مستقر در ماه

مستقر در ماه

من ایمان دارم که هیچ تلاشی بی نتیجه نمی مونه :)

یک راند دیگر مبارزه کن وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه می روی… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی بازوهایت آنقدر خسته اند که توان گارد گرفتن نداری… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی که خون از دماغت جاریست و چنان خسته ای که آرزو میکنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار تمام شود… یک راند دیگر مبارزه کن و به یاد داشته باش شخصی که تنها یک راند دیگر مبارزه می کند هرگز شکست نخواهد خورد.
محمدعلی کلی

بایگانی

امروز روز خوبی بود هر چند تهش پایان هیجان انگیزی داشت :|

بعد از چند جایی که کار داشتیم، رفتیم تا برای تولد بابای اقای محترم کادو بخریم.

یه ادکلن گرفتیم، یه کمربند و یه کیف کارت.

چند وقت پیش که تولد مامانش بود، کادوها رو به سلیقه ی خودم انتخاب کردم(یه تیشرت + یه مام+ یه روسری)

اما این بار گفتم من دقیق نمی دونم چی بهتره، خود اقای محترم باشه.

بعدش رفتیم مقداری دور زدیم و نشستیم و حرف زدیم.

و اما قسمت هیجان انگیز :\

تو این مدت کرونا ما خیلی کمتر نسبت به دو سه سال پیش رستوران رفتیم.

اگه سالای پیش سر و دممون رو میزدی حداقل ماهی دو بار رستوران و کافی شاپ بودیم؛ اما این ماه ها حسابی رعایت کردیم.

امشب یه رستوران تر و تمیز پیدا کردیم. مجبوش کردم بره دستاشو بشوره و فقط الکل کافی نیست.

خلاصه شام رو خوردیم و من یه حس های بدی تو دلم پیدا کردم.

اینم بگم که چندین روزه سردردای خیلی شدید دارم. گفتم لابد سندروم پیش از قاعدگی هست.

امروزم سعی کردم که سردرد رو تحمل کنم و خوش بگذره.

بعد از رستوران، کنار سردرد، دل درد شدید هم بهش اضافه شد.

اولش سعی کردم محل نذارم؛ بعد دیدم نه....

شروع کردیم پیاده روی.

حالا خدایا مگه میره دل درده. یه لحظه دیدم از سردرد و دل درد دارم می دوام تو خیابون دنبال سرویس بهداشتی :|

اقای محترم بیچاره. لابد تو دلش داشته میگفته اینم شانس مایه :))

خلاصه یه جایی پیدا کردیم و فکر کنم حسابی فشارم افتاده بود.

بعد دیگه سریع برگشتیم خونه ی خواهرم. هر چند سردرده کمتر شد اما دلم همچنان یه جوریه.

اقای محترم بیچاره الانا رفت. دلم سوخت که تهش اینجوری دستپاچه ش کردم.

 

این روزا بس که الکی به خودم فشار و استرس وارد می کنم سردرد امانم رو بریده.

فردا میخوام برم کاغذ رنگی بخرم برای فرفره هایی که قراره بسازم.

شاید هم یه خط چشم.

می خوام خوشحال تر زندگی کنم یا حداقل قسمت های خوش اب و رنگ این روزا رو هم بنویسم. چیزایی که تو اینستا نمیشه گفت رو.

 

 

 

۲ نظر ۲۹ مرداد ۹۹ ، ۰۰:۵۶
آی دا

دلم گرفته و شدیدا احساس شکست می کنم تو همه ی ابعاد زندگیم.

مجبور شدم به خودم فحش بدم و حرفای زشت روونه ی خودم کنم تا بخوام حرفامو توجیه و اثبات کنم.

شان و منزلت انسانی خودم رو چرا پایین اوردم؟

فقط بخاطر سلامتی کسی که هیچ ارزشی براش ندارم...

حس می کنم بعضی چیزا رو هیچ وقت نمی تونم ببخشم، هر چند به ظاهر لبخند بزنم.

چه روزگاری بود برای خودم ساختم؟

 

 

۱ نظر ۲۶ مرداد ۹۹ ، ۰۲:۴۱
آی دا

قرص فیفول(قرص آهن خارجی، برگی ۱۰ هزار تومن) خریدم و شبی یه دونه میخورم.

میخوام مهر ماه برم یه چکاپ که میزان ویتامین و زینک و ... رو چک کنم. و صد البته وضعیت تیروییدم رو.

