو دیدم(همسایه ی سابق)

که تبریک گفته که مبارکه آیدا ازدواج کرده :| مامانم تعجب کردم که کِی ازدواج کرده من خبر ندارم :||

مامان پرسیده حالا به شما کی گفته؟

طرف گفته فلانی(که میشه دوست نزدیک تر مامانم و عجیبه که خودش چرا از مامان نپرسیده)

 

حالا ما نمی دونیم قضیه چیه و کی این حرف رو دهن به دهن کرده و کلا چه نفعی برای چه کسی داره که من شوهر کردم یا نه؛

اما واقعا دارم به این نتیجه میرسم که تا همیشه ی دنیا جهان سومی باقی می مونیم چون صحبت کردن در مورد زندگی شخصی دیگران و حتی بدتر از اون شایعه پراکنی در مقیاس شهرستانی! برامون جذاب و لذتبخشه.

 

+خیلی برام آزاردهنده ست که حس میکنم خیلی ها منتظرن ببینن من دارم چیکار میکنم. اصلا حس خوبی نیست.

+وبلاگ امن نیست. چه وحشتناک.

+احتمالا با کتابا ازدواج کردم! چه حرف مسخره ای برای کسی که ماهی به زور یک بار از خونه میره بیرون و صبح تا شب تو اتاقش خودشو حبس کرده.

۸ نظر ۰۷ آذر ۹۸ ، ۰۴:۰۷
آی دا

قضیه اینه که من همه چیزو بیش از اندازه سخت می گیرم.

توی آزمایشگاه آب، وقتی مشغول یادگیری بودم، یه جوری کارو جدی گرفته بودم که دختری که بهم یاد می داد از این همه پافشاری و تب و تابم برای یادگیری اون آزمایش های نسبتا ساده، به تعجب افتاده بود.

 

رفته بودم عکس دندادن پزشکی بگیرم. عکس بردار گفت اینو محکم با دندونات فشار بده. بعد نمی دونم چه حالتی تو چهره م دید و گفت سختش نکن چیزی نیست!

 

یکشنبه وقتی رفتم دانشگاه اونم وقتی قبلش 10 تا صلوات فرستادم از استرس؛ استادم تا منو دید با خنده گفت خب همینو پشت تلفن میگفتی برات انجام میدادم! چرا اومدی تا دانشگاه!

 

کل زندگیم رو با محدودیت های ذهنی مسخره گذروندم. بعیده منبعد فرجی در من رخ بده.

بله آیدا خانم، هی سخت بگیر هی سخت بگیر ببین تهش به کجا میرسی بیچاره.

 

+ دیروز صدای نوت ایمیل یاهو اومد. دیدم از دانشگاست. که بابت فلان مقاله ی ژورنالی که دادی می خوایم بهت اعتبار تشویقی بدیم و بیا این فرم رو پر کن. اول نفهمیدم اعتبار تشویقی معنیش چیه. بعد که رفتم فرم رو پر کردم دیدم ظاهرا قضیه به مادیات برمیگرده و مثل هر انسان فانی دیگه ای خوشحال شدم که قراره بهم پول بدن :| حالا خوبه 30 هزار تومن باشه :))

 

 

۹ نظر ۰۶ آذر ۹۸ ، ۱۱:۳۹
آی دا

شاید باورتون نشه اما روز اول هفته هیچ کدوم از سه تا استادام دانشگاه نبودن :)))

بنابراین عین بچه های مودب به استادم اس زدم،

گفت فردا میام فردا ظهر بیا. 

رفتم ازمایشگامون چک کردم اون دو تا استاد دیگه هم فردا میان:/

 

+ آسمان 🤪😄 

۰۲ آذر ۹۸ ، ۱۰:۴۲
آی دا

فکر کنم یک سالی میشه که دانشگاه نرفتم. 

با استادم هماهنگ نکردم؛ اما فردا احتمالا برم پیشش. اندازه یک ربع که دیگه باید وقت داشته باشه برام.

دلشوره دارم.

 

فایل ترجمه رو دوباره چک کردم و توی ذهنم بیشتر از ده بار با مترجم دعوا گرفتم.

 

دارم به این فکر میکنم که چرا بین انتخاب چند گزینه هیچ وقت شانسی نداشته ام توی تست ها و امتحان ها؛ و همچنین چرا وقتی دو تا دارالترجمه جلوی چشمم بود بدترین رو انتخاب کردم.

 

متاسفانه اقای محترم گرفت خوابید زود و دیگه فرصتی نشد در مورد این قضایای حیاتی !! و مشغولیت های ذهنی باهاش صحبتی بکنم.

 

ساعت نه تنها از ۱۲ ، بلکه از یک هم گذشت. اما اینترنت وصل نشد. لعنت.

 

 

 

۰۲ آذر ۹۸ ، ۰۱:۱۸
آی دا

اصل قضیه اینه که اگه نتونم برای امتحان ماه اینده م حداقل نمره رو بگیرم، تمام تلاش های این مدتم پوچ میشه.

خستگی چند ماه گذشته + نگرفتن اون نمره ی رویایی توی تافل که براش زحمت کشیده بودم + اعصاب خوردی های این چند روز گذشته؛ باعث شده بیش از پیش سست و کرخت بشم.

در نتیجه اینکه تا لنگ ظهر میخوابم و موقع درس خوندن هم حواسم پرته.

خواهرم امشب بهم گفت همیشه فرق و تو و بقیه آدما در این بوده که دیرتر خسته میشی؛ اینو یادت نره.

فکر کردن به این جمله شاید باعث بشه کمی خودمو جمع و جور کنم.

 

+ حس می کنم وبلاگ دیگه مکان امنی برام نیست برای همه ی حرفام. چون به احتمال ۹۰ درصد دست فامیل و اشنا هم هست؛ هر چند که توی سکوت باشن. بهرحال فک کنم همه بدونن aidainmoon من هستم و با یه سرچ کوچیک هم راحت میشه به اینجا رسید. منم که نمیتونم از وبلاگ چندین ساله م دست بکشم؛ در نتیجه مطالب خیلی خصوصی تر میرن تو پست های رمز دار و عمومی تر ها ازاد میمونن.

 

۹ نظر ۰۱ آذر ۹۸ ، ۰۲:۵۳
آی دا

بعد از اینکه فایل ترجمه شده رو نگاه کردم و در نهایت تعجب دیدم که فقط اسم و فامیلم درست نوشته شده؛ برای اقای محترم نوشتم که مردممون به حرام خوری عادت کردن.

توی ریزنمرات ارشدم همه ی نمرات اشتباه وارد شده.

توی دانشنامه به جای her نوشتن his.

یهویی وسط ریز نمرات یه درس اصلا وارد نشده.

ظاهرا بعضی جاها که ترجمه براشون سخت بوده ترجمه نشده.

اسم دانشگام اشتباه نوشته شده.

و هزار تا ایراد ریز و درشت دیگه.

 

دوباره خودم از نو نشستم همه رو درست کردم تا بهشون بگم برام اصلاح کنن!

حیف از این همه پولی که به خاطر یه مُهر باید بریزم تو جیب دارالترجمه.

 

+من که گوگل ندارم سرچ کنم؛ اما بعید بدونم دوره روزانه بشه daily :| (الان برام اینطور ترجمه کردن)

من خودم ترجمه ش می کنم tuition waiver حالا باز نمی دونم توی مدارک رسمی چی ترجمه ش می کنن.

 

 

۱۶ نظر ۳۰ آبان ۹۸ ، ۰۱:۴۸
آی دا