مستقر در ماه

مستقر در ماه

من ایمان دارم که هیچ تلاشی بی نتیجه نمی مونه :)

یک راند دیگر مبارزه کن وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه می روی… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی بازوهایت آنقدر خسته اند که توان گارد گرفتن نداری… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی که خون از دماغت جاریست و چنان خسته ای که آرزو میکنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار تمام شود… یک راند دیگر مبارزه کن و به یاد داشته باش شخصی که تنها یک راند دیگر مبارزه می کند هرگز شکست نخواهد خورد.
محمدعلی کلی

بایگانی

آقای محترم گفت: "هر گوشه ای بهم خودکار و کاغذ بدن، میشینم درسمو میخونم، حتی اگه بمب بترکه". بعد به گوشه ی کافی شاپ اشاره کرد: "حتی اینجا".

به هر حال من این همه خونسردیشو هرچند که درک نمی کنم اما ستایش میکنم.


من؟ منتظرم که سوسک راه بره تمرکزم بهم بخوره، منتظرم پشه پرواز کنه که اعصابم بهم بریزه. از صدای تلویزیون و شلوغی و ملچ مولوچ دهن مامان وقتی لواشک می خوره و صدای نی نی همسایه و مابقی موارد هم که نگم بهتره.


خلاصه که الان مجبور شدیم بار و کوله م رو جمع کنم بیام رشت خونه خواهرم و دو روزی اینجام. لپ تاپ و کتاب آوردم که درس بخونم، اما ناخودآگاه سر از وبلاگ در آوردم. تمرکز من فقط تو اتاقمه و وامصیبتا که جای دیگه اندکی آرامش ندارم.

حالا یه دور برم ببینم چی میشه!

۸ نظر ۲۵ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۵۸
آی دا
من آدم تلاشگری ام. اما این روزا نمی دونم چه م شده.
همیشه با خودم فکر میکنم من ابتدا تلاش بودم، بعد دست و پا در آوردم و بعد مقداری هوش بهش چسبیده تا بتونه بهم کمک کنه به هر چی می خوام برسم.
من همیشه تلاش کردم، از همون دوران ابتدایی ام، تا بتونم اون جایگاهی که می خوام رو داشته باشه. حتی بعدتر که خواهرم معلم شد و بعد ترش دوران دانشگاه که چالش های زیادی هم داشتم.
این روزا انگیزه ی کافی رو دارم. شخص انگیزه دهنده رو هم دارم، و می دونم که تلاش امروزم تا چه حد زندگی آینده م رو می سازه. فقط حس می کنم باید به خودم بیام تا اون روحیه ی حنگنده م رو دوباره به دست بیارم.

فردا روز اول محرمه. پارسال محرم چیزای زیادی به دست آوردم. امسال هم می دونم بهم خیلی چیزا میده.



+دیدین بعضی آدم ها همیشه ادعا می کنن که شب امتحان یک ساعت خوندیم و بس اومد؟ کلا خونه نشستیم و خود به خود حل شد؟ به استاده یه چشمک زدیم اوکی شد؟ هیچ بدو بدویی نکردیم اما دیدیم یهو همه چیز خوب پیش رفته؟ که درسته فلان چیز سخت بوده، اما تو کمترین زمان ممکنه حلش کردیم؟
راستش من اصلا این طور آدم ها رو درک نمی کنم. و راستش باورشون هم ندارم.
منکر هوش و استعداد نمیشم، اما به نظرم به هیچ عنوان حقیقت نداره بتونی تو همه ی مراحل زندگیت بدون اینکه کار خاصی کرده باشی، پیش رفته باشی. ممکنه چند جا شانس بیاری، اما نمی تونه دائمی بمونه.
به نظر من تلاش خیلی بیشتر از هوش ارزشمنده، نظر شما چیه؟ اصلا به نظرم تلاش مداوم همراه با اندکی هوشیاریه که شانس و موقعیت ها رو به وجود میاره!

