مستقر در ماه

مستقر در ماه

من ایمان دارم که هیچ تلاشی بی نتیجه نمی مونه :)

یک راند دیگر مبارزه کن وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه می روی… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی بازوهایت آنقدر خسته اند که توان گارد گرفتن نداری… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی که خون از دماغت جاریست و چنان خسته ای که آرزو میکنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار تمام شود… یک راند دیگر مبارزه کن و به یاد داشته باش شخصی که تنها یک راند دیگر مبارزه می کند هرگز شکست نخواهد خورد.
محمدعلی کلی

بایگانی

دیروز دارالترجمه تماس گرفته بود؛ من ندیده بودم. دوباره که خودم تماس گرفتم مسئولش رفته بود و قرار شد امروز صبح باهام تماس بگیرن.

بعد من دیشب از لحظه ای که به خواب رفتم توی خواب منتظر بودم باهام تماس گرفته بشه :| یعنی میخوام بگم همچین مرکز خرید شلوغ و پرآشوبیه ذهنم.

بعد همینطوری صبح تو خواب تصمیم گرفتم خودم دوباره زنگ بزنم بگم چیکار داشتین.

از اون ور خودِ عاقلم بهم نهیب زد بس کن این بچه بازی ها رو؛ واسه چی اینقدر تو هول و بلایی آخه :/

همینطوری با خودم در جدال بودم که گوشی زنگ خورد.

دارالترجمه بود و خانم مترجم بهم گفت که برای چک کردن نهایی چون نت قطعه نمی تونم برات ایمیل کنم و خودت باید بیای بگیری.

گفتم من شهرستانم سختمه تو این هوا بیام. پیام رسان داخلی ندارین از گوشی برام بفرستین؟ 

اما ظاهرا یا بلد نبود یا نمیخواست از گوشی اطلاعات رو برام بفرسته.

دیگه نهایتا جفتمون دعا کردیم تا فردا نت وصل بشه :|

که اگه وصل نشه، مجبورم آقای محترم رو به ناحیه اعزام کنم.

اما در هر حال چه فرقی میکنه؟ وقتی نت وصل نباشه، ترجمه ی مدارکم به چه کارم میاد!

آقای محترم میگه تا فردا وصل میشه اینترنت. چقدر دوست دارم به حرفش خوشبین باشم.

 

۵ نظر ۲۸ آبان ۹۸ ، ۱۰:۵۶
آی دا

دارم فکر میکنم که اگه تصمیم بگیرن این قطعی ها ادامه داشته باشه چی.

که مثلا از فرصت ددلاین ها بگذره و من هر روز فقط به بلاگ و بازار و ایتا دسترسی داشته باشم چی.

همه ی کارام مونده. کلی کار دارم که همه شون به سرچ وابسته ان. درس خوندنم هم.

می دونم فقط من نیستم؛ اما غصه ش یه جوری رو دلم سنگینه که واقعا از خودم متنفرم چرا باید توی این نقطه از دنیا بدنیا میومدم؛ هر چند که خودم بی خبر بوده باشم.

جودی ابوت توی یکی از نامه هاش میگه ادم تا وقتی لذت و طعم چیزی رو نچشیده، فقدان رو متوجه نمیشه. اما امان از روزی که بدونی میتونی چیزی رو داشته باشی....

کاش اون دختر سیاهپوست توی جنگل های افریقا بودم که با حلقه گردنشو میبنده تا گردنش دراز بشه و توی گوش و بینی و لبش حلقه های تزیینیه، خبری از هیچ جای دنیا نداره و راحت زندگی میکنه.

کاش همون دختر آفریقایی بودم اما این روزای پر فشار رو تحمل نمیکردم.

 

+خدایا واقعا هیچ نظری نداری اینقدر بدبختی میکشیم؟ عجیبه اینقدر سکوتت و اروم نشستنت. یه طوفان نوح لازم داریم.

 

۱۲ نظر ۲۷ آبان ۹۸ ، ۱۱:۴۱
آی دا

+از غصه ی زیاد، دیشب ۹ شب شروع کردم به خوابیدن، ۹ صبح پاشدم. توانایی داشتم ادامه شم بخوابم.

+بعد از مدت ها (۸ ماه) خواستم برگردم به اینستاگرام، وارد نشد.

+برادر برای ماموریت مشهد هست. میخواد برگرده پرواز نیست.

+مامان مریضه. از خودم بدم میاد که براش دختر خوبی نتونستم باشم و نمیتونم براش کسی رو  بگیرم که دست به سیاه و سفید نزنه.

+خدایا، واقعا دیگه نتیجه برام مهم نیست. میخوام به ده سال بعد برسم؛ همین.

+خسته ام.

 

۷ نظر ۲۶ آبان ۹۸ ، ۱۲:۲۸
آی دا

امروز نمره ی تافل م اومد. تا نمره م نمیومد دست و دلم نمی رفت پست بذارم....

