مستقر در ماه

۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دلخوشی های فندقی» ثبت شده است

کارهایی که طی این مدت دوساله باید انجام بدیم (این مدت میشه یه بازه حدودا ابتدا یک ساله، و بعد در صورت موفقیت در مرحله اول، شروع شدن مرحله دوم) رو تو برگه نوشتم. هرچند اینقدر تو ذهنم مرورشون کردم که دیگه از بر هستم، منتها، گفتم اگه بنویسم ذهنم آروم می گیره. نوشتمشون رو برگه تا وقتی هر کدوم انجام بشه، جلوش تاریخ بزنم تا برای بقیه ی کارها انرژی بگیرم.

دیشب آخر شب از حجم کارهای زیادمون گریه م گرفته بود. اما صبح حس بهتری داشتم.

خب به هر حال این چالشا هست که زندگی رو جذاب می کنه. من اگه می خواستم بدون چالش و به قول معروف با convenience زندگی کنم که دیگه سرم درد نمیکرد وارد این هزارتو بشم. من همیشه از هیجان استقبال می کنم، فقط باید یاد بگیرم دُز نگرانیمو کمتر کنم. چون تا الان کاری نبوده که اراده کنم انجام بدم اما نشه. من معروفم به اینکه زمین و زمان رو به هم بدوزم تا چیزی که میخوام انجام بشه. من همونم که چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد.


+ خواهرزاده بزرگه انتخاب رشته کرد. اول پزشکی ها بعد دندان پزشکی ها. داروسازی هم اصلا نزده. حالا پناه بر خدا هرچی که خیره.

+ به چشم خوردن چقدر معتقدین؟ تو چه حالتی فکر می کنین اثر میکنه؟

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۸
آی دا

اگه چند روز پیش ها آلرژی بود

الان سرماخوردگی واقعیه.

من تو حالت دیفالتم که تمایل دارم نق بزنم همش

چه برسه به اینکه صدام گرفته باشه، سرفه کنم و آب دهنم پایین نره.

چند روزه صفحه ی وبلاگو باز میکنم بعد میبندم. این بار گفتم الکی بیام یه چیزایی بنویسم.

یکی از بلاگرا غر زده که فضای بلاگستان شده خاله زنکی.

ولمون کنین بابا. باشه شما خوبین، نویسنده این بلاگرین، بنویسین. به بقیه چکار دارین.

حتی آدمو برای نوشتن چند خط روزمره نویسی هم دچار عذاب وجدان میکنن تو این ممکلت آفت زده.

خیلی از کتابا و آثار معروف ادبی سطح بالای همین روزمره نویسی هاست. حالا ما نخوایم پیشرفته و ادبی بنویسیم به خودمون مربوطه، شما یونیک زمان خودت باش و به بقیه کار نداشته باش.


+مقاله رو مجددا برای آقای فیلیپ فرستادیم. امیدواریم این بار دیگه ایرادی نگیره و تا پایان تابستون چاپ بشه.

+زبان خوندن افتاده تو سراشیبی، و تصمیم گرفتم مدتی به امون خدا ولش کنم.

+دیروز آقای محترم دوباره ازم خواست به جای استرس الکی و نگرانی های بیخود، یه برنامه مدون و معقول بچینم و طبق همون کار کنم. این بار قول شرف دادم که عمل کنم. آخه این مدت از بس از این شاخه به اون شاخه پریدم که پر و بالم زخمی شده و الان گیج دور دور میزنم.

+چقدر پشیمونم که همون دوران بچگی چندین تا دوست انتخاب نکردم. غصه ی سال های اخیرم این بوده. همیشه تو انتخاب دوست مراقب بودم و حالا اوضام شده این. تنهای تنها. گاهی آدم نیاز داره که حرفاشو فقط به همجنس خودش بزنه.