۴ نظر ۱۹ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۰۸
آی دا
دیروز یه پیراشکی چاقالو خریدم.
بعد همش عذاب وجدان که چطور بخورمش.
امروز بعد از ناهار تصمیم گرفتم کلی برقصم، ناهار هضم شه، تا بعد بتونم پیراشکی بخورم :|
فکر میکنم از آخرین باری که خیلی جدی رقصیدم سال هاااااااااااااااااا میگذشت!
فکر کنم برای اینکه به رقصیدنم ادامه بدم، هی باید واسه خودم پیراشکی های چاقالوی مهربون بخرم!!



+چندین تا فایلی درسی که خیلی دنبالشون میگشتم رو پیدا کردم. 
+دوست صمیمی آقای محترم فردا میره کانادا پیش خانمش و مشخص نیست دوباره کی بتونن همو ببینن برای همین امروز قرار گذاشتن که خیلی هندی طور با هم وداع کنن. آقای محترم غمباد گرفته. میگه آخرین چکه ی دوستامم رفتن. دلداریش دادم که من هستم غصه نخور :| درسته این جمله اعتماد بنفس زیاد منو میرسونه، اما خب تنها جمله ای بود که اون لحظه به ذهنم می رسید :)))

۴ نظر ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۰۵
آی دا
پارسال همچین روزی بود که دفاع کردم، و امروز هم در راستای همون روز، روز مهمی بود.
پارسال همچین روزی اصلا فکرشم نمی کردم که یهو برنامه ی زندگیم اینقدر یهو عوض بشه.

چند روز بدو بدوهای اداری داریم، که تا الان خوب پیش رفته. کارای اولیه شو آقای محترم انجام داد. بقیه ش رو من رفتم انجام دادم و به حدی استرس داشتم همش که خدا می دونه.
هنوز کار این مرحله تموم نشده، اما خب خوب پیش رفته.
امروز تو راه برگشتن به خونه یه قرآن قطع جیبی پیدا کردم که خاک خورده و مظلوم تو پیاده رو افتاده بود. برش داشتم خاکشو تکوندم و گذاشتمش تو کیفم. الان پیشمه و من می خوام این اتفاق رو به فال نیک بگیرم .......


+چقدر به تقدیر معتقدین؟ تا حالا شده اتفاقی تو زندگیتون بیفته که بعد اسم تقدیر رو روش بذارین؟ یه تصمیم ناگهانی، یه انتخاب یهویی، یه دگرگونی، یا همچین چیزی؟
۵ نظر ۱۳ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۲۶
آی دا

متاسفانه مادرم بیش از هر زمان دیگری، وسواسی، حساس، رنجور، سخت گیر و در واقع غیر منطقی شده است.

پریشب می خواستم بیایم بنویسم که غمگینم، مثل دختری که مادرش با هیچ چیز موافق نیست...

بعد جلوی خودم را گرفتم که شاید حس زودگذر است و تا فردا خوب می شود.

اما خوب نشد، خوب نمی شود.

امروز با قطعیت می نویسم، غمگینم، مثل دختری که مادرش همیشه با همه چیز مخالف است، سختگیر است و غیر منطقی.

۱۱ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۱۷
آی دا

امروز دهم بود. اگه بولت ژورنالی که تو پست های قبلی گذاشتم رو نگاه کنین، میبین رو دهم و سیزدهم ضربدر زدم. یعنی تاریخ های مهمی ان.

کل امروز اینقدر استرس کشیدم که خدا می دونه.

اگه این هفته درست شه همه چیز، میام می نویسم که چی و چطور و موضوع چیه. احتمالا. خوان دوم من بعد از مقاله ست در واقع. 

الانم که دارم می نویسم بازم از فرط استرس دلم درد گرفته و سر درد دارم!!!


مهر نزدیکه! چقدر آرزو داشتم دوباره دانش آموز بودم! یادمه وقتی داشتم برای کنکور ارشد میخوندم، به همکلاسیم گفته بودم کاش ترم یک لیسانس بودم! گفت بود من دوست دارم ترم یک ارشد بشم بعد تو دلت میخواد برگردی عقب؟؟

الانم قضیه همینه. حالا که جون کندم روزای زیادی رو گذروندم هوس کردم دوباره دانش آموز بشم :| ... کلا معکوسم.


+خبر خاصی نیست. پنجشنبه دو تا عروسی دعوت بودم. یکی عروسی خانم سین و آقای انباردارسابق که رفتم کادو دادم فقط و بعدش رفتم عروسی دخترعمه م. تنوع خوبی بود هرچند زود گذشت.

