مستقر در ماه

مستقر در ماه

من ایمان دارم که هیچ تلاشی بی نتیجه نمی مونه :)

یک راند دیگر مبارزه کن وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه می روی… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی بازوهایت آنقدر خسته اند که توان گارد گرفتن نداری… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی که خون از دماغت جاریست و چنان خسته ای که آرزو میکنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار تمام شود… یک راند دیگر مبارزه کن و به یاد داشته باش شخصی که تنها یک راند دیگر مبارزه می کند هرگز شکست نخواهد خورد.
محمدعلی کلی

بایگانی

امروز چیکار کردم؟

صبح یه سری کارای ازمایشگاهو انجام دادم. بعد تشستم رو کامسول وقت گذاشتم که یه سری معادلات دو بعدیش یعنی چی. که راضی بودم از خودم.

بعد اسم خودمو تو گوگل سرچ کردم :)))

بعد دوباره رفتم تو گوگل اسکولار خودم :دی

بعد استرس گرفتم که من این مقاله ی اخیرم اینقدر خوب بوده، استادم دیگه کار پایین تر قبول نمیکنه ازم :( و نکنه خیلی طول بکشه بخوام کار بعدی رو چاپ کنم :(

عصری نشستم پروژه درسمو یه دور نگاه کردم و هر چی بودو دیگه سابمیت کردم.

بعد گفتم برم ببینم صندل خوشگل اوردن یا نه برای تابستون بخرم. حالا هوا چند درجه ست؟ 6 درجه! بیشتر میخواستم حال و هوام عوض بشه.

فکر میکنین چی شد؟

دقیقا امروز سیستم آف کمپس دانشگاه (اتوبوسایی که میرن خارج داتشگاه) به اختلال خورده بود!! و من یک ساعت موندم منتظر اتوبوس بعدی!

بعد دیگه دیدم خیلی دیر شده و سرده، یه بسته خیار و یه بسته نون گرفتم اومدم خونه!

شام نون پنیر خوردم و بعد رفتم ورزش. 400 کالری سوزوندم، اما هی خودمو سرزنش میکنم که چرا پس لاغر نمیشم :(( یعنی اونقدری که من خودمو اذیت میکنم، کسی نمیکنه!

لیزر صورتم تقریبا تموم شده. فقط یکی دو نقطه مونده که ظاهرا خوب ندیدم از دستم در رفته. اما همچنان ادامه ش میدم رو همون نقاط فقظ. باید اتدازه ی من پشمالو باشین تا بفهمین چقدر خوشحالم ازین بابت.

دیک همین. فردا اخرین روز هفته ست.

برای پایان هفته برنامه ای ندارم.

۱ نظر ۰۹ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۹:۲۸
آی دا

حس میکنم ورم و پف کردم که خب میدونم برای چیه. امروز اینقدر حالم عجیب بود که ورزش نرفتم.

فردا صبح احتمالا صبحانه میخورم بعد میرم دانشگاه. دیگه روزه داری بیش از این اذیتم داره میکنه.

امروز ادریان اومد و ازم پرسید که ایا حالم خوبه؟ و چرا ناراحتم. براش توضیح دادم که چرا از دستش ناراحتم. بهم حق داد و خیلی معذرت خواهی کرد. گفت بهتره منبعد ایراداتش رو بهش بگم تا بتونه خودشو بهبود ببخشه. منم گفتم برام سخت بود بیام مستقیم ایراداتت رو توضیح بدم. خلاصه اینم از این بچه ی ما.

امروز اونقدرا روز مفیدی نبود. ایشالا فردا بهتر میشه.

از فردا بهتر کالری شماری میکنم و مراقبم چیزای شیرین زیاد نخورم.

 

*اینقدر پف کردم که حلقه هام که هیچی، حتی انگشترامم دیگه تو دستم نمیره!

