مستقر در ماه

مستقر در ماه

من ایمان دارم که هیچ تلاشی بی نتیجه نمی مونه :)

یک راند دیگر مبارزه کن وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه می روی… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی بازوهایت آنقدر خسته اند که توان گارد گرفتن نداری… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی که خون از دماغت جاریست و چنان خسته ای که آرزو میکنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار تمام شود… یک راند دیگر مبارزه کن و به یاد داشته باش شخصی که تنها یک راند دیگر مبارزه می کند هرگز شکست نخواهد خورد.
محمدعلی کلی

بایگانی

دیروز، خیلی اتفاقی، دفترهای خاطراتمو پیدا کردم. دفتری که از هفت هشت سالگی توش مینوشتم! و بعد کم کم دفترهای دیگه و دیگه، و این روند که تا سال اول دانشگاه ادامه داشت. روندی که با وبلاگ نویسی ادامه پیدا کرد.

تقریبا از 19 سالگی روزهامو به صورت آنلاین ثبت می کنم.

از دوستان روزهای اول وبلاگ نویسی افراد زیادی نموندن. دلستون مداوم ترینش(حدود 9 سال) بوده، پایه ی ثابت همه ی پست هام و خیلی اوقات تنها کامنت، از بلاگفا تا الان.

آبان و نیمه سیب سقراطی و مسعود و آقا یاسر بقیه ی افرادی هستن که می دونم حتی اگه ساکت باشن، اینجا رو دنبال می کنن.

از دیروز تا حالا دارم به این فکر میکنم که بهتر بود به همون شیوه ی سنتی نوشته هامو می نوشتم، یا نه این فرمت آنلاین بهتره.

بهرحال هرچیزی معایب یا مزایای خودشو داره.

دفتر خاطرات حس رو منتقل میکنه. تغییرات دست خطت رو میبینی. پیوستگی بیشتری داره. حرفای نمادین و اغراق آمیز توش نیست. همه چی واقعی تره. غم ها و شادی ها واقعی ترن.

در وبلاگ تعداد دوستانی که پیدا میکنی بیشتره. مراقبی ساختار جمله هات درست باشن و غلط املایی نداشته باشی. سعی میکنی لابلای جملاتت برای بقیه انگیزه دهنده و امیدبخش باشی و سعی کنی مطلب مثبتی رو انتقال بدی. ممکنه خیلی ها بشناسنت و حتی خودت خبر نداشته باشی.

و........

 

این پست رو با "در اواسط 28 سالگی دارم به این فکر میکنم که نکنه دیگه هیچ وقت چیزی خوشحالم نکنه." شروع کرده بودم. اما بعد بهتر دیدم قضیه رو ادامه ندم و حضار رو به گریه نندازم :))

 

اینم یه عکس از اولین دفترخاطراتم. تونستین نوشته ش رو بخونین؟؟(حوصله م نکشید برعکسیش کنم)

دیروز دوستم سمیرا میز خانم افتاد روی دستش و خانم برد او را دفتر و دستش را باندپیچی کردند.

 

 

۱۱ نظر ۲۷ مرداد ۹۸ ، ۱۱:۱۳
آی دا

گفتم جهت خالی نبودن عریضه، بیام یه پستی بذارم.

حدود 2 سال پیش که خوندن زبان رو داشتم شروع می کردم، از سایت test your vocab با تست ساده ای که داشت، تعداد لغاتی رو که بلدم تخمین زد. اون موقع فقط لغتای دبیرستان رو بلدم بودم و مقدارش رو 3730 تا تخمین زد.

امروز اتفاقی دوباره یاد اون سایت افتادم، و گفتم یه تستی بکنم ببینم تغییری کرده یا نه. این بار 8950 تا تخمین زد.

 

یعنی تو این دو سال حدود 5000 لغت به گنجیه ی لغتم اضافه شده. هر چند انتظار بیشتری داشتم؛ اما همینم جالبه.

تو همین سایت نوشته که نیتیو ها حدود 20 هزار تا 30 هزار کلمه بلدن برای مکالمه ی روزمره شون.

