مستقر در ماه

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خانواده ی سبز من» ثبت شده است

مامان یک رفیق کهنه فروش هم دارد. کهنه فروش، یا همان نمکی، اگر اینطور صدایش می زنید.

رفیق مامان که کچل است و سعی دارد فارسی را فصیح صحبت کند، هر چند ماه یک بار اینجا پیدایش می شود و مامان که طی روزها لوازمی را فکر میکرده مناسب رد کردن است، برایش کنار گذاشته، بدو بدو، چادر سر می کند تا جنس هایش را آب کند.

تا اینجا همه چیز خوب است، اما ماجرا از آنجا شروع می شود که رفیق مامان، حاضر نیست هیچ چیزی را بیشتر از 5000 تومان بخرد. حالا فرقی نمی کند کیلوگرم فلزش یک تن باشد، یا یک کیلو،"او"، بیشتر از 5000 تومان را نمی شناسد. در ذهنش تعریف نشده است.

نهایتا، مامان سرخورده و غصه دار، یا به آن عدد طلایی راضی می شود، یا غرغر زنان با تکرار این جمله که "مردم شانس دارن، هر چی بخوان بفروشن طلا میشه، مال ما طلا باشه هم مفت میخرن" از فروش تکه پاره های فلزی و غیر فلزی اش منصرف می شود.

روزی روزگاری هم دختری آمد خانه، دید تختش نیست. بیشتر دقت کرد  و دید جای تخت قبلی با یک تخت تیشان فیشان جایگزین شده است. آن دختر از اینکه با او خیلی مشورت کرده اند و با اجازه ی او تختش را از اتاق خارج کرده اند و تخت جدید خریده اند، بسیار ممنون گردید و حتی از این همه همفکری که با او نکرده بودند....نه...چیز.... از آن همه توجهی که به او بدون آن که نظرش را بپرسند، کرده بودند، اشک شوق هم در چشمانش جمع شد :|

مادر ِ وی هم غر غر زنان در خانه دور می زد و تکرار می کرد: "مردم شانس دارن، هر چی بخوان بفروشن طلا میشه، مال ما طلا باشه هم مفت میخرن" ، با این تفاوت که این بار موفق به فروش تخت ِ دخترش به قیمت 4500 تومان شده بود....


+نتیجه ی اخلاقی: هیچ وقت رازهای زندگیتون رو زیر تختتون قایم نکنین، چون ممکنه یه بار بیاین خونه و ببینین که......

+نتیجه ی غیراخلاقی:هیچ وقت رازهای زندگیتون، هدیه های یواشکیتون، دفترچه های خاطراتتون، گل های خشک شده تون :| ، اون خودکاره، اون پفکه، اون پوست پستهه، اون توپی که از قصد زیر تخت قایم کردین تا خواهرزاده ها نتونن باهاش بازی کنن، اون نامه ها و سایر دوستان و آشنایانتون رو زیر تختتون قایم نکنین، چون ممکنه یه بار بیاین خونه و ببینین که.................... :|

+میخوام بدونم انگیزه ی داداشم چی بوده تختمو قهوه ای خریده ._. آخه قهوه ای ؟ ._.



۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۲۲
آی دا

هفت سین


سال نو رو با یه عالمه رنگ جدید شروع کردم، تا از انعکاس این رنگا به روحم، زندگیمم خوشرنگ باشه ^_^

شیرینی تر های پایین تصویر سمت راست رو خودم درست کردم؛ همینطور بالاش بیسکوییت های کره ای رو ^_^


تو خانواده ی ما رسم بر اینه که همه برای هم عیدی می خریم. حتی من برای مامانم و بقیه. امسال همچنان از سمت خانواده عیدی گرفتم، اما دیگه شک دارم فامیل بهم عیدی بده :))

تو خانواده ی شما عیدی گرفتن چجوریه؟ ^__^


+اینجا کسی هست که تو اینستا منو دنبال کنه اما من دنبالش نکرده باشم؟ اگه دوست دارین بگین :)