+ تقریبا تا آخر تابستون یا اوایل پاییز سه تا اتفاق مهم قراره بیفته. 1-احتمالا چاپ شدن مقاله م، 2-کارای مربوط به مدرکم، 3- تموم شدن پروژه آقای محترم. شب و روز دعا می کنم راحت تموم شن و یه نفس عمیق بکشیم بس که تحت فشاریم. بعد بریم برای خوان های بعدی.

+آقای محترم هرچند اینجا رو نمیخونی، اما بدون عمیقا ازت متشکرم که به تنهایی چندین تا نقش رو بازی می کنی. دوست، همراه، مشاور درسی، مشاور زندگی و همسر آینده. و چقدر برام مهمه که درک میکنی اول از همه دوستم باشی و برای خوشحال کردنم همه کار می کنی :) 


+ خببببببب به روز نکشیده، اولین نگرانیم برطرف شد :))) ^_^ البته چندین ماهه منتظرماااا ^_^ تو اینستاگرام گذاشتم اینجا هم میذارم:





۱۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۱۶
آی دا

گاهی اوقات خرید یک خودکار آبی، برای نوشتن مشق هام، دلچسب ترین دغدغه ای هست که دارم، چالشی ساده اما مهم که در عین حال مطمئنم می تونم از پسش برمیام. دغدغه ای که از قصد به تعویقش میندازم، تا بدونم بین این همه کار، حداقل یه چیزی هست که حتماً می تونم انجامش بدم! 

آخه گاهی دغدغه های ساده مثل خرید یک خودکار آبی؛ یا اون پاک کن صورتی، یا اون نرم کننده مو یا اون دمپایی لاانگشتی بهترین انگیزه برای شروع یک صبح جدیده!

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۷ ، ۰۱:۳۸
آی دا

این شدت از خوش گذشتن و سرحال بودن تو زندگی من چیز عجیب و غریبی محسوب میشه!

دیروز رو به حدی دوست دارم که حد نداره!

و همش میگم کاش فردا شب، امشب بود!

پام از پیاده روی های زیادِ دیروز زخم و زیلی شده و به این فکرم که چطور فردا شب کفش پاشنه 12 سانتی بپوشم!

زبان خوندن؟ هه! اصلا تو فازش نیستم!!

حالا خوبه عروسی خودم نیست که دارم از ذوق پرپر میشم!

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۱
آی دا
اهم اهم
خلاصه بعد از چندین روز ناله ی خالص، اومدم بگم امروز خوب بود.
حالا نه که جواب نهایی مقاله م اومده باشه، نه که بیمه ی بیکاریم ردیف شده باشه، نه که وام آقای محترم جور شده باشه،
هیچ کدام

فقط اینکه از صبح تونستم طبق برنامه پیش برم.
ابتدا درس 35 رو خوندم، بعد لغت مرور کردم، بعد فلش کارت نوشتم. بعد رفتم رو مقاله هایی که آقای محترم داده تا بهش کمک کنم (یه مدت کوتاه قراره بهش کمک کنم و البته منو تطمیع کرده که به ازای هر مقاله 10 تومن بهم بده :|) کار کردم و هیچ هم نخوابیدم.
یه به رو هم خورد کردم که باهاش مربا بپزم با چایی بخورم.
دیگه خلاصه الان موندم این فیلمی که دانلود کردم رو نگاه کنم، یا برم لیسنینگ گوش بدم و بقیه ی کارا رو انجام بدم.

بین 1500 تا بدی که دارم، حداقل یه خوبی دارم که با این چیزا هم شاد میشم!


