مستقر در ماه

مستقر در ماه

من ایمان دارم که هیچ تلاشی بی نتیجه نمی مونه :)

یک راند دیگر مبارزه کن وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه می روی… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی بازوهایت آنقدر خسته اند که توان گارد گرفتن نداری… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی که خون از دماغت جاریست و چنان خسته ای که آرزو میکنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار تمام شود… یک راند دیگر مبارزه کن و به یاد داشته باش شخصی که تنها یک راند دیگر مبارزه می کند هرگز شکست نخواهد خورد.
محمدعلی کلی

بایگانی

یک بار که شدیدا داشتم باهاش یحث میکردم و نهایتا منجر به این شد که به غداهای جلومون دست نزنیم، و رستوران رو گشنه ترک کنیم؛ وسط بحث بهم گفت اینطوری نکن من همونم که دیشب منتظرت موندم تا بیای :(

امروز اینقدر دلتنگم که اصلا مهم نیست اون روز من حق داشتم یا نه، ققظ میگم کاش الان اینجا بود.

 

 

(شب قبلش من داشتم از تبریز برمیگشتم و نیمه شب رسیدم رشت. پژمان قرار شد بیاد دنبالم. من داشت گوشیم خاموش میشد و خیلی زودتر گفتم بیاد سر محل پیاده شدن واسته. راننده خیلی آروم میومد و این باعث شد تو اون سرمای زمستون، پژمان بیشتر از یک ساعت نیمه شب منتظر اتوبوس واسته)

 

کاش زودتر به دو ماه آینده برسیم و اینجا باشه :(

۳ نظر ۱۶ خرداد ۰۰ ، ۰۱:۲۵
آی دا

تو یه سری چیزا خیلی سهل انگارم.

مثلا تو خیلی از محصولات چک نمیکنم محصول کجاییه. بعد میخوام به کسی رفر بدم، میپرسه ساخت کجاست؟ من هیچ من نگاه!

یه سری محصول مراقبت پوستی خریدم. دیشب استفاده شوم کردم و الان خیلی حس خوبی دارم.

الان رفتم چک کردم دیدم خداروشکر ساخت امر.یکان.

چوم مثلا تو محصوبلات مراقبتی، میگن به کشورش توجه کنین. چون یه کشور مثلا لا هوای سردسیر نمیتونه برای مردم ساکن گرم سیر محصولات خوبی ارائه بده.

دیگه خداروشکر اطلاعاتمو بالا بردم :))

 

۰ نظر ۰۹ خرداد ۰۰ ، ۱۷:۰۳
آی دا

همین که با حقوقم میتونم کرایه ی یه خونه ی گرونو بدم، قرض هامو صاف کنم، و چیزایی که میخوامو بخرم، خدایا شکرت.

میخوام صبورتر باشم برای همه ی چیزهای مادی که میخوام.

۳ نظر ۲۷ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۳:۴۷
آی دا

تقریبا کل تعطیلات هفته پیش رو سرگرم کار و تکلیف بودم. در حالیکه وقتی رسیدم به دوشنبه اصلا این حسو نداشتم که تعطیلات داشتم.

این هفته گفتم امروزو هیچ کار درسی نمیکنم و به کارای خونه میرسم و میرم خرید و ... . اما همش دلم پیش کارامه!

چه اخلاقیه من دارم! هیچ وقت کاملا نمی تونم از چیزی لذت ببرم...

 

امروز رفتم معازه ی 1 دلاری و یه سری وسیله خریدم.

دمپایی، چاقوی بزرگ برای خورد کردن سبزی، شیشه پاک کن، یه ظرف سس که البته ازش برای درست کردن رشته خشکار میخوام استفاده کنم، یه سری مغزیجات و زیتون، شکر و وانیل (بکینگ پودر نداشت یا حداقل من پیدا نکردم)، زیرپایی و یه ظرف کوچیک برای زعفران و .... .

کلا 25 آیتم بود که شد 25 دلار.

