مستقر در ماه

مستقر در ماه

من ایمان دارم که هیچ تلاشی بی نتیجه نمی مونه :)

یک راند دیگر مبارزه کن وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه می روی… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی بازوهایت آنقدر خسته اند که توان گارد گرفتن نداری… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی که خون از دماغت جاریست و چنان خسته ای که آرزو میکنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار تمام شود… یک راند دیگر مبارزه کن و به یاد داشته باش شخصی که تنها یک راند دیگر مبارزه می کند هرگز شکست نخواهد خورد.
محمدعلی کلی

بایگانی

من فکر می کردم دوره ی کتک زدن و کتک خوردن گذشته، تا اینکه اون روز غروب اون اتفاق افتاد.

زنداداشم، که باردار هم هست؛ اون روز تو اداره شون کشیک اضافه داشت و حوالی ساعت 4 عصر، تازه رسیده بود جلوی خونه ی (ما) که...

خودش تعریف میکنه تازه ماشین رو داشتم پارک میکردم که متوجه شدم خانم همسایه محکم به شیشه ی ماشین می کوبه و کمک میخواد.. که به دادم برس... شوهرم بچه م رو داره میکشه!

زنداداشم با توجه به وضعیتش کمی کرخت میشه اما خودش رو به داخل خونه میرسونه که به پلیس زنگ بزنه، در همون حال خانم همسایه هم از ترس شوهرش خودش رو داخل خونه ی ما میکنه.

نیم ساعت قبلش من و مادرم صدای جر و بحثی شنیده بودیم اما نفهمیده بودیم چه خبره...

****

حالا بگم از این همسایه. که خونه شون دقیقا به خونه ی ما چسبیده. زن و مرد هر دو معلم هستند و حدود 40 ساله. یک فرزند دختر دارند که کنکوری هست. ماشین خوب خونه ی خوب. هیچ وقت صدایی ازشون در نیومده بود، یا حداقل ما چیزی نمی شنیدیم.....

****

اون روز بعد از اینکه زنداداشم به پلیس زنگ زد و خانم همسایه گریه کنان گفت شوهرم بهم چاقو زده و الان چاقو رو زیر گلوی دخترم گذاشته، من و مامان و زنداداشم کم مونده از تعجب غش کنیم!! مردی که ظاهرا خیلی موجه هست و به طرز مشکوکی خونه شون همیشه آرومه و هیچکسی خونه شون رفت و آمد نمیکنه و با هیچ همسایه ای هم ارتباط ندارن!

وقتی دخترشون هم از دست باباش فرار کرد و به خونه ی ما پناه آورد، و مرد مثل دیوانه ها در خونه ی ما رو میکوبید که در رو باز کنین، من کاملا فشارم افتاد و زنداداشم واقعا غش کرد!

****

اون روز پلیس اومد. اما مثل همه ی ماست مالی های ایرانی جماعت، قضیه به وسیله ی خانواده ی مرده سرپوش گذاشته شد.

متاسفانه پلیس با غیرتی هم نداریم که خودش قضیه رو پیگیری می کرد.

اون روز ما در خلال حرف های خانم همسایه و دخترش خیلی چیزها شنیدیم. اینکه 20 ساله خانم همسایه از ترس شب ها نمیخوابه چون میترسه شوهرش با چاقو بلایی سرشون بیاره. اینکه هر روز داره کتک میخوره. اینکه مرگش رو از خدا میخواد. کمی هم شنیدیم که مرد مشکل روانی هم داره.

****

ما اون روز در حد وظیفه ی همسایگی سعی کردیم کمک کنیم.

اما متاسفانه خانم همسایه بی کفایته. با اینکه خودش فرهنگی هست، متاسفانه نتونسته عین یه زن قوی این چالش رو حل کنه.

اگر که شوهرش بیماری روانی داره، باید پیگیری بشه و خلاصه یا درمان بشه یا چیزهای دیگه. اما اگه به قول معروف مرد خانه ظالمی هست، که دیگه اصلا زندگی باهاش فایده نداره! این همه ظلم پذیری رو درک نمی کنم.

****

شاید که تا الان این متن رو خوندین، فکر کرده باشین ممکنه قضیه ناموسی بوده باشه.

اما من حاضرم ریش گرو بذارم که به هیچ وجه. ما سال هاست که خانم و دخترش رو میشناسیم و حتی یک تار موشون رو هم ندیدیم. یا حتی یک لبخند اضافه یا رفتار جلف.

گیریم که قضیه ناموسی بوده باشه. مطمئنا راه حل های بهتری داره.

****

حالا، انگار که ترس مرده هم بعد از اون روز از بین رفته باشه و دیگه آبرو براش مهم نباشه، هر روز زن و دخترش رو به باد کتک میگیره.

ما هر روز صدای زن و دخترش رو می شنویم که بلند بلند جیغ میزنن و گریه میکنن.

چیکار میتونیم بکنیم؟ هیچی! چون خود زن انگار شکایتی نداره!

هر روز با کمری خمیده و بدنی شکسته میره سر کار و ظهر ها به این زندگی نکبت بار برمیگرده.

*****

بیشتر از همه دلم به حال اون دختربچه میسوزه که قربانی حماقت های مادرش و سنگدلی های پدرش شده.

من اگه جاش بودم فرار میکردم. مگه شرایط از اینی که هست بدتر میشد؟

کاش قانونی وجود داشت که میشد نجاتش داد..