+سال نوتون دوباره مبارک ^_^



۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۳۸
آی دا
وقتی یک نفر آشپزیش خیلی خوب باشد؛ وقتی یک بار غذایش شور یا بی نمک بشود، یا یک ذره غذایش ته بگیرد، همه زبان باز می کنند به گلایه
وقتی آن بچه درس خوانه یک بار 19 بگیرد، پدر و مادرش شروع می کنند به نهیب زدن و تذکر دادن
آن زمین پر محصوله وقتی یک بار محصول خوب ندهد، می شود زمین ِ بد؛ غیر حاصلخیز

می دانید؟سال 94 انتظارم را از زندگانی بالا برده. درست است که پارسال همین موقع ها آرزو داشتم 94 به هیچ وجه شروع نشود؛ اما بعد سیب چرخید و چرخید و سرنوشت طوری رقم خورد که بهترین روزهای زندگیم را پشت سر بگذارم. خطاط شوم، دوباره دانشجو شوم، سر کار بروم و مستقل باشم.
حالا؛ دوباره بابت شروع سال جدید نگرانم. می ترسم که آنقدر انتظارم از خودم و زندگیم بالا رفته باشد که بشوم کانهو آن آشپز خوبه، آن بچه درس خوانه، آن زمین حاصلخیزه...

خدایا؛ این جملات را با چشمانی که اشک درشان حلقه زده می نویسم. احوالاتم را طوری به احسن الحال محول کن که با آرامش بیشتر، با انرژی مضاعف و با قدم های محکم تر به راهم ادامه دهم. خدایا، کاری کن که هیچ وقت فکر نکنم به چیزی که می خواسته ام رسیده ام که نخواهم دست از تلاش بردارم. خدایا، به حق بهار، که صدای قدم پاهایش نزدیک است و به حق روزهای خوب سال 94 که گذشت، آدم های زندگیم را برایم همواره پشتیبان و کوه/تر نگه دار و من را شکر گزار  ِ همیشه ی خودت...
خدایا، سال 95 را هم برای من و هم برای همه ی آدم های زندگیم پر خیر و نیکو بگردان....الهی آمین....

+سال نو پیشاپیش مبارک :)

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۲۴
آی دا
جدیدا می ترسم از آرزوهای جدیدم برای اطرافیان بگویم. میترسم فکر کنند عقل از سرم پریده. میترسم فکر کنند یاغی شده ام و دیگر آن دختر آرام ِ قبلی نیستم. میترسم به من بخندند. می ترسم بهم بگویند حالا همین زندگی عادیت را پیش ببر؛ فکر و خیال و تخیلاتت پیشکش. امروز خواستم در ضمیمه ی چند عکسی که پیدا کرده بودم و می خواستم در گروه خانوادگیمان بگذارم؛ بنویسم : بیایید قول بدهیم همگی دست جمعی خوشبخت شویم. اما ننوشتم، ترسیدم بهم بخندند. میان این همه آدم، تنها یک نفر است که اگر از آرزوهایم برایش بگویم، چشم هایش را از تعجب گرد نمی کند، صورتش را آن ور بر نمی گرداند که یعنی به حرفم ادامه ندهم؛ یا الکی تظاهر به گوش کردن نمیکند. اصلا خودش بوده که این همه راه های جورواجور و رنگی را بهم نشان داده و جاده های مختلف را برایم راه گشایی کرده. کل هفته را صبر میکنم که بیاید. حالا هم منتظر فردایم تا برایش از فکرهای جدیدم بگویم و عکس های جدید را نشانش بدهم تا در موردشان صحبت کنیم. خواهرم را می گویم، منتظر فردا هستم تا خواهرم بیاید.
+تقدیم به خواهرم که تا 6 سالگی "مامان" صدایش می زدم و هر آنچه را که الان هستم، مدیون اویم.
۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۳۹
آی دا