خب... راستش مینیمم دانشگاه ها رو پاس میکنه و همین برام کافی بود

راستش تقریبا باورم نمیشه که پروژه ی تافل تموم شده باشه؛ یا حداقل فعلا تموم شده مگر اینکه جایی ازم نمره ی بالاتر بخوان که همچین چیزی بعیده وقتی خودشون مینیمم رو تعیین کردن.

آقای محترم میگه باید به خودت افتخار کنی که دست تنها اونم برای اولین بار همچین نمره ای آوردی،

خواهرم میگه باعث افتخار مایی!!

داداشم میگه بهت افتخار میکنم!!

کلا خانواده م جمع شدن واسه من دست و هورا میکشن انگار که مثلا غولی چیزی کشته باشم؛ ولی من قیافه م خنثی هست و به این فکر میکنم که بهار زودتر بیاد.

 

الان باید انرژیمو جمع کنم برای امتحان بعدی بخونم. مرسی که همچنان بهم انرژی مثبت میدین و برام دعا می کنین که از این یکی هم جون سالم به در ببرم.

 

 

۱۹ نظر ۲۵ آبان ۹۸ ، ۱۰:۲۸
آی دا

دیشب رو تختم مشغول کار با گوشیم بودم که دیدم قرقاولمون شروع به خوندن کرد اونم به صورت ممتد. عجیب بود که نصفه شبی بخواد اینجوری بخونه.

وسط تعجب کردنم بودم که که دیدم تختم میلرزه و پنجره ی بالای سرم!

هیچ یادم نمیاد آخرین باری که اینطوری ترسیدم کی بوده.

فقط میدونم گوشی رو پرت کردم و فرار کردم!

مامان خواب بود و چون رو زمین خوابیده بود اصلا متوجه ی زلزله نشده بود و فکر میکرد من خواب دیدم.

فقط موفق شد من رو که البسه ی ناقابلی به تن داشتم و به سمت پارکینگ در حال فرار بودم رو بگیره که همین طوری نرم توی کوچه و آبروی چندین و چندساله مون رو به باد ندم :|

همینطوری هم مدام در حال قسم خوردن بودم که به خدا خواب نبودم و خواب ندیدم و واقعا زلزله بوده!

مامان با زور و زحمت منو آورد خونه و بهم آب قند داد. واقعا باعث تاسفه به جای اینکه من مراقب مامان باشم اون بهم آب قند میده.

تا یک ساعت می لرزیدم و تا ساعت 4 5 صبح خوابم نبرد.

با اینکه مرکز اصلی زلزله گیلان نبوده و تبریز بوده، خیلی خیلی ترسیدم.

به این فکر کردم که اگه خونه رو سرم خراب میشد؛ واقعا دیگه تافل و بقیه ی چیزا معنایی نداشت.

این تلنگر خوبی بود که بدونم واقعا هیچی ارزش این همه غصه خوردن رو نداره چون زندگیمم به مویی بنده و اصلا از ثانیه ی بعدی خبر ندارم.

خدا عاقبت هممون رو به خیر کنه.

 

+زنگ زدم خواهر زاده کوچیکه که تبریز دانشجوعه. گفت شدت زلزله خیلی زیاد بوده و رفتن به حیاط خوابگاه و هوا هم به شدت سرده. چقدر بده یه تیکه از قلب آدم یه شهر دیگه باشه و آدم همش دلش آویزوون باشه که این بچه تنها تو خوابگاست.

 

۵ نظر ۱۷ آبان ۹۸ ، ۱۶:۲۱
آی دا

چند تا کانال توی یوتیوب هست که من خیلی دوسشون دارم و نوتیفیکیشنشون رو فعال کردم تا هر وقت پست جدیدی میذارن بهم اطلاع بده.

 

اولی کانال What If هست. من واقعا از پست هاش لذت می برم. مخصوصا لحن صحبت گوینده ش. محتواش اینجوریه که گوینده یه حالت تخیلی از مسائل علمی رو در نظر میگیره و عواقبش رو پیش بینی می کنه. مثلا چه اتفاقی می افتاد اگه گوشی های هوشمند در دهه ی 60 اختراع می شدن؟ لحن گوینده خیلی با نمک و هیجان انگیزه و مجبورت میکنه تا آخرش رو گوش بدی. همینطوری تصاویر جذاب مختلفی هم مرتبط با موضوع پخش میشه که خیلی به جذابیت قضیه اضافه میکنن. یه سری دیگه از تاپیک هاش اینطوری ان: چی میشه اگه یه خورشید دیگه وارد سولار سیستم بشن؟ چی میشه اگه هیچ اصطکاکی برای مدت یک دقیقه وجود نداشته باشه؟ چی میشه اگه همه ی پشه ها رو بکشیم؟

طول ویدئوهاش هم بین 4 تا 5 دقیقه هست.