۰ نظر ۰۸ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۱:۴۹
آی دا

امروز خونه موندم و اون پروژه اخر رو سر و سامون دادم. فردا که میرم ازمایشگاه هیچی، پس فردا یه دور دوباره چک میکنم و سابمیت میکنم که پرونده این ترم بسته بشه.

 

عین این غارت شده ها، هم ضد آفتابم تموم شده، هم سرم دور چشمم، هم دیودورانت زیربغلم!

هر چی بالا پایین کردم نخرم، دیدم نمیشه، پوستم از این بدتر میشه.

البته ناشکری نمی کنم. پوستم بد نیست. ندرتا جوش میزنه. منتها چند تا لک از سال های پیش مونده که نگرانم بیشتر بشن.

خلاصه که موارد بالا رو گرفتم، با یه میسلار واتر (اونی که از ایران اورده بودم حالت کرمی داشت و منقضی شده بود، دور انداختم)، و یه کرم پودر.

کلا بعد از هر بار خرید احساس گتاه و عداب وجدان میگیرم. اما دیگه چیکار کنم، نمیشه تو این گرمای تابستون بدون ضدآفتاب رفت بیرون که. یا اومد خونه ارایش رو پاک نکرد که. یا با بوی گند رفت بیرون که!

خوشبختانه مارک هاش، چون همینجایی هستن اونقدرا گرون نمیفتن. اینجا اگه بخوای محصولات اروپایی بخری برات گرون تر میفته تا حدودی. اما محصولات وطنی!! قیمتش مناسبه.

 

یکی از دوستان اینجام که دختر خیلی خوبی هم هست، اینقدر مراقبت میکنه توی خرید که من بهش حسودیم میشه. متلا میگفت که از وقتی اومده نه ضد آفتاب گرفته و نه زده. و جالا من از تصور ایتکه بدون ضد افتاب برم بیرون پنیک میزنم. نخواستم بهش تاکید کنم که این یه موردو صرفه جویی نکن و یه ارزونشم شده بخر، ترسیدم ناراحت بشه.

 

یعنی میشه تا روز کنفرانس من به وزن دلخواهم رسیده باشم؟

 

 

۲ نظر ۰۷ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۹:۳۵
آی دا

میتینگ ها تموم شد. حوشبختانه زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم.

میتینگ های بدی نبود.

اما هرچقدر تلاش میکنم همه چیز عالی باشه، بازم نمیشه.

و هر بارم استادم یه دستی میزنه، من در مورد یه چیز یه عالمه مطلب اماده میکنم، استادم در مورد یه چیز دیگه میپرسه بعد من تا چتد لحظه اصلا منگم.

نمی دونم. شاید واقعا خیلی باید اماده تر باشم. حس میکنم تمرکزم خیلی پایین اومده خیلی.

۲ نظر ۰۶ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۹:۱۷
آی دا

بارون شدیدی میباره. یک شب هست. خوابم نمیبره.

پس چرا چهار کیلویی که کم کردم هیچ خودشو نشون نمیده؟ تو عکسای دیشب شکل یه کوه خوشحال اون ته نشسته بودم! تف تو این ژن چاقی...

از صبح با استرس شروع شد. ایمیل استادمو گرفتم که فلانی یه سوال پرسیده بیا جواب بده. (در مورد پیپر جدیدمون یه استاد تو یه دانشگاه المان سوال پرسیده بود). بعد دم ظهری گفت زیاد براش وقت نذار یک خطی جواب بده😐 که من یه نفسی کشیدم.

بعد به آدریان کم محلی کردم. چون اخه شنبه روز تعطیل ۱۰ تا تکست زده که نمونه رو زیر میکروسکوپ نمیتونم ببینم. گفتم اخه اینقدر ضروریه که یه روز تعطیل من ورداشتی تکست زدی. هیچی خلاصه صبح رفتم چک کنم ببینم چیکار کرده در حالی که مطمین بودم قضیه ساده ست و این بس که عادت کرده من جواب سوالاشو بدم تنبل شده. و بله یه دکمه رو چک نکرده بود...دلم میخواست پاره پوره ش کنم. (ممکنه فکر کنین زیادی دارم بهش گیر میدم اما بدونین هر کی جای من تا حالا ترکونده بودتش بس که خاک بر سر شده)

بعد یه سری دیتا انالیز کردم ولی اعصابم خراب شد. رفتم چند تا تست گرفتم.