+اینکه زن و دختری دقیقا یک دیوار باهات فاصله داشته باشن و اینقدر زجر بکشن، خیلی غم انگیره. خیلی. هر شب قلبم از غم مچاله میشه، اما نمیتونم کاری بکنم...

۴ نظر ۲۰ اسفند ۹۷ ، ۱۱:۲۶
آی دا

وقتی که تاریخ انقضای کارت بانکیم رو دیدم، تعجب کردم.

سال 1400.

به خیلی چیزا فکر کردم.

به اینکه نوه هام، تو محاسبه سن مادربزرگشون کمی دچار مشکل میشن و به راحتی نمی تونن حسابش کنن. به اینکه عه چه بانمک چه عدد خوشگلیه! به اینکه عه حالا باید تو خریدهای اینترنتیم، به جای سال؛ بنویسم 00 !! به خیلی چیزا فکر کردم. اما مهم ترینش این بود که من در سال 1400 تو چه حالی ام؟ دارم چیکار میکنم؟ رضایت نسبی از زندگی رو پیدا کردم؟ به چیزی که می خواستم رسیدم؟

کمی از فکر کردن بهش دلهره می گیرم!

اگه همه چی خوب پیش بره، من سال 1400، دانشجوی سال دوم دکترا باید باشم.

اگه همه چی خوب پیش بره، آقای محترم هم دانشجوی سال دوم دکتراست.

اگه همه چی خوب پیش بره، هر روز صبح وقتی برای نماز پامیشه، آب جوش رو روشن میکنه.

بعدش من با خواب آلودگی میرم چای دم می کنم.

یک روز در میون یا من نون تست میکنم و تخم مرغ برای اون نیمرو میکنم و برای خودم میپزم(چون من رژیم دارم)، یا اون.

بعد هر کدوم میریم سمت دانشگاه خودمون.

اگه همه چی خوب پیش بره، سال 1400، من به آرزوم رسیدم. صبح ها با آقای محترم چایی میخوریم و بعد بهش میسپرم که برگشتنی حتما شیر کم چرب بگیره، چون درسته که خودش دوست نداره، اما من باید شبا شیر بخورم.

اگه همه چیز خوب پیش بره، من سال 1400، خودمو خیلی خیلی خوشبخت می دونم. خیلی بیشتر از چیزی که الان هستم.

سال 1400 سال قشنگیه. باید سال قشنگی باشه. 

همونقدر که 98 مهم و جالب و هیجان انگیزه، 1400 در ادامه ش جالب و آروم و پر از آسوده خاطریه!


۵ نظر ۱۸ اسفند ۹۷ ، ۲۲:۴۵
آی دا

خودم رو زدم به بی خیالی.

با این توجیه که 27 سال صبوری کردم، یک سال دیگه هم روش.

سال دیگه این موقع ها؟

"باید" حالم خوب باشه.



+یه کتاب تازه پیدا کردم، که خیلی دوسش دارم. البته نسخه ی پی دی اف ش هست. اسم کتاب اینه:

 1000English Collocations-in 10 minutes a day

 اگه نمی دونین، کالوکیشن ها ترکیباتی تو انگلیسی هستن که با هم میان. دو سه کلمه که باید با هم بیان. در غیر اینصورت یک انگلیسی زبان متوجه میشه شما فلوئنت نیستی. مثلا برای کلمه ی crime، یعنی جرم، نمی تونیم از کلمه ی do استفاده کنیم. باید بگیم commit a crime. یعنی مرتکب شدن یک جرم. 

بدون دونستن کالوکیشن ها، حرف زدن سخت میشه. نوشتن هم. خیلی اوقات کالوکیشن ها نجات دهنده هستند. به جای اینکه سه چهار خط توضیح بدی، راحت میدونی دو تا کلمه بگی و مفهوم رو برسونی. خوندن این کتاب هرچند جز منابع نیست. اما من بهش علاقه پیدا کردم و سعی میکنم روزانه ترکیباتش رو نگاه کنم و سعی کنم به ذهن بسپرمشون.


۳ نظر ۱۷ اسفند ۹۷ ، ۲۲:۱۲
آی دا

صبح ها خودم رو با انگیزه ی اینکه پاشم صبحانه درست کنم و برای پیجم عکس بگیرم، سر پا میکنم.

بعد درس تا ظهر. ظهر دوباره کیفم کوکه که چطور ترکیب ها رو کنار هم بذارم تا یه بشقاب قشنگ داشته باشم. عادت کردم به اینکه بدون چیدن بشقابم به قشنگ ترین شکل، شروع به غذا خوردن نکنم!

کل عصر تقریبا خراب میشه. خراب که...یعنی نمیشه مطالعه کرد. ممکنه کمی چرت بزنم و با خانواده که از سر کار برمیگردن صحبت کنم.

غروب رو دوباره اندازه یکی دوساعت با برگه ها و جزوه هام سرگرم میشم.

بعد شام. من شامم رو ساعت 7 الی 8 شب میخورم. برای من محدودیت منابع معنا نداره. با کمترین امکاناتی که تو یخچال پیدا میشه، سعی میکنم طعم درست کنم...

آخر شب دوباره مقداری مطالعه...


نمی دونم روزی روزگاری دلم برای این روزها تنگ میشه یا نه.

این روزها کسی از بیرون نگاه کنه فقط یه دختر بی دغدغه رو میبینه که تمام فکر و ذکرش اینه که چی بخوره و چی نخوره، و گل و گیاهاش در چه حالن..