 

کانال بعدی هم که خیلی دوسش دارم، کانال TED-ED هست. من فکر نمیکنم این کانال با اون کانال تد معروف(که افراد مختلف میان و سخنرانی می کنن) ارتباطی داشته باشه. اما در هر حال یه کانال فوق العاده ست. تصاویر این کانال به صورت گرافیکی و کارتونی هستن و سبکشون یه ذره متفاوت و کمی عجیبه. ببینین چقدر جالب که برای هر مبحثی یه کارتون 5 یا 6 دقیقه ای می سازن، نه؟ مسلما وقت و هزینه ی زیادی میبره، خیلی دوست دارم بدونم اسپانسرش کجاست. در هر حال؛ این هم مسائل علمی رو با کارتون توضیح میدن. خیلی اوقات تاریخچه ی یه قضیه رو. که مثلا فلان بیماری چطور شد که طرز درمانش کشف شد. یا یه آزمایش علمی رو توضیح میدن که نتایج مهمی داشته. یا برخی اوقات مسائل تاریخی رو بازگو میکنن.

کانال خیلی مفیده، فقط برخی اوقات یه مقدار سطح کلماتی که استفاده میکنه، از کانال قبلی پیشرفته تره و کلا دُز علمی قضیه چون بالاتره، نیاز به تمرکز بیشتری داره.

 

 

کانال بعدی هم کانال Top Think هست. همونطور که از اسمش مشخصه، مسائل روانشناسی و رفتاری رو بررسی می کنه، باز هم همراه با انیمیشن. مسائل رو هم به صورت نکته ای و دسته بندی شده عنوان میکنه. طول ویدئوهاش کمی طولانی تره، 10 دقیقه. میتونین توی دو وعده صرف کنین! عوان هاش اینطوری ان که مثلا 5 راه برای مقابله با تنبلی. یا 7 راز برای مستر شدن در سلف-کنترل.

 

 

خب این سه تا کانال در یوتیوب که من خیلی دوسشون دارم و این روزا روزی 5 دقیقه یا 6 دقیقه باهاشون وقت گذروندم. مسلما کانال خوب زیاده، اما اگه دوست داشتین، به این کانالا هم دوست داشتین سر بزنین. با فعال کردن زیرنویس ویدئوها هر جا بخواین می تونین پازش کنین و دنبال کلمه ای که بلد نیستین بگردین.

 

شما هم اگه کانال جذابی میشناسین در یوتیوب معرفی کنین :)

 

۵ نظر ۱۶ آبان ۹۸ ، ۱۸:۰۴
آی دا
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۶ آبان ۹۸ ، ۰۰:۰۰
آی دا

سریال گیله وا رو ببینین. هر شب شبکه ی 3 ، حوالی ساعت 9 شب.

حداقل میشه گفت به شعور مخاطب احترام گذاشتن و مثل ستایش ملت رو یه مشت .... فرض نکردن.

هر چند بازیگرها چون گیلک نیستن نمی تونن نقش یک گیلک رو واقعا ایفا کنن. اما خب رفتار غلیظ رو اگه بخوان نشون بدن احتمالا فقط مخاطبشون همین گیلانی ها باشن و برای بقیه ی قومیت ها جذابیت نداره.

اما نکات خوبی رو رعایت کردن:

گیلک ها غذا رو با دست میخورن. مخصوصا غذاهای محلی رو. در زمان های قدیم از قاشق به ندرت استفاده میشده. هنوز هم مادرم و دایی هام ترجیحشون برای غذاهای محلی و جمع های خانوادگی با دست غذا خوردنه.

 

گیلک ها در زمان های قدیم برای صبحانه هم برنج می خوردن (اگر اشتباه نکنم در یک صحنه از سریال هم نشان داده شد). همونطور که میدونین گیلان سرزمین برنج هست و احتمالا چون در قدیم نان کمیاب تر بوده، این انتخاب رو ترجیح دادن. مادرم میگه ما وقتی بچه بودیم شاید ماهی یک بار نان می خوردیم و بقیه ی وعده های غذاییمون دائما برنج بود. هنوز هم پیرمردها و پیرزن های سن بالا، برای صبحانه برنج میخورن.

 

همونطور که توی فیلم میبینین، تزئیین خونه ی گیلک ها در روستا، سیرهای ریسه شده و پیازهای ریسه شده هست که به ایوان یا آشپزخونه وصل میکنند و در زمان نیاز استفاده ش می کنند. الان هر چند خونه ی ما در روستا نیست اما در آشپزخانه ی ما هم یک ریسه سیر و پیاز آویزوونه :)

 

پسرهای روستایی همینقدر لاغر و تیز و بز هستند. چون کار اصلیشون کشاورزیه و به خاطر کار زیاد، دیگه چربی اضافه ای توی بدنشون نمی مونه.

 

این ها نکته های خوبی بود که توی سریال دیدم و نشون دهنده ی زندگی یک گیلک واقعی بود.