+نمی دونم چرا اینا رو دارم می نویسم. این روزا، روزای عجیب غریبی ان در واقع! احتمالا می نویسم که یادم بمونه چه روزای پر فراز و نشیبی رو گذروندم.

+ زبان؟ هشت تا کتاب دور و برم ریخته که یا خوندم یا در حال خوندنم. البته روزی نهایت سه چهار ساعت براش وقت بذارم که اونم مفید نیست. بیشتر دارم تفننی کار می کنم.

۳ نظر ۱۰ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۵۹
آی دا

اول کارخونه سر کار میرفتم میگفتم مدت زمان کار زیاده خسته میشم

بعد رفتم دفترشون گفتم تخصص من دفتری و پشت میز نشینی نیست و باز نق زدم

مجددا کارخونه باز شد نمی تونستم با ادماش بسازم

بعد دیگه تصمیم گرفتم خونه بمونم و الان از شدت یکجا نشینی به ستوه اومدم


فک کنم در تصمیم بعدی خدا منو بفرسته اردوگاه کار اجباری، اربابا شلاق بزنن من آب حوض بکشم. نمیدونم اون موقع راضی هستم یا خیر.


×نمی دونم مشکل از منه یا موقعیت ها واقعا بد بودن!

×آیی مخفف اسم خودم هست و مامان اینطور صدام میکنه.

۷ نظر ۰۶ شهریور ۹۷ ، ۰۳:۱۳
آی دا

اوضاع خیلی خرابه و من زندگیمونو هدر رفته می دونم.

تو این شلم شوربا کسی بخواد ازدواجم کنه دیگه اصلا واقعا شاهکار کرده. هزینه ها بیش از دو برابر شدن و آدم نمیدونه واقعا باید چیکار کنه.

جنگ واقعی ادم با یه گلوله هلاک میشد، این نوع جنگی که الان تو کشوره، آدمو زجرکش میکنه.


+ این متن رو تو وبلاگ یکی از دوستان کامنت گذاشتم. دیدم غصه ی این روزام هم هست، گفتم پستش کنم.

+دیروز با مادرم رفته بودیم بازار. خیار کلویی 4500، گوجه 5000 تومن. برای من که گوجه و خیار جز غذاهای اصلی تو صبحانه و ناهار و شاممه، این یه فاجعه محسوب میشه...

+حتی رژیم گرفتن هم دیگه خرج داره. شکلات تلخ، خرما، نان جو، سبزیجات و اینجور قبیل اقلام دیگه جز کالاهای لوکس محسوب میشن و من ترجیح میدم 100 کیلو بشم اما نخرم!

+شما چه می کنید با گرانی ها؟

۷ نظر ۰۴ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۵۴
آی دا

راستش هیچ خبر خاصی نیست که بیام بنویسم. زندگی به روال معمول و تکراری خودش جریان داره.

چندین بار صفحه رو باز کردم که بنویسم اما دیدم واقعا چیزی تو ذهنم نیست.


آقای محترم سه تا کتاب درسی جدید برام گرفته بخونم. یکی گرامر سطح متوسط، یکی ریدینگ ادونس، یکی هم ترکیبی ریدینگ و رایتینگ تافل.

از صبح که پامیشم، روزی سه صفحه گرامر کتاب جدید خوشگل و خوشبومو می خونم. اگه به همین ترتیب پیش بره تا آخر پاییز تمومش می کنم.

بعد از اون اکثرا میرم سه صفحه رایتینگ های مختلف میخونم تا ایده بگیرم و جمله های قشنگشو یادداشت می کنم.

بعد متغیره، یا لغت دوره می کنم، یا دانشگاه سرچ می کنم.

بعد ناهار و خواب و چت با آقای محترم در مورد همین چیزایی که نوشتم.

غروب هم لیسنینگ گوش میدم.

شب معمولا یا فیلم میبینم، یا آشپزی یا شایدم ریدینگ اما دیگه از لحاظ ذهنی کشش ندارم باز مطالب درسی بخونم.


زندگیم همینه که نوشتم. تنوعش میشه گاهی غروب ها دوچرخه سواری، یا گاهی رفتن به خونه خواهرم و متعاقبا دیدن آقای محترم هر سه هفته یک بار معمولا.