امیدوارم تا دوسال آینده به 20 هزار کلمه رسیده باشم :)

البته همین سایت یه نموداری کشیده که طبق اون، بیشتر غیرنیتیوها(مثل هندی ها و چینی ها و ...) که تو این تست شرکت کردن، حدود 4500 تا کلمه بلدن.

 

اگه دوست داشتین، شما هم تو تستش شرکت کنین و بهم بگین چند کلمه بلدین :)

 

 

۹ نظر ۲۳ مرداد ۹۸ ، ۲۳:۱۶
آی دا

بهرحال امر اجتناب ناپذیر تو خونه ی ما اضافه وزنه!

به طرز عجیبی هممون ژنش رو داریم و خب سفره ی خوشمزه ی مامان و اینکه همیشه نگرانه ما گشنه نمونیم و کم نخوریم و اینکه حالا دو قاشقه دیگه، حالا این یه تیکه رو هم بخور دیگه، که حالا اینم بنداز دهنت ضعف نکنی؛ ما رو به اینجا رسونده که روز به روز داره به عرضمون و همینطور قطر شکممون اضافه میشه.

خلاصه بنده ای که خودمو به 58 کیلو رسونده بودم و بعد دیگه رو 60 ثابت بودم؛ الان جرئت نمی کنم برم رو ترازو و خودمو علی الحساب 66 در نظر گرفتم :)))

تمام دیروز و امروز رو همینطور که تو تمام جشن تولدها شرکت جستم و دولپی کیک خامه ای خوردم، لحظه ای این فکر که مجددا ممکنه کمر شلوارام برام تنگ شه راحتم نذاشت(که البته تنگ که شده؛ تنگ تر نشه!). 

هرچند مجموعا آدم ولخرجی نیستم و تمام اصرارم رو برای بهینه تمام کردن همه ی چیزها دارم، اما امشب سری به دست و روی اپ کالری شمارم کشیدم و خاک هاشو تکوندم. آپدیتش کردم و خب چون از آپدیتش راضی بودم، 27 هزار تومن اشتراک خریدم، تا بلکه غیرتی بشم و از فردا طبق کالری شماری پیش برم. بیوتیفول اُر نات؟

فعلا هدف رو گذاشتم توی دوهفته، که دو کیلو لاغر شم. بعله همون ماجراهای همیشگی کم کردن وزن من دوباره شروع شد!

در همین راستا و در جهت فرار از اصرارهای مامان و غذاهای سفره، دوباره باید مثل قبل شروع کنم به تهیه کردن غذای خودم!

رفتم پوشه ی food رو توی گالری م نگاه کردم بلکه انرژی بگیرم. تو این پوشه عکس هام از بشقاب های غذام وقتی که تو پیج غذام فعالیت میکردم رو سیو می کردم!

سلام سالاد! سلام املت! سلام تخم مرغ و پنیر laugh

اینم چند تا عکس از زمانی که برای رژیمم بیشتر ارزش قائل بودم و حتی براش عکاسی هم میکردمbroken heart

یک

دو

سه

 

 

 

۹ نظر ۱۹ مرداد ۹۸ ، ۰۲:۱۹
آی دا

خواهرم پیغام داد که همکارش گفته اگه میخوام میتونم به عنوان معاون شیفت عصر برم کار کنم تو مدرسه ش.

شنبه تا پنجشنبه، ساعت 5 عصر تا 9 شب، ماهی 450 تومن.

 

جدای اینکه مبلغش خیلی کمه، اونم برای کسی که دو سال پیش ماهی 1.5 حقوق می گرفته(اگه تو اون کار می موندم الان حدود دو تومن می شد احتمالا)؛ دو تا هم امتحان سنگین دارم.

تازه هزینه ی رفت و آمد فقط 300 تومن میشه و عملا چیزی نمیمونه.

با آقای محترم و مامان مشورت کردم و خب خلاصه که ردش کردم.

این همه سختی کشیدم اینم روش. میگذره این مدت هم.

من به روزای خوب امیدوارم.angel

 

۹ نظر ۱۴ مرداد ۹۸ ، ۲۰:۰۷
آی دا

با اینکه پژمان بازغی مجری حاذقی نیست و خیلی ضعف داره و نمی تونه خوب ارتباط برقرار کنه

با اینکه برنامه خیلی نواقص داره

با اینکه جایزه هاش خیلی کمه

و خیلی چراها و اماهای دیگه؛

اما اینو خوب میدونم پدر و مادرهایی که بچه هاشونو برای این برنامه میارن خیلی از خود گذشته و شجاعن.