واقعا خدا خیر بده باعث و باتی این فروشگاه ها رو. خیلی به درد دانشچوها میخوره. واقعا هم من از خوراکی هاش راضی ام و حتی وسیله های دیگه ش.

دقیقا همون بسته شکلات تو فروشگاه عادی 3 دلاره، اینجا 1 دلار. یا زیتون مثلا. یا رنده ای که من دیروز تو یه فروشگاه عادی خریده خدود 3.5 دلار شد، اینجا امروز دیدم همون 1 دلار.

خلاضه اینطوری.

کلی لباس خونه احتیاج دارم و کتونی و اینا. اما باز میرم وسیله خونه میخرم :(

امشب میخوام یه فیلم ببینم. فردا دیگه بشینم کمی کارامو بکنم.

 

۰ نظر ۱۹ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۷:۵۳
آی دا

امروز رفتم و اولین دُز واکسنم رو زدم.

حالم خوبه الات 7 ساعتی میگذره. دستم کمی خشک شده که طبیعیه.

دومین دُز رو سه هفته دیگه باید بزنم یعنی 24 ام می.

من فایزر زدم.

امید دارم که به زودی کل مردم ایران و جهان واکسینه بشن و از این وضعیت منحوس نجات پیدا کنیم....

۱ نظر ۱۴ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۵:۵۰
آی دا

ما به یه آزمایشگاه کمکی احتیاج داریم یه بخش از کارمونو اونجا میسازیم. در واقع قالب هامونو.

مسئول اونجا یه آقایی هست که آدم سخت گیریه. من مشکلی با سخت گیریش ندارم.

کلا قضیه اینجوریه که باید دو تا آزمون تستی و یه ازمون عملی رو قبول بشی تا مجوز ورود به ازمایشگاه بگیری و بتونی کار کنی. (این روزا من با نیکول میرم اونجاُ تنهایی اجازه ندارم تا وقتی که مجوز بگیرم)

اما این وسط این یارو یه مسخره بازی هایی داره.

مثلا اول باید کلی ایمیل بزنی خواهش و منت که لینک ازمون اول رو برات بفرسته. ازمونه رو دادی و مثلا بالای ۸۵ درصد شدی ایمیل میزنی که که میشه اینو بازبینی کنی؟ بعد جواب نمیده:| تو مجدد ایمیل میزنی که میشه بری نگاه کنی ارواح جدت؟؟ بعد جواب میده به زودی نگاه میکنم. بعد برات میفرسته و دور جواب های اشتباهت حالا خط کشیده. بعد تو فکر میکنی قضیه تموم شده دیگه.

دوباره میری ازمون بعدی رو شرکت میکنی و همون مراحل بالا.

بهش ایمیل زدم که من این یکی ازمونو هم دادم میشه بازبینی کنین فیدبک بدین؟؟

جواب داده کارمون با ازمون قبلی تموم نشده:|| 

آخه لعنتی چی از جونم میخوای هر چی هستو یهو بگو بره ‍‍‍‍‍ی کارش دیگه من هزار تا گرفتاری و نکلیف و کار دارم تو هم هی ناز و ادا میریزی مردک گنده بک.

یعنی من ۵ سال باید با همین یارو سر و کله بزنم؟؟؟؟

خیلی ادم مزخرفیه.

هر چی هستو یه باره تموم کن دیگه برادر من. 

نیکول به زودی من باید زودتر مجوزمو داشته باشه بتونم قالب بسازم اگه احتیاج شد....

یعنی من هر جا میرم یه دیوونه هست...

۲ نظر ۱۳ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۷:۲۲
آی دا

دیشب سالگرد عقدمون بود.

ما وقتی تصمیم به ازدواج گرفتیم، اون کسی بود که پایان خدمت نداشت و من هم کسی بودم که تازه از شغلم زده بودم بیرون.

شاید آس و پاس ترکیب مناسبی نباشه، اما اگه بخوایم تعارف رو کنار بذاریم، ما آس و پاس بودیم...