ناراضی نیستم اما خب به این حجم از لاک پشت بودن و یک جا نشستن چندسالیه که عادت ندارم.


چند وقت پیش آقای محترم تماس گرفته بود و ما کل نیم ساعت چهل دقیقه رو در مورد دانشگاه و درس و زبان حرف زدیم :|

مامانم با تعجب پرسید شما حرف دیگه ای احیانا با هم ندارین؟

از نظر من صحبت هامون جذاب بود، نمی دونم مامان چرا خوشش نیومد :))

نهایتا با آقای محترم به این نتیجه رسیدیم که دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید و فلان. تا گور میخوایم دانش بجوییم، خیلی هم رمانتیک!

این شهریور، ماه مهمیه. تکلیف خیلی چیزا مشخص میشه. بابتش استرس دارم اما انشالله حل میشه. ممنون میشم دعا کنید ما رو.


+خیلی دوست دارم بدونم کیا که اینستامو دارن، اینجا رو هم میخونن اما معمولا حرفی نمی زنن. کاریتون ندارم به خدا :| فقط همینجوری دوست داشتم بدونم. یه سری از دوستان که همیشه کامنت میذارن و خوشحالم می کنن، اما بعد از نابودی بلاگفا هیچ وقت دقیق دستم نیومد کیا اینجا رو میخونن. 


+ندا گفته بودی بولت ژورنال خودمو بذارم. این یه صفحه شه مال ماه جدید. منتها بس که هول هولکی شد، شهریور رو نوشته بودم مرداد و بعد تبدیلش کردم به شهریور!! بعد غلط املایی اینا هم دارم. اما مجموعا این تقویم این ماهه و چیزای مهم رو توش علامت میزنم که یادم نره. اون تاریخ دهم و سیزدهم هم خیلی مهمن...لطفا لطفا لطفا برام دعا کنین. اگه حل بشه میام میگم قضیه چی بوده.



۱۰ نظر ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۱۰
آی دا

من علاقه ی خاصی به نوشتن کارام دارم. به طور جدی تر اولین بار از دفتر برنامه ریزی قلم چی استفاده کردم موقع کنکور لیسانس، یکی از سر گرمیهام پر کردن و آنالیزش بود و شدیدا ازش لذت می بردم، بر خلاف بقیه ی دوستام که هیچ گونه علاقه ای به نوشتن برنامه هاشون نداشتن و اینو اتلاف وقت می دونستن.

بعد از اون موقع کنکور ارشد یه سالنامه برداشتم، و هر روز میزان مطالعه م رو می نوشتم. البته این بار نه به جدیت گذشته، اما به هر حال می نوشتم. از اونجایی که اولین سال کنکور ارشدم موفقیت آمیز نبود، برای سال دوم ازش استفاده نکردم، به نوعی دلزده بودم.

سال پیش تو محل کارم، وظایف خیلی زیادی داشتم، به طور کلی خیلی کار سرم ریخته بود و در واقع نمی تونستم نفس بکشم. از طرفی همه ی حوادث و تاریخ ها هم مهم بود. دوباره یه سالنامه برداشتم و هر روز همه ی جزئیات محل کار، تولید، خروجی، اومدن بازرس، انجام تست ها، همه و همه رو توش می نوشتم.

امسال تنها کار مهمی که باید انجام می دادم و به طور جدی تر بعد از عید شروعش کردم زبان خوندن بود. نمی دونم تا حالا به صورت خودخوان زبان خوندین یا نه، اما برای من که سخت شروع شد و البته همچنان هم سخته. من هر روز از خودم راضی بودم که مدت زمان زیادی رو دارم صرف زبان خوندن می کنم. چند وقت پیش به این موضوع شک کردم، چون اصلا ورودی ها با خروجی ها نمی خوند و شب ها موقع خواب حس عذاب وجدان شدیدی داشتم، چون نمی دونستم کل روز رو چکار کردم.

کلمه ی بولت ژورنال رو اولین بار تو پیج دختری دیدم که تو دانشگاه جان هاپکینز دانشجو هست. ناخودآگاه این کلمه رو سرچ کردم. متوجه شدم در واقع بولت ژورنال، همین کارهایی هست که من سال های پیش انجام می دادم اما اسمش رو نمی دونستم.