عصری دیگه دیدم آدریان یه کلمه دیگه حرف بزنه میپرم بهش بس که این چند روز چندش بازی در اورده. هندزفری گذاشتم نشنوم صداشو.

دیگه کمی بعد اومدم خونه. 

شب بعد افطار یک ساعتی برای میتینگ فردا کار کردم. ایشالا که استادم منو نمیشوره نمیذاره کنار فردا. هر چند فعلا دانشجوی نمونه شم و منو میزنه تو کله ی بقیه.

 

استادم گفته دو تا چکیده سابمیت کنیم برای کنفرانسی که میخواد من و ادریان رو ببره. (چه سرنوشتی بود با ادریان باید برم کنفرانس؟!). بعد تازه دوست هم نداریم بریم این کنفرانسو چون ما دلمون میخواست بریم کالیفرنیا کنفرانس! کلی هم براش نقشه چیده بودیم!! اما استادم قصد داره ما رو ببره کنفرانسی که هر سال خودش میره و تو ایالت کنتاکی هست :|| چرا واقعا بین کالیفرنیا و کنتاکی همچین انتخابی داره؟ :/ دیگه ما هم نالان و غر زنان میریم باهاش. البته کنفرانس اکتبره و سه چهار ماهی مونده. من همزمان که تو دلم غر میزنم من کنتاکی نمیام، تو امازون دنبال چمدون صورتی هم میگردم!!!

 

۱ نظر ۰۶ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۹:۴۶
آی دا

امروز دوستم یهویی برای مهمونی فردا دعوتم کرد. اول میخواستم قیافه بگیرم نرم تحت این عنوان که چرا زودتر دعوت نکردی و نگفتی. بعد دیدم حال این کارا رو ندارم. گفتم باشه میام. خوبیش اینه مهمونا دیگه ایرانی نیستن و من عادت میکنم بیشتر با خارجی ها بجوشم. بچه های لب های دیگه هستن که سال های اخر دکتران و دفاعشون نزدیکه.

اما مجموعا توی مهمونی رفتن خوش اقبال نیستم. یعنی اونقدری که من برای بقیه مایه میذارم و از قبل اطلاع میدم و هی دعوت می کنم، اونا اینقدر سختی نمیدن :| احتمالا فکر میکنن ولش این که ناراحت نمیشه🙃

اون مهمونی که گفتم قراره برم و خانواده ها مذهبی ان؟ کنسل شد‌:|
کلا بیشتر همه علاقه دارن بیان خونه م تا من برم خونه شون :)) اینم شانس ماعه.

همش حس میکنم نکنه شخصیتم مشکل داره اینطوری میشه:)))

.

کلا خوبی های من به ادما کمتر دیده میشه. نمی دونم چرا. شاید چون بدون اینکه درخواست کنن، زیادی در اختیار قرار میدم.

همین مورد اخیری که شدیدا ناراحتم کرده بود و قلبم رو شکسته بود ادمی بود که وقتی کسب و کار اینترنتیش رو راه انداخت، من اولین کسی بودم که ازش خرید کردم تا خوشحال بشه و انرژی بگیره ادامه بده. وقتی حس کردم اونقدری نداره شوینده صورت بخره و صورتش پر از جوشه؛ با اینکه خودمم روزای اخر ایران بودنم بود و کم پول بودم، اون شوینده صورت گرونو براش خریدم. وقتی میخواست طرح طراحی کنه برای برندش، این من بودم که یه روز کامل وقت گذاشتم و براش طراحی کردم. وقتی که معده ش درد میکرد و همه بهش قول میدادن که برات زنجبیل تازه میخریم و باز هیچکی نمیخرید، این من بودم که براش زنجبیل تازه خریدم و بردم. وقتی که اصلا کادوی اون مناسبت تو خونه شون باب نبود، این من بودم که برای بار اول براشون هدیه گرفتم و....

