مستقر در ماه

۱۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دلخوشی های فندقی» ثبت شده است

این شدت از خوش گذشتن و سرحال بودن تو زندگی من چیز عجیب و غریبی محسوب میشه!

دیروز رو به حدی دوست دارم که حد نداره!

و همش میگم کاش فردا شب، امشب بود!

پام از پیاده روی های زیادِ دیروز زخم و زیلی شده و به این فکرم که چطور فردا شب کفش پاشنه 12 سانتی بپوشم!

زبان خوندن؟ هه! اصلا تو فازش نیستم!!

حالا خوبه عروسی خودم نیست که دارم از ذوق پرپر میشم!

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۱
آی دا
اهم اهم
خلاصه بعد از چندین روز ناله ی خالص، اومدم بگم امروز خوب بود.
حالا نه که جواب نهایی مقاله م اومده باشه، نه که بیمه ی بیکاریم ردیف شده باشه، نه که وام آقای محترم جور شده باشه،
هیچ کدام

فقط اینکه از صبح تونستم طبق برنامه پیش برم.
ابتدا درس 35 رو خوندم، بعد لغت مرور کردم، بعد فلش کارت نوشتم. بعد رفتم رو مقاله هایی که آقای محترم داده تا بهش کمک کنم (یه مدت کوتاه قراره بهش کمک کنم و البته منو تطمیع کرده که به ازای هر مقاله 10 تومن بهم بده :|) کار کردم و هیچ هم نخوابیدم.
یه به رو هم خورد کردم که باهاش مربا بپزم با چایی بخورم.
دیگه خلاصه الان موندم این فیلمی که دانلود کردم رو نگاه کنم، یا برم لیسنینگ گوش بدم و بقیه ی کارا رو انجام بدم.

بین 1500 تا بدی که دارم، حداقل یه خوبی دارم که با این چیزا هم شاد میشم!


+بین کانال و وبلاگ و اینستام کدوم رو بیشتر دوست دارین؟
۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۳
آی دا

پارسال چند ماهی توی بخش اداری شرکتمون کار می کردم. یکی از همکارا، دختر خیلی خوبی بود. آروم مودب و متین. هیچ وقت نشنیدم پشت سر کسی بد بگه، یا در مورد کسی با خشم صحبت کنه. خیلی منطقی و آروم بود. هرچند که هیچ وقت نفهمیدم چرا بقیه اونطور که باید دوستش ندارن و انگار یه حالتی حسادت میکنن باهاش! در حالی که خودش بنده خدا اصلا تو این فازها نبود...خلاصه که این همکارم شوهرش اهل شهر دیگه ای بود و آخرای دکتراش بود. اینا خیلی سختی کشیده بودن تا با هم زندگی کنن، اینطور که خودش رشت بود، همسرش که زنجانی بود و توی مشهد درس میخوند و توی زنجان کار میکرد!! یعنی یه چیز عجیب و غریبی بود برای خودش.... خلاصه که سال پیش تازه چند ماهی بود موفق شده بودن با هم زندگی کنن. همسرش انتقالی گرفته بود به رشت و خلاصه بعد از چند سال داشتن با آرامش زندگی میکردننننن..... تا اینکههههههههه....همکارم دکترا قبول شد. اونم کجا؟ شیراز :)))

حالا ما هی خودزنی میکردیم که بابا تو قراره بچه دار شی! تازه داری با شوهرت زندگی میکنی!! باز میخوای پاشی بری شیراز درس بخونی؟؟ هیچی دیگه! با حمایت شوهرش برای ادامه تحصیل رفت شیراز و از کارش هم استعفا داد....

بعد همش من تو اون برهه فکر میکردم که عمرا خودم زیر بار همچین زندگی ای برم! که یعنی اینطور جدایی و فلان و بسار...

میدونین که آدم تا تحت موقعیتی قرار نگیره، هیچ درکی ازش نداره. به عبارتی حرف زدن آسونه....

امروز داشتم فکر می کردم اگه خدای نکرده تو بدترین شرایط برای من همچین چیزی به صورت مقطعی پیش بیاد، باید توانایی مقابله باهاش رو داشته باشم...یعنی اگه خدا کمک کنه اصلا همچین اتفاقی نمی افته...اما خب دیگه، هیچی قابل پیش بینی نیست، همونطور که من سال ِ پیش همین موقع اصلا فکرشم نمی کردم یهویی برنامه ی زندگیم رو تا این حد تغییر بدم!