+بین کانال و وبلاگ و اینستام کدوم رو بیشتر دوست دارین؟
۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۳
آی دا

پارسال چند ماهی توی بخش اداری شرکتمون کار می کردم. یکی از همکارا، دختر خیلی خوبی بود. آروم مودب و متین. هیچ وقت نشنیدم پشت سر کسی بد بگه، یا در مورد کسی با خشم صحبت کنه. خیلی منطقی و آروم بود. هرچند که هیچ وقت نفهمیدم چرا بقیه اونطور که باید دوستش ندارن و انگار یه حالتی حسادت میکنن باهاش! در حالی که خودش بنده خدا اصلا تو این فازها نبود...خلاصه که این همکارم شوهرش اهل شهر دیگه ای بود و آخرای دکتراش بود. اینا خیلی سختی کشیده بودن تا با هم زندگی کنن، اینطور که خودش رشت بود، همسرش که زنجانی بود و توی مشهد درس میخوند و توی زنجان کار میکرد!! یعنی یه چیز عجیب و غریبی بود برای خودش.... خلاصه که سال پیش تازه چند ماهی بود موفق شده بودن با هم زندگی کنن. همسرش انتقالی گرفته بود به رشت و خلاصه بعد از چند سال داشتن با آرامش زندگی میکردننننن..... تا اینکههههههههه....همکارم دکترا قبول شد. اونم کجا؟ شیراز :)))

حالا ما هی خودزنی میکردیم که بابا تو قراره بچه دار شی! تازه داری با شوهرت زندگی میکنی!! باز میخوای پاشی بری شیراز درس بخونی؟؟ هیچی دیگه! با حمایت شوهرش برای ادامه تحصیل رفت شیراز و از کارش هم استعفا داد....

بعد همش من تو اون برهه فکر میکردم که عمرا خودم زیر بار همچین زندگی ای برم! که یعنی اینطور جدایی و فلان و بسار...

میدونین که آدم تا تحت موقعیتی قرار نگیره، هیچ درکی ازش نداره. به عبارتی حرف زدن آسونه....

امروز داشتم فکر می کردم اگه خدای نکرده تو بدترین شرایط برای من همچین چیزی به صورت مقطعی پیش بیاد، باید توانایی مقابله باهاش رو داشته باشم...یعنی اگه خدا کمک کنه اصلا همچین اتفاقی نمی افته...اما خب دیگه، هیچی قابل پیش بینی نیست، همونطور که من سال ِ پیش همین موقع اصلا فکرشم نمی کردم یهویی برنامه ی زندگیم رو تا این حد تغییر بدم!

تا چه حد قبول دارین که آدم یه مدت بخواد سختی رو بخواد تحمل کنه، به امید اینکه بعدش رفاه و آسایشه؟ 

در مورد خودم اصصصصصصلا فکر نمیکردم که بخوام تصمیم بگیرم سختی رو تحمل کنه! اما مصلحت خدا!!!! این منم که الان اینجام و خودمو واسه خیلی چیزا آماده کردم!!



+توی دو پست قبلی گفتم که 25 تا درس از کتاب لغتم رو بررسی کردم.

امروز درس 31 ام رو هم خوندم ^_^

حالا نه که کار شاقی هم کنما، اما خوشم میاد با خودم مسابقه میدم.

راستش دلم میخواد یه ضرب تا درس 41 برم خیالم جمع بشه. اما فکر میکنم عاقلانه نیست.

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۶
آی دا

می دانید؟ هوای گیلان در فروردین و تا نیمه های اردیبهشت، مثل بهشت می ماند. هوا خوشبو است و آدم گاهی تصمیم می گیرد به دختر فراری تبدیل شود و دیگر برنگردد خانه، چون این قدر هوا ملایم است که فکر میکنی تا آخر عمر می توانی در آن معلق بمانی.

پدر ِ خدا بیامرزم گل های ریز ِ رنگی که مخصوص بهارهای گیلان هستند را خیلی دوست داشت و انگار که من به او رفته باشم، با دیدن این گل ها حالم خوب می شود. این روزها از قصد مسیر بازگشت را کش می دهم. حتی با اینکه کمی می لنگم(پای چپم به علت کوهنوردی پنجشنبه کمی گرفته و کمی لنگ راه می روم) این قدم زدن را دوست دارم. امروز صبح از قصد کفش بلندم را پوشیدم تا هم لی لی به لالای پای چپم نگذاشته باشم، هم حس خانم ها بهم دست بدهد. نهایتا مثل اینکه اثر کرد و این پیاده روی های کش دار، حال ِ پای چپم را هم خوب کرده است.

