مستقر در ماه

مستقر در ماه

من ایمان دارم که هیچ تلاشی بی نتیجه نمی مونه :)

یک راند دیگر مبارزه کن وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه می روی… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی بازوهایت آنقدر خسته اند که توان گارد گرفتن نداری… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی که خون از دماغت جاریست و چنان خسته ای که آرزو میکنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار تمام شود… یک راند دیگر مبارزه کن و به یاد داشته باش شخصی که تنها یک راند دیگر مبارزه می کند هرگز شکست نخواهد خورد.
محمدعلی کلی

بایگانی

این روزها بلاگ برام باز نمیشد. با خودم میگفتم این بار که بتونم بازم بیام، میام و بک آپ میگیرم.

این روزا که به هیچ چیز و هیچ کس دسترسی نداشتم، کلی گذشته م رو شخم زدم و دونه دونه نگران همه ی ادم های ی شدم که یه روزی میشناختمشون.

روزهای بدی رو پشت سر گذاشتم. هر بار که اتفاقی داخل کشور میفته، ما بدبخت هایی که نیستیم، مرگ مونو از خدا میخوایم. هر روز با نقاب لبخند میریم بیرون، سرکار و باید کارامونو به نحو احسنت انجام بدیم، و هیچ به روی خودمون نیاریم که چی داریم میکشیم.

الان فعلا خدا رو شکر میکنم که باز میتونم با مامان و ابجی حرف بزنم.

 

اخبار کوتاه؛

۱-این هفته ی اخیر اینجا برف و طوفان بود. فکر کنم اندازه ۵۰ سانت برف بارید.

۲-تو این دوماهی که رژیمم ۴.۳۰۰ کیلو کم شدم.

۳-ام ار ای مغزم سالم درومد، بابت لرزش دستم دکتر نوشته بود. خداروشکر.

۴-ازینکه باید به فکر شغل ثابت برای بعد از پست داک باشم، غمم میگیره.

۰ نظر ۱۰ بهمن ۰۴ ، ۰۳:۵۴
آی دا

سلام، بعد از دو ماه یا بیشتر؟ نمی‌دونم.

من خوبم. یعنی به‌غیر از اضطرابِ مدام که دیگه بخشی از هویتم شده، خوبم.

امروز دوشنبه‌ست و اولین روز کاریه، اما دیدم بهتره اول چند خط بنویسم.

اخیراً اخبار مهاجرت و اینا بوده. راستش ما دیگه پوست‌کلفت شدیم. هر روز یه چیزیه، و اگه هر بار بخوای زیادی به خودت بگیری، نابود می‌شی. معمولاً به این شکله که هر بار یه چیزی می‌گن، بعد دوباره همه‌چیز عادی می‌شه. یعنی این چیزهایی که الان گفتن، در واقع چیز جدیدی نیست. همیشه حساسیت روی ایرانی‌ها بیشتر بوده. من که خودم گر.ین‌کارت دارم. داشتم برنامه می‌ریختم که بیام یه سر بزنم، که این اخبار جدید اومد و گفتم فعلاً دست نگه دارم.

این روزها بابت تعطیلات کریسمس دلمو خوش می‌کنم و هی خریدهای کریسمسی و اینا. درخت گذاشتیم و دیروز رفتم چند تا کادو گرفتم و زیرش گذاشتم.

اخیراً روز زن و مادر بود. برای مامان هدیه پول فرستادم. خودمم از پژمان گل و ادکلن و شام کادو گرفتم.

خیلی چاق شدم :( فعالیت و رژیم هم اون‌قدری تأثیر نداره :( انگار بدنم مقاوم شده.

ریسرچ بد پیش نمی‌ره، و پیشرفت خوبی هم داشتم. یه عالمه داستان اطرافش هست که حوصله نمی‌کنم بنویسم. هرچند من کلاً توی کانال فعال‌ترم تا اینجا.

فعلاً همینا.