و بعد همین ادم به راحتی بدون اینکه حتی مراعات فامیل بودنو کنه، بدترین رفتار و حرفا رو نسبت به من انجام داد.

.

اینا رو ننوشتم که بگم خوب یا خفن یا فرشته ام. اما دارم فکر میکنم که باید رو رفتار خودم کار کنم. اینکه اینقدر برای ادمای اطرافت مایه بذاری اما حتی تا حد یه احترام خشک و خالی دریافت نکنی، حس حماقت بهت دست میده.

.

قطع ارتباط بهترین راهیه که بهش دست پیدا کردم. از هر چیز، هر کس، و هر موقعیتی که ازارم میده.

۶ نظر ۰۴ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۱:۱۴
آی دا

+حس میکنم تو یه فضای رقابتی قرار گرفتم که سال های زیادی بود تجربه ش نکرده بودم. شاید روزهای دبیرستان و یا روزهایی که برای کنکور لیسانس درس میخوندم، همچین وایب هایی از اطراف میگرفتم.

تفاوتش اینه که اون زمانا خودمم سرم درد میکرد برای رقابت و جلو زدن. الان تنها حسی که ندارم اینه که بخوام از بقیه سرتر باشم. همین که خودم از خودم احساس رضایت داشته باشم کافیه.

و جالب میدونی چیه؟ طرف اصلا همکلاسی و یا همدانشگاهی نیست، اما اونقدری واکنش های عجیب میده که گیج میشی.

شاید فکر کنی که زیادی حساس شدم.

اما از تنهاییه. شبا فرصت زیادی دارم که رفتار همه ی آدما رو مانیتور کنم و ازشون نتیجه گیری کنم.

 

+حدود 4 کیلو وزن کم کردم. حدود 6 کیلوی دیکه حداقل و 10 کیلوی دیگه حداکثر باید کم کنم تا خیلی خوب بشم.

کاشکی یه روزی مثل استادم بشم. همه طوره.

 

+ توی لب آخرین نفری که میره مرخصی و آف منم همیشه. که البته راضی ام. الان استادم مسافرته. اون یکی پی اچ دی یک هفته رفت نیویورک سیتی با داداشش مسافرت. اون دو تا لیسانس ها هم بزودی میرن خونه هاشون 10 روزی استراحت کنن. من دارم فکر میکنم بعد از امتحان کوالیفای یک هفته مرخصی بگیرم. اما خب جایی ندارم برم! منظورم اینه خب تنهایی باحال نیست. بچه هایی که اینجا هستن اخیرا رفتن مسافرت توی تعطیلات بهاره. نمیدونم پایه ان برن مسافرت دوباره یا نه. خیلی دلم میخواد برم آشار نیاگارا. البته مسافرت محسوب نمیشه چون نزدیکه و با اتوبوسم میشه رفت! حالا به دوستم بگم ببینم نظرش چیه. نشد شایدم تنهایی رفتم! والا! حالا که مهر تنهایی خورده رو پیشونیم، دارم فکر میکنم چلاق نیستم که!

۱ نظر ۰۳ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۰:۳۹
آی دا

صبح ها ۹ پامیشم، ۱۰ کارمو شروع میکنم. تا عصر کاره. بعد غروبا کارای افطار و خونه. شب ورزش. و بعد فکر میکنین چی؟ ۲ شبه و هنوزم خوابم نمیبره. در واقع هر روز ۳ شب تا ۹ صبح میخوابم. 

اینقدر استرس دارم مقاله نمیخونم. یعنی میگم فایده نداره که (چون به هدف امتحان میخوندم).