خیلی ها موقع ازدواج فقط به شرایط پسر نگاه می کنن که آیا خونه داره؟ ماشبن داره؟ شعلش اوکی شده؟

اما من به جفتمون نگاه می کردم که جفتمون هیچی نداریم!

من برای اینکه بتونم با پژمات ازدواج کنم، خیلی جنگیدم. جنگیدنم الکی و صرفا از روی احساس نبود چون یه دختربچه 18 ساله نبودم که با قربون صدقه رفتن کسی وا بدم. 

من فهمیده بودم پژمان کسی نیست که بخواد سرکوبم کنه و منو از خودم بگیره. همین برام کافی بود چون برای ادامه ی مسیر به خودم اطمینان داشتم!

روزهای زیادی گریه کردم چون مادرم علی رغم علاقه ای که به پژمان داشت، نگران بود نکنه کمبودهای مالی بعدا مشکل ایجاد کنه.

روزهای زیادی گریه کردم چون بعد از اینکه علنی شد ما قراره ازدواج کنیم، اطرافیان حرف های زیادی زدن؛ حتی از داخل خانواده خودشون.

من ولی پای انتخابم وایستادم.

پژمان آقای محترم بود و محترم بود.

خوش قلب بود، آروم بود، مودب بود، تو زمینه خودش حرفی برای گفتن داشت، منو به سمت آرزوهام سوق می داد، بهم بال پرواز می داد، و ازم حمایت می کرد.

حالا دیگه چه فرقی می کرد دو تا آجرپاره داره یا نه؟ اونم چیزایی که با یه سیل و زلزله ممکنه از بین برن؟

من میدونستم ما هدف داریم و قرار نیست تا ابد آس و پاس بمونیم.

من میدونستم که تصمیمون تصمیم قلب و ذهنمونه نه هورمون هامون.

تو این سه چهار سال، کارهای زیادی با هم انجام دادیم.

الان من اینحا، تو بهترین کشور دنیا از لحاظ امنیت و رفاه، منتظرشم تا بزودی بتونه بیاد پیشم و زندگیمون رو بسازیم.

 

هیچ تصمینی نیست پژمان تا ابد خوب بمونه، همینطور هیچ نضمینی نیست من هم.

اما خوشحالم تا به اینحای مسیر همو درست انتخاب کردیم و امیدوارم که این خوشی مستدام باشه.

الهی آمین.

 

۴ نظر ۱۱ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۰:۰۶
آی دا

امروز یه سری کارها رو فیکس کردم که کل هفته ذهنم درگیرشون نباشه.

مثلا رفتم سایت بیمه خونه رو چک کردم. که دیدم خودکار خودشون مال این ماه رو برداشتن. اینجا حتی مستاجر هم باشی باید خودت خونه ت رو بیمه کنی. منم ماهی 12 دلار بابتش میدم. که چون اطلاعات کارتمو وارد کرده بودم، دیگه به صورت autopay ماهیانه برداشت میشه و از این لحاظ که هر بار ادم مجبور نیست بره وقت بذاره بابت پرداخت خوبه.

رفتم سایت خدمات اینترنت هم، اطلاعات کارتمو وارد کردم، که دیگه نگران قطع شدن اینترنت نباشم.

ماهیانه ی کردیتم هم فعلا چون کم پول بودم، 35 دلارش رو، یعنی حداقل میزانی که میشد رو پرداخت کرد رو، دادم.

دیگه فقط مونده پول برق که هنوز قبض نیومده. ایشالا که 6 هفته ای پول برق میاد اینجا و این دیگه ماهیانه نیست.

دیگه هر چی فکر میکنم پول دیگه ای نیست.

اول ماه که حقوق میگیرم، کرایه خونه رو میرم دفتر اداری اینجا فیکس کنم autopay بشه و خیالم جمع شه.

دیگههههه چی مونده؟؟

چون این روزا تو خونه همش وسیله احتیاجه، نمیشه پول سیو کرد. مثلا به اندازه کافی دیگ و تابه نداشتم. یا کتری. یا میزغداخوری و ..... دیگه این حداقل ها رو باید گرفت. امیدوارم تا اخر تابستون زندگیم رو فرم بیاد.