۳ نظر ۲۵ آذر ۰۴ ، ۱۸:۳۳
آی دا

برای اولین بار اینجا وام گرفتم. وام برای تسویه‌ی هزینه‌هایی که مدتی بود عقب افتاده بودن؛ می‌خواستم همه رو یه‌جا صاف کنم تا دیگه مدام سود روش نیاد. هر بار به عدد درشت وامم (که اتفاقاً خیلی هم راحت تصویب شد*) نگاه می‌کنم، یه اضطراب ملایم میاد سراغم.

همیشه حس می‌کنم بابام، سیگار به لب، از اون دنیا داره نگام می‌کنه. دیشب بلند بلند براش توضیح می‌دادم که این هزینه ها برای پیشرفت بوده، نه خرج بی‌فایده. صداش رو شنیدم که گفت «می‌دونم دختر.» همون لحظه خیالم راحت شد که فهمیده.

 

*آنلاین درخواست دادم، دو روز بعد پول نشست به حسابم. بدون نیاز به ضامن،  بدون مراجعه ی حضوری، بدون درد و خونریزی.

۴ نظر ۲۵ مهر ۰۴ ، ۰۷:۰۶
آی دا

یه رانر و یه راگ به غایت گل گلی برای راهرو و اتاق خواب گرفتم. گفتم حداقل این زندگی رو کمی جذاب ترش کنم. این خونه اصلا فرش و موکت نداشت؛ هی پام به پارکت میخوره مور مورم میشه.

یه کیک کارت و پول هم گرفتم. قبلی زهوارش در رفته و دیگه هر بار دستمه خجالت می کشم.

امشب هم لباس زمستونی ها رو خلاصه چوب رختی زدم که خودش کار خیلی مثبتی به حساب میاد.

عصر هم که اومدم کل خونه رو جاروبرقی زدم. موهام ریزش شدید ‌پیدا کرده. دکتر گفت نباید قرص بیوتین رو با قرص تیروییدم بخورم؛ ریزش مو واسه اینه احتمالا.

باورم نمیشه روزهای عزیز ۳۴ سالگیمه که داره اینطور میگذره.

کاش دو تا کشیده به خودم بزنم. کاش به خودم بیام. کاش دست از سر خودم بردارم. کاش.

 

امروز چه عیدی بو‌ده ایران؛ پژمان به عنوان عیدی برام ۱۰ دلار ریخت :)))) خنده دار :))) منم امروز باهاش ساندویچ و ماچا خریدم :D

ادم هرچقدرم خودش دستش تو جیبش باشه، شوهر پول بده حتی خیلی کم، خوشحالی میاره! :D

 

 

۱ نظر ۲۱ شهریور ۰۴ ، ۰۸:۰۹
آی دا

معمولا تا ساعت پنج دانشگاه هستم، و تا برسم خونه حوالی ۶ میشه.

امروز اومدم، صندوق پست رو چک کردم. نامه ها رو خوندم و مطمئن شدم کار خاصی نباید کنم.

شامم رو که سالاد بود خوردم. کمی مدرن فمیلی نگاه کردم و قشنگ نبود این اپیزودش.

بعد ویدیوهای دختر چینی خیلی خیلی پولداری که اخیرا ازدواج کرده و از زندگی فوق لاکچری ش عکس و فیلم میذاره نگاه کردم. با خودم گفتم حالا چی میشد منم کمی بیشتر داشتم؟ اون که از پدرش بهش رسیده و هیچ تلاشی نکرده... من سال هاست دارم می دوم و دیگه نفسم گرفته...از بدو تولد سایه ی بی پولی رو یدک کشیدم (اکثر دوستام والدینشون کارمند و فرهنگی بودن و اون زمان کارمند خیلی بود؛ و من همیشه متوجه تفاوت زندگی خودم و بقیه میشدم)؛ و حالا که دیگه دکترم هم اونقدرا با خیال راحت خرج نمیکنم، تا حالا روزی که شغل ثابتی داشته باشم...

گفتم این فکرها بدرد نمیخوره... پاشدم ابروهام رو برداشتم. به خط بین دو ابروم دقیق شدم و دیدم برای اونم نمیشه کاری کرد. رو بینیم ماسک گذاشتم. دوش گرفتم. برای بچه های ازمایشگاه کیک موز پختم و دارم سعی میکنم به اینده امیدوار باشم.