اصلا باورم نمیشه این منم قراره امتحان بدم :((

۱ نظر ۰۲ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۰:۲۹
آی دا

میتینگ ه رو انجام دادم.

واقعا متنفرم از اینکه بگم کسی بهم ح س و د ی میکنه. چون واقعا در جایگاهی نیستم که همچین حرفی بزنم.

اما این دانشجو پی اچ دی، که قبلا خیلی دوستش داشتم، دقیقا از همون روز اخلاقش به کلی برگشته و یه آدم دیگه شده.

باز اگه دختر بود، قابل درک تر بود. اینکه پسره و همچین رفتار چیپی داره عجیبه.

میدونم همچین چیزایی تو همه ی محیط ها هست. من زیاد پروانه ای و صورتی میبینم همه چیزو.

۱ نظر ۳۰ فروردين ۰۱ ، ۱۷:۴۵
آی دا

دلم گرفته

افطار خواب موندم. یک ساعت بعد اذان پاشدم. بعد اینقدر با استرس پاشدم چیزی بخورم که خیلی بد بود. همیشه ازین نگرانم که تنهایی یهو بیهوش بشم کسی نباشه جمعم کنه. 

قرار بود املت یا کتلت بپزم. اما دیگه اینطوری نون پنیر گردو چایی شیرین خوردم. سرپایی. چون اینقدر استرس داشتم حتی نمی تونستم بشینم.

بعد یه ذره واستادم، گفتم بذار سحری مم الان بخورم که دیگه ته شب سنگین نشم. همون قرمه سبزی رو گرم کردم خوردم.

بعد اومدم ارایه ی فردامو تمرین کردم و پاورپوینت رو کم و زیاد کردم. این کورسه به لعنت خدا نمی ارزید. حالا استاده کلا از هیچکی سوال نمیپرسه ها. باور کن فردا سر من میخواد سوال بپرسه.

برای فردا باید برای یه کورس دیگه م هم یه مقاله ی چرت میخوندم. که نخوندم هنوز. ازین لحاظ چرت که هیچ رقمه به کار من مربوط نیست. این کورس کلا برای کسایی خوب بود که زمبنه کاریشون معلوم نیست، هی از چیزای مختلف میخونن تا بعد بتونن زمینه انتخاب کنن. 

کلا این ترم به کاهدون زدم تو کورس ورداشتن. البته چیز جذاب دیگه ای هم نبود.

اگه تا جمعه نتونم یه سری کارای ازمایشگاه رو انجام بدم، باید ویکند برم لب.

کاشکی فردا صبح میتینگ نداشتم.

دلم میخواد پیجمو ببندم. 

۱ نظر ۳۰ فروردين ۰۱ ، ۱۰:۵۴
آی دا

چه اتفاقاتی قراره این هفته بیفته؟

اول اینکه این هفته هفته ی آخر کلاسا هست و دیگه کلاسا تموم میشه.

دوم اینکه اون یکی ارائه م رو این هفته میدم و دیگه فقط سابمیتش می مونه، که حدود 10 روز براش فرصت دارم.

سوم ایتکه استادم گفته این هفته میتینگ رو نمیاد، و قراره من جاش lead  کنم میتینگ رو. خودم حس خاصی به این قضیه ندارم. ظاهرا داره روم کار میکنه که در اینده خودم پروفسور شدم چطور باشم، اما خودم هنوز تو فازش نیستم. 

 

 

ترینینگ اولیویا رو نسبتا تموم کردم. برخی روزا که میاد خیلی خوب و مفیده. برخی روزا کاملا ذهنش پاک شده و گیج میزنه. اما مجموعا ازش راضی هستم.

ازم پرسید هفته ی اینده تولدشه و دوشنبه رو میتونه نیاد؟ گفتم ایراد نداره.