تا چه حد قبول دارین که آدم یه مدت بخواد سختی رو بخواد تحمل کنه، به امید اینکه بعدش رفاه و آسایشه؟ 

در مورد خودم اصصصصصصلا فکر نمیکردم که بخوام تصمیم بگیرم سختی رو تحمل کنه! اما مصلحت خدا!!!! این منم که الان اینجام و خودمو واسه خیلی چیزا آماده کردم!!



+توی دو پست قبلی گفتم که 25 تا درس از کتاب لغتم رو بررسی کردم.

امروز درس 31 ام رو هم خوندم ^_^

حالا نه که کار شاقی هم کنما، اما خوشم میاد با خودم مسابقه میدم.

راستش دلم میخواد یه ضرب تا درس 41 برم خیالم جمع بشه. اما فکر میکنم عاقلانه نیست.

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۶
آی دا

می دانید؟ هوای گیلان در فروردین و تا نیمه های اردیبهشت، مثل بهشت می ماند. هوا خوشبو است و آدم گاهی تصمیم می گیرد به دختر فراری تبدیل شود و دیگر برنگردد خانه، چون این قدر هوا ملایم است که فکر میکنی تا آخر عمر می توانی در آن معلق بمانی.

پدر ِ خدا بیامرزم گل های ریز ِ رنگی که مخصوص بهارهای گیلان هستند را خیلی دوست داشت و انگار که من به او رفته باشم، با دیدن این گل ها حالم خوب می شود. این روزها از قصد مسیر بازگشت را کش می دهم. حتی با اینکه کمی می لنگم(پای چپم به علت کوهنوردی پنجشنبه کمی گرفته و کمی لنگ راه می روم) این قدم زدن را دوست دارم. امروز صبح از قصد کفش بلندم را پوشیدم تا هم لی لی به لالای پای چپم نگذاشته باشم، هم حس خانم ها بهم دست بدهد. نهایتا مثل اینکه اثر کرد و این پیاده روی های کش دار، حال ِ پای چپم را هم خوب کرده است.

بهتر از همه این روزها همیشه دوربین هم همراهم هست. هرچند هنوز حس خجالت ِ اینکه در معابر دوربین دست بگیرم را دارم، اما برای دلگرمی هم که شده گوشه ی کیفم جا خوش کرده است.

اگر من ماهی باشم و گیلان دریا، من مثل آن ماهی ای هستم که با جدا شدن از محل زندگی ام می میرم....

دو تا از کاکتوس های حیاط؛ امروز:



۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۵
آی دا

من کلا سخت چیزی رو پسند میکنم و با دقت زیااااد یه چیزو میخرم

دوست داشتم چیزایی که از اونجا میگیرم چیزایی باشه که بیشتر منو یاد اونجا بندازه و صنایع دستیشون باشه

این ظروف که عاشقشون شدم مسی هستن و دارای نقش های برجسته ان

اگه به خودم بود دلم میخواست ده تا ازش بگیرم. اما هم قیمتاشون بالا بود؛ هم اینکه نگران بودم سر مرز اذیت کنن


ظرفف


این انارا هم که تو نگاه اول شیفتشون شدم؛ نماد کشور ارمنستانه. انار براشون نماد خیر و برکته.


انار


این دوتا ظرف سرامیکی هستن. تو رستوراناشون از این ظرفا برای ماست و دوغ و ... خیلی استفاده میکنن. تو آخرین لحظات چون دیدم قیتشون مناسبه گرفتم.


کوزه


و اماااا، این گردنبند که نقره هست. این سنگ سفید، به سنگ ماه تاب معروفه. و تو لباسای مختلف بازتاب های رنگی از خودش میده. سنگش رو از دریاچه سوان استخراج میکنن و خیلی راضیم از اینکه گرفتمش. هر کی بره سوان اینو نگیره ضرر کرده.اگه بتونم در آینده نقره ش رو برمیدارم و طلا میگیرمش.