این هفته برام هفته ی سنگینیه. به کمک خدا امید دارم...

۳ نظر ۰۵ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۱:۱۰
آی دا

اردیبهشت سال 98 پست گذاشته بودم که از تنها سرگرمی هام وبلاگ خواندن هست لطفا بیشتر پست بگذارید و یک نفر کامنت داده بود چه سرگرمی غمگینی داری شما. 

و الان که فکر میکنم، می بینم سرگرمی غمگینی دارم من.

 

با این حال هم، کاشکی بیشتر بنویسید...

۶ نظر ۰۳ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۵:۴۲
آی دا

احساس کم بودن و کافی نبودن منو میکشه به زودی :(

پر از حس های بد هستم. 

میخوام در مورد نیکول بد بگم، ولی یادم میاد خوبی های یادی هم بهم کرده‌‌.

اما خوشحالم زودتر فارغ التحصیل میشه و میره...

شاید اگه منم کمتر از یک ماه دیگه دفاع داشتم، اعصاب نداشتم به کسی درس بدم. نمی دونم. اما رفتارهاش کم کم داره برام ازاردهنده میشه.

۲ نظر ۰۲ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۹:۳۶
آی دا

دو شبه که دیگه با برقای کاملا خاموش می خوابم و نمی ترسم. خدایا شکرت!

من تو حالت عادی اصلا باریکه ای از نور هم بود خوابم نمی برد! اما دیگه شبا اینقدر خوف داشتم، نصف خونه روشن بود و کاملا بدخواب می شدم :( از طرفی نگران پول برق ماهیانه هم بودم...

الان دیگه به خودم افتخار میکنم برقا خاموشه :))

اینجا محله امنه اما ترس بیخود که این چیزا رو نمیشناسه....

 

برخی شب ها خواب خداحافظی از خانواده م رو میبینم و تو کل خواب گریه میکنم و پریشونم. واقعا خوشحالم که حالا حالاها قرار نیست با کسی خداحافظی کنم....

اون شبی که با پژمان خداحافظی کردم جز بدترین شب های زندگیمه. امشب دوباره یادش افتادم و کلی ابغوره گرفتم. و تازه عذاب وجدان هام تازه شد که چرا نذاشتم تو لیوانم چایی بخوره یا چرا نذاشتم به کالباسا دستبرد بزنه :|

می خوام روزشمار بذارم تا روزی که برسه ._.

 

 

+خونه کلی چیزا احتیاج داره بخرم. اما مجبورم اروم اروم بخرم یهویی قرض بالا نیارم :|

 

۰ نظر ۳۰ فروردين ۰۰ ، ۱۱:۰۱
آی دا

دو روزه که تا مرز گریه رفتم و هر بار تو دلم گفتم خدایا غلط کردم میخوام برگردم اتاقم. پیش مامانم.

اما هر بار به خودم نهیب زدم که میگذره این روزا هم.

امیدوارم ۵ سال دیگه که مدرکمو میگیرم، با پیدا کردن یه شغل خوب، جبران همه ی سختی ها بشه......

تو دعاهای افطارتون منو بی نصیب نذارین....

۱ نظر ۲۵ فروردين ۰۰ ، ۱۲:۳۵
آی دا

خیلی حرف برای گفتن دارم. اما نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد............

شب تولدم کیکم رو تنهایی فوت کردم و اولین ارزوم این بود که پژمان بیاد پیشم.......فرداش، در حالی که خانواده پژمان و خودش میخواستن منو بابت تولدم سورپرایز کنن و همه دور هم در خونه ی ما جمع شده بودن تا من یهو ببینم و دوق کنم و به صورت مجازی کیک فوت کنم، پژمان گفتش که ایمیل ویزاش اومده، و من نه تنها بابت تولد مجازیم سورپرایز شده بودم، بابت اینکه خدا هدیه ی تولدم رو اینطور بهم داد هم اشک شادی میریختم................