هیچکی نمیتونه حدس بزنه تو ذهنم چه شهر شلوغی هر روز صبح تا آخر شب فعالیت داره!!

۳ نظر ۱۲ اسفند ۹۷ ، ۲۱:۵۸
آی دا

با خودم فکر کردم بی پول که هستم، حداقل چاق نباشم.

از امروز مجددا رژیم غذایی م رو شروع کردم.


یه مدته که همش شده جشن و مناسبت و من بی دلیل با دلیل رستوران بودم، یا تو خونه غذا پختم و کیک و شیرینی، گفتم بهتره یه مدت رعایت کنم.

اگه میخواین تو این رژیم همراه من باشین، پیج رژیمی من تو اینستاگرام رو دنبال کنین: colored.meals

برنامه ی غذایی امروز رو گذاشتم و امیدوارم بتونم تا پایان ماه رعایتش کنم..


۶ نظر ۱۱ اسفند ۹۷ ، ۱۲:۳۶
آی دا
از امروز، هفت ماه فرصت دارم. اگه تاریخ مورد نظر رو حدودا 10 مهر در نظر بگیرم، و تقویم درست بگه و امروز 10 اسفند باشه، هفت ماه دیگه فرصت دارم!
به نظر من فارغ از نتیجه، تلاش کردن جالبه.
آدم هایی که یک شبه میخوان به همه چیز برسن رو درک نمی کنم. آدم هایی که فقط یک گوشه نشستن و منتظرن یهو اوضاع بر وفق مراد شه رو هم. اگه تلاش و سختی نباشه، موفقیت اصلا جذاب و تو دل برو نیست....
درسته که این روزا عجیب و خاصه و من پر از دلهره ام، پر از احساسات مختلفم، اما به معجزه ی تلاش کردن اعتقاد دارم.
چرا اعتقاد نداشته باشم؟
تا الان هرچیزی رو که خواستم به دست آوردم! منبعد هم میارم..
یه نفر نوشته بود برای نمره تون هیچ سقفی در نظر نگیرین. برای گرفتن بالاترین نمره تلاش کنین.
الان منم میگم برای آرزوهامون هیچ سقفی نداشته باشیم. هر چقدر بیشتر بخوایم، ذهنمون ما رو به سمتش بیشتر سوق میده و خب قاعدتا چیزی که به دست میاریم، به هدف نزدیک تره..


+من حرف آدمایی که مدت کم برای امتحانی خوندن و نتیجه گرفتن رو باور نمی کنم، شما هم نکنین. همونظور حرف کسایی که میگن هیچ کار خاصی نکردیم یهویی لاغر شدیم!
+کاشکی تعطیلات نوروز اینقدر طولانی نبود. از تعطیلات بلندی که تو کار وقفه میندازه خوشم نمیاد! این روزها که حسابی بابت امور نوروز درگیرم و به کارهام نمی رسم، بیشتر باور میکنم من فقط باید تو یه جهان ایزوله زندگی میکردم که توش خبری از آخر هفته و تعطیلات طولانی و شلوغی نیست!

۶ نظر ۱۰ اسفند ۹۷ ، ۰۹:۲۳
آی دا

چند وقتی است که گاه به گاه صبح تا ظهرم بیرون از خانه، بابت گرفتن یک "وام" تلف می شود.

نه که کار شاقی باشد یا مثلا بخواهم بگویم قهرمانم یا فلان.

اما خب خسته ام.

راه دراز است و من که هر روز صبح زره آهنین می پوشم تا خودم را برای آینده بیشتر تجهیز کنم، گاهی کلافه می شوم.

بابت همین بیرون رفتن ها و سگ دو زدن ها، عصر ها هم سردردهای بدی می گیرم و فاتحه ی درس خواندنم، خوانده می شود. مثل الان که با چشم های ملول، با کدئین های بی شماری که کم مانده از سفیدی چشمانم بیرون بزند، اینجا نشسته ام، و باز ترجیح داده ام به جای درس خواندن، وبلاگ بنویسم.

گفتم این بیرون رفتن ها و اتلاف وقت را به فال نیک بگیرم بهتر است: هیایوی مردمِ {احتمالا بی پولی} که پشت ویترین ها ایستاده اند هم ممکن است قشنگ باشد. همان شلوغی قشنگ قبل از عید.

۴ نظر ۰۱ اسفند ۹۷ ، ۲۲:۵۷
آی دا

سکانس اول:

از شرکت سابق تماس میگرفتن برای مشاوره و راهنمایی. من میگفتم تا از سمت مدیر اصلی با من تماس گرفته نشه، هیچ پاسخی نمیدم، حتی یه سوال ساده رو. چه برسه به تخصصی. بعد از اینکه این زنگ ها چندین بار تکرار شد، تصمیم گرفتم خودم زنگ بزنم به آدم اصلی شرکت(که از قضا خودشو دوست منم میدونه و مسرانه پیگیر پیج اینستاگراممه و چند وقت پیش عروسیشم بود و با اینکه اون شب عروسی فامیلمونم بود، خودمو رسوندم و رفتم) و قضیه رو بپرسم، که چرا اینقدر از شرکت با من تماس میگیرن؟ تماس گرفتم جواب نداد. بعد اس ام اس زد که خودم بهت زنگ میزنم عزیزم. سه ماه از قضیه میگذره و زنگی ازش رو گوشیم نیفتاده. که حداقل به احترام نون و نمک بپرسه چیکار داشتم.