آلارم گذاشتم تو گوشی، که روزی سه وعده بدوام. با احتساب اینکه هر دفعه خدود ۱۰۰ کالری بسوزه؛ میشه ۳۰۰ کالری در روز، که من راضی ام. البته اگه دشمن عزیز برنگشته باشه.

همین پیش پاتون وقتی سرمو از دسکتاپ بلند کردم، سرم گیج رفت و گردنم گرفت و نفسم بند اومد. لنگان لنگان خودمو به اشپزخونه رسوندم یه قطره اب بخورم که خودمو زنده کنم. تا وقتی علنا زمین گیرم نکنه، من لو نمیدم که درد تحمل کردم. حالا الان دراز کشیدم تا ببینم موقتیه یا اومده تا چند وقتی بمونه.

دیگهههه....

خییییییلی ازین ناراحتم که زبان نمی خونم. خیلی. 

برخی روزا پادکست گوش میدم. اما اونطوری نیست که به خودم افتخار کنم.

برخی اوقات دیوونه میشم میگم بشینم برای کنکور دکترای همینجا بخونم. بعد فکرشم ازارم میده و بس می کنم این فکرو.

 

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۹ ، ۱۳:۴۲
آی دا

یکشنبه ها قرص های ویتامین D رو می خورم.

هر روز به موهام اسپره روغن میزنم تا موخوره نگیره و زودتر بلند شه.

هر روز صبح قرص تیروییدم رو قبل صبحانه میخورم.

برنج و نان رو به میزان زیادی کم کردم.

توی دفترچه‌ ارزوهام، خواسته های ریز و درشتم رو می نویسم.

وقتی از چیزی عمیقا ناراحت میشم سعی می کنم سکوت کنم.

توی خونه می دوام.

دو روز هم هست که صبح ها دیگه ۱۲ ظهر پانمیشم. تبدیلش کردم به ۱۰ صبح.

سالاد زیاد درست می کنم.

برای خریدهای ماهیانه م برنامه ریزی می کنم و اولویت رو شامپو و سرم مو و کرم و ... قرار می دم.

 

همه ی این کارا رو می کنم و امید دارم که زودتر این روزها بگذره.

۶ نظر ۲۰ مرداد ۹۹ ، ۱۸:۱۶
آی دا

نکنه من اون آدمی ام که کنار من به هیچکی خوش نمیگذره؟

من اون آدمی ام که کنار من به هیچکی خوش نمیگذره.

احتمالا من اون آدمی که کنار من به هیچکی خوش نمیگذره.

۵ نظر ۱۴ مرداد ۹۹ ، ۰۰:۱۳
آی دا

چرا من بوی پاییزو حس می کنم؟

شما چطور؟

برگ ها تو شهر ما علی رغم گرما زرد شدن و ریختن کف کوچه خیابون.

هوا هم چند روز در میون ابری و بارونیه.

تجمع اینا باعث میشه حس کنم پاییز بیخ گوشمه.

پارسال این موقع فکر می کردم که پاییز بعدی تو گیر و دار شروع کردن مقطع تحصیلی جدیدم.

اما خب یه سیب هزار تا چرخ میخوره به زمین برسه.

الان تو این نقطه که سر خودمو با مهمونی و گردش و یللی تللی گرم کردم و نه یه شغل درست درمون دارم و نه هیچی، نمی دونم زمستون رو قراره چطور شروع کنم.

 

 

این روزا یه حس اشنا دارم.

سال ۹۰ که یهویی دیگه نمی تونستم راه برم و در برابر چشمان مبهوت همه تو بیمارستان بستری شدم، فکر می کردم که اگه فردا شب مرخص نشم؛ تا پس فردا حتما دیگه مرخصم.... بقیه با حالتی که نمی خواستن دلمو بشکونن، میگفتن اره اره انشالله مرخصی و بعد با غم به زمین نگاه می کردن.

اون یک روز تبدیل شد به ۱۱ روز. و طول درمان تا حدود ۳ سال طول کشید تا من اون ادم قبلی بشم.

الان هر چند سالمم، اما می دونم حالا حالاها بعیده زندگیم رو روال بیفته.

نمی دونم یک سال دیگه، دو سال دیگه، یا چقدر دیگه طول میکشه تا بشه یه زندگی معمولی و رو روال رو شروع کنم.

شاید تقصیر خودمه که سخت ترین مسیرها رو همیشه انتخاب می کنم.....

 

 

+ یه شاپ پیدا کردم که تو نیویورک ه و سنجاق سینه و گیفت هایی میسازه که عاشقشون هستم. قیمت اکثر کارهاش ۱۰ دلاره. تو دفترچه ارزوهام نوشتم رفتن به این شاپ و خریدن یه سنجاق سینه برای خودم.