حالا بولت ژورنال (Bullet journal) چیه؟ در واقع چیز خاصی نیست! فقط یه دفتر و یه خودکار برمیداری، و برای این هفته، این ماه، و به طور کلی تر برای یک سال برنامه ت رو می نویسی! برنامه ت حتما نباید درس خوندن باشه.  فیلم دیدن، کتاب خوندن، استفاده ی کمتر از موبایل، ورزش کردن، تنظیم برنامه ی خواب، به طور کلی انجام هر کاری که دوست داری انجامش بدی، اما بی برنامگی نمی ذاره، بولت ژورنال کمکت میکنه به قولی هوای کار رو داشته باشی. چند نمونه از بولت ژورنال رو که از گوگل گرفتم براتون می ذارم:




خب. دیدن چجوریه؟ کاملا سلیقه ای هست. اگه کسی حوصله داره می تونه طبق سلیقه رنگی ترش کنه. اگه نه که هیچی.

خلاصه

من شروع کردم طبق سال های پیشین، به درست کردن دفترم. توی همون دفتر فیلی که تو اینستا عکسشو گذاشته بودم و یکی از کادوهای آقای محترم به مناسبت اکسپت مقاله بود.

فکر میکنین چی شد؟

منی که فکر میکردم هر روز حداقل 5 ساعت دارم برای زبان وقت میذارم، توی چندین روز متوالی، فقط 3 ساعت زبان خونده بودم!

عجیب و غم انگیز نیست؟ خیلی ناراحت شدم.

الان دارم تو سر و جونم میزنم بفهمم چرا با اینکه تمام مشغله ی ذهنیم زبانه، اما فقط سه ساعت از 24 ساعت براش وقت میذارم....


تو این پست خواستم در مورد بولت ژورنال بنویسم تا شاید کسی بتونه با نوشتن برنامه هاشو منسجم تر کنه، منم بتونم مدت زمان مفید مطالعه م رو بیشتر کنم!


۱۰ نظر ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۳
آی دا

کارهایی که طی این مدت دوساله باید انجام بدیم (این مدت میشه یه بازه حدودا ابتدا یک ساله، و بعد در صورت موفقیت در مرحله اول، شروع شدن مرحله دوم) رو تو برگه نوشتم. هرچند اینقدر تو ذهنم مرورشون کردم که دیگه از بر هستم، منتها، گفتم اگه بنویسم ذهنم آروم می گیره. نوشتمشون رو برگه تا وقتی هر کدوم انجام بشه، جلوش تاریخ بزنم تا برای بقیه ی کارها انرژی بگیرم.

دیشب آخر شب از حجم کارهای زیادمون گریه م گرفته بود. اما صبح حس بهتری داشتم.

خب به هر حال این چالشا هست که زندگی رو جذاب می کنه. من اگه می خواستم بدون چالش و به قول معروف با convenience زندگی کنم که دیگه سرم درد نمیکرد وارد این هزارتو بشم. من همیشه از هیجان استقبال می کنم، فقط باید یاد بگیرم دُز نگرانیمو کمتر کنم. چون تا الان کاری نبوده که اراده کنم انجام بدم اما نشه. من معروفم به اینکه زمین و زمان رو به هم بدوزم تا چیزی که میخوام انجام بشه. من همونم که چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد.


+ خواهرزاده بزرگه انتخاب رشته کرد. اول پزشکی ها بعد دندان پزشکی ها. داروسازی هم اصلا نزده. حالا پناه بر خدا هرچی که خیره.

+ به چشم خوردن چقدر معتقدین؟ تو چه حالتی فکر می کنین اثر میکنه؟

۲ نظر ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۸
آی دا

اگه چند روز پیش ها آلرژی بود

الان سرماخوردگی واقعیه.

من تو حالت دیفالتم که تمایل دارم نق بزنم همش

چه برسه به اینکه صدام گرفته باشه، سرفه کنم و آب دهنم پایین نره.

چند روزه صفحه ی وبلاگو باز میکنم بعد میبندم. این بار گفتم الکی بیام یه چیزایی بنویسم.

یکی از بلاگرا غر زده که فضای بلاگستان شده خاله زنکی.