سکانس دوم:

همکلاسی لیسانس برام دایرکت میفرسته. از یه دستکشش. تشکر میکنه ازم که اون سال اون دستکش رو بهش هدیه دادم. میگه هنوز به یادمه و با اینکه یه لنگه ی دستکش گم شده، هنوز اون یکی رو نگه داشته. من طبعا ذوق میکنم، حال و احوالش رو میپرسم که چه خبر چیکار میکنه؟ ازدواج نکرده؟ چرا هیچ پست و استوری نمیذاره که منم خبری ازش داشته باشم؟

دو ماه از قضیه میگذره. هیچ جوابی بهم نداده، در حالی که مدام استوری هامم تماشا می کنه!


سکانس سوم:

به یه پیجی دایرکت میدم که دوست داری تبادل لینک کنیم عزیزم؟ پیجی که اخیرا خیلی برام کامنت میذاره و رو استوری هام ریپلای میکنه. سین کرده جواب نداده :|||| حداقل میتونست بگه نه! دوست ندارم!


سکانس چهارم:

یه پیج گیلانی بود. ازین پیجایی که اخبار هر استان رو میذارن. خبر فوت یکی رو استوری کرده بود. یکی از چهره های طنز گیلان. 

من کلا عادت ندارم ریپلای کنم به استوری کسی. اینو بس که ناراحت شدم نوشتم عه چه بد چطور فوت کردن؟ 

برگشته جواب داده: حالا یه طور فوت کرده دیگه بقیه چطور فوت میکنن :|||


اگ بخوام میتونم براتون تا شماره ی هزار این سکانس ها رو ادامه بدم. بدم میاد از اینکه خودم رو حق به جانب و آدم خوبه ی قضیه بدونم و همش فکر کنم داره بهم جفا میشه. اما گاهی تو فکر فرو میرم که چرا اینطوره؟ چطور بقیه به خودشون اجازه میدن خیلی راحت جواب ندن، بی توجه باشن، براشون مهم نباشه، بی ادبی کنن، خشن برخورد کنن و ... و حتی در برخی موارد مثل سکانس یک و دو همینطوری شدیدا پیگیر زندگیت هم باشن :|||

یا من زیادی زندگی رو سخت میگیرم و به جزئیات دقت می کنم، یا بقیه واقعا بی مبالات هستن.

حالا باز از آدمای مجازی آدم راحت تر میگذره و به این نتیجه میرسه که هنوز فرهنگ زندگی در فضای مجازی رو یاد نگرفتن.. اما آدمای واقعی...


۵ نظر ۲۹ بهمن ۹۷ ، ۱۹:۱۶
آی دا

من برگشتم.

تو این مدت آپولو هوا نکردم

هیچ اتفاق خاص و سهمگینی نیفتاد

هیچ کوهی رو جابجا نکردم

هیچ بادی به خاطر من راهشو کج نکرد

اتفاق خارق العاده ای پیش نیومد

گل ها پرشکوفه تر و سبزه ها پررنگ تر هم نشدن

و راستش حتی برف هم نبارید!

و شما که غریبه نیستین، قرار نبود هیچ کدوم از این اتفاقا هم بیفته و منتظر چیزی هم نبودم!

فقط امروز یهو اینجا رو وا کردم و دیدم دلم میخواد گاهی چندخطی بنویسم؛ مثل سابق؛ چون بهار نزدیکه و من عاشق بهارم!

پس تا اینجا چیزی رو از دست ندادین. اگر که خواستین، در ادامه ی ماجرا با من باشید، بهتون قول میدم به چیزای خوبی برسم و ناامیدتون نکنم، هرچند کمی طولانی بشه این رسیدنه!

۸ نظر ۲۸ بهمن ۹۷ ، ۰۹:۳۷
آی دا

وقتی بلاگفا از بین رفت و به زور به اینجا کوچ کردم ابتدا خیلی غمگین بودم. اما بعد که احساس کردم فصل جدیدی از زندگیم شروع شده(کار و درس)، این رو به فال نیک گرفتم و همینجا آروم گرفتم.

چندین روزه همه چیز بهم یاداوری می کنه که دوباره فصل جدیدی شروع شده و باید تغییر بدم چیزایی رو؛ هر چند هنوز مطمئن نیستم. بعضی اوقات گذشته مسمومه. باید ازش جدا شد.

شاید فردا روزی با اسم دیگه ای بنویسم؛ شایدم دیگه نخواستم که بنویسم. شایدم دوباره برگشتم به خونه اولم یعنی همینجا. در هر حال اگه قصد بر جابجایی و ترک کردن اینجا با تمام خاطراتش بود؛ خبرتون می کنم.

شاد باشید.

۲۲ مهر ۹۷ ، ۰۱:۴۸
آی دا

توی این پست به تاریخ برج یازده سال 94، این مطلب رو نوشته بودم:


یک نگهبان هم داریم که در واقع یک مهندس مکانیک بالفطره است؛ حتی با وجود مدرک سیکلش.

جوری قطعات را کنار هم می گذارد، به طرزی دستانش فرز است، به قدری میتواند به سریع ترین و سهل ترین راه ممکن کاربری ابزارآلات را عوض کند، که آدم تصمیم بگیرد برود از مدرک پر دبدبه و کبکبه ی دانشگاهیش انصراف بدهد.