گردنبند


از دیگر سوغاتی های ارمنستان شکلات و قهوه هست و مربای گردو؛ که برای خانواده گرفتم :)

البته یه عینک آفتابی و یه عروسک هم گرفتم که خب دیگه هیچی 



۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۲۶
آی دا

من از ارمنستان برگشتم

مجموعا سفر خوبی بود

آدمهای خیلی زیادی رو دیدم و در موردشون فکر کردم. به رفتاراشون به برخوردشون. سعی کردم با آدم هایی که زبون منو نمیفهمن ارتباط برقرار کنم و تمام تلاش خودمو کردم به عنوان یک ایرانی رفتار برازنده ای داشته باشم.

در این میان فهمیدم خدا هنوز منو دوست داره. دوستم داره که بین این همه آدمی که میخوان "به هر قیمتی" خودشونو همرنگ جماعت کنن و از انجام هیچ کاری دریغ ندارن؛ خودمو جدا نگه دارم و هدفم از سفر انجام کارای عجیب غرب و نامتعارف نباشه.

من با فرهنگ مردم جدیدی آشنا شدم، با نوع غذاهاشون، با آداب رسوم و مذهبشون. من بلاخره تونستم با مردم غریبه انگلیسی حرف بزنم؛ هرچند خیلی توی ذوقم خورد که اونا حتی از ایرانی ها هم در انگلیسی حرف زدن ضعیف ترن.

من برگشتم، با کوله باری از خاطره و تجربه ^_^

دوست دارم بعضی از عکس ها رو با شما به اشتراک بذارم.


مجسمه ی مادر ِ ارمنستان. به پاس همه ی زن های غیور ارمنی که در جنگ شرکت کرده اند. میبینید که مجسمه ی خیلی بزرگیه، به طوری که بلند کردن گردن و دید زدنش یه ذره کار سختی بود

مادر ارمنستان


از صنایع دستی موجود در بازارچه ی دریاچه ی سوان؛ که خودم عاشقشون شدم. علاوه بر این ها، انار چون نماد برکت هست، در همه ی اجناسشون نقش انار دیده میشه و خیلی از چیزها به شمایل انار هست

صنایع


سوپر مارکت محله، که مرباها و آبیموه هاش اینطوری خوشگل بودن ^_^


سوپرمارکت



کلیسای مریم، در دریاچه ی سوان، از قسمت دریاچه باید پله های زیادی رو بالا می رفتی تا به کلیسا می رسیدیم

کلیسای مریم


موزه ی آثار هنری، واقع در میدان جمهوری(هاراپراک)، میدان جمهوری مخصوصا در شب ها بسیاااار زیبا بود، اما مغازه هاش چون مارک بودن، قیمت های بالایی داشت اجناسش

میدان


تبلیغات روی دیوارهای شهر، که من سبک عکس ها و گرافیکش رو خیلی دوست داشتم


نانوایی


پارک هزار پله(کاسکاد)؛ که داخلش پر بود از مجسمه های زیبا؛ که به مجسمه های چاق معروف بودن :))

این پارک 750 تا پله داره، که بقیه ش در حال ساخته

پارک هزارپله

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۳۵
آی دا
به معجزه ی نوشتن اعتقاد دارید؟
به معجزه ی وبلاگ نویسی چطور؟
من به اعجازشان ایمان آورده ام.
رویاهایتان را باور داشته باشید و برایشان تلاش کنید.
آنقدر بدوید که پاهایتان رمق نداشته باشد، اما دست از دویدن برندارید
اشک بریزید اما صبح ها که از خواب بیدار شدید، در آینه پف چشمتان را ندیده بگیرید، بعد با سرعت بیشتری به دویدنتان ادامه دهید
رویاهایتان را بنویسید
آرزوهایتان را؛ چیزهایی را که فکر می کنید حقتان است و باید از این دنیا بگیرید هر روز، در ذهنتان مرور کنید
منتظر مرد آرزوها نباشید بیاید به شما زندگی دلخواهتان را بدهد؛ سعی کنید آنقدر قوی باشید که خودتان بشوید مرد آرزوهای خودتان. گیریم که مرد آرزوها پیدا نشد هان؟ گیریم که پیدا شد اما آنی نبود که دلتان می خواهد. آن وقت چه؟
این روزها را خیلی تلاش کرده ام
درس خوانده ام، غر غر استادها را تحمل کرده ام، تهدیدهایشان را. متلک های مدیر را نشنیده گرفته ام، بدخلقی هایش را. در روز مسافت زیادی را بین خانه و دانشگاه و محل کارم در گذر بوده ام. گریه ها کرده ام، بغض های زیادی. مثل امروز با همکارم بحثم شده است، سرش داد زده ام. مدیر زنگ زده که نباید فلان کار را کنی، باید تایید کنی محصول را. گفته ام نمی شود، بدخلقی کرده، به عبارتی تهدید کرده. حتی منتظر شنبه هستم بیاید با حرف های تهدید آمیزش بترساندم، بهم بگوید درست کار نمیکنی، بهم بگوید فلان و بسار و تمام یک لنگه پا ایستادنم را ندیده بگیرد.
اما مگر همین ها را نخواسته بودم؟ نخواسته بودم تحصیلات تکمیلی را؟ شغل را؟
هرچند الان یک آدم پر مشغله هستم که حتی وقت آرایشگاه رفتن را بزور پیدا می کنم.
اما با همه ی این اوصاف فکر میکنم خوشبختم 
 حالا به خودم یک سفر هدیه داده ام. برای تعطیلات نوروز.
نگرانی اینکه همه ی پولم را باید خرج این سفر کنم، یا اینکه مرخصی نداشته باشم را هم زیر ِ زمین چال کرده ام:)