ولمون کنین بابا. باشه شما خوبین، نویسنده این بلاگرین، بنویسین. به بقیه چکار دارین.

حتی آدمو برای نوشتن چند خط روزمره نویسی هم دچار عذاب وجدان میکنن تو این ممکلت آفت زده.

خیلی از کتابا و آثار معروف ادبی سطح بالای همین روزمره نویسی هاست. حالا ما نخوایم پیشرفته و ادبی بنویسیم به خودمون مربوطه، شما یونیک زمان خودت باش و به بقیه کار نداشته باش.


+مقاله رو مجددا برای آقای فیلیپ فرستادیم. امیدواریم این بار دیگه ایرادی نگیره و تا پایان تابستون چاپ بشه.

+زبان خوندن افتاده تو سراشیبی، و تصمیم گرفتم مدتی به امون خدا ولش کنم.

+دیروز آقای محترم دوباره ازم خواست به جای استرس الکی و نگرانی های بیخود، یه برنامه مدون و معقول بچینم و طبق همون کار کنم. این بار قول شرف دادم که عمل کنم. آخه این مدت از بس از این شاخه به اون شاخه پریدم که پر و بالم زخمی شده و الان گیج دور دور میزنم.

+چقدر پشیمونم که همون دوران بچگی چندین تا دوست انتخاب نکردم. غصه ی سال های اخیرم این بوده. همیشه تو انتخاب دوست مراقب بودم و حالا اوضام شده این. تنهای تنها. گاهی آدم نیاز داره که حرفاشو فقط به همجنس خودش بزنه.

+ تقریبا تا آخر تابستون یا اوایل پاییز سه تا اتفاق مهم قراره بیفته. 1-احتمالا چاپ شدن مقاله م، 2-کارای مربوط به مدرکم، 3- تموم شدن پروژه آقای محترم. شب و روز دعا می کنم راحت تموم شن و یه نفس عمیق بکشیم بس که تحت فشاریم. بعد بریم برای خوان های بعدی.

+آقای محترم هرچند اینجا رو نمیخونی، اما بدون عمیقا ازت متشکرم که به تنهایی چندین تا نقش رو بازی می کنی. دوست، همراه، مشاور درسی، مشاور زندگی و همسر آینده. و چقدر برام مهمه که درک میکنی اول از همه دوستم باشی و برای خوشحال کردنم همه کار می کنی :) 


+ خببببببب به روز نکشیده، اولین نگرانیم برطرف شد :))) ^_^ البته چندین ماهه منتظرماااا ^_^ تو اینستاگرام گذاشتم اینجا هم میذارم:





۱۶ نظر ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۱۶
آی دا

خب ، خواهر زاده بزرگه، رتبه ش شده 500 (منطقه 2) ؛ تو رشته ی تجربی و حتما امید داریم پزشکی گیلانو بیاره، هرچند به دانشگاه ایران هم امید داریم. ^_____________^


خواهرزاده کوچیکه سال اولش بود و خراب کرده، که ایشالا اینم مثل داداشش یک سال میشینه میخونه و رتبه ش رو ارتقا میده.


+اینجا کنکوری نداشتیم؟

۸ نظر ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۵
آی دا

مهم ترین هاش اینکه دیروز استادم زنگ زد و گفت اون ایمیلی که منتظرش بودیم رسیده، داور دوباره ایراداتی گرفته، باید دوباره ایرادات رو برطرف کنیم...ایشالا تا آخر تابستون دیگه چاپ شده خدایا...

خبر بعدی اینکه فردا نتیجه کنکور خواهرزاده ها میاد. یکیشون که سال اولشه، و کنکور متوسطی داده، اما اون یکی که سال دومشه، درصدهای حدود 80 هستن و به نظرم کنکور خوبی داده. منتظریم ببینیم رتبه ها چند میشه...

ایشالا پست بعدی مشروح اخبار باشه..

۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۵۳
آی دا

از اون روزی که تلویحا دیگه بهم اجازه نداد براش حرف بزنم چون فکر میکرد فقط وقتایی که غمگینم میام پیشش، دنیا تموم شد.

و بعد از اون دیگه چه فرقی می کرد حتی اگه کائنات می خواست منفجر بشه؟ که شد...شد...