ظاهر اینستام پر از اشپزی مهمونی و فلانه. کسی خبر نداره دیگه تا 4 صبح مقاله میخوتم. نکنه بداموزی داشته باشم برای ملت.

خدایا میشه گره از کار ریسرچم باز کنی تا پایان تابستون بخش قابل توجهیش انجام شده باشه. شیا تو خواب هم دارم مرور میکنم کارمو.

به خواهرم میگفتم حالا که یه مقاله خفن چاپ کردم، دیگه همش استرس دارم نشه و نتونم بهترشو چاپ کنم.

خدایا منو برگردون به روزایی که عین اسب کار میکردم. الته اول گردنمو خوب کن بعد! گردنم دوباره عود کرده.

۰ نظر ۲۹ فروردين ۰۱ ، ۱۰:۵۱
آی دا

امروز روز خوبی بود. بعد از اینکه دو روز الکی الکی خودمو حرص دادم، امروز با بچه ها رفتیم افطاری گرفتیم و بعد رفتیم کاسکو خرید کردیم.

شنبه مهمون دارم. دو تا از بچه هایی که از اوایل اومدنم باهاشون دوست شدم. میخوام قرمه سبزی بپزم. امروز سبزی هاشو گرفتم.

 

دو سه هفته ست شل شدم. یعنی نه که کار نکنم. تو ذهنم مدام دنبال راه حلم منتها نشون نمیدم. یعنی بیشتر نگران ازمون کوال هستم که حدود یک ماه دیگه دارمش. هی سعی میکنم براش مقاله بخونم.

کاشکی اون روز رو ببینم که امتحانم رو دادم و پاس شدم و دارم پست میذارم. هفته ی اول جون امتحان دارم.

 

 

۲ نظر ۲۶ فروردين ۰۱ ، ۰۹:۵۵
آی دا

یکی از سابمیت هامو دیروز انجام دادم. به خودم افتخار میکنم :)) چون در واقع یک هفته براش وقت داشتم، اما ترجیح دادم زودتر کلکش رو بکنم بره پی کارش. امروز هم ارایه ش رو میدم و بعد تمام.

دیگه فقط میمونه یه درس دیگه سابمیت و ارایه ش، که اخر هفته انجام میدم.

 

یکشنبه مهمونی دعوتم برای افطار. بعد چون جفت خانواده ها خیلی مذهبی ان و مزدوج، من روم نمیشه تنها برم. بعد دارم فکر میکنم شال بذارم یا چی پیش شوهراشون. یا نمیدونم همون سربند خودمو ببندم. از گرفتاری های نبود شوهر.

 

دیشبم سحری نخوردم. از قصد. واقعا وقتی سحری میخورم شدیدا سنگین میشم و حالم خراب میشه.

مخصوصا وقتی که دیروز غروب آش خوردم و کل دیشب حالم خراااااب بود.

امروز تموم بشه برم خونه استراحت کنم دیشب کم خوابیدم.

۱ نظر ۲۳ فروردين ۰۱ ، ۲۰:۲۳
آی دا

خب. تولدهام هم تموم شد.

دیشب 5 تا از دوستام رو دعوت کرده بودم. که دو تاشون سرمای خیلی بدی خوردن و نتونستن بیان از ترس ایتکه بقیه رو مریض کنن. البته بیشتر ترسیدن کووید باشه و اون جواب منفی کاذب باشه.

خلاصه مه تولد با 3 تا از بچه ها برگزار شد. خوش گذشت، خداروشکر.

برای اولین بار بود که برای خودم بادکتک خریده بودم. و دسته گلی رو انتخاب کردم که خیلی دوستش داشتم. در واقع کمی ولخرجی شد، منتها گقتم جابزه ی اکسپت شدن مقاله م هم هست.

دوستان برام یه پنینی ساز گرفتن. البته ازم پرسیده بودن پی میخوای، و منم گفتم ساندویچ ساز دوست دارم. اینا هم با هم اینو برام گرفتن.