 

۱ نظر ۱۰ مرداد ۹۹ ، ۱۷:۲۳
آی دا

امروز که شدیدا احساس بدبختی می کنم و از "همه" دلزده ام،

امروز که به مدت یک ساعت با صدای بلند بلند گریه کردم؛

همین امروز اما فکر کردن به پروفسور ب حالمو خوب میکنه

کاش بتونم از نزدیک ببینمش و باهاش کار کنم. تقریبا شک ندارم خانم مهربان و فهمیده ای هست.

 

از این همه موجودات سطح پایین و کوته فکر و گه مغز و جلف و بیخود خسته ام. کسایی که تمام دغدغه شون فقط گذروندن امروزه.

حس می کنم شان و شخصیتم این روزا به کمترین حد ممکن رسیده. تقصیر خودمه؟ نمی دونم.

خدایا خودت منو نجات بده.

۰ نظر ۰۴ مرداد ۹۹ ، ۱۷:۱۶
آی دا

خبرای جدید اینکه مجددا کتاب می خونم و رژیم میگیرم.

اینطوری حس بهتری نسبت به خودم دارم و این خوشحالم میکنه.

دیگه اینکه دانشگام قبول کرد ترمم از ژانویه شروع بشه و خیالم کمی راحت شده.

باید شروع کنم به زبان خوندن. نمی دونم چرا تنبلی می کنم.

حتی تفننی هم حاضر نیستم چیزی بخونم یا بشنوم.

ای بابا عجب تنبلی شدم.

۵ نظر ۰۴ مرداد ۹۹ ، ۰۰:۴۳
آی دا

خبر بد (شایدم خوب، نمی دونم) اینکه جشن عقد جمعه رو فعلا بخاطر شیوع مجدد کرونا کنسل کردیم(با اینکه گیلان سفید هست). هرچند همچنان تو بازار و مغازه ها پر از آدمه که ماسک نمیزنن و ما اگه میخواستیم میتونستیم برگزار کنیم، اما گفتیم شاید ۱ درصد کسی مبتلا بشه. دلم فقط واسه پول لباس و بیعانه ی ارایشگاه سوخته.

 

 

خبر خوب اینکه خبرایی هست مبنی بر اینکه احتمالا سفارتا از ۳ روز اینده شروع به کار میکنن. نمی دونم موثقه یا نه.

 

 

 

کلا حسی بهم دست داده که اگه روزی بخوام بزام هم قانون میاد که الا و بالله باید تو خونه بزایی و اجازه ی بیمارستان رفتن نیست :|

 

۲ نظر ۲۲ تیر ۹۹ ، ۲۲:۲۵
آی دا

چیزی که جدیدا متوجهش شده م اینه که مطالب غمناک برام جالب تره و ببشتر بهشون تمایل دارم و دنبالشون میکنم

زندگی پرنسس دیانا که شوهرش بهش خیانت کرد و بعد هم توی یه تصادف رانندگی کشته شد

پیج فائزه که یهو اومد گفت از شوهرش جدا شده

پیج بریتینی اسپیرز که مشکلات روحی داره

 

و هزاران مثال دیگه.

من دنبال هر چی غم و اندوهم

چرا؟ خودمم نمی دونم

در اولین حرکت میخوام یه سری پیجای منفی رو آنفالو کنم.

به هر چی خیانت و فساد و جدایی و غم و نارو زدن کمتر فکر کنم

شاید بتونم ادم خوشحال تری بشم

 

۱ نظر ۲۱ تیر ۹۹ ، ۰۳:۲۳
آی دا

خب، با توجه به اینکه یکی از پیغام خصوصی های قبلیم اسمش زهرا بود، یادم افتاد یه چیزی تعریف کنم.

استادم پروفسور ب، همش خیلی تلاش داشت منو متقاعد کنه که شهر دانشگاه و خود دانشگاه جای خوبیه. در همین راستا یه روزم برام ایمیل چند تا دانشجوی ایرانی رو فرستاد، با تاکید به اینکه اینجا پر از ایرانیه و داره بهشون خوش میگذره :دی

ازم خواست باهاشون ارتباط بگیرم و سوالات ذهنیمو بپرسم.

فکر کنم ۵ تا ایمیل بود، ۳ تا خانم دو تا اقا.

من راستش تمایل و حوصله ای نداشتم.