به صورت ذاتی تمام قوانین فیزیک و مکانیک سیالات را می داند( و خودش هم نمیداند که دارد یک عمل علمی انجام می دهد!!) و در بهترین زمان ممکن مناسب ترین راه حل را پیشنهاد می دهد، هر چند با لغات اشتباه، هر چند با املای غلط، هرچند با تلفظ درب و داغان.

مطمئنم اگر روزی اجازه بدهم که تجهیزات آزمایشگاه را به میل خودش برچیند و دوباره از نو بسازد، نتیجه خیلی بهتر از چیزی می شود که آقایان دکترهای مکانیک ِ پر ادعا آن ها را ساخته اند و هر روز کلی دارم گرفتاری می کشم بابت تعبیه نشدن خیلی از موارد روی تجهیزات.

در واقع و به ظاهر او یک نگهبان است، اما در باطن آچار فرانسه ی شرکت است.

هدف از پستم این چیزها نبود.

آقای مدیر گفته بود که آقای نگهبان زود ازدواج کرده. اما نمیدانستم در سن 17 سالگی! دیروز غروب که آخرهای روز کاریمان بود و جمع همکارها و حرف های خاله زنکی گرم شده بود، فهمیدم که وقتی خودش 17 ساله و خانمش 14 ساله بود ازدواج کرده اند( الان آقای نگهبان 28 ساله است) و دو فرزند(11 و 4 ساله) دارند.

از دیروز همه اش فکرم مشغول است

دختر 14 ساله؟ پسر 17 ساله؟ خاله بازی؟؟ دو فرزند؟ مدرک سیکل؟ آن هم در این سال ها؟

همه اش فکرم مشغول است و به این فکر می کنم که اگر آقای نگهبان با این هوش بالای فنی اش بستر مناسب تری برای رشد داشت و محیط فرهنگی خانواده اش در سطح بهتری قرار داشت؛ الان جایگاه اجتماعی بالاتری داشت؛ لابد.


پنجشنبه خبری بهم رسید که هنوز تو شوکم. متوجه شدم که خانم ِ همین آقای نگهبان که سال 94 در موردش نوشته بودم، دست به خودکشی زده! اونم با چی؟ با قرص برنج! شاید ندونید اما خودکشی با قرص برنج از بدترین انواعشه و معمولا فرد حتی به بیمارستان هم نمی رسه. همینطور که این دختر طفلی نرسید....

چقدر ابعاد وجودی آدما پیچیده ست و چقدر بستر فرهنگی خانواده برای رشد و نمو مهمه.

از اون روز که این خبر رو شنیدم (و هنوز جزییاتش رو نمی دونم) ذهنم درگیر اون دو تا بچه ی طفل معصومی هست که تا آخر عمر باید این بدنامی رو تحمل کنن و بدتر از همه فشار روانی شدیدی که بهشون وارد میاد. دلم برای آقای نگهبان می سوزه که میگن وقتی رسیده خونه و اتاق به اتاق دنبال زنش گشته، پیداش نکرده. دلم سوخته که گفتن بیا بیمارستان خانمت حالش بهم خورده، اما میره و با جسد سرد زنش مواجه میشه.

من نمی دونم آدما باید به چه درجه ای از پوچی برسن که همچین کاری کنن. نمی دونم اسمش جنون آنی هست یا نه. اما می دونم همش باید از خدا بخوایم ما رو عاقبت به خیر کنه. الهی آمین.

ببخشید که پست تلخی بود.


۴ نظر ۲۱ مهر ۹۷ ، ۱۳:۰۴
آی دا

امروز همکلاسی لیسانسم دایرکت زده که آیا داری برای آزمون زبان مهمی میخونی؟

بعد هم گفته فضولی نباشه یه وقت.


من راستش از جواب دادن به این سوال وحشت دارم.

نه به جهت اینکه بخوام مرموز باشم. نه اینکه تنهایی بخوام پیشرفت کنم و نخوام بقیه پیشرفت کنن. نه اینکه بخوام تنهایی خفن بشم و دلم نخواد بقیه خفن بشن!

فقط فقط یه دلیل داره و اونم اینه که می ترسم!!

خب مسلما من اگه جواب بدم آیلتس یا تافل، پشت سرش سوالات دیگه میاد و برای منی که نمی دونه فرداش چه اتفاقی داره میفته و اوضاع داره چجوری میشه، خیلی دردناکه.

آدم مخفی کردن چیزی نیستم.

اما از اینکه یه حرف الکی رو زبونا هم بیفته خوشم نمیاد. چیزی رو زبون بیفته و بعد اتفاق نیفته.

فعلا زندگیم افتاده رو دور اینکه همه چیز به خیلی کسا مرتبطه! و جواب سوالامو حتی خودمم نمی دونم.

۷ نظر ۱۴ مهر ۹۷ ، ۲۲:۱۸
آی دا
دارم فکر می کنم که تقریبا تو یک سال گذشته خیلی کارا انجام دادم. کارایی که در راستای هدفمه.
توی یک سال گذشته موفق شدم یه مقاله ISI چاپ کنم
تو یک سال گذشته دو تا مدرک لیسانس و ارشدم رو آزاد کردم و اووووه خدا میدونه چقدر بابتش بدو بدو کردم
تو یک سال گذشته تقریبا روزهای زیادیش رو زبان خوندم و تا حد هوش و استعداد خودم سعی کردم خودمو ارتقا ببخشم.