هر چند از انتخاب حمیدرضا پگاه تعجب میکنم. یا کاش حداقل تمرین میکرد به لهجه ی غلیظ فارسیش کمی لهجه ی گیلکی بده! و اینکه امشب از گریم میرزا کوچک خان (بهروز شعیبی) هم خوشم نیومد، حالا شاید در قسمت های بعد بهتر بشه.

خلاصه که سریال رو ببینین و اگه دیدین و خوشتون اومد یاد من بیفتین :)

 

+راستی، اگه گذرتون به رشت افتاد، موزه ی میراث روستایی رو به هیچ وجه از دست ندین. همون موزه ای که لوکیشین بیشتر فیلم هاست!

 

 

 

 

 

۶ نظر ۱۱ آبان ۹۸ ، ۲۲:۲۱
آی دا

امروز رفتم سلمونی و بابتش خوشحالم

موهای کوتاه تر منو راضی میکنن

 

 

+آه از سِرُم موی سینره که اوایل ۱۸ تومن میگرفتم الان شده ۵۰ تومن.

۸ نظر ۱۰ آبان ۹۸ ، ۰۳:۵۸
آی دا

چند ماه پیش که رایتینگمو به یه مصحح داده بودم، خیلی تعریف کرده بود و خب راضی بود از عملکردم

این شد که من حسابی غره شده بودم و فضای اتاق برای پرواز من کافی نبود

بعد از ازمون آزمایشی و نمره ی متوسطی که گرفتم، بر آن بر آمدم که اشکال کار رو در بیارم؛ با حالت اینکه اِ وا چرا اینطوری شد.

این شد که امروز در عرض 35 دقیقه یک رایتینگ 647 کلمه ای نوشتم و برای یه مصحح دیگه فرستادم

یک سری ایراداتی از من گرفته که خب بجاست. حدود نمره رو کمی بالاتر از متوسط و رو به خوب گفت

اما از ایراداتی که ازم گرفته جملاتِ خیلی طولانیه. که احتیاجی نیست اینقدر جملات رو به هم بپیجونی و طولانی بنویسی و هی بنویسی و این همه کلمه برای یه رایتینگ زیاده و تو قرار نیست بری جنگ که این همه جمله به هم تابوندی

خلاصه می دونم در مدت زمان باقیمونده کار چندان خاصی نمیشه کرد

اما میخوام یه رایتینگ باز توی تایم بنویسم و برای مصحح اولی بفرستم، ببینم چه وصیتی میکنه در این روزهای آخری

آقای محترم میگه این همه حساسیت به خرج نده، تهش نمره ت خوب میشه

اما نمی دونم چرا برای من نمره ی این بخش اینقدر مهم و حیاتی شده. شاید به خاطر نمره های خمپاره خورده ی بچه هاست که اخیرا نمراتشون به طرز عجیبی خیلی پایین شده.

 

+دندون درد داره منو می کشه. تمام فک و دهنم درد میکنه و صورتم بی حسه. تشخیص خانواده اینه که عفونت کرده دندونای عقلم جفت با هم. فردا قراره برم دکتر. البته که فعلا هیچ کاری رو دندونام انجام نمیدم؛ فعلا قرصی چیزی بهم بده که این روزها رو زنده بگذرونم.

 

 

 

۵ نظر ۰۸ آبان ۹۸ ، ۰۰:۱۲
آی دا

وانتی تو کوچه داد میزنه سبزی دارم سبزی تازه.

من فکرمو بلند بلند تکرار میکنم: کاش من جای این وانتیه بودم. سبزی می فروختم. می رفتم.

خواهرم بلند بلند می خنده.

منم بلند بلند می خندم.

اما جنس خنده هامون فرق می کنه و این رو فقط من می دونم.

۰ نظر ۰۷ آبان ۹۸ ، ۱۴:۴۵
آی دا

دو هفته دیگه امتحان دارم و روزی ۲۵ ساعت می خوابم.

خیلی ناراحتم که چرا اینقدررررر می خوابم

خواب سنگین ها

ازونا که خواب هم میبینم

 

روزها در کنار  اینکه خیلی دارن تند میگذرن اما اصلا هم نمیگذرن. تمام ثانیه های دنیا جمع شده توی هر دقیقه ولی تا چشم بهم میزنم هم شب شده.

متناقض بعیدی شده این روزها

 

+عنوان آقای قمیشیِ جان

۴ نظر ۰۵ آبان ۹۸ ، ۱۰:۰۳
آی دا

فکر میکنم اواخر سال 89 بود، که تصمیم گرفتم وبلاگ بزنم.