بهتر از همه این روزها همیشه دوربین هم همراهم هست. هرچند هنوز حس خجالت ِ اینکه در معابر دوربین دست بگیرم را دارم، اما برای دلگرمی هم که شده گوشه ی کیفم جا خوش کرده است.

اگر من ماهی باشم و گیلان دریا، من مثل آن ماهی ای هستم که با جدا شدن از محل زندگی ام می میرم....

دو تا از کاکتوس های حیاط؛ امروز:



۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۵
آی دا

من کلا سخت چیزی رو پسند میکنم و با دقت زیااااد یه چیزو میخرم

دوست داشتم چیزایی که از اونجا میگیرم چیزایی باشه که بیشتر منو یاد اونجا بندازه و صنایع دستیشون باشه

این ظروف که عاشقشون شدم مسی هستن و دارای نقش های برجسته ان

اگه به خودم بود دلم میخواست ده تا ازش بگیرم. اما هم قیمتاشون بالا بود؛ هم اینکه نگران بودم سر مرز اذیت کنن


ظرفف


این انارا هم که تو نگاه اول شیفتشون شدم؛ نماد کشور ارمنستانه. انار براشون نماد خیر و برکته.


انار


این دوتا ظرف سرامیکی هستن. تو رستوراناشون از این ظرفا برای ماست و دوغ و ... خیلی استفاده میکنن. تو آخرین لحظات چون دیدم قیتشون مناسبه گرفتم.


کوزه


و اماااا، این گردنبند که نقره هست. این سنگ سفید، به سنگ ماه تاب معروفه. و تو لباسای مختلف بازتاب های رنگی از خودش میده. سنگش رو از دریاچه سوان استخراج میکنن و خیلی راضیم از اینکه گرفتمش. هر کی بره سوان اینو نگیره ضرر کرده.اگه بتونم در آینده نقره ش رو برمیدارم و طلا میگیرمش.

گردنبند


از دیگر سوغاتی های ارمنستان شکلات و قهوه هست و مربای گردو؛ که برای خانواده گرفتم :)

البته یه عینک آفتابی و یه عروسک هم گرفتم که خب دیگه هیچی 



۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۲۶
آی دا

من از ارمنستان برگشتم

مجموعا سفر خوبی بود

آدمهای خیلی زیادی رو دیدم و در موردشون فکر کردم. به رفتاراشون به برخوردشون. سعی کردم با آدم هایی که زبون منو نمیفهمن ارتباط برقرار کنم و تمام تلاش خودمو کردم به عنوان یک ایرانی رفتار برازنده ای داشته باشم.

در این میان فهمیدم خدا هنوز منو دوست داره. دوستم داره که بین این همه آدمی که میخوان "به هر قیمتی" خودشونو همرنگ جماعت کنن و از انجام هیچ کاری دریغ ندارن؛ خودمو جدا نگه دارم و هدفم از سفر انجام کارای عجیب غرب و نامتعارف نباشه.

من با فرهنگ مردم جدیدی آشنا شدم، با نوع غذاهاشون، با آداب رسوم و مذهبشون. من بلاخره تونستم با مردم غریبه انگلیسی حرف بزنم؛ هرچند خیلی توی ذوقم خورد که اونا حتی از ایرانی ها هم در انگلیسی حرف زدن ضعیف ترن.

من برگشتم، با کوله باری از خاطره و تجربه ^_^

دوست دارم بعضی از عکس ها رو با شما به اشتراک بذارم.