اما تخیل کردم که نکنه استادم بره از اینا بپرسه که فلانی احیانا بهتون ایمیل زده؟ پس رفتم ایمیل زدم به یکیشون که اسمش زهرا بود.

پرسیدم ایا این فاند کفاف زندگی در اون شهر رو میده؟ ایا راضی هستی از تجهیزات و دانشگاه؟ و سوالاتی از این قبیل.

جوابش این بود:

 

سلام،

تبریک میگم. سوالاتی که پرسیدین در کل خیلی بستگی به شخصیت هر کس و توقعاتش و خواسته هاش داره. من به شخصه از زندگی در اینجا راضی هستم. ....... یه شهر نسبتا کوچک و کم جمعیته که طبیعت قشنگی داره و با اینکه زمستوناش سرده ولی بهار و تابستون خوش آب و هوایی داره. ولی خب شاید زرق و برق شهرهای بزرگ رو نداشته باشه. در مورد فاند هم به نظر من برای یه زندگیه دانشجویی کاملا کافیه و حتی از خیلی از دانشگاههای اطراف بیشتره ولی به هر حال به سبک زندگی و میزان خرج کردن بستگی داره. در نهایت در مورد محیط دانشگاه و امکانات هم باز من شکایتی ندارم و برای زمینه من به شخصه تا حالا محدودیتی ایجاد نشده. امیدوارم جواب هام کمکی بکنه.

موفق باشید

زهرا

 

 

راستش انتظار داشتم کمی گرم تر جواب بده. یا مثلا تهش بگه این شماره منه خواستی تماس بگیر. یا سوالی داشتی بپرس. یا بیشتر در مورد خودم بپرسه.

اما در نظر گرفتم که احتمالا سرش شلوغه. سختشه به غریبه اعتماد کنه و لزومی نداره بخواد باهام گرم تر باشه‌.

 

برای منی که خیلی سخت ارتباط میگیرم، زندگی احتمالی در غربت، میتونه چالش عمیق و البته جذابی باشه.

 

 

 

 

 

۴ نظر ۳۱ خرداد ۹۹ ، ۱۱:۴۲
آی دا

نگرانی مثل یک هیولای دوسر رویم چنبره زده

نمیکشد، فقط زجر میدهد

امشب شاید پنج دقیقه چشم هایم را روی هم گذاشتم. هیولای دو سر دستور داد بروم فیلترشکن روشن کنم، تلگرام باز کنم و سری به گروه و کانال ویزا بزنم.

هیچ خبر جدیدی نیست که نیست. حالا هم خوابم پریده، هم هیولا موذیانه میخندد، هم دلگیرم از اینکه حتی هیچ جایی نیست که راحت تویش بنویسم یا حرف بزنم.

 

۰ نظر ۳۱ خرداد ۹۹ ، ۰۲:۲۶
آی دا

اسم این روزا رو چی بذاریم؟

بذاریم "در انتظار سفارت" ؟

یا بذاریم "ناامیدان" ؟

یا که مثلا "هیچ حال ندارندگان برای برگزاری جشن عقد" ؟

یا شاید هم "دلخوشی های کوچک مثل انتخاب لباس جشن" ؟

یا "کدوم ارایشگاه برم؟" ؟

یا "خدایا شکرت برای مامان داداش و ابجی" ؟

یا..............

نمی دونم اسم این روزا چیه

اما امید دارم که سال بعد همین موقع حالم احسن الحال باشه. حالمون بهترین باشه.

 

 

 

۳ نظر ۲۶ خرداد ۹۹ ، ۰۲:۲۲
آی دا

خدایا تو که خوب و مهربونی و همه چی دست خودته.

میشه یه کاری کنی که حداقل اگه به پاییز نمیرسم، از ژانویه دیگه درسمو شروع کنم؟

خدایا خیلی زحمت کشیدم خودت میدونی. خودت بهترین حالتو پیش بیار.

خدایا یه کاری کن سفارتا زودتر باز بشن و من بتونم ویزا بگیرم.

الهی آمین.

۵ نظر ۲۰ خرداد ۹۹ ، ۱۳:۲۳
آی دا

نمره ی تافل من نمره ی متوسطی بود. اگرچه بیشتر دانشگاه ها یا حداقل جاهایی که می خواستم اپلای کنم رو پوشش میداد، اما خب برخی از دانشگاه ها رو هم نه.

یکیش همین دانشگاهی که پذیرش گرفتم، نمره ی تافل بالایی میخواست و کلا از اولش هم من با آقای محترم بحث داشتم اینجا اپلای کنم. میگفتم آقا ببین من تافلم پایین تره قطعا ریجکت میشم! اون میگفت نه! حالا تو اپلای کن چیکار داری!