من این مدت فهمیدم که کاملا توانایی تنها زندگی کردنو دارم، حتی اون سر دنیا، بدون هیچ دوست و رفیقی؛ اما من عاشق خانواده داشتن هستم، و فقط وجود پژمانه که میتونه خوشحالیمو تکمیل کنه.

خوشحالم که تا چند ماه دیگه پژمان هم میاد و هرچند اگه بارها قهر و اشتی کنیم و تو سر و کله ی هم بکوبیم، نهایتش موجب ارامش همدیگه ایم.

همین :)

 

 

۲ نظر ۲۲ فروردين ۰۰ ، ۰۵:۵۷
آی دا

سلام بچه ها!

من خلاصه رسیدم به مقصد!

الان دومین روز رسمی هست که تو خونه ی خودم هستم!

یادتونه گفته بودم قراره چند روز اول رو پیش نیکول بمونم؟؟

اما شرایط کاملا عوض شد.......

قضیه اینطور شد که نیکول در معرض کرونا قرار گرفت و ممکنه بود ناقل باشه. بنابراین نه دیگه میتونست بره دانشگاه نه طبعا پذیرای مهمون باشه.

اینطور شد که با استادم تصمیم گرفتیم من مستقیم خونه کرایه کنم و وارد خونه خودم بشم......

خداروشکر بابت این اتفاق.

چون هرچند راضی نیستم کسی مریض باشه (و نیکول هم خداروشکر خوبه الان)، الان خیلی بهتر و راحت ترم تو خونه خودم.

من شدیدا خجالتی هستم و سختم میشد چند روزی مهمان باشم.

دیروز درگیر مرتب کردن خونه و چیدن وسیله هام شدم و بعد خوابیدم.

امروز پاشدم صبحانه خوردم ولی حس میکنم هنوز خسته ام.

بعد از ۱۲ روز ترکیه موندن، ۶ روز پاکستان موندن، و حدود ۲۲ ساعت پرواز ترانزیتی، خلاصه رسیدم خونه م و الان بهترین حس های دنیا رو دارم.

از خدا میخوام هرکسی که داره تلاش میکنه به خواسته هاش برسه.

 

+ بچه ها ممنون که اکانت اینستامو فالو کردین (aieejan). من کسی رو فالو نکردم که معذب نشه. وگرنه قصد و منظور بدی از بک ندادنم نداشتم. مرسی ازتون.

۴ نظر ۰۶ فروردين ۰۰ ، ۱۸:۴۷
آی دا

۹۹ سال سختی بود و توش با کسی که دوستش داشتم ازدواج کردم.

۹۹ سال سختی بود و توش پذیرش دکترا گرفتم.

۹۹ سال سختی بود و توش یه سفر خارجی ۲۱ روزه رو با همسرم تجربه کردم.

۹۹ سال سختی بود و توش تونستم ویزا بگیرم.

۹۹ سال سختی بود و توش دومین سفر خارجی ۱۱ روزه رو با همسرم تجربه کردم.

۹۹ سال سختی بود و اولین سفر خارجی تنهایی رو تجربه کردم.

۹۹ سال سختی بود، اما بهم یاد داد صبور و شجاع و مقاوم باشم.

نمی دونم سال ۱۴۰۰ برام چجوریه. اما میدونم که خوب مطلق یا بد مطلق وجود نداره.

از خدا در سال جدید برای همه سلامتی و دلخوشی میخوام. لبی پرخنده و بعدش تلاش و موفقیت.

 

ممنونم که سال ۹۹ همراهم بودین و حرفامو خوندین و دلداری و قوت قلب دادین.

سال نوتون پیشاپیش مبارک بچه ها. 

 

۳ نظر ۲۹ اسفند ۹۹ ، ۰۲:۱۳
آی دا

در حالی که هنوز درباره ش مطمئن نیستم، می تونین فالوش کنین: aieejan

۰ نظر ۲۸ اسفند ۹۹ ، ۱۸:۵۲
آی دا

بچه ها به همفکریتون نیاز دارم.