حداقلش اینه که اگه پارسال دانشجوی بی پول بودم؛ الان حداقل دکترم که یه ماشین داره؛ وضعیت ا.قامت درست شده؛ و حالا ایراد نداره که همچنان بی پولم  :))

 

 

 

۲ نظر ۱۹ شهریور ۰۴ ، ۰۷:۵۰
آی دا

این رو تو کانالم نوشتم؛ و هنوز باورم نمیشه آبان دیگه بین ما نیست :((((

https://abanam.blog.ir/

دوستم رو که از روزهای ۲۰ سالگی میشناسمش؛ همیشه نوشته هاش رو خوندم و به طور نسبی در جریان زندگیش بودم رو از دست دادم.

از دیشب قیافه ش جلوی چشممه؛ و چقدر حیف که خاک این همه زیبایی و استعداد رو به خودش گرفت.

روحش قرین ارامش🥹

 

*امیدوارم اون دنیا دیگه غمی برات نباشه و شاد شاد باشی آبان عزیزم....

۱۱ نظر ۱۳ شهریور ۰۴ ، ۰۱:۵۱
آی دا

زیاد عادت به زندگی بدون دغدغه ندارم!

اما ظاهرا الان تنها چیزی که باید براش کار کنم ریسرچ جدیدمه.

حدود ۲۰ روزی هست که نقل مکان کردم به شهر و ایالت جدید برای دوره پست داک! برای خونه وسایل خریدیم و پرش کردیم. یه خونه ی یه اتاق خوابه گرفتیم که خیلی دوسش داریم. طبقه دومه. بزرگ و جاداره. دیشب میز ارایش خریدم و تا اخر این هفته میرسه. هیچ وقت تا حالا میز ارایش برای خودم نداشتم، بابت همین خوشحالم. مبل فردا میرسه. بقیه ی وسیله ها مثل  جاروبرقی و مایکروویو و کتابخونه و میز تلویزیون و ... رو پژمان کمکم کرد بگیرم.

تنها چیزی که میمونه پیدا کردن گوشت و مرغ حلاله که تو این شهر نیست. یه بار رفتیم شهر کناری کلی گرفتیم برای یک ماه. الان باز باید بریم بگیریم.

خبر مهم اینکه کارت سبزم اومد!! خودمم هنوز باورم نمیشه. به محض اینکه وارد شهر جدید شدم، وضعیتم اپدیت شد. بعد از اون همه تلاش تو دوره ی دکترا برای چاپ مقاله و هزینه ی وکیل که چقدررررر بسختی پرداختش کردم و و اون همه سختی که هر بار از یاداوریش گریه م میگیره.. بعد از اینکه دو سال از اقدام برای کارت سبزم میگذره، و در سال پنجم حضورم در اینجا (چهار سال و نیم در واقع)، الان کارت دارم. شکلک بغض خوشحالی.

کارتم رفته بود به ادرس قبلی، دوستم برام پستش کرد.

امروز رفتم بخش استخدام دانشگاه و اپدیتشون کردم که وضعیت اقامتم تغییر کرده.

امیدوارم تو ریسرچ جدید موفق باشم.

از اینکه همه چی زیادی خوب باشه هم دلهره میگیرم!!!!!

 

 

۵ نظر ۲۸ مرداد ۰۴ ، ۲۱:۰۴
آی دا

نمی دونم چرا حس و حال نوشتن ندارم.

بزودی (تقریبا دو هفته دیگه) اثاث کشی دارم و میرم ایالت جدید تا دوره پست داک (پسادکترا) رو شروع کنم.

ایالت ما.سا.چوست قراره بشه خونه ی جدیدم.

اونجا خونه اجاره کردم و کاراشو انجام دادم. خونه ها اونجا گرون تر از را.چستر هست.

قراره تا اونجا رانندگی کنم. حدود پنج شش ساعته، که تو مقیاس اینجا نزدیک محسوب میشه. کمی نگرانم چون تا الان بیشتر از نیم ساعت مداوم نروندم. 