اولین بار از زبون دوستم زهرا اسم وبلاگ رو شنیده بودم. اون پرشین بلاگ داشت. منم بار اول میخواستم وبلاگمو در پرشین بلاگ ثبت کنم که یهو مامانم صدا زد که آیداااااااااااا چرا نخوابیدی پس نصفه شب شد که!! منم دستپاچه شدم کامپیوترو خاموش کردم! یعنی تا همین حد بچه ی مثبتی بودم :))

 

چندی گذشت و یه سری مشکلات تو زندگیم به وجود اومده بود که واقعا احساس تنهایی می کردم. حس میکردم باید جایی باشه که بتونم حرفامو توش بنویسم. این شد که این بار تو بلاگفا یه وبلاگ باز کردم. آدرسش دختر صورتی بود. منم مثل همه ی دخترای 19 - 20 ساله تصمیم قطعی بر صورتی بودن داشتم و خب روی اسم وبلاگم تاثیر گذاشته بود!

بعد به همون دلیلی که هر بلاگری تا حالا چندین بار آدرس عوض کرده یا وبلاگ حذف کرده، منم چندین بار وبلاگ عوض کردم و آدرسشونو عوض کردم.

آخرین وبلاگی که در واقع یه دوره ی ترنزیشن برام محسوب میشد شاید باور نکنین اما اسمش جوجه طلایی بود :| واقعا نمی دونم چه فکری کرده بودم که همچین اسمی رو وبلاگم گذاشته بودم :/

این وبلاگم هک شد!! یعنی تو دام یکی از این فیشرها افتاده بودم!

و خب........

این شد که برگشتم به همون دختر صورتی، و سال های زیادی توی دختر صورتی نوشتم....

من دوستای اصلی م رو توی دختر صورتی پیدا کردم.

دختر صورتی شد نقطه ی عطف و امید من.

روز به روز آدمای بیشتری وبلاگمو می خوندن و برخی اوقات تا پست میذاشتم کمتر از یک ساعت 30 40 تا کامنت می گرفتم

دیگه نوشتن هام جهت پیدا کرده بود و سعی میکردم روزمره نویسیِ صرف نباشه. اونجا فیلم معرفی می کردم، کتاب معرفی می کردم، از اوضاع دانشگاه و درسام می نوشتم و روزی نبود که حداقل دو تا پست نذارم....

اگرچه 6 ماه وبلاگم رو به خاطر کنکور ارشد تعطیل کردم (سال 93) اما بعد دوباره قوی تر از قبل به نوشتن برگشتم... ولی چیزی نگذشت که بلاگفا بزرگ ترین ضربه رو به ماها زد و تمام خاطراتمون رو به راحتی نابود کرد. همه ی نوشته ها و دقایق جوونی مون رو.

 

این شد که علی رغم میل باطنیم به بلاگ کوچ کردم و تصمیم گرفتم بشم دختری مستقر در ماه! یعنی معنی اسممو برای اسم وبلاگم انتخاب کردم(آی=ماه + دا=در)

از سال 94 اینجا می نویسم، اما چون هدف اصلی زندگیمو در سال 96 پیدا کردم، ترجیح دادم آرشیو وبلاگ از 96 باشه.

 

من ادعای بلاگر بودن ندارم. بلاگر نیستم. شاید اگه قدیم ها برای نوشته هام خیلی وقت و حوصله میذاشتم و سعی میکردم چیزی که می نویسم ارزش ادبی هم داشته باشه و یا برای کسی مفید باشه؛ اما الان به صورت خودخواسته به حالت روزمره نویسی خالی برگشتم.

 

الان فقط از روزهای پردغدغه م می نویسم تا در نبود فضاهای مجازی دیگه که ازشون باز هم به صورت خودخواسته دور شدم، زیاد احساس تنهایی نکنم.

اینجا از روزهام می نویسم تا یادم نره چه روزهای پر فراز و نشیبی رو گذروندم و میگذرونم!

ممنونم که همراهم هستین و اینجا رو می خونین.

 

این پست رو به دعوت یکی از دوستان عزیز که در پست قبلی کامنت گذاشتن نوشتم :)

 

 

 

۵ نظر ۰۳ آبان ۹۸ ، ۲۲:۲۹
آی دا

+آقای محترم شنبه اولین امتحان زبانشو داره؛ برای این بچه مون دعا کنین :| استرس داره :))

من این امتحانو ندارم الحمدالله. 

جفتمون روزی بیست سی بار خدا رو شکر میکنیم که من اینو ندارم وگرنه به احتمال 99 درصد دیگه دیوونه شده بودم؛ از نوع زنجیری :))

واقعا در توانم نبود یه امتحان دیگه به برنامه م اضافه شه و سه تا امتحان زبان داشته باشم.

همینطوریشم حس مفلوک بودن و طفلکی بودن دارم و حس میکنم اینقدر کتک خوردم که بدنم درد میکنه :| :/

 

+به عکسای پارسال پاییز نگاه می کنم که چقدر شاداب تر بودم. یعنی تو عکسا اینقدر خوشحالم که کم مونده از قاب عکس بزنم بیرون خودمو بغل کنم :))

این پاییز که سوخت، امیدوارم پاییز بعدی همونجوری مثل دیوونه ها خوشحال و شاداب باشم :))

 

+همونقدر که توی فارسی توی حرف زدن ضعیفم و جونم درمیاد تا با ناز و ادا! یک جمله بگم و کلا اسلوموشن حرف میزنم، تو انگلیسی هم همینطوره! خدایا!