مجسمه ی مادر ِ ارمنستان. به پاس همه ی زن های غیور ارمنی که در جنگ شرکت کرده اند. میبینید که مجسمه ی خیلی بزرگیه، به طوری که بلند کردن گردن و دید زدنش یه ذره کار سختی بود

مادر ارمنستان


از صنایع دستی موجود در بازارچه ی دریاچه ی سوان؛ که خودم عاشقشون شدم. علاوه بر این ها، انار چون نماد برکت هست، در همه ی اجناسشون نقش انار دیده میشه و خیلی از چیزها به شمایل انار هست

صنایع


سوپر مارکت محله، که مرباها و آبیموه هاش اینطوری خوشگل بودن ^_^


سوپرمارکت



کلیسای مریم، در دریاچه ی سوان، از قسمت دریاچه باید پله های زیادی رو بالا می رفتی تا به کلیسا می رسیدیم

کلیسای مریم


موزه ی آثار هنری، واقع در میدان جمهوری(هاراپراک)، میدان جمهوری مخصوصا در شب ها بسیاااار زیبا بود، اما مغازه هاش چون مارک بودن، قیمت های بالایی داشت اجناسش

میدان


تبلیغات روی دیوارهای شهر، که من سبک عکس ها و گرافیکش رو خیلی دوست داشتم


نانوایی


پارک هزار پله(کاسکاد)؛ که داخلش پر بود از مجسمه های زیبا؛ که به مجسمه های چاق معروف بودن :))

این پارک 750 تا پله داره، که بقیه ش در حال ساخته

پارک هزارپله

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۳۵
آی دا
به معجزه ی نوشتن اعتقاد دارید؟
به معجزه ی وبلاگ نویسی چطور؟
من به اعجازشان ایمان آورده ام.
رویاهایتان را باور داشته باشید و برایشان تلاش کنید.
آنقدر بدوید که پاهایتان رمق نداشته باشد، اما دست از دویدن برندارید
اشک بریزید اما صبح ها که از خواب بیدار شدید، در آینه پف چشمتان را ندیده بگیرید، بعد با سرعت بیشتری به دویدنتان ادامه دهید
رویاهایتان را بنویسید
آرزوهایتان را؛ چیزهایی را که فکر می کنید حقتان است و باید از این دنیا بگیرید هر روز، در ذهنتان مرور کنید
منتظر مرد آرزوها نباشید بیاید به شما زندگی دلخواهتان را بدهد؛ سعی کنید آنقدر قوی باشید که خودتان بشوید مرد آرزوهای خودتان. گیریم که مرد آرزوها پیدا نشد هان؟ گیریم که پیدا شد اما آنی نبود که دلتان می خواهد. آن وقت چه؟
این روزها را خیلی تلاش کرده ام
درس خوانده ام، غر غر استادها را تحمل کرده ام، تهدیدهایشان را. متلک های مدیر را نشنیده گرفته ام، بدخلقی هایش را. در روز مسافت زیادی را بین خانه و دانشگاه و محل کارم در گذر بوده ام. گریه ها کرده ام، بغض های زیادی. مثل امروز با همکارم بحثم شده است، سرش داد زده ام. مدیر زنگ زده که نباید فلان کار را کنی، باید تایید کنی محصول را. گفته ام نمی شود، بدخلقی کرده، به عبارتی تهدید کرده. حتی منتظر شنبه هستم بیاید با حرف های تهدید آمیزش بترساندم، بهم بگوید درست کار نمیکنی، بهم بگوید فلان و بسار و تمام یک لنگه پا ایستادنم را ندیده بگیرد.
اما مگر همین ها را نخواسته بودم؟ نخواسته بودم تحصیلات تکمیلی را؟ شغل را؟
هرچند الان یک آدم پر مشغله هستم که حتی وقت آرایشگاه رفتن را بزور پیدا می کنم.
اما با همه ی این اوصاف فکر میکنم خوشبختم 
 حالا به خودم یک سفر هدیه داده ام. برای تعطیلات نوروز.
نگرانی اینکه همه ی پولم را باید خرج این سفر کنم، یا اینکه مرخصی نداشته باشم را هم زیر ِ زمین چال کرده ام:)


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۰۱
آی دا