من خیلی وقته تو فکر یه پیج عمومی اینستاگرام هستم. الان که دیگه از همسر و خانواده مم دورم و دارم دورتر هم میشم، گفتم یه پیج اینستاگرام عمومی شاید بتونه از دلتنگی هام کم کنه.

همونطور که میدونین من آدم رو منبر برویی هستم.

دوست دارم در مورد همه چیز حرف بزنم. اما پیج خانوادگی اونقدر که باید خوشحالم نمیکنه. واقعا فکر میکنم واسه 50- 60 ساله های پیج ماجراجویی هام جالب نیست.

جوون های فامیل هم.....کلا حس میکنم از من خوششون نمیاد :)) که البته چندان مهم نیست.

 

نظرتون راجع به یه پیج اینستاگرام عمومی چیه؟ که بتونم تجربه هامو اونجا باهانون در میون بذارم؟

البته واقعا منظورم واقعا ازین پیج های لایف استایل نیست، که به خاطر گرفتن تبلیغ حاضرن هر کاری بکنن و از خصوصی ترین لحظاتشون عکس و فیلم میذارن!

بیشتر در مورد روزمرگی های یه دانشجو که دور از شهر و دیارشه!

 

نظرتون چیه؟

 

 

 

۱۳ نظر ۲۵ اسفند ۹۹ ، ۱۲:۲۸
آی دا

در حالی که فردا عازم پاکستانم، رمق ندارم پاشم ساکم رو ببندم.

....................................

....................

..........

۱ نظر ۲۵ اسفند ۹۹ ، ۱۰:۳۱
آی دا

سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه.

همونطور که میدونین من الان ترکیه هستم تا قانون 14 روز خارج از ایرانو پاس کنم.

احتمالا اگه خدا بخواد اخر هفته میرم  پاکستان، تا پاسپورتمو بدم تا ویزا رو روش بچسبوننن یا به قولی ایشو کنن.

تا دیروز خواهرم پیشمون بود اما دیروز برگشت ایران و منم به محض برگشت به هتل یه دل سیر گریه کردم چون جای خالی اش حسابی حس می شد.

اینکه میگم گریه کردم از ناشکری نیست واقعا.

من بابت هرچی که هست خدا رو شکر می کنم. اما برخی اوقات دلتنگی بحثش ازین حرفا جداست.

دیشب که داشتم می خوابیدم، با خودم گفتم امروز یه دل سیر میخوابم. اما هنوز 9 صبح نشده بود که خود به خود بیدار شدم. فکر و ذکر جدیدم برنامه ریزی برای تنهایی رفتن به پاکستان هست(از دید سفارت پاکستان چون پژمان دلیل موجه نداره بیاد پاکستان، بهش ویزای توریستی پاکستان تعلق نمیگیره و باید تنها برم) که انشالله خدا کمک میکنه و پیش میرم، چون قبلا هم پاکستان بودم و آشنا هستم.

بهتون نگفته بودم اما وقتی رسیدم به مقصد اصلی، قراره چند روزی پیش نیکول بمونم.

نیکول کیه؟ دانشجوی دکترای استادمه و همین بهار فارغ التحصیل میشه و استادم پروفسور ب بهش سپرده که وقتی میرسم مراقبم باشه و در انجام کارام(مثل واکسن زدن و باز کردن حساب بانکی و کارای اداری دانشگاه و ...) بهم کمک کنه تا وقتی که خونه بگیرم.

واقعا امیدوارم خدا کمک کنه زود بتونم یه خونه با قیمت مناسب و شرایط خوب بگیرم. 

 

این هفته رو باید یه مقدار بهتر درس بخونم چون دوباره از اخر هفته درگیر سفر و خستگی بعدش میشم و تو میتینگ ها نمی تونم شرکت کنم.

دیگه همین بچه ها.

میدونم که مثل همیشه برام انرژی مثبت میفرستین و بهم دلگرمی میدین. 