این سه تا کار، که برای خودم خیلی ارزشمندن، نشون میده اونقدرام کم کار نبودم، هر چند همیشه از خودم ناراضی ام.
بیستم مهر میشه حدودا یک سال که تصمیمات جدیدی برای زندگیم گرفتم.
این روزا در حال جمع بندی ام و به این فکر می کنم که چیکار باید کنم که تا 20 مهر ِ سال بعد، آدم پرتلاش تری باشم.
۲ نظر ۱۴ مهر ۹۷ ، ۱۲:۲۸
آی دا

بعد از چندین روز خلاصه دردم سبک شده و می تونم بدون درد پشت لپ تاپ بشینم.

کارای آزادسازی مدرک ارشدمم کامل انجام شده و فقط می مونه پست شه دم خونه.

الان فک کنم دیگه بهانه ای ندارم جز اینکه بشینم زبان بخونم.

مسخره ست، نمی فهمم چرا اینقدر دلم گرفته!


رژیم جدیدی رو شروع کردم، که در واقع رژیم نیست و منطقیه.

اونم این که صبحانه و ناهار رو مثل همیشه می خورم، بعد شام رو فقط ساعت 6 عصر می خورم و تا فردا صبح موقع صبحانه چیزی نمی خورم.

الان سومین شبی هست که دارم رعایت می کنم و فکر می کنم بیشتر برای تزکیه نفس خوبه :| اونم برای منی که به خوردن علاقه دارم، کار سختی محسوب میشه..اونم شب به این طولانی ای...

فقط شب چون باید قرص بخورم، یه سیب کوچیک می خورم که ضعف نکنم. قراره این حرکت برای یک هفته ادامه داشته باشه...


این چند روز مریضی فک کنم تاثیر مخرب گذاشته روم. اینو هم در نظر بگیریم که من تو ایده آل ترین شرایط هم یه نقطه ی سیاه پیدا می کنم و شروع می کنم به غصه خوردن...


۲ نظر ۱۲ مهر ۹۷ ، ۲۳:۳۵
آی دا

امروز اول رفتم اداره کار، کارمو انجام دادم، بعد رفتم آمپول زدم. سرپایی!! به آقاهه گفتم نمی تونم دراز بکشم درد دارم. گفت ایرادی نداره. دو تا آمپولامو زدم و الان یه مقدار بهتره حالم. کل دیشب رو زجر کشیدم به معنای واقعی!!

بعدش برای اینکه روحیه م بالا بیاد، رفتم خط چشم بخرم!!

شاید باورتون نشه اما تا این سن (27) خط چشم نداشتم و کلا استفاده هم نمی کردم. مگر در معدود مواردی که می خواستم برم عروسی از مال خواهرم استفاده می کردم و یه خط کج و کوله ای رو حواله چشمم می کردم.

خیلی ناراحتم از اینکه آرایش کردن بلد نیستم. درسته قیافه طبیعی خوبه، اما فکر کنم من دیگه زیادی طبیعی ام!!! در هر حال جهد کردم که خط چشم کشیدن یاد بگیرم و یه مقدار ویدئوهای آموزشی برای آرایش کردنو ببینم. تصمیم گرفتم تمرینی هر روز صبح خط چشم بکشم بلکه یاد بگیرم.

دنبال خط چشم رنگی بودم که پیدا نکردم، مشکی گرفتم، از اون مویی ها نه، ازونا که سفته سرش، چون بهر حال مبتدی ام.

بعد یادم افتاد براش گونه هم ندارم. بعد دلم خواست سایه چشم بخرم :| که دیدم خیییییییییییلی گرونه! ا 70 تومن شروع میشد. که پشیمون شدم. رژ جدیدمم دو روز پیش گرفتم. متاسفانه نمی تونم ریسک کنم و رنگی پر رنگ تر بگیرم. تقریبا همه ی رژام همین رنگیه. نهایتا که اینا رو خریدم و نمیشه عکسشو تو اینستا بذارم چون خجالت می کشم. اما اینجا می تونم بذارم.


بعد رفتم لوازم التحریری و مداد و خودکار و پاک کن گرفتم. دفترم رو خواهرم از سفیر اخیرش به بلاد کفر برام آورده بود.




خلاصه که دارم با اینا روحیه مو نگه می دارم. آقای محترم امروز برای کار مهمی رفته تهران. لطفا دعا کنید کارش انجام شه.


+با عبارت آقای محترم راحتین؟ یا عوضش کنم؟ نمی دونم چی بذارم مستعار!

۵ نظر ۱۰ مهر ۹۷ ، ۱۳:۳۲
آی دا
خبر خوب اینکه هنوز زنده ام
خبر بد اینکه گردنم دوباره عود کرده و با درد زنده ام :||

کل امروز رو عین لواشی که رو تنور پهن شده، رو تختم رو به بالا خوابیدم.
احتمالا خرید پریروز و سرمای دیشب بهم فشار اورده.

زندگی عاریه ای چیزیه که من دارم. در هر حال چند تا مسکن خوردم و فردا میرم امپولامو بزنم بلکه دوباره بیام روال.

اقای محترم افتاده رو روزشمار اونم از الان! سال دیگه این موقع امتحان زبان داریم، یا دادیم، و این در حالی هست که من فکر می کنم واقعا واقعا ضعیفم.

گردنم خوب شه دوباره بشینم برنامه بریزم...