من در مورد اینکه بخوام بعدها نقش مادری رو به عهده بگیرم خیلی فکر میکنم. حس میکنم هیچ وقت به اون میزان لازم نمی تونم از خود گذشته باشم.

وقتی گاهی اتفاقی این برنامه رو میبینم، تو دلم پدر و مادرهایی که حاضر شدن شرکت کنن در این برنامه رو تقدیر می کنم.

فکر کن دو تا آدم معمولی به خاطر بچه شون و اینکه دلش شاد شه،

میان یه سری بازی های عجیب غریب می کنن و کلی جنگولک بازی و تقلید صدا و ...

اینا کارایی هست که شاید هیچ وقت من نتونم در آینده برای بچه م انجام بدم

برنامه کلی نواقص داره، اما حداقل منو به فکر فرو میبره که آیا ادم می تونه در آینده چنین نقشی رو به عهده بگیره یا نه!

۵ نظر ۱۴ مرداد ۹۸ ، ۰۱:۱۷
آی دا
شناختن نقطه ضعف ها بیشترین کمک رو می کنه که آدم برطرف شون کنه.
یه ست اسپیکینگ داده بودم برای تصحیح.
هرچند که خیلی پیشرفت کردم(به طور منسجم از اردیبهشت دارم براش تمرین میکنم)؛ اما بازم نمره م اونقدری که می خواست نشد.
البته آزمون آزمایشی ندادم، فقط برای یک مصحح یه ست فرستادم که نظرش در مورد صحبت کردنم یه نمره ی متوسط بود(25 از 30).
خب راستش ته دلم ناراحتم. چون اگه نمره ی بالاتری میگرفتم، میتونستم با خیال راحت تر برای بقیه ی اسکیلا تمرین کنم. اما الان باید برنامه بریزم رو همین و تمرکز بیشتری کنم.

پست قبل هم از همین نشات می گرفت. چون من تو کل مدت تمرینم با خودم فکر میکردم که خب حتی اگه 25 بشم خیلی عالیه. الان هم 25 شدم و میبینم که واقعا جای پیشرفت داره! شاید اگه تو مدت تمرینم به فکر مثلا نمره ی بالاتری بودم، نتیجه م الان بیشتر میشد.
حالا انتظار کمم از کجا نشات میگیره؟ چون بقیه ی کسایی که امتحان دادن نمره ی 25 تو این بخش رو خدا میدونن. نقطه ی امید می دونن. خوشبختی میدونن!
فکر میکنم اصلا نباید به اهداف دیگران نگاه کرد. دلیلی نداره چون بقیه نتونستن یا نخواستن منم نتونم!

پس از فردا با لب و لوچه ی آویزوون چیکار می کنیم؟ من دوباره هی اسپیک ریکورد می کنم، شما هم برام کف بزنین :)))
ببخشید که موضوع پستم تکراریه!
خیلی دوست دارم مثل قبل ها از چیزای متفاوت بنویسم. اما از کسی که کلا تو خونه ست چه انتظاری دارین؟


+دیروز صبح اول لباس خانمانه پوشیدم و رفتم نونوایی. بعد برگشتم و لباس عوض کردم و رفتم دوچرخه سواری. هر چند خیلی خوب بود، اما بعدش خب عرق کردم و خسته شدم و ...
واسه همین امروز دیگه فقط تو خونه زیر کولر دویدم :)) و 90 کالری سوزوندم.
+چقدر منتظر روزایی ام که غروبا برم دوچرخه سواری، از بشقابام عکس بگیرم و پست های رژیمی بذارم، دوباره از همه چیز هی عکس بگیرم، هی فیلم ببینم و کتاب بخونم.
چیزی نمونده آیدا خانم. تا آذر چیزی نمونده، طاقت بیار رفیق!