 

۱ نظر ۲۳ اسفند ۹۹ ، ۱۷:۰۵
آی دا

سلام بچه ها.

گفتم روا نیست حالا که حالم خوبه، براتون ننویسم.

شما که بهتر از هر کسی میدونید من چه روزای سختی رو پشت سر گذاشتم.

در هر حال اینطوری شروع شد که هفته گذشته پنجشنبه، بخاطر روز پدر قرار شد من و پژمان برای ناهار بریم بیرون. هوا سرد بود و بخاطر همین زیاد بیرون موندمون طول نکشید و بعد از ناهار برگشتیم خونه خواهرم برای چای.

تازه رسیده بودیم و خواهرم و پژمان مشغول صحبت بودن. که من گفتم برم وضعیت ویز..امو چک کنم. با کمال نا امیدی مثل همه ی روزای پیش، گفتم چک کنم ببینم خبری هست یا نه. وقتی که کدمو زدم و منتظر بودم صفحه لود شه، با یه بغضی تو دلم گفتم "امام علی یادت باشه هیچ کاری برام نکردیا" . هر بار یاد اون لحظه میفتم گریه م میگیره.

و خب صفحه پدیدار شد و نشون میداد کیسم وی.زا شده. هیچ وقت اینقدر شوکه نشده بودم. و خب سیل اشک بود که تا اخر اون شبم ولم نمی کرد.

وی.زای این کشور به این شکله که بعد از مصاحبه، میری تو یه دوره به اسم دوره ک ل ی ر ن س. 

تو این دوره که ممکنه از ۱ روز تا ۶ ماه و یا حتی بیشتر طول بکشه، همه ی سوابق تحصیلی و زندگیت رو بررسی میکنن و اگه کیس از نظرشون سیف بود، بهت اعلام میکنن که وی. زا شدی. (تا جایی که میدونم برای کشورای اروپایی یا کانادا همچین چیزی وجود نداره پس اگه قصد اپلای در این کشورا رو دارین نگران نباشین). مدت زمان طول کشیدن این پروسه بنابر رشته ی تحصیلیت، سوابق کارت، اگه اقا باشی به نوع سربازیت و .... بستگی داره و اصلا موضوعِ قابل پیش بینی ای نیست.

کیس من بعد از ۲ ماه و ۵ روز آپدیت خورد(که روزهای زیادیش مصادف شده بود با تعطیلات کریسمس و س ف ا ر ت تعطیل بود)؛ یعنی همون پنجشنبه گذشته. اما من منتظر ایمیل نهایی بودم که بیام بهتون بگم. تو ایمیل به صورت رسمی بهت اعلام میکنن که بیای پاس. پورتتو بذاری تا وی. زا روش بخوره.

امروز صبح ایمیل رسمی رو دریافت کردم و حس می کنم بار بزرگی از رو دوشم برداشته شد چون میگفتم خدایا نکنه الکی خوشحالی کردم این چند روزو :\

به جز اون روز اول که خوشحال بودم، روزای بعد تو هول و بلای دریافت ایمیل بودم و غم زیادی داشتم که امروز مرتفع شد. میگفتم خدایا عجب غلطی کردم به خانواده گفتم امیدوار شدن :||| حالا نکنه نشه و نباشه و هزار اما و اگر. من هم که کلا مشکوک و حرص و جوشی :/

دیگه این هم خبر تازه.

الانم باید برم تست کرونا بدم چون عازم تر.کیه میشیم به زودی که اون ۱۴ روز خارج از ایرانو پاس کنم.

انشالله که تست کرونا هم به خیر بگذره.

مثل همیشه نیازمند انرژی های مثبت و دعاهای خیرتون هستم. باشه؟

 

 

+ بچه ها کیس پژمان هنوز اپدیت نخورده. میشه دعا کنین تو این مدتی که ترکیه هستیم پژمانم کیسش و.یزا بشه؟ اگه اینطور نشه باید تنها راهی بشم.‌..

۸ نظر ۱۳ اسفند ۹۹ ، ۱۲:۰۸
آی دا