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۰۱
آی دا

این روزها که زیاد خوشحال نبودم، این روزها که به هر بهانه ای سریع می زدم زیر گریه، این روزها که حتی تصمیم گرفتم از کارم استعفا بدم، این روزها که گردنم حسابی سر ناسازگاری داره....

این روزها... دیدم نه، نه اینطوری نمیشه جلو رفت.

پس برای امروز عصر نوبت آرایشگاه گرفتم و تصمیمم اینه که با حقوق ماه جدید یه ریمل حجم دهنده بخرم! احتمالا خنده داره، اما شاید این دلایل کوچک باعث بشن دوباره شاد باشم. دیروز خیلی جدی به آقای مدیر گفتم شنبه رو دانشگاه کلاس دارم و تا ظهر نمی تونم تو محل کارم حاضر باشم و سعی کردم قیافه ی کج و معوج شده ش که مثلا حاکی از ناراحتی بود را ندیده بگیرم.

و امممما مهم تر از همه اینکه تو اینستا یه پیج خوب پیدا کردم. شماها هیچ کدوم دلتون نمیخواد وزنتون کم و اینا بشه؟؟

من چند وقته تصمیم دارم حدود 4 کیلو وزنمو کم کنم. الانم که عید نزدیکه و دلم نمیخواد تو عکسای عید هی از عکاس بخوام که منو لاغرتر بندازه:)) یا مثلا هی شکممو بدم تو که تو عکس بد نیفتم :| تصمیم گرفتم چند کیلو کم بشم که هم اون حس خوبه رو داشته باشم و هم واسه عید با خیال راحت تر آجیل بخورم :))

خدایا خدایا خدایا تا عید پنج کیلو لاغر بشم دیگه!! نه که فردا پس فردا باز برم سر کار یه ساقه طلایی رو یه روزه تموم کنم :||||

آها داشتم می گفتم. پیج فیت مام رو پیدا کردم که اول هشتاد و خورده ای وزنشون بوده و الان 54 کیلو هستن. البته رژیم همراه با ورزش.

میدونم ورزش خیلی مهمه اما من واقعا شرایطم طوریه که نمیتونم ورزش کنم. حالا فعلا غذاهامو رعایت میکنم تا ببینم نتیجه چطوره میشه.

خلاصهههههه اینم از ناهار امروز من.

شامل 20 گرم نان، دو تا کتلت کوجک، سالاد بدون سس، سبزی، 7 تا زیتون و یک پیاله کوچک ماست کم چرب لبویی.