+راستی ببینین کی پروفایلشو آپدیت کرده :))) کلیک

۴ نظر ۱۲ مرداد ۹۸ ، ۲۳:۳۴
آی دا
یه فکری که از دیروز ناراحتم کرده اینه که چرا همیشه به کم قانعم!
با اینکه میدونم مغزمون ما رو به سمت جایی میبره که بهش فکر میکنیم، اما بازم شیوه ی تفکرم رو عوض نمی کنم.
یه بازیگری بود انگار سال ها پیش، مجری ازش پرسیده بود چند سال میخوای عمر کنی؟ گفته بود 300 سال 500 سال! هر چقدر بیشتر بهتر! از خدا میخوام بیشترین حالت عمرم رو داشته باشم! چرا براش آرزو نکنم!

ولی من متاسفانه، اینقدر برای خودم موانع ذهنی میسازم که همین موانع بهم آسیب میزنن.
ترم اولی که ارشد دانشجو بودم، اولین باری هم بود که به صورت جدی شاغل بودم.
محل کار شرایط منو پذیرفته بود. اما من، از ترس اینکه برای موقعیتم بد نشه، هفته ای یک روز بیشتر دانشگاه نمی رفتم و همین باعث شد ترم اول ضربه ی سختی بخورم. چون یادمه شب امتحان ریاضیات پیشرفته من تا 9 شب سر کار بودم! چرا؟ چون روم نشده بود بخوام مرخصی بگیرم! چون نخواسته بودم ازشون. چون فکر میکردم اگه بگم ممکنه فکر کنن پر رو ام !!
ترم بعدی اما تصمیمم رو عوض کردم! هر چند با ترس، اما اعلام کردم من دو روز کامل رو نمی تونم سر کار بیام. و خب در کمال تعجب اونا هم به راحتی قبول کردن و اصلا نپرسیدن چرا. موقع امتحانات هم تقریبا 4 روز سر کار نرفتم!! من خواسته بودم ازشون و همه چی هم ردیف شده بود! اونجا بود که افسوس خوردم کاش ترم قبلشم بیشتر میخواستم. که کاش جاه طلبیم بیشتر بود!

دیروز فهمیدم من هرچقدرم تلاش کنم اما تو ذهنم یک بازه ی پایین برای نمره م در نظر بگیرم فایده نداره. با اینکه قلبا می دونم نباید برای خودم حد تعین کنم، اما تا دیروز همش می گفتم حالا ته تلاشمو برای فلان نمره می کنم! یعنی برای خودم مرز و محدودیت گذاشتم که دیگه بیشتر از این امکان نداره!
دیروز فهمیدم واقعا این طرز تفکر خودزنیه!
چرا نباید از دنیا بهترین حالت و ایده آل ترین و رویایی ترینش رو بخوایم وقتی داریم براش تلاش می کنیم؟

امیدوارم بتونم خودم رو از شر این موانع خلاص کنم!


۶ نظر ۱۱ مرداد ۹۸ ، ۰۱:۱۱
آی دا

حالا من ناراحت نیستم اینقدر سوال میپرسه،

ولی خداییش خیلی چیزا جوابش با سرچ به دست میاد :|

درسته سوال پرسیدن خوبه اما دیگه وقتی جذابه که سوال چالشی باشه آدم با خودش بگه واوو این جوابش واقعا چی میشه

ولی اینکه معنی لغت یا اصطلاح باشه آخه؟

یعنی امروز دامن ها دریدم و سر به بیابان ها گذاشتم :))

از جنبه ی مثبتش بخوایم به قضیه نگاه کنیم میشه اینکه خودمم میرم یه سرچی میکنم و اطلاعاتم تر و تازه باقی میمونه :)))


من خودم اگه قضیه فورس ماژوری نباشه، سوالامو یه جا یادداشت می کنم، بعد اول در موردش سرچ میکنم. بعد اگه جواب رو پیدا کرده که عالیه. اگه نشد، میذارم به حال خودش بمونه (از شیوه ی کم محلی استفاده می کنم تا خودش برگرده منت کشی کنه:)) )، تا مثلا دو هفته بعد، یک ماه بعد.