۳ نظر ۱۰ مهر ۹۷ ، ۰۱:۰۲
آی دا

اول اومدم یه سوال بپرسم و بعد یه خواهش بکنم برم.

سوالم اینه که شما تو اینستاگرامتون اگه یه آی دی ناشناس بخواد فالوتون کنه، آی دی که هیچ دوست مشترکی ندارین، خود طرف هم نه پستی گذاشته و نه پروفایلش عکس داره، و فقط چند تا دونه فالئو و فالوئینگ داره، چیکار می کنین؟


راستش مخاطب های اینستاگرام من، در ابتدا فقط دوستان وبلاگی بودن و خواهر برادرای خودم و دوستای خیلی نزدیکم ( که چقدر ازین بابت خوشحال بودم). بعد کم کم که سر و کله ی آقای محترم پیدا شد و از دم فامیلاشو ریخت تو پیج من ( که در واقع میشن فامیل های پدری من. و حتی اونایی که اصلا تو عمرم حتی یک بار هم از نزدیک ندیدمشون و نمیشناسم هم منو فالو کردن :|)، بعد انگار که فامیل های مادری هم حسودیشون شده باشه، اونا هم دونه دونه به پیج من اضافه شدن. خب کانالمم که عضوی نداره چندان. بچه های دانشگاه و همکلاسی رو هم که میشناسم. میمونه باز اینجا.

حالا خواهشم ازتون اینه که، وقتی یه بار فالو کردین و من قبول نکردم، یه دایرکت بزنین خودتونو معرفی کنین. من خودم خیلی اوقات همین کارو میکنم. ولی وقتی هی فالو میکنین من قبول نمیکنم، دوباره فالو می کنین و منم قبول نمیکنم و هی و هی این اتفاق می افته، قضیه رعب آور میشه :|||

حالا نه که تو پیجم چیز خاصی وجود داشته باشه، یا من خودمو گرفته باشم، اما قضیه اینه که خب آدم دوست داره بدونه کی فالوش کرده دیگه.

مثلا یه پی ام بدین که آقا من مخاطب وبلاگتم، راحت تر به نتیجه می رسین، تا هر بار فالو کنین و من قبول نکنم!


+راستش به خودم باشه فقط دلم می خواست دوستای خیلی نزدیک و دوستای وبلاگی تو پیج اینستام باشن :( چون واقعا همش نگرانم بابت پستایی که میذارم تو جمع فامیل در موردش باهام شوخی کنن. یا وقتی معرفی فیلم میذارم و ممکنه فیلمش چیزی داشته باشه، فکر بدی در موردم نکنن، یا حالا فانتزی هامو که می نویسم فکر نکنن دختره خل و چله! من دوست نداشتم صفحه ی اینستاگرامم که خیلی عاشقشم، وارد خاله زنک بازی های فامیل بشه که شده انگار :(

+گاهی هم فکر میکنم شاید دو تا پیج داشته باشم بهتره. چون با دوستای مجازیم خیلی راحت ترم. بعد میبینم همچین کاری با روحیه م سازگار نیست و نمیشه.


۱۲ نظر ۰۷ مهر ۹۷ ، ۱۲:۲۷
آی دا

از دیشب تصمیم گرفتم مجددا هوای غذا خوردنم رو خیلی داشته باشم.

بعد از اینکه چند ماهه خودمو ول کردم و به قول اسکارلت دوباره اندازه ی یه گاو شکم در آوردم، با خودم گفتم بسه آیدا، تو که نمی خوای دوباره گذشته رو تجربه کنی؟

از شانس بد یا چی، دوران چاقیم مصادف با بدترین روزهای زندگیم شده بود و من هر بار یاد اون روزا میفتم، چاقی رو مسببش میدونم، خیلی هم غیر منطقی!

الان واسه اینکه انگیزه بگیرم، رفتم عکس هامو از سال 89 تا کنون نگاه کردم.

سال 89 مثل الانم بودم.

90 شروع چاقی

91-92-93 اوج چاقی و بدترکیبی و شلخته بودن! به قول میم، سوزن میزدی عین بادکنک می ترکیدم!

از اواخر 93 شرع کردم رژیم و به خودم رسیدن.

93-94-95 خوب بودم. هرچند هنوز کامل شکمم تو نرفته بود، اما حداقل خوش تیپ و خوش لباس بودم.

سال 96 اوج خوب بودن هیکلم بود. هر چند صورتم کمی شکست(شما بخونین خیلی شکست)؛ اما خب با آرایش قابل جبران بود.

تا چند ماه پیش هم خوب بودم.

الان دوباره چاقی موضعی شکم، مثل سال 95! که اونم به علت تحرک کم و یکسره پشت میز نشینی به وجود اومده.


روش لاغری من: کم کردن برنج و نان و تنقلات. زیاد کردن سالاد، پنیر، آجیل. مجموعا روزی بیش از 1000 کالری نخورم.

امیداورم به زودی دوباره کم کنم و بیام براتون بنویسم. 


+ اگه شما هم مثل من شدیدا استعداد چاقی داشتین، همینقدر از افزایش وزن وحشت زده میشدین. اگه لاغرین که خوشبحالتون.

+من وزنم رو چهره م خیلی تاثیر میذاره. شدیدا متنفرم از اینکه چهره م گوشتی باشه! هر چند همه میگن اونطوری بیشتر بهم میاد.