۰۷ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۱
آی دا

دیروز سرچ کردم که شاید واقعا راهی برای کسایی که دیسک گردن دارن و میخوان درازنشست برن تا شکمشون آب شه وجود داشته باشه. اما نبود متاسفانه.

من کافیه 2 تا درازنشست برم تا دو ماه درد گردن عذابم بده و زجر بکشم.

اما از طرفی دیگه چندان وزن برام مهم نیست اما دلم میخواد شکمم آب شه. چالش همیشگی.

کم کردن غذا بیش از این صورتم رو داغون تر از این میکنه و وامصیبتا.

بهرحال همچنان به دوچرخه سواری ادامه میدم.

علاوه بر اون میرم پارک جلوی خونه، از یه وسیله ورزشیش استفاده می کنم.

دیروز 20 دقیقه دوچرخه سواری کردم، 20 دقیقه هم اون دستگاه رو استفاده کردم.

حتی اگه رو عضله های شکمم هم تاثیر نداشته باشه، رو روحیه م داره و حالم خوب میشه.

دیگه همین.


۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۱۰
آی دا
سرما خوردم و عطسه امانم رو بریده. چشمام خیلی میسوزه. فردا نوبت دندان پزشکی دارم.
میدونم اگه این بار هم نرم پول رو حیف و میل میکنم. به قول خواهرم: میری همه رو پنیر میخری!
امیدوارم با قرص و دارو حداقل از میزان عطسه کم بشه.
امروز منشی دکتر دندان پزشکی هزار بار زنگ زده. چند باری تاکید کرده که حتما بیام، چند باری هم زمان رو این ور اون ور کرده.
واقعا انگار که داره آپولو هوا میکنه.
همیشه خودم رو تو موقعیت های مختلف شغلی میذارم (فارغ از کلاس کاری و موقعیت اجتماعی)، تا ببینم میتونم اون کار رو به خوبی اتجام بدم و دوستش داشته باشم یا نه.
امروز چند باری تخیل کردم که آیا منشی خوبی میشم یا خیر.
جواب منفی بود. چون هم خیلی تکراریه، و هم اینکه نیاز نیست زیاد از مغز و تخیلت استفاده کنی و به تدریج روحیه ی تنبلی پیدا میکنی مثالش هم اینکه به 10 نفر تو نیم ساعت وقت میدن و خب روزت از یه جای معینی شروع میشه و با انجام یه سری کارای روتین میگذره، تا که تایم کاری تموم بشه. 
شغل قبلیمو به خاطر اینکه هر روز داشتم با یکی بزن بزن و دعوا میکردم یا وقتی بازرسا میومدن و من نقشه میکشیدم چجوری سرشون کلاه بذارم یا دست به سرشون کنم، که اکثرا هم موفق بودم، دوست داشتم. هیجان انگیز بود.

نهایتا اینکه پیک موتوری پیتزا رو به منشی بودن ترجیح میدم. چون هم آدم سوار موتور میشه (که من عاشقشم) و هم اینکه حداقل دنبال آدرس میگردی، که خودش کلی جذابه؛ راحت به مقصد نمیرسی.
۰۲ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۹
آی دا

دیروز از غروب تا انتهای شب مدام گریه کرده بودم.

اما صبح فکر نمیکردم با یه خبر بدتر از خواب پاشم.

آقای محترم پی ام داد...که کسی که شدیدا دوست داشتیم خبر ازدواج ما رو بشنوه و تو مراسم هامون باشه فوت کرده...

یعنی زنعموی من...که نسبت خیلی نزدیک تری هم با اقای محترم داره..

بنده خدا چند روزی بیمارستان بود و عمل سختی داشت و متاسفانه طاقت نیاورد....

تازه از مراسم تدفین برگشتم و باورم نمیشه دیگه زنعمو نیست.

درسته از این ناراحتیم که مراسم های خودمون که بعد از دو دوتا چهارتاهای زیاد میخواستیم اخر تابستون استارتشو بزنیم تا چندین ماه عقب میفته؛ اما بیشتر ناراحت اینیم که زنعمو دیگه هیچ وقت نمیتونه کنارمون باشه و ذوق کنه و شوخی کنه  و تو جشن هامون کنارمون باشه :(

۰۱ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۷
آی دا

7-8 ساله بودم و عاشق دوچرخه. آرزوم شده بود داشتن یه دوچرخه.