مسلما تو این مدتی که بی محلی! کردم بهش، قضیه چون تو ناخودآگاهم مونده، هی به صورت غیر ارادی سیستم مغزم میخواد رفعش کنه و تو جاهای مختلف براش کنجکاوه. نتیجه این میشه که به احتمال زیاد وقتی بعد از مدتی به قضیه برگشتم (یا اون به من برگشت:)) ) دیگه حل شده ست قضیه مون و می تونیم روبوسی و آشتی کنیم :دی حالا این بار اگه باز ببینم حل نشده، میرم می پرسم از کسی، که چیکار کنم رابطه مون برگرده :)))

شما چیکار میکنین سوال پیش میاد براتون؟

۴ نظر ۰۹ مرداد ۹۸ ، ۱۳:۵۴
آی دا

من اگه رو مود خوبم باشم؛

 صبح ها 8.5 صبحانه می خورم، ناهار 1.5 الی 2، و شام ساعت 6 الی 7 شب.

این ساعت از غذا خوردن رو دوست دارم

منتها مشکلی که وجود داره اینه که، نمی دونم به خاطر آب و هوامونه، یا به خاطر تنبلی من، بعد از ناهار واقعا دیگه مغزم برای هیچ فعالیتی کار نمیکنه!

حتی موقعی که سر کار می رفتیم و من 12 ناهار میخوردم!! بعدش تا نیم ساعت واقعا هنگ بودم.

حالا الان هم تو خونه، تایم بعد از ناهارم، به طر قابل توجهی آدم کم بازده و خوابالویی هستم. و چون ناهار رو زود میخورم، بیشتر تایمم این وری میره.

اگه بخوام ناهار رو دیرتر بخورم که کمتر به رخوت دچار بشم، برنامه ی کلی م بهم میخوره.

اگه بخوام ناهار رو زودتر بخورم که خب گفتم چی میشه.


یه مشکل دیگه ای هم که تو درس خوندن دارم و هنوز نتونستم بعد از این همه سال تعمیرش کنم اینه که، به هیچ عنوان نمی تونم بگم از ساعت 9 تا 10 فلان کارو بکنم. در واقع وقتی برای خودم تایم تعیین میکنم، همش نگرانم تایمم تموم شه و خب نمی تونم مفید عمل کنم. اما از طرفی هم، وقتی زمان بندی نکنم، میشینم هی کارای متفرقه می کنم که هر چند غیر مرتبط با کارم نیست(مثلا از صبح دارم رو یه دفترم هی برچسب میزنم و طبقه بندی و سکشن بندی می کنم و هی رنگ خودکار عوض می کنم و هی خوشگلش میکنم :))) )، اما تهش روز که تموم میشه، نمی تونم از کار خودم برآیند بگیرم چون کل روز رو فقط حول محور یه چیز کار کردم.

شاید باور نکنین، اما من هر روز بیشتر از اینکه بخوام درس بخونم، دارم به این مسائل فکر می کنم :)) و تعجب میکنم که چطور این همه سال همش از همینا ناراحت بودم و هیچ وقت حل هم نشده اونم در حالی که همیشه از مسائل ناتمام منزجرم!


امیدوارم تو دلتون نگین که چه آدم خجسته ای هست که همچین مسائلی براش دغدغه ان. برای کسی که بیشتر زندگیشو وقف یه کار کرده، ناخودآگاه همچین مسائلی میشن دغدغه!!



۵ نظر ۰۸ مرداد ۹۸ ، ۱۲:۳۸
آی دا
هر روز دوازده و نیم ظهر،
 من از اتاقم بیرون میام تا یه چایی بردارم
مرغمون که تازه تخم کرده از لونه ش در میاد و قدقد میکنه
مادرم که غذای ناهار رو بار گذاشته، از آشپزخونه در میاد و میره تا به کمرش کمی استراحت بده
و خواهرزاده م که تازه از خواب پاشده از دست به آب درمیاد و با چشای پف کرده و دهنی که وا نمیشه میگه سالام.

موجودات خونه ی ما اهداف متفاوتی رو دنبال میکنن و روزها به همین ترتیب داره می گذره.

شما چه خبر؟



۷ نظر ۰۶ مرداد ۹۸ ، ۱۳:۲۰
آی دا

بیشتر از اینکه به عکس گرفتن از آدما علاقمند باشم، به عکس گرفتن از اجسام و اشیا علاقمندم!

توی گالری گوشی م عکس هایی هست که فقط خودم متوجه میشم حس و حال اون لحظه چی بوده.