انشب هم دوست دیگه م با دختر 7 ساله ش اومد. خیییییلی کادوهاشونو دوست دارم. اضلا قیمت مد نظرم نیست. ایتکه وقت گذاشته بود و تمام چیزایی که فکر میکردم مورد سلیقه م هست رو برام گرفته بود، خیلی برام ارزش داشت. یه پیراهن تابستونه، یه سربند، یه کارت پستال، یه عروسک اسب تک شاح، یه دیگ کوچولو.

بعد که رفتن دلم گرفت.

دیگه حالا حالاها مناسبتی نیست که بابتش اینطوری خوشحالی کنم. یه استراحتی هم میشه.

 

 

این هفته یه ارایه دارم، و هفته ی آینده یه ارایه ی دیگه. همینطور این دو تا ارایه ها، دو تا سایمیت هم دارن، و اگه اشتباه نکنم این ترم تموم میشه! لی لی لی لی!!

این ترم از لحاظ کورس داشتن بهم کمتر سخت گذشت. اما فشار روانی داشت چون همه ش باید تمرین حل می کردیم.

بعد که ترم تموم بشه، امتحان کوالیفای دارم.

انشالله که خدا کمکم میکنه و از پسش با سربلندی بر میام.

بعد که امتحان کوالیفای تموم بشه، میمونه ریسرچ و سمینارها و انشالله دیگه قشنگ میتونم رو ریسرچم تمرکز کنم.

فعلا منتظر این مقاله مم که اکسپت شده چاپ بشه، بعد من هی عین این مقاله ندیده ها برم وبسایتشو چک کنم و از دیدن اسم خودم به عنوان نویسنده اول حال کنم :))))

 

 

 

خدایا شکرت بابت همه چیز.

 

 

 

۱ نظر ۲۲ فروردين ۰۱ ، ۰۸:۰۲
آی دا

هدیه ی تولدم رو سه روز زودتر از خدا گرفتم!

مقاله م پذیرفته شد تو اون ژورنالی که ارزوم بود مقاله داشته باشم! انشالله بزودی چاپ میشه.

خدایا ازت ممنونم که هستی و هوامو داری!

 

۴ نظر ۱۷ فروردين ۰۱ ، ۱۹:۴۲
آی دا

دیروز استادم حرفای بدی رو با شوخی و خنده بهم زد. تمام دیشب تو خواب زجر کشیدم.

هر بار با حس خفگی از خواب پریدم.

یادم باشه بعدا محبتی خواست بکنه یاد این حرفاشم بیفتم.

امیدوارم فکر نکنه که من اینجا تنها اپشنمه. هنوز منو نشناخته چه خری ام.

۵ نظر ۰۹ فروردين ۰۱ ، ۱۸:۲۲
آی دا

خیلی به خودم افتخار میکنم که هر روز میرم ورزش.

تا یک ماه پیش دو برابر میخوردم (حتی بیشتر)، بدون هیچ تحرکی. این روزا غذام خیلی کمتر شده، با فعالیت بدنی نسبتا مناسب. فعلا ۱.۵ کیلو‌ کاهش وزن داشتم. اما حالا خیلی مونده که مهم نیست.

به نظرم برای تقویت عزت نفس هم که شده، آدمی باید سالی یکی دو تا هدف بذاره، و خودشو ملزم کنه بهشون برسه.

این روزا فکر اینکه بمیرم و دیگه پژمانو نبینم ازارم میده. با خودم میگم حداقل خوش تیپ بمیرم.

۱ نظر ۰۸ فروردين ۰۱ ، ۰۷:۴۸
آی دا

اولین پست سال جدید؟

باید بگم خلاصه کمی کاهش وزن داشتم و امیدوار شدم که هنوز میتونم کاهش وزن داشته باشم.

تقریبا هر روز بین نیم ساعت تا یک ساعت ورزش می کنم و غذاهامو نه که کمتر کرده باشم اما سالم تر کردم.