بدون اینکه کسی بهم یاد بده، اینقدر با دوچرخه ی پسر همسایه که ازم کوچیک تر بود تمرین کردم تا یاد گرفتم.

اما میخواستم خودم داشته باشم.

سال بعدش خواهرش هم یه دوچرخه خرید. خیلی قشنگ تر، با ابهت تر و رویایی تر، اما دختر همسایه به اندازه ی برادرش سخاوتمند نبود. به ازای هر 5 دوری که خودش می زد، یک بار بهم دوچرخه می داد، و گاهی هم که قهر می کردیم، دیگه از دوچرخه خبری نبود.

شب ها خواب داشتن دوچرخه رو می دیدم.

سال بعدش اون ها از اون محل رفتن و من موندم تو خماری.

رفیق جدیدی پیدا کردم که دوچرخه دوست داشت اما نه به اندازه ی من. یک روز هم تصمیم گرفتیم: چقدر خوبه که یه دوچره از جلوی کلوپ پسرا که توی شهرک بود، بدزدیم. اما بعد دو دوتا چهار تا کردیم و دیدیم از اونجایی که خونه مون بغل ِ کلوپ پسراست، و زود لو میریم، کار عاقلانه ای به نظر نمیرسه.

من خیلی عاشق دوچرخه بودم و رفیق جدیدم هم می دونست. یک روز با حسرت بهش گفتم آخه دوچرخه پنجااااه هزااااار تومنه. با طعنه بهم گفته بود که پول ندیدی بچه. حرف دهن خودش نبود و منم روم نشده بود بهش بگم تو که پول دیدی خودت چرا نداری.......


 من همه ی این سال ها دلم دوچرخه می خواست. یه آرزوی خاک خورده از دوران کودکی که هر بار یادم میفتاد بغض هم میکردم. یاد حرف اون رفیق هم می افتادم و بغضی تر میشدم.....پول ندیدی که بچه....الان 27-28 ساله ام و خودم دوچرخه دارم...هر روز باهاش کلی رکاب می زنم. اینقدر رکاب میزنم و فکر می کنم تا مغزم درد میگیره. امروز که شرشر عرق می ریختم و بغض داشتم، به این فکر کردم که فقط ظاهر همه چیز موجه شده اما هنوز همونطوریه. هنوز 50 هزارتومن، پنجااااااااااه هزااااااااااااار تومنه و نه تنها یکی نیست، بلکه تعدادش چندین برابر هم شده. وضعیت همونه... فقط ظاهرش موجه و تر و تمیز و با کلاس شده... هنوز همه چیز همونه و امروز چقدر آرزو میکردم که کاش ماشین سمند با بوق ممتدش منو به خودش نمی آورد تا کنار نکشم و همه چیز خیلی راحت تموم میشد....بغض هام تموم میشد...

۳۱ تیر ۹۷ ، ۲۲:۰۴
آی دا

این که شاد و زیبا باشم مهم تره یا اینکه زیر چشمام از فرط استرس گود رفته باشه و غمگین باشم؟

چون مسلما گزینه ی اول برام مهم تره، سعی کردم اینقدر به خودم فشار نیارم. کسایی که منو از نزدیک میشناسن میدونن که من بیش از انجام یه کار، بیشتر در موردش حرف میزنم! یعنی ممکنه بیام یه پست 100 خطی در مورد مطالعه کردن بذارم، اما اون روز نیم ساعت هم مطالعه نکرده باشم........................................اوم.... رشته ی کلام از دستم در رفت، دیشب کلی خواب های عجیب و غریب دیدم و هی فکرم مشغولشون میشه، میخواستم از خواب هام بنویسم بعد دیدم نمیشه، امن نیست اینجا............فقط امیدوارم حال همه ی عزیزانم خوب باشه.......

مجموعا میخواستم بگم مثل قبل کارامو دقیق انجام نمیدم و برای اینکه روز به روز متلاشی تر نشم، سعی می کنم آرامش بیشتری داشته باشم...

۲ نظر ۳۰ تیر ۹۷ ، ۱۲:۰۰
آی دا