عکس جوونه ای که تازه روییده شده و ماه ها منتظر بودم سبز شه، عکس یه بستنی که تو یه روز گرم تابستونی حس خوبی بهم داده، عکس اولین باری که تو قلکم یه سکه انداختم، عکس از نوت های روی دیوار، که خواستم چیزی رو به خودم یادآوری کنم و... .

گالری گوشیم پر از حس و حال ها متفاوته، هر چند فقط خودم درکش کنم!

عکس گرفتن از میز کارم هم یکی از علایقمه!!


و خب این قاب زندگی این روزهای منه.

میزی که باهام خندیده، کنارم غصه خورده، روزای زیادی اشکم روش چکیده، لحظات زیادی سرم رو که از خستگی روش گذاشتم نوازش کرده و روزهای زیادی که بهم لبخند زده و تشویقم کرده.

من توانایی دارم مامان ِ همه ی میزهای دنیا بشم. فاتحشون بشم. اونقدری که حس کنن دارن کار مهمی انجام میدن و فقط یه تیکه چوب خشک و خالی نیستن که روزی به فروش رسیدن. من به میزهام روح میدم و مطمئنم میزهای زیادی دارن انتظارم رو میکشن تا در روزهای آینده، لحظات متفاوتی رو با هم داشته باشیم.



۷ نظر ۰۳ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۰۰
آی دا

خب، امروز بعد از مدت ها روز خوبی بود.

امروز اولین آزمونمون رو ثبت نام کردیم. 10 نوامبر که میشه یکشنبه 19 آبان آزمون داریم. پروسه ی ثبت نام آسون تر از چیزی بود که فکرشو می کردم :)

فکر کنم دیگه لازمه یه برنامه ی درست بچینم چون هر چقدر تنبلی کردم بسه.

خوابم خیلی زیاد شده. تمرکزم هم کم. 

الان حس می کنم انگیزه ی بیشتری برای زندگی کردن دارم!

چقدر زندگی بهتره وقتی آدم هدف داره!

الان حسم مثل اون وقتاست که می خواستم دفاع کنم و هر چی سریع تر ارشد رو تموم کنم!! اون موقع صبح ها با انگیزه از خواب پامیشدم و شب ها با آسوده خاطری میخوابیدم.

خدایا ممنون که در کنار همه ی سختی ها، روزنه های امید هم گذاشتی :)


+اینم عکس تاریخی از امروز که بمونه :)) 


۴ نظر ۰۲ مرداد ۹۸ ، ۲۲:۱۱
آی دا
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۱ تیر ۹۸ ، ۱۳:۳۲
آی دا

حس می کنم روابط اجتماعیم خیلی افت کرده :))

احتمالا بابت خونه بودن زیادیه؟

بابت همین در جهت ارتقای خودم، امروز که رفته بودم بانک و یه همکلاسی دوران دبیرستان رو دیدم، سعی کردم برم جلو و معاشرت کنم! کاری که از من بعیده :)) بلکه شاید حرف و سخن جدیدی داره من بی خبرم...

وقتی میرم شهر به آدما یه جوری نگاه میکنم، که فک کنم اگه دقیق بشن متوجه میشن که عجیب نگاشون میکنم!

کلا هم حالتای خاصی بهم دست میده.

مثلا یهو میرم تو فاز یه چیز خاص. مثلا درسی. بعد اون وسط اگه تلفنم زنگ بخوره، تا چندین دقیقه اصلا نمیفهمم چی میگه و صداش برام مبهمه.

یا وقتی یهو کسی داخل اتاقم میشه و منو خطاب قرار میده. سخت به خودم میام تا ببینم چی میگه.

حالا بدبختی شایدم خوشبختی اینجاست برای بعد از امتحانام هم یه سری برنامه ی دیگه جور کردم! که بازم مستلزم اتاق نشستنه، هر چند فشارش کمتر باشه :|

در واقع این برنامه رو -برای بعد از امتحانام- دیروز عصر وقتی خواب بودم، توی خواب برای خودم برنامه ریزی کردم!

اونم خوندن درسای لیسانس ه :|| و تمرین مکالمه ی عمومی.

خدای من. نکنه واقعا عجیب و غریب و درب و داغون شده باشم خبر ندارم.