خلاصه، اولین روزی که استادم خودش از روی اپلیکیشنم پسندم کرده بود و ایمیل زد من تو شوک بودم :| که ای آقا مگه من تافلم پایین تر نبود؟؟

 

توی مصاحبه ی اول با استادم، که قبلا براتون تعریفش کردم، تهش گفت من یه نگرانی دارم. من فکر کردم حالا میخواد بگه ایرانی هستی ویزا گرفتنت سخته. دیدم میگه نمره ی تافلت کمتر از قانون دانشگاست. می تونی تا آگوست -تقریبا شهریور- دوباره امتحان بدی؟

من یه ذره فکر کردم گفتم والا الان بخاطر کرونا سنترها بسته هستنا! -اون موقع واقعا بسته بود-

استادم انگار که تازه یادش افتاده باشه، گفت آره آره راست میگی، پس بذار من با مسئول آموزشمون صحبت کنم.

خلاصه.

رفت صحبت کرد و ایمیل زد گفت آقا، یا سنترا وا میشن ازمون میدی، یا میای همینجا دوره زبان میگذرونی.

من گفتم اوکی.

بعد چند روز بعدش اون ارائه ی مقاله رو برای خودش و چهار تا از دانشجوهاش داشتم، که اونم براتون تعریف کردم.

بعد از اون هم که استادم ایمیل زد و گفت به دانشگاه اعلام کرده تا بهم پذیرش بدن.

 

خلاصه، نامه ی پذیرش رسمی هم اومد که بهتون گفته بودم.

 

همین مابین، استادم انگاری ناراحت بود که به خاطر قانون دانشگاه مجبورم امتحان مجدد بدم یا بیام دوره بگذرونم، ظاهرا دنبال کارم بود خودش.

چند روز پیش ایمیل زد که بیا برات خبرهای خوب دارم. که دیگه نیاز نیست بیای دوره بگذرونی، همینجا مرکز زبانمون، یه آزمونم میگیره. تو بیا اینو بده، تموم شه بره پی کارش! چون هم من و هم دانشجوهام متفق القول معتقدیم تو زبانت با توجه به ارائه ای که دادی خیلی خوبه و فقط یه ذره تمرین کنی، قشنگ میای بالا. منم خرکیف شدم از این تعریفش، گفتم چه بهتر، باشه!

 

بعد دانشگاه ایمیل زده بود که از بین چند تا آپشن برای پوشش دادن نمره زبانت یکی رو انتخاب کن. یا گذروندن دوره-چند مدل داشت که همه هم گرون قیمت، مثلا 6000 دلار-، یا دادن امتحان در همونجا به قیمت 150 دلار.

در پرانتز بگم که هزینه ی تافل تا آخرین جایی که اطلاع داشتم 225 دلار بود حدودا، که شما حساب کن با دلار 17 تومنی و هزینه ی سفر تا تهران چقدر برام می افته. اما ازمونی که اونجا میگیرن، 150 دلاره، که من با خودم گفتم همونجا با فاند خودم پرداختش میکنم و کلا برام به صرفه تر هست.

 

خلاصههههههههههههههههههههه

دیشب دیدم استادم ایمیل زده که خبرای خوب دارم! که بله، من خودم برات 150 دلارو پرداخت میکنم و اصلا نگران هزینه ی آزمون نباش! تو فقط بیا :دی

آقا حالا منو استرس نگرفت :|

منم ازون آدمایی هستم که کسی ازم تعریف میکنه دلم میخواد خودمو از 200 طبقه پرت کنم پایین. بس که هی میخوام شکست نفسی کنم.

 

خلاصه دیگه هی ازش تشکر کردم و اینا.

 

هیچم معلوم نیست این سفارت گور به گور شده کی میخواد باز شه و برای ویزای دانشجویی خدمات بدن.

فقط دارم دعا می کنم که بهترین حالت رخ بده. الهی آمین.

 

 

 

دیگه  باید از شنبه بشینم دوباره یه چیزایی تمرین کنم که احتمال 1 درصد کارم جور بشه به ترم پاییز برسم، جلوی استادم کنف نشم...

حالا این وسط باید دنبال کارای جشن عقد هم باشم.

هیچ دقت کردین کلا هی بله برون نامزدی و عقدم پیچ پیچ خورد به این قضیه ی پذیرش گرفتن؟ نوبرشم :|

 

+ استادمو از این به بعد پروفسور ب صدا کنیم. 