+شما که تو اینستا گرام منو دیدین، به نظرتون به صورت کلی، چاقم، پُرم، متوسطم یا چی؟

۹ نظر ۰۵ مهر ۹۷ ، ۱۲:۴۴
آی دا

اگه یادتون باشه تو پست های قبلی گفته بودم که دو روز تو شهریور خیلی برام مهمن و بابتش نگرانم و مشغول کارای اداریشم.

با اینکه هنوز نمی دونم این کارم برام به درد بخور هست یا نه، باید بگم نصفش امروز به سر انجام رسید:

مدرک لیسانس لغو تعهد شد(آزاد شد)، و در ادامه مدارک ارشدم رو دادم که لغو تعهد بشه.


اگه کلا نمی دونین تعهد چیه، لغو تعهد چیه، آزاد کردن مدرک چیه، باید بهتون بگم که اگه دانشگاه آزادی هستین، اگه پیام نور، غیرانتفاعی، شبانه، مجازی و غیره هستین، خیالتون جمع، نیازی به دونستن اینا ندارین.

این گرفتاری ها فقط برای دانشجوهای دوره روزانه هست!

دولت ادعا می کنه که چون در حین تحصیل برای دانشجوهای روزانه هزینه کرده و ازشون پولی دریافت نکرده، بنابراین باید برای درسی که مجانی! خوندن، تعهد خدمت داشته باشن. بدین شکل که تو گواهی نامه موقت می خوره که فلانی، 10 سال تعهد خدمت در ایران داره، و باید 10 سال تو ایران خدمت کنه. یا معادش پول بده تا آزاد بشه مدرکش! آزادی مدرک حالا (لغو تعهد خدمت) به چه درد می خوره؟ به این درد که بعدا بتونی ازش تو بلاد کفر استفاده کنی.


برای اطلاعات بیشتر گوگل کنید


سرتون رو درد نیارم. بدبختانه، از اونجایی که تو هیچی شانس ندارم، حتی روزانه خوندنم هم خِرَم رو گرفت!!!! 

واسه همین میگفتم 13 شهریور پارسال دفاع کردم، امسالم 13 شهریور روز مهمیه برام!

حالا امروز دانشگاه بودم و خلاصه تونستم دانشنامه لیسانس رو بگیرم!

بقیه ی مدارک رو هم تحویل دادم که دانشنامه ارشدم هم آزاد بشه.


این بود ماجراش. 

ببخشید موضوع جذابی نبود، اما دیدم چند نفرتون میپرسین که قضیه چی بوده، گفتم بنویسم.

اصلا نمی دونم این گرفتن دانشنامه به کارم میاد یا نه. اما کاری بود که باید انجام می شد.

۵ نظر ۰۲ مهر ۹۷ ، ۲۰:۲۹
آی دا
راستش امید به زندگی ام اگه منفی نشده باشد، حدودهای صفر آمده. تا این حد که با نوشتن همین خط هم بغض کرده ام.
زبان را دیگر برای سرگرمی و علاقه ام از کودکی بهش می خوام و چندین روز است دانشگاه سرچ نکرده ام.
هر بار می خواهم قضیه را توی ذهنم جدی کنم، می بینم نمی شود. 
می ترسم.
هیچ فکرش را نمی کردم که بزرگسالی ام بخورد به بدترین اوضاع در تاریخ کشور. حالا قدیم ها طاعون می کشت، الان خیلی شیک و باوقارتر، غصه می کشد.
کاش مالِ 100 سال پیش بودم. کاش حتی 50 سال پیش. حتی سگ خورد، کاش 5 سال ِ پیش در موقعیت فعلی ام بودم. که حداقل یک برهه از زندگی ام را بهتر می گذراندم، یا حداقل راهی برای در رفتن از شرایط موجود را داشتم. این را می دانم که مال هر زمانی بودم، علاقه ام به علم و تحقیق و دانش کم نمی شد و حداقل بابتش می توانستم زندگی خوبی داشته باشم. اما الان؟
پیج یک آرایشگر معروف توی رشت را در صفحه ی اینستاگرامم دارم. قبل از تعطیلات محرم اعلام کرد که این تعطیلات را در سوئد اگر اشتباه نکنم به سر می برد و ایرانی های آنجا می توانند از خدماتش استفاده کنند.
با تمام احترامی که برای آرایشگرها قائلم، این تقصیر به گردن کشورم است که هیچ تفاوتی بین یک فرد تحصیل کرده و تحصیل نکرده قائل نیست. اگر یک آرایشگر در تعطیلاتش می تواند در اروپا باشد، یک مهندس حداقل ِ حداقل باید از پش امرار معاش ماهانه اش در سن 27 سالگی بر بیاید!
خانم آرایشگر لایو لوازم آرایشی گذاشته و سعی می کند کلمات انگلیسی را تلفظ کند. همه را اشتباه می خواند و من آه می کشم.
دلم گرفته. مادرم سال های پیش اگر بهش شکایت میکردم که این همه درس خواندم هیچی به هیچی، دلداری میداد که غصه نخور، شان اجتماعی خیلی مهم است. اما امروز همزمان با من آه کشید.
دلم گرفته و حتی به این فکر میکنم تلاش این روزهایم الکی نباشد یکی وقت؟ بهتر نبود توی همان شرکت سگی، با حقوق ...مثقالش می ماندم؟ بهتر نبود هر روز چشمم پر از اشک می شد و حداقل روزگذران می کردم؟
خسته ام و خیلی می ترسم.
۴ نظر ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۴۵
آی دا