در حالت عادی، یعنی پارسال ها، هر کی منو از دور می دید، اونطور که به گوشم رسیده، یه آدم مغرور و از خود راضی به نظر میومدم.

با این اوضاع جدید فکر کنم برچسب های دیگه ای هم بهم بزنن :))



۵ نظر ۳۱ تیر ۹۸ ، ۰۲:۵۷
آی دا

یه کلمه هم داریم معنیش میشه علم شناخت حشرات :| Entomology. حالت اسمش هم میشه Entomologist.

بعد همش دارم تصور می کنم مثلا پسره رفته خواستگاری، بابای عروس میپرسه خب آقا داماد چه کاره ان؟ و خب بعدش... :| لابد بابای پسره باید بگه غلام شماست، پشه شناسی خونده :))


دیگه فکر کنم اوضاع م خیلی وخیم شده که با این فکرا خودمو سرگرم می کنم :|


+آموزش زبان با شامورتی بازی :))

۱ نظر ۲۹ تیر ۹۸ ، ۲۳:۱۱
آی دا

سارا دو روز بود سوالی نپرسیده بود و دیگه نگران شده بودم!

امروز پی ام داد و اسپیک های همدیگه رو تصحیح کردیم و بهم گفت لهجه م بانمکه! (خودش مشهدیه و رشته ش زیسته)

احتمالا منظورش لهجه ی گیلکی توی فارسی بوده :))

دفعه ی پیش بهش گفته بودم لغات کمی استفاده می کنه، این بار سعی کرده بود جملات بیشتری بگه.

تقریبا هم سطحیم، اما نکاتی که به هم میگیم گاهی به درد بخوره.


چهارشنبه رشت بودم، شهر کتاب رفتم و تخفیف 25 درصدی داشت. با اینکه قصد قبلی نداشتم اما دو تا کتاب خریدم. 

بریت ماری اینجا بود/ فردریک بکمن

فرنی و زویی/ جی دی سلینجر


یک فیلم هم دیدم به اسم researcher 2018 که فوق العاده بود. ببینین حتما.


امشب تقریبا تاریخ دقیق امتحان هامون رو مشخص کردیم و بابتش ذوق دارم. اولین امتحان من میفته در تاریخ 9 نوامبر و یا به عبارتی 18 آبان. خدا کنه تا تاریخی که میخوایم ثبت نام کنیم، سنتر مورد نظرم پر نشه. الهی آمین.

احتمالا طی دو هفته ی آینده ثبت نام می کنم.

تا حالا بابت هیچ امتحانی اینقدر ذوق نداشتم.



+عنوان از قیصر امین پور




۲ نظر ۲۹ تیر ۹۸ ، ۰۰:۳۹
آی دا

عصر ده دقیقه توی سالن دویدم. جا برای 90 کالری خوراکی باز کردم.

الان هم رفتم هرچی توی یخچال داشتیم را خالی کردم توی دیگه، که بشود سوپ.

راستش سوپ هم جز چیزهایی هست که خوشحالم می کند.

فرقی هم نمی کند تابستان باشد یا زمستان. در هر حالتی با خوردنش، انگار که معجون نیروزایی را خورده باشم، انرژی مضاعف می گیرم.

قبل ها فکر می کردم بقیه ی آدم ها هم مثل من سوپ دوست دارند.

بعد فهمیدم خارجی ها این را پیش غذا می خورند، آقایان چون سیرشان نمی کند بهش به دیده تحقیر نگاه می کنند، و بقیه ی خانم ها هرچند که ازش متنفر نیستند، اما عاشقش هم نیستند.

خلاصه. سوپ من الان این ها را دارد: کمی مرغ پخته که از ناهار اضافه آمده. کدو خیاری، هویج، سیب زمینی، گوجه، فلفل دلمه ای، پیاز.

نخودفرنگی و قارچ هم نداشتیم که بریزم.

همه ی این ها را با هم حسابی میپزم، بعد توی بلندر کاملا میکس میکنم، دوباره برش میگردانم توی دیگ، و بهش دو قاشق جوپرک و آبلیمو و کمی جعفری خورد شده اضافه می کنم. میگذارم دوباره با هم بجوشند و خب بعد از یک ربع آماده است :)

توی لغات کهن انگلیسی یک کلمه داریم که معنی قشنگی دارد. کلمه ی ambrosia با تلفظ اَمبروژا، یعنی غذای خدایان.