بیشتر مشکلم سرعت حرف زدنه. یعنی من توی خونه هم میخوام چیزی رو برای کسی توضیح بدم اینقدرررر آروووووم اینقدر یواااااااش اینقدررررر مکث میکنم، که اعصاب خودمم خورد میشه :/

خیلی تلاش میکنم سزعتمو زیاد کنم تو حرف زدن اما زهی خیال باطل که بازم هیچ تغییری نمیکنه. ذاتیه.

از صبح اینقدری تلاش کردم تندتر حرف بزنم فک و دهنم درد گرفته.

 

+دیروز غروب گفتم برم بیرون حال و هوام عوض شه. هم رفت هم برگشت راننده های تاکسی عین دیوونه ها فریاد میزدن و عصبی بودن :| یکیشون حتی به یه پیرزن بیچاره بی احترامی کرد. خیلی دلم سوخت.

فکر کنم مشکلات اقتصادی و اجتماعی به همه فشار آورده و عنان از دست دادن!

 

۳ نظر ۳۰ مهر ۹۸ ، ۱۲:۵۷
آی دا

کلا آدم آرومی هستین یا همیشه تو تب و تابین؟

برای اینکه به اضطراب خودتون غلبه کنین چکارا میکنین؟

 

من تصمیم گرفتم برم یه دکتر عمومی که قرصی چیزی اگه هست تجویز کنه که روز امتحان اذیت نشم.

از طرفی می دونم که خیلی از گیاهان دارویی هم موثرن اما چون استعدادی تو حفظ اسامی دارویی ندارم یادم میره کدوما بودن.

یه قرصی هم بود. زاناکس؟

فکر کنم اینم میگفتن خوبه.

 

به هر حال اگه این بار هم به خاطر استرس اگه بخوام پایین تر از سطح خودم ظاهر بشم بخشودنی نیست!

 

+هفته ی دیگه کاملا خونه مون شلوغه...خدا رحم کنه بهم...

۹ نظر ۲۹ مهر ۹۸ ، ۱۱:۲۳
آی دا

من خیلی به این فکر کردم که چیا باعث شده اعتماد به نفس کافی نداشته باشم یا چیا باعث شده که بابت همه چیز بیش از اندازه غصه بخورم یا چیا باعث شده که همیشه به صورت آش دهن سوز نگران کارای بقیه بیشتر از خودشون باشم.

خیلی اوقات ربطش دادم به احوالات بچگی. بعضی اوفات فکر کردم که ارثی هست(از طرف مادر)

اما تهش نتیجه گرفتم هر چی که بوده باید تا حالا می تونستم تغییرش بدم. چرا تغییرش ندادم؟ چون به هیچکی اعتماد ندارم. نه روانشناس نه هیچ کس دیگه ای. هیچ کس رو قابل نمی دونم نصیحت و راهنماییم کنه. مغرورم. خودم هم وقت نمی کنم تنهایی بشینم در موردش سرچ کنم. نتیجه چی میشه؟ روز به روز زیر چشم ها گودتر، غصه به دوش تر، خم تر، خسته تر

و روز به روز در حال مقایسه ی خودم با بقیه که بیکار و بیعار دارن از شرایط موجودشون، هرچی که هست، استفاده ی کافی و وافی رو میبرن.

همیشه کسی که باید غصه ی پول رستورانو بخوره من بودم، همیشه کسی که مراقب بوده زیاد خرج نکنه من بودم، همیشه کسی که تو انجام کارا و به دوش کشیدن مشکلات پیشقدم شده من بودم، کسی که به جای بقیه حرف خورده، به جای بقیه جواب داده، به جای بقیه توجیه کرده و .. .

این من بودم که برای لیسانس نخواستم شبانه بخونم گفتم الا و بلا باید روزانه باشه تا به خانواده م فشار مالی نیاد عوضش رشته ی مورد علاقه مو نرفتم.

این من بودم که با ماهی 5 تومن خرجی هم راضی بودم و صدام در نیومد.

این من بودم که تو محل کار مسئولیت دو تا شغل جدا رو به دوش کشیدم و انتظارها رو از خودم چند برابر کردم.

من بودم که همیشه پیش پیش گفتم تولدم به فلان تاریخه نزدیکه کادو نمی خوام. یا گرون میشه من اینو نمی خوام. یا همینو دارم همینو استفاده می کنم. یا دیر میشه دور میشه سوز میشه ساز میشه من با همین شرایط موجود راضی ام همین خوبه همین بسه.