 

 

۵ نظر ۱۴ خرداد ۹۹ ، ۰۲:۱۸
آی دا

تقریبا شبی نیست که خواب نبینم.

چند شب پیشا قبل خواب غمگین و غصه دار بودم تا جایی که موقع خواب با خودم گفتم کاش فردا رو نبینم. که امیدوارم خدا منو ببخشه بابت ناشکریم.

خلاصه. شبش خوابیدم و خواب دیدم که با مامانم تو یه مسجدم. یه مسجد خیلی بزرگ. یهو زلزله ی شدیدی میاد. نه یک دقیقه، نه دو دقیقه. مدام و سهمگین و ادامه دار. من تو خواب وحشت کردم و می دوئم. مامانم میگه نگران نباش من نجاتت میدم. تو همین گیر و دار، تو مسجد صدای اذان میاد، و من تو خواب با خودم دارم میگم خدایا غلط کردم دیگه آرزوی مرگ نمی کنم!!

 

 

دیشب هم خواب دیدم که یهو خبردار شدم تا یک ساعت دیگه پرواز دارم و باید برم تا به ترم پاییز برسم! بعد میگم خدایا پس چرا چمدون نبستم! بعد میگم ایراد نداره، خیلی زود چمدونمو میبندم :||| و مثلا میرم تند تند لباس خونه بذارم تو چمدونم :|

-تو دنیای واقعی از قابلیت هام زود آماده شدنه، حتی برای عروسی رفتن-

خلاصه، تو خواب پریشون. ازین خوابای کج و کوله هم بود. یهو یادم میفته ای وای من که بلیط ندارم :| یعنی تو خواب هم حس میکردم باید برم و دیر شده، هم میگفتم پس چرا بلیط ندارم حالا چیکار کنم! خلاصه.... یه زجر واقعی ...........

 

 

+ حالا بشنوین از گیج بودنم. پذیرش رسمی چند روز پیش اومد، منم به صورت آنلاین تیک پذیرش رو انتخاب کردم. بعد استادم پس فرداش ایمیل زد که چی شد قبول کردی آفر رو؟ تا 29 می وقت داریا. گفتم خیالت جمع قبول کردم :|

بعد دیدین آدم یه کاری رو میکنه باز بابتش استرس و دلشوره داره؟ منم از 21 می تا الان که 28 می بود هی استرس داشتم اما نمی فهمیدم بابت چی!

بعد من خب همون 21 می تامه های پذیرش رو پرینت کرده بودم. هی میدیدم تهش جای امضا داره ها. اما بس که تنبلم، نمی خوندم تا آخرش!!!!!

آقا نگو باید ته نامه ی پذیرش رو امضا کنی بفرستی برای graduate school و استادی که پروگرم دایرکتور هست!

بعد من فکر میکردم اون دیگه فرمالیته ست! ایرانی بازی در آوردم! که یعنی وقتی آنلاین قبول کردم و تیک زدم، این دیگه الکیه :|

 

خلاصه، امشب به دلم افتاد باز رفتم بخونم نامه ی پذیرشو. دیدم بعلههههههههههه، تهش تاکید شده که حتما نامه رو امضا کنین، دوباره فرمت امضا شده شو برای ما بفرستین :|

حالا آقا منو میگی :/  خلاصه سرتونو درد نیارم. فرستادم الان. اما یه تکون خوردم حسابی. خیلی برخی اوقات بی دقتم. خدا بهم رحم کنه با این گیج بازی هام.

 

 

+سفارتا هنوز بابت کرونا بسته ان. بعیده به ترم پاییز برسم. اما تلاشمو میکنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

۱ نظر ۰۸ خرداد ۹۹ ، ۰۲:۵۲
آی دا

بهرحال خیلی خوبه که اینجا وجود داره و دلزدگیم از عالم و آدم رو میتونم اینجا هر چند به صورت خفیف بروز بدم.

بچه ی آخر بودن هزار تا گرفتاری داره، هرچند فقط نکات مثبتش به چشم بقیه بیاد.

بچه های آخر هزار تا بزرگ تر دارند. از خود پدر و مادر گرفته، تا خواهر برادرهایی که بزرگشون کرده، حتی در مواقع وخیم تر فامیل هم ادعا میکنن که مثلا روزی که فلانی بدنیا اومد من اومدم اولین نفر ملاقاتش پس نظر من هم شرطه.