درسته تا تولدم به وزن دلخواه نمیرسم، اما همینکه استارتش زده شده خوبه.

من همیشه ادم بلوز شلواری بودم و عاشق بلوز شلوارم بنابراین تلاش میکنم توی بلوز شلوارم خودم حس بهتری داشته باشم.

دیگه اینکه جو ایرانی ها اینجا کمی ترسناکه.

ادم باید خیلی مراقب باشه.

خوبیش اینه که من در موردش با پژمان حرف میزنم و حس بهتری بهم میده اون همه جو منفی.

دیگع همین.

تولدم تو ماه رمضونه و دوستام قراره روزه بگیرن و بیان تولدم بعد من براشون افطار بپزم :)) خوشحالم همه شون پایه بودن برای توی رمضان تولد رفتن🥶

 

 

راستی سال نوتون مبارک!

۰ نظر ۰۵ فروردين ۰۱ ، ۲۰:۰۴
آی دا

دلم گرفته بود کل روز. یک ساعت پیش بعد مدت ها یه دور گریه کردم، بعد حس کردم خیلی سبک شدم، پاشدم نصفه شبی هفت سین چیدم!

خونه ی ما قبلا همیشه شلوغ بود و نمیشد سفره رو زودتر گذاشت.

امروز خیلی کارا کردم. لاندری کردم. ظرفا رو ماشین ریختم. وسیله ها رو مرتب کردم. اشغال بیرون گذاشتم.

فردا فقط باید کف آشپزخونه رو طی بکشم، خونه رو جارو کنم، و اتاقم رو کمی مرتب کنم. شاید بوفه رو هم خاک گیری کردم.

اها فردا باید موهامم رنگ کنم و ابرو بردارم! چقدر کارام زیاد شد یهو :| 

یکشنبه هم بعد سال تحویل خونه ی یکی از بچه ها دعوتیم که همکلاسیمم هست. 

اها، امروز لاله بنفش خریدم، با شیرینی نارگیلی!! تو همین فروشگاه های امریکایی هم همه چی هست منتها باید خوب چشم بچرخونی. من شدیدا هوس شیرینی نارگیلی کرده بودم. یه بسته برای دوستمم خریدم براش ببرم دست خالی نباشم.

اینجا بارون میباره. میدونم رشت هم داره میباره.

اها. مقاله رو سابمیت کردیم مجدد، ایشالا این بار اکسپت میشه. الهی آمین. اگه بشه، میشه عیدی سال جدیدم. هر چند حداقل یک ماه طول میکشه معلوم بشه.

۰ نظر ۲۸ اسفند ۰۰ ، ۰۹:۴۵
آی دا

هموت جمله که شما زشت نیستید فقط پول ندارین رو سر این قضیه لیزر کاملا متوجه شدم.

با ایتکه یک ماه هم نیست که ازش استفاده میکنم اما خیلی خیلی ازشش راضی ام.

قبل اینکه بخرم، اون روزای اخر دیگه عملا گریه میکردم. چون هر روز مجبور بودم شیو کنم و تازه بعد از شیو فقط یک روز راحت بودم! پوستم تیره و زبر شده بود و باور نمیکردم این پوست منه!! 

این چند روز اخیر، واقعا دارم نفس میکشم. حتی اگه موقتی هم باشه بازم خوشحالم! اما بعید بدونم موقت باشه، چون بهرحال من مدام استفاده ش میکنم.

نه که موها از بین رفته باشن، فقط سرعت رشدشون خیای خیلی پایین اومده. اگه قبلا تو یک روز جتگل میشدم، الان تو چهار روز کم کم موها سرشون در میاد.

من راضی ام که پول نسبتا زیادی پاش دادم. ادم پول داشته اما نتونه از زندگیش لذت ببره ب ر ی ن توش :|

۱ نظر ۲۴ اسفند ۰۰ ، ۱۸:۲۵
آی دا