این من بودم که حتی یک ساعت کلاس زبان نرفتم. ساعت ها نشستم پشت سیستم و چشمام رو کور کردم به هوای هزار تومن ذخیره کردن.

 

من همیشه کوتاه اومدم کم خواستم خجالت کشیدم حرف دلمو نزدم مراعات کردم مراقب بودم. تو خندیدنم تو خرج کردنم تو لباس پوشیدنم تو آرایش کردنم.

من صبر کردم صبر کردم صبر کردم صبر کردم و صبر هرشب مثل یه چیکه اشک چکید رو بالشم.

من همه ی این کارا رو کردم هر چند کسی ازم انتظار نداشت هر چند کسی ازم نخواسته بود.

ارثی بود یا باقیمونده ای از کودکی من اینطور بودم. من اینطور بودم چون فکر میکردم راه رستگاریه. که این راه بهتره، مسیرو صاف میکنه.

 

نمی دونم دو سال دیگه همه ی این صبر کردن ها و نخواستن ها و مراعات کردن ها رو حماقت می دونم یا ازشون خوشحال و راضی ام.

نمی دونم، اما امیدوارم کائنات جوابمو به صورت شایسته ای بده.

 

 

 

+آیدا می میرد، ذلت نمی پذیرد. من یا امتحان رو خوب میدم یا میترکم.

 

+در روز هرچقدرم کار انجام بدم اما یادداشتشون نکنم، ته شب حس میکنم هیچ کاری نکردم. بنابراین امروز میخوام کارهای فردا رو بنویسم که تهش اینقدر احساس پوچی بهم دست نده.

 

 

۳ نظر ۲۶ مهر ۹۸ ، ۲۲:۴۴
آی دا

خب اول از نتیجه ش بگم (به هر حال حقتونه بعد از اینکه حدود یک ساله هی زبان زبان ازم میشنوین نتیجه رو بدونین :)) )، بعد برم سر قضیه ی اتوبوس و اینکه چطور رفتم خلاصه تا تهران.

 

امشب نتیجه رو زدن، هر چند نتیجه ی دلخواهم نبود، اما با توجه به چند تا فاکتور میشه گفت بد هم نبود.

من شب قبلش تو اتوبوس بودم و تقریبا میشه گفت خواب خوبی نداشتم. قبل از آزمون کاملا چرت میزدم و کلافه بودم.

بعد سر آزمون، حالا به علت استرس بود یا چی، کل بدنم می لرزید :|

تا حدی که موس رو نمیتونستم نگه دارم :))

توی سه بخش ریدینگ و رایتینگ و لیسنینگ به ترتیب، نسبتا از خودم راضی ام.

اما توی بخش گفتاری، یعنی اسپیکینگ، توی سوال اول و دوم تقریبا به افق خیره شده بودم :))) (کلا این بخش 4 سواله)

خیلی تلاش کردم چند کلمه بگم اما نهایت نفهمیدم چیزایی که میگم معنی دارن یا نه :| (قبلا همین حالتو توی تجربه های بچه ها خونده بودم، اما هیچ وقت باور نمیکردم تا این حد باشه، تا اینکه سر خودم اومد :)) ). در واقع همهمه ی 20 نفری که تو اتاق بودن و تلاش مذبوحانه ای میکردن تا صحبت کنن، باعث شده بود کاملا هول کنم. مخصوصا آقایون که فریاد میکشیدن :)) صداها کاملا برام قاطی شده بود و میشنیدیم اونا دارن چی جواب میدن.

سر سوال سوم و چهارم کمی آرامش خودمو بدست آوردم و سعی کردم تمرکز کنم. و خب تقریبا صحبت کردم و سر تایم تموم کردم.

فکر میکنم اگه از سوال یک و دو هیچ نمره ای بهم نداده باشن، مجموعا نمره ی بخش اسپیکینگم منصفانه باشه :))

 

حدود 24-25 روز وقت دارم که رو ضعف هام کار کنم و ایشالا نتیجه بهتر بشه(البته این وسط واسه امتحان بعدیمم باید بخونم :|)

می دونم که با دعاها یا انرژی های مثبتتون بهم قدرت میدین تا عملکردم بهتر باشه :)

 

+اتوبوس خلاصه پیدا شد. به سختی، اما پیدا شد. هم برای رفت هم برگشت. 

+باید برای آزمون اصلی حتما شب قبلش جایی ساکن بشم. وگرنه خیلی بهم فشار میاد که یه آزمون 3 ساعت و خورده ای رو بدون خواب خوب شب بدم. البته آزمون اصلی دیگه تهران نیست. 

+نمی دونین به دختر مجرد هتل ها اتاق میدن یا نه؟

 

 

۱۰ نظر ۲۴ مهر ۹۸ ، ۲۲:۴۴
آی دا

کاشکی خوشحال تر بودم.