بچه های آخر باید کوله باری از تجربه باشند، چون خواهر برادرهاش اندازه دایناسور سن دارند و به راحتی میتونن از الفبای زندگی تا ملودی جهنم رو بهش آموزش بدن.

بچه های آخر باید برای هر چیز از همه اجازه بپرسن و نظر همه رو جلب کنن.

بچه های آخر دقیقا نمی دونن چه گهی بخورن چون هر حرکتی کنن خلاصه یه نفر هست که خوشش نیاد، و بعد از ازدواج این در مورد شوهرشون هم صدق می کنه.

بچه های آخر خاطرخواه های زیادی دارن، و همونطور که گفتم، چون همه ادعا دارن فرد آخر خانواده رو بزرگ کردن و براش زحمت کشیدن، پس باید همه جوره دل همه بدست آورده بشه.

بچه های آخر از رشته ی تحصیلیشون گرفته تا رفتارشون با بقیه و انتخاب شغلشون، تا نحوه ی عملکردشون در نکات ریز، حتی انتخاب لباس زیر، باید از سمع و نظر همه بگذره و تصویب بشه.

بچه های آخر همش باید زیادی مودب باشن، باید سر به زیر باشن، باید مراقب باشن، نباید اشتباه کنن، باید از تجربه های بقیه استفاده کنن.

 

 

کاش اجازه داشتم کمی اشتباه کنم.

کاش اجازه ی شکست خوردن داشتم.

کاش اجازه داشتم کمی جلف و سبک سر باشم.

کاش میذاشتن بقیه در موردم هر فکری می خوان بکنن.

 

از حدود 30 سال بچه ی آخری بودن و بله به چشم گفتن خسته ام!

 

خدایا بگذرون این روزا رو.

 

 

۴ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۰:۳۹
آی دا

خیلی حرف برای نوشتن دارم اما از فرط زیاد بودن و البته دلشوره، نمی دونم چی بگم.

عقدمون در تاریخ 10 اردیبهشت انجام شد. در محضر با حضور خانواده هامون. شب خوبی بود و خوش گذشت. انشالله کرونا بخوابه بتونیم جشن عقد رو هم برگزار کنیم.

همه ی اینا در حالیه که دو روز قبل عقد و توی همه ی سرشلوغی ها، مقاله ای که قرار بود ارائه بدم رو پرینت کردم و هی دستم بود تا آماده ش کنم.

تو همین حین استاد ایمیل زد که تاریخ 5 می ارائه ست، با حضور خودش و چند تا از دانشجوهاش.

این بار دیگه مسلح رفتم برای ارائه.

لپ تاپ داداش رو قرض گرفتم که وسط کار خاموش نشه، و نت آقای محترم رو که دیگه مشکل قطعی نت و کند بودن نداشته باشم.

حدود 25 دقیقه از رو پاورپوینت ارائه دادم برای استاد و 4 تا از دانشجوهاش و حدود 10 دقیقه اونا سوال پرسیدن.

 

ارائه م تموم شد و استاد گفت آخر هفته بهم نتیجه رو اعلام میکنه.

جمعه بهم ایمیل زد و گفت که خبرهای خوبی داره.

نتیجه اینکه پذیرش با فاند کامل (هزینه های تحصیل+هزینه های زندگی) دارم الان.

 

خوشحالم؟ نمی دونم. دلشوره دارم؟ خیلی.

کاشکی با آقای محترم یه جا پذیرش داشتیم. تو دلم رخت می شورن.

هرچند هنوز مشخص نیست بتونیم ویزا داشته باشیم یا نه، اما پژمرده ام.

 

این روزا هم طبق معمول درگیر و دار مهمونی های بعد از عقد هستیم. روزهای قشنگیه، اما خب دیگه.....

بهتره ناشکری نکنم و بسپارم دست خدا، تا ببینیم چی پیش میاد.

 

 

۵ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۲:۲۵
آی دا

باید تکونی به خودم بدم

باید دوباره رژیم بگیرم

باید دوباره برم دوچرخه سواری

 

خدایا ولم نکن

خدایا دوسم داشته باش

۰ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۴:۳۹
آی دا

خب. تا اونجا نوشتم که دارم خودمو برای مصاحبه آماده می کنم.

روز مصاحبه، میزمو جوری برگردوندم که نور آفتاب به چهره م بخوره، خودمو مرتب کردم، و دعا کردم مشکل قطعی اینترنت پیش نیاد.

استاد راس ساعت 6.5 غروب آنلاین شد.