شکوفه های حیاط هم در اومدنا^___^ بهار نزدیکهههههههههههههههههه ^_^


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۳۸
آی دا


نمیخوام بگم آدم بدبینی هستم؛ اما همیشه آینده نگری زیادم باعث میشه بیش از حد جوانبو بسنجم و به همه چیز؛ بیشتر از چیزی که ارزش داره فکر کنم. نمیدونم برای بقیه هم اینطور هست یا نه؛ وقتی انتظار یه روز سخت و خسته کننده رو داری؛ همه چیز اونقدر خوب پیش میره که تهش خنده ت میگیره؛ گاهی هم که فکر میکنی همه چیز حل شده ست، یهو یه اتفاقی میفته که تا ساعت ها فکرت مشغول میشه. من همیشه برای اینکه از زندگی رودست! نخورم، همیشه تمام تلاشمو میکنم که حتی تو چیزای مثبت، یه راه در رو بذارم، که فکر کنم ممکنه خراب بشه؛ که بعدا حتی اگه یک درصد خراب شد؛ غصه نخورم. تو تمام قرارملاقاتی های مهمم، تو تموم مهمونی های که از قبل براش برنامه ریزی میشه هر بیرون رفتن و گردشی، سعی میکنم به اون یه درصد بهم خوردنش هم فکر کنم. نمیدونم خصوصیت بدی هست یا نه؛ اما به هر حال خودمو اینجور بار آوردم که کمتر اذیت شم. البته اینو هم در نظر میگیرم که من رو خیلی اتفاقا حساسیت دارم که واسه خیلی ها بی ارزشه؛ واسه همین سپرم رو همیشه آماده و بالا نگه میدارم.

امروز رو فکر میکردم روز سختی باشه. اما روز ِ کاری؛ خیلی زودتر از چیزی که فکرشو میکردم تموم شد؛ وقتی به خونه رسیدم یه بسته سورپرازی از دوست جانم به مناسبت قبولی در دانشگاه انتظارمو می کشید و این منو تا آسمونا برد...عصر هم خوابیدم و کتاب خوندمو و غروب هم مامان منو با یه دسته گل زیبا  که خودش برام چیده بود؛ ذوق زده کرد. 

خب خوبه؛ همونطور که روحیه م اینقدر حساسه که از موضوعات خیلی کوچیک زود بهم می ریزم؛ عوضش زیبایی های دور و اطراف و موهبت های خدا رو هم بلدم ببینم و خوشحال باشم و میشه گفت این به اون در :)


:: ما از "یر به یر" برای گفتن مساوی بودن دو چیز استفاده میکنیم. این به اون در بودن.


۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۳۲
آی دا

بهتر بود خدا کمی بیشتر سلیقه به خرج می داد؛ و روزهای پاییزی را تلفیقی از روزهای بلند تابستان؛ و خنکای هوای پاییز در نظر می گرفت. اینجا چند روزی است که باران داریم؛ هوای خوب داریم، خنکا داریم، و کولرها هم خاموش است. کیف می کنیم؟ بله؛ خیلی زیاد. منتهی امروز دیدم هرچقدر هم خویشتن داری کنم؛ هرچقدرهم که خوشحال و شاد باشم؛ و تا اطلاع ثانوی تصمیم گرفته باشم از زندگی لذت ببرم، از اینکه میبینم در پاییز ساعت 3 عصر هوا کم کم اخمو می شود و انگار که روز و شب در جدال باشند، شب می خواهد زودتر جای روز را بگیرد؛ کمی دمغ می شوم. به هر حال هنوز به آن درجه از عرفان نرسیده ام که بخواهم در کار خدا فضولی و تعیین تکلیف کنم که روزها در هر فصل به چه نحو باشند؛ اما از همین تریبون به خدا پیشنهاد یک برین استورم شرافتمندانه ی دو نفری بین خودم و خودش را می دهم؛ که با هم چای بنوشیم و من ترتیب جدیدی را برای فصل ها در نظر بگیرم و در نهایت هم با اکثریت آرا ! نظر خودم پذیرفته شود.

ولی از همه ی این حرف ها بگذریم، پاییز خوب است. هرچند که با پالتو و شالگردن و دستکش آدم هیکلش اندازه ی یک خرس قطبی می شود؛ اما عوضش غروب ها که آدم خسته و آش و لاش به خانه بر می گردد و همه ی خانواده اش را دور هم می بیند؛ و در آرامش می تواند از بخار سوپ لذت ببرد؛ خودش یک دنیا ارزش دارد. سرمای پاییز را می شود با گرمای دورهمی شب هایش پوشش داد و این بالاترین درجه ی خوشبختی است.


+ از خدا که پنهان نیست؛ از شما چه پنهان؛ کل این پست برای این نوشتم که به غذای مورد علاقه ام یعنی "سوپ" برسم؛ و از همین جایگاه ستایشش کنم. خداییش غذای آرامشبخش تری سراغ دارید؟

::از عکس های قدیمی فتوبلاگم..



۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۳۶
آی دا