۳ نظر ۲۲ مهر ۹۸ ، ۲۳:۰۹
آی دا

به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل

و گر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم

 

سعدی

۲ نظر ۱۹ مهر ۹۸ ، ۱۱:۲۴
آی دا

توی شهر ما یک بازار سنتی هست به اسم یکشنه بازار.

یکشنبه ها از مردان و زنان روستایی گرفته تا بازاری ها اجناس خودشون رو از صبح تا آخر شب برپا می کنن و مردم مشتاق، در راستای سال ها قبل، اکثر خرید های هفته شون رو در این بازار انجام میدن. از سبزی جات و میوه، تا پارچه و ظرف و ظروف!

 

حوالی 48 سال پیش، در یک روز یکشنبه، وقتی طبق معمول هر هفته بازار برپا بوده،

دختری با عمه و همسر پدرش تصمیم میگیره که از روستا به شهر برن برای خرید هفتگی شون،به یکشنبه بازار. دختر مادر نداشته، اما چون بسیار مهربان و خوش برخورد بوده، با نامادریش هم روابط بسیار خوبی داشتن، بنابراین در تمام خریدها همراهیش می کرده.

اون روز اما برای بازاری ها روز پر پولی نبوده، چرا که بارون شدیدی شروع به باریدن میکنه و باعث میشه همه ی مشتری ها پراکنده بشن و جایی پناه بگیرن.

دختر هم مثل بقیه ی مردم وقتی دید که داره خیس میشه و چادر تازه ش در حال لک شدنه، زیر سایبون یه مغازه ای پناه میگیره تا بلکه بارش باران قطع بشه.

و خب، همین پناه گرفتن، شروع یک ماجرای عحیب و طولانیه.

چرا که یه پسر 19-18 ساله، که صاحب مغازه بوده، داشته با دقت اون دختر زیبا رو برانداز میکرده.

زیبایی دختر توی روستا زبانزد بوده. پوست روشن، موهای مجعد، اندام زیبا و چشم های عسلی رنگ. از همه مهم تر، اخلاق بسیار خوبش باعث شده بود که از همون سنین 15-16 سالگی خواستگارها پدرش رو خسته کرده باشن.

این شد که اون پسر کسی رو میفرسته تا از همراه های دخنر برسن که این دختر اهل کجاست و آیا مجرد هست یا نه، که باعث میشه قضیه به خواستگاری کشیده بشه و از اونجایی که اون پسر، پسر خوشتیپ و خوش برخوردی محسوب میشده و هنر خیاطی بلد بوده، مورد پسند پدر ِ دختر قرار میگیره که در نهایت به ازدواجشون ختم میشه.

 

اون دختر زیبا مادر منه.

مادری که توی زندگیش فراز و نشیب های زیادی رو تحمل کرده. مادری که علاوه بر ظاهر زیباش؛ اخلاق خیلی خوبش، فهم و درک خیلی بالاش، مهربانی بیش از حدش، سلیقه ی خانه داری عالیش، و استعدادش در یادگیری کارها باعث شده که همیشه محبوب فامیل پدری و مادری باقی بمونه.

مادری که هیچ وقت هیچ وقت آروم ننشسته و همیشه در جهت ارتقای خانواده ش تلاش کرده.

از سال ها خیاطی کردن و سوزن زدن تا بتونه در امرار معاش خانواده کمک کنه، تا کاشتن برنج و انواع سبزی و میوه و پرورش مرغ و جوجه و اردک که بار مالی رو خانواده کمتر بشه.

از حمایت خیلی زیادش روی بچه هاش که درس خوندن رو به هیچ عنوان ول نکنن، تا سخت گیری هاش تو امور تربیتی و تحصیلی که همیشه بچه هاش رو، رو به جلو سوق داده.

از روحیه ی قوی ش توی بدترین روزهای زندگی، تا همیشه لبخند زدنش توی سخت ترین شرایط.

 

همه ی این ها رو نوشتم که بگم تولدت مبارک مامان. 

تو الگوی منی هرچد که هیچ وقت حتی اندازه ی یک مولکول نمی تونم مثل تو باشم.

همه ی این ها رو نوشتم که بگم بله، درسته که خیلی چیزها ندارم، اما داشتن مامان باعث شده بقیه ی چیزها به چشم نیان.

مامان، دیروز وقتی که در عرض یک روز برام دو تا مانتو دوختی و با خنده گفتی ببین مادر 60-70 ساله ت چه خیاطی ای میکنه، همه ی این ها مثل برق از ذهنم گذشت.

مامان، تا الان نتونستم کاری کنم که از صمیم قلب به داشتنم افتخار کنی، اما این قول رو میدم به زودی کاری کنم که تمام روزهای سخت زندگیت حتی برای چند لحظه از ذهنت پاک بشه و نفسی از روی آسودگی بکشی.

تولدت مبارک مامان.

 

 

 

 

 

 

 

 

۹ نظر ۱۷ مهر ۹۸ ، ۲۳:۴۲
آی دا