لازم به ذکر نیست که هر چی مربوط به خوراکی باشد را خیلی زود یاد می گیرم. و خب این کلمه ی قشنگ هم جز این دسته است.

و حالا، من فکر میکنم که سوپ، غذای خدایان است :)

۲۴ تیر ۹۸ ، ۱۹:۳۸
آی دا

بچه ها. من واقعا دوست دارم در مورد زبان خوندن کمکتون کنم.

اما، واقعا کاری رو که خودم به سر انجام نرسوندم، نمی تونم راهنمایی در موردش داشته باشم.

اما بهتون این قول رو میدم که پاییز وقتی ازمونم رو دادم و نتیجه رضایتبخش بود، مو به مو با جزییات بهتون بگم.

تازه اولا که من زبانم "خیلی ضعیفه".

دوما ممکنه روش های من برای همه کاربردی نباشه.

سوما، بچه ها جوینده یابنده ست‌. اگه میخواین ریسرچر قوی ای باشین، اول از همه باید بدونین مشکلاتتون رو چطور با سرچ حل کنین. پس از الان براش تمرین کنین.

با آرزوی موفقیت برای همه تون :)

۲۳ تیر ۹۸ ، ۱۳:۴۵
آی دا

سال های متمادی یک وبلاگ رو می خوندم وبلاگ دختری که دانشجوی دکترا بود و فرصت مطالعاتی رفته بود آمریکا و بعد که برگشته بود، و خب از شرایط موجود ناراضی بود.

من عاشق اون دختر بودم.

به حدی روزمره نویسی هاش رو دوست داشتم که حد نداشت.

چند باری وبلاگ عوض کرده بود، اما نهایتا باز سر و کله ش پیدا میشد.

بعد یکهو دیگه ننوشت که ننوشت.

هر چند بار بازم با امید واهی به وبلاگش سر میزنم تا شاید نشونه ای از خودش گذاشته باشه، فایده نداره.

چند باری هم براش کامنت گذاشتم، اما فایده ای نداشت.

خلاصه،

درسته که خودش نمیدونه که چه تاثیر خوبی رو زندگیم گذاشته، اما امیدوارم از تاثیر خوبی که گذاشته خیر ببینه :)


من میدونم اینجا مخاطب های زیادی داره حتی اگه فعال نباشن و نظر ندن (انتظاری هم ندارم بابت همین کامنت ها رو کلا بستم). اما اگه خودبرتر بینی و غرور نباشه، باید بگم از تاثیر نوشته های خودم حداقل روی چند نفر با خبرم(با تشکر از کامنت های خصوصیتون) و از این بابت خوشحالم :)

از اینکه می بینم نوشته هام باعث میشه به زندگی کسی جهت داده بشه یا به فکر فرو برن که باید بیشتر تلاش کنن و بجنبن خوشحالم.

و خب، این دیگه اسمش دلخوشی های فندقی نیست. اسمش خوشی های چاقالوی آبداره. شیرین مثل هندوانه.

امیدوارم اگه تاثیر خوبی رو زندگی کسی دارم، بارقه های کوچولوی طلایی قلبش، نصیبم بشه و از نورهای درخشان خوشگلش، لبخند رو لبم بیاد و قلبم پر شعف بشه.

من به کار خوب کردن معتقدم :) حتی اگه این کار دو خط نوشتن توی وبلاگ باشه...



۲۲ تیر ۹۸ ، ۱۳:۲۴
آی دا

ساعت نزدیک به 3 شبه.

فردا باید بتونم نهایتا تا 8.5 از خواب پاشم.

فردا باید شروع کنم به رژیم گرفتن و تو کرفس مجددا غذاهامو وارد کنم.

فردا قراره با سارا (دوست جدید) یه سری تمرین داشته باشیم.

 امشب یک غلط کمتر از دیشب و پریشب داشتم و قدرشو می دونم(از قصد تو ساعت های خواب آلودگی تمرین می کنم که ذهنم عادت کنه).

چهارشنبه نوبت مشاوره دارم، و نسبت بهش خوشبینم.

۲۲ تیر ۹۸ ، ۰۲:۵۰
آی دا