اول انتظار داشتم که ازم در مورد خودم بپرسه و منم بگم مای نیم ایز ... :دی

اما از همون اول اولش گفت خب، در مورد سابقه ی کارت بگو. منم توضیح دادم که چیکار میکردم و چه تجربه هایی تو صنعت دارم و چه تست هایی انجام می دادم و .....

بعد اون شروع به صحبت کرد. گوشامو تیز کردم دیدم داره ازم تعریف میکنه :))

که کمتر دانشجویی دیدم که هم صنعت کار کرده باشه و هم برنامه نویسی بلد باشه.

حالا من چیزی به ذهنم نمیرسید هی میگفتم تنکس تنکس :))

خلاصه، مکالمه به اوجش رسیده بود که یهو لپ تاپ خاموش شد :|

من یهو بدنم شروع کرد به لرزش. منم استرسی.

اما دیدم وقت غش کردن نیست، بهتره جمع کنم قضیه رو.

(نمی دونم چرا وقتی وی پی ان روشن می کنم، سیستم واسه خودش شات دان می شه و برای استفاده از نرم افزارهایی مثل اسکایپ و اینا فیلترشکن نیازه. البته ما از نرم افزار Zoom داشتیم استفاده می کردیم.)

 

دوباره سیستم رو روشن کردم، حالا نت قطعه. یه صلوات دادم، دیدم وصل شد. تا دوباره وصل شدم جونم بالا اومد.

خلاصه ادامه ی مصاحبه از سر گرفته شد.

در مورد برنامه نویسی، در مورد حوزه ی کار خودش و دانشجوهاش، در مورد کرونا و ....

حدود نیم ساعتی صحبت کردیم.

بعد همچنان دوباره ازم تعریف کرد. بعد گفت آخر هفته خبرم می کنه.

 

آخر هفته ی خودشون ایمیل زد که من می خوام ببینم چقدر به حوزه ی کار ما علاقمندی. میشه یکی از این مقالات رو انتخاب کنی و برای من و سه تا از دانشجوهام ارائه بدی :|

آقا حالا من اعصابم خورد نشد.

نه که از ارائه دادن بترسم.

اما چند روز دیگه عقدمه و واقعا وقت و انرژی ندارم بشینم مقاله بخونم!!!

 

خلاصه یه ذره دو دو تا چهار تا کردم. دیدم تا اینجا که اومدم، برم ببینم چی میشه.

 

توضیح هم اینکه حوزه ی کاری این استاد کاملا متفاوت با حوزه ی کاری من هست. درسته یه سری مهارت های مشترک دارم که به دردش می خوره، اما مفاهیم کاملا جدیده و میزنه به مهندسی پزشکی.

اما چون من واقعا از این حوزه ی کاری خوشم اومده بود، قبول کردم ارائه بدم.

امروز هم بهش اعلام کردم که کدوم مقاله رو پسند کردم، تا برام تاریخ تعیین کنه برای ارائه.

 

تا الان مقاله رو دو دور خوندم. و خب کاملا دستم اومده چیکار میکنن و موضوعش خیلی برام جذابه. وگرنه اگه جذاب نبود عمرا تو این هیری ویری عقد و ازدواج براش وقت میذاشتم!

 

اما از اونجایی که همه ی اتفاقای زندگی من پر از چالشن، باید به اطلاع برسونم که حتی اگه پذیرش نهایی هم بگیرم ممکنه نرم!

چرا؟ دیوونه م مگه؟ عقلم ناقص شده مگه؟

نه!

قضیه اینه که آقای محترم در شهری که 6 ساعت با ماشین از این شهر فاصله داره پذیرش گرفته و قبول کرده!

به به عجب زوج جذابی! هر کدوم یه جای دنیا :|

 

نمی دونم. تو خلوت خیلی غصه می خورم. میگم خدایا اگه خیر نبود چرا گذاشتی طعم شیرین پذیرش دکترا رو بچشم! (تا حد زیادی حس می کنم استاده از من خوشش اومده و این پرزنت و اینام فقط واسه اینه که مطمئن بشه از من)

 

از طرفی موقعیت اجتماعیم در آینده خیلی برام مهمه و خدا خودش شاهده چقدر براش جون کندم و زحمت کشیدم.

من به این موقعیت اجتماعی و در آمدش احتیاج دارم. 

روزهای زیادی براش درس خوندم. استرس های زیادی کشیدم. برای هر مرحله ش غصه های زیادی خوردم. 

 

 

نمی دونم چی میخواد پیش بیاد.

اما در هر حال من تمام تلاشمو می کنم. انشاالله که خیر پیش بیاد.  

 

۱۲ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۲:۱۶
آی دا