وسیله ها رو یا فروختم یا مجانی دادم رفت.

مثل همیشه نگرانم. احتمالا باید بابت این حجم از نگرانیم تراپیست ببینم.

باید بیشتر بنویسم.

 

 

۱ نظر ۲۵ تیر ۰۴ ، ۰۷:۲۶
آی دا

به وقت جلسه ی دفاع دکترا💕
امروز سه شنبه، ۱۳ می ۲۰۲۵، و به تاریخ ایران، ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴، در ساعت ۱۰ صبح به وقت راچستر و ۵:۳۰ عصر به وقت ایران من از  رساله ی دکترام با موفقیت دفاع کردم😇
امروز به جرات یکی از مهم ترین و بهترین روزهای زندگیم در آمریکا شد! 
خداروشکر میکنم بابت این چند سال حضورم در اینجا، بابت همه ی ارتباطات جدیدی که ساختم، بابت دوستان خوبی که پیدا کردم، و بابت مهارت هایی که گسترش دادم…
امروز نتیجه ی چهار سال و دو ماه روزهای سخت و شیرین، ساعت های زیاد پای میکروسکوپ موندن، شب ها تا دیروقت کار کردن که چند تا پروژه همزمان جلو بره، میتینگ های طولانی و زیاد، استرس های چاپ مقاله، هوای سرد و برفی و مسیرهایی که تا همین چند وقت پیش با اتوبوس طی میشد،  همه و همه رو دیدم.
امروز وقتی رضایت ادوایزر عزیزم و اعضای کمیته رو دیدم، همه ی سختی ها دود شد رفت هوا و فقط خاطرات شیرین پررنگ تر شد…
من همیشه ایمان داشتم و دارم که تلاش سخت و مستمر نتیجه میده، امروز به جرات میگم نتیجه ی تلاش هامو دیدم.
خداروشکر میکنم بابت وجود ادوایزم، و بابت وجود پژمان که قدم به قدم در تمام این چهار سال و اندی همراهیم کردن.
از نوزت عزیزم ممنونم که دیروز به طرز شگفت انگیزی سورپرایزم کرد!! (عکس پنجم) و با یه عالمه گل اومد جلوی خونه م تا روز قبل دفاعم سورپرایزم کنه (جایی که نوزت زندگی میکنه حداق شش ساعت تا اینجا پروازه!).
از دوستان عزیزم که امروز و این چند وقت خیلی همراهیم کردن و برام وقت گذاشتن خیلی ممنونم. 
از همه ی دوستان خوبی که چه حضوری به جلسه ی دفاعم تشریف اوردن، و چه آنلاین شرکت کردن تشکر میکنم.
از خانواده م تشکر میکنم که دعاشون همیشه بدرقه ی راهمه.
از همگی شما هم بابت تبریک های صمیمانه تون خیلی زیاد ممنونم.
این پست فقط بخش کوچیکی از امروزه، تمام جزییات امروز که در این پست ثبت نشده تا ابد در قلب و روحم حک شده.
چطور میتونم بابت این همه نعمت شکرگزار نباشم؟ خدایا ازت ممنونم!

 

*این متن پست اینستاگراممه، گذاشتم اینجا هم بمونه، تا بعدا با جزییات بیشتری بنویسم!

*پایان نامه م حتی اصلاحیه هم نخورد! خدایا شکرت...

۱۰ نظر ۲۶ ارديبهشت ۰۴ ، ۰۸:۴۲
آی دا

خب...

پژمان امشب گفت از لپ تاپ جدیدت چرا استفاده نمیکنی... دیگه دیدم راست میگه. راستش فرصت نمیکنم. هر غروب که میرسم خونه فقط دلم میخواد دراز بکشم.

امروز صبح ساعت 10 ازمایشگاه بودم. جالبه من دو هفته دیگه دفاعمه و عملا پروژه هام تمومه و کارام تموم شده، اما باز زودتر از همه اونجام! حالا من تو ماه های اخیر باز دیر میرم، سال یک و دوم که 8 و نهایتا 9 اونجا بودم. نمیگم زودتر بودن باعث پیشرفته، اما به نوعی روتین میسازه. بگذریم. 

خلاصه غروب تا اومدم خونه نزدیک 7 بود.

از باقیمونده های غذا شام خوردم.

بعدش رفتم یه سری ظرفا رو دستی شستم، کف اشپزخونه رو جارو زدم، میز ارایشمو مرتب کردم، لباسا رو تا زدم، دوش گرفتم و الان اومدم بنویسم.

 

خب برای تولدم، 20 روز پیش رو منظورمه که چهارشنبه بود، رفتم دانشگاه و به وسیله دوستم سورپرایز شدم. واقعا انتظارشو نداشتم. برام دسته گل و گردنبند و کارت پستال گرفته بود. هم ازمایشگاهیم بهم 3 تا شکلات داد، و یکی از بچه ها از لب کناری، که تولدش با من تو یه روزه، برام یه تیکه چیزکیک اورد. عصر هم زودتر برگشتم خونه و خب کار خاصی نکردم :)) چون پژمانم که نبود.

جمعه ش پژمان اومد، اما پروازش تاخیر داشت و دیگه تا رسید 10 شب شد. تا شام خوردیم و اینا شد 2 شب. من دوست داشتم کادومو که همین لپ تاپ باشه، زودتر بگیرم، سریع رفتم لباس پوشیدم و ارایش کردم :)) کیکم رو هم که از قبلش پخته بودم و قشنگم شده بود اوردیم و خلاصه عکس اینا گرفتیم و شمع فوت کردم. طبق معمول خیلی خسته بودم. چون کل روز ازمایشگاه بودم، و غروبش تزیین کیکو تموم کردم و حسابی له بودم. اما عکسا بد هم نشدن. 

 

ممنون از تبریک تولدتون تو پست قبلیم. یه دنیا ارزش داره برام! اونم تو دنیایی که کسی دیگه وبلاگ نمیخونه، یا اگه بخونن هم چراغ خاموش میخونن میرن...

 

خب دیک همین. یه سری خبرای خوبم دارم. اما میذارم قطعی تر بشه بعد میام میگم. این دو ماه گذشته برام خیلی سخت گذشته و تازه چند روزه که دارم مثل ادم های نرمال زندگی میکنم.

 

تقریبا از تماس با ادم های اطرافم، و مخصوصا ادم های تو ایران تقریبا فقط مامانمه که به حرفام کامل گوش میده، نظراتشو میگه و انرژی خوبی داره. بقیه ادم ها از قبیل خواهر و برادر و دوست و بقیه، اینقدر خودشون حالشون درب و داغونه که بیشتر خسته میشم.

من اینجا تنهام. درسته که واقعا پژمان هست و خیلی ساپورت میکنه، اما واقعا دلم میخواد که در مورد کیک هام، در مورد خریدهام، در مورد اتفاقات روزمره م با کسی حرف بزنم و میبینم هیچکی حوصله ی خودشم نداره. شایدم من انتظارم زیادیه.

دارم برای دوستم یا ذوق در مورد کیک خامه ای صحبت میکنم و از پیغامش حس میکنم که تو دلش داره میگه ولمون کن حالا یه کیک پختی دیگه هنر که نکردی.

برای خواهرم در مورد لباس تازه ای که گرفتم میگم، از پیغامش قیافه عبوسش میاد جلو چشمم که یعنی ولمون کن بهت گفتم قشنگه که.

چه خوبه که مامان همون چهار پنج سال پیش وقتی دید که من دارم از پیشش میرم کار با گوشی و اینترنت و تایپ و اینستاگرام و ... رو خیلی خوب یاد گرفت. وگرنه دق می کردم...

حس میکنم اینقدر تنها بودم و تنها زندگی کردم که دیگه ایده ای ندارم بودن تو جمع و خانواده چجوریه.

عه باز تهشم غمگین شد که.

نه واقعا خوبم. ایشالا خبرای خوبم قطعی میشه میام میگم.

 

 

 

 

 

۱ نظر ۱۱ ارديبهشت ۰۴ ، ۰۷:۴۶
آی دا