مستقر در ماه

۳۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانشگاه» ثبت شده است

هر روز که از خونه میزنم بیرون و به آدم های اطرافم نگاه می کنم....

نگران پیرزنی می شم که خم داره راه میره. بچه هاش ازش نگهداری می کنن؟

نگران پسر جوونی میشم که از کنارم میگذره. اگه کار پیدا نکنه چی. سربازی رفته؟

نگران بچه کوچیکی میشم که تو بغل مامانشه. مامان باباش اونقدری پول دارن که براش زندگی خوبی فراهم کنن؟

معمولا به ظاهر آدم ها نگاه می کنم و سعی می کنم بفهمم تو چه درجه ای از خوشحالی و رفاه هستن!! قضاوتشون نمی کنم اما برام جالبه داستان زندگیشونو بدونم.

راستشو بخواین گاهی حتی نگران کیت میدلتون هم میشم :)) که مثلا صبح ها که از خواب پا میشه فقط به فکر قر و فر ش هست یا نه برنامه داره واسه زندگیش :))

ذهن خیال پرداز من نگران همه ی آدم های غریبه و آشنای اطرافمه، نمی دونم چرا فکر می کنم فقط این منم که به تنهایی می تونم با کار و تلاش خودمو نجات بدم و بقیه فقط یه گوشه نشستن و تا خدا کمکشون نکنه نابود میشن :))


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۷
آی دا

روز پایانی سال 95 بانمک تموم شد.

با وجود اینکه تعطیل رسمی بود سرکار بودم. اما خانم ِ آقای مدیرعامل اومد و بهمون گوشواره عیدی داد و کلی برام جذاب بود. نه صرفا به علت طلا بودنش، اما خب اینکه یهویی همچین هدیه ای بگیری خیلی گوگولی بود.

غروبش هم دوچرخه سواری کردم.

تعطیلات من از دوشنبه تا جمعه بود و از شنبه سرکار میرم و تو ساعات کاری همش چشام خواب داره.

امروزم نخودی بودم بین کارخونه و دفتر.

روزای عجیب غریب و سختی رو میگذرونم.

بیشتر از سخت بودنش، عجیبه و تو حالات روحی متفاوت و ضد و نقیضی قرار میگیرم.


پایان نامه.....همه ی مطالبم پخشه تو لپ تاپ خودم، کامپیوتر کارخونه و کامپیوتر دفتر.

حتی گاهی نمیدونم کدوم ورژن آپدیت شده ی کدومه

کدوم ترجمه جدید تره.

خیلی به صورت روح وار دارم پایان نامه انجام میدم.

یه قسمت از کتابی رو تایپ میکنم و بعد میمونه و بعدش ممکنه دوباره برم همونو تایپ کنم.

اینو هم بگم که به هیچ وجه ولنگار نیستم. اما باور کنین کسی که همش بیرونه و مکانش نامشخصه و غروبا آش و لاش میرسه خونه، خیلی سخته هم ذهنش رو مدیریت کنه هم فایلای پایان نامه ش رو.

خلاصه که اینطور.

ما بریم بخوابیم فردا باز روز از نو روزی از نو.



۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۵۷
آی دا

نمی دونم اگه من هم روزی یه شغل بالا داشته باشم و به هزار تا کشور سفر کرده باشم و تو شغل خودم پر آوازه باشم و وقت سر خاروندن نداشته باشم، به یه دانشجو-که هیچ سودی هم برام نداره- کمک خواهم کرد یا خیر.

استاد مشاورم همچین وضعیتی داره و با وجودی که فقط منو یک بار دیده، حاضر شد بهم کمک کنه.

جز دردسر و گرفتن وقتش هیچ سودی براش ندارم.

اینا رو دارم میگم که بابت بدقولی این چند وقته زیاد ازش دلخور نباشم.

چون همونطور که گفتم؛ اطمینان ندارم اگه یه روز یه شغل بالا داشته باشم و به هزار تا کشور سفر کرده باشم و تو شغل خودم پر آوازه باشم، به یه دانشجو-که هیچ سودی هم برام نداره- کمک خواهم کرد یا خیر. 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۳۸
آی دا

پایان نامه  تو ذهنم به جاهای خوبی رسیده

نمونه ها ساخته شدن، یه سری هاشو باید بفرستم که آزمایشات روش انجام بشه، بقیه ی آزمایشا رو خودم تو آزمایشگاه خودم انجام میدم.

امیدوارم نتایج خوب باشه و اذیت نشم.


پروسه ی لاغری هم خوب بوده. تو سه هفته دو کیلو لاغر شدم و تا عید انشاالله به چیزی که میخوام می رسم.

هوا هم یه ذره سرماش کم شه دوباره به دوچرخه سواریم بر میگردم.


فقط مونده امتحانات این ترم که واقعا امیدوارم خوب بگذره.

لطفا واسم دعا کنید. این ترم خیلی حیاتیه.

اگه این ترم رو خوب بگذرونم، دیگه با خیال راحت رو پایان نامه م کار می کنم.

فکر میکنم دیگه تعداد خیلی کمی اینجا رو می خونن، اما همین چند نفرتون هم فوق العاده برام عزیزین ^-^


۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۵ ، ۱۹:۰۱
آی دا

8

امروز داشتم فکر میکردم که 25 ساله هستم و این خودش کلی است.

بعد فکر کردم چرا غیر قابل درک ترین راه ممکن را برای مثلا پیشرفت انتخاب کرده ام ._.

با درس خواندن حال نمیکنم و واقعیت دقیقا همین هست و جز این نیست.

بدترین بخش ماجرا این است که به استثنای 6 سال اول زندگیم، 19 سال بعدی را مدام امتحان داشته ام :| و با این حال، نمی دانم چرا پدیده ی مزخرف امتحان دادن برایم عادی نشده.

گیریم که فردا هم بگذرد. هنوز روزهای زیادی هستند که من امتحان داشته باشم. و احتمالا همین چند تا تار موی مشکی باقیمانده هم سفید خواهند شد.

به جز فردا، در خوشبینانه ترین حالت ممکن، تا پایان دوره ی ارشد، 8 تای دیگر امتحان-پایان ترم و میانترم- دارم و این خودش جای چالش دارد ._.

فقط امسال بگذره ._.


هر گونه کامنت دلداری، و امیدوارانه و خدا کریمه و به امید موفقیت های بزرگ تر و ناشکری نکن و غیره و ذالک، تیکه پاره خواهد شد :| گفته باشم :/


۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۵ ، ۲۰:۵۵
آی دا

راستش من تو تابستون یه اشتباهی کردم، و یه برنامه ی زمانی برای روند پایان نامه م نوشتم.

اونم اینطور بود که، پیش بینی کرده بودم که تا مهرماه، نمونه هام ساخته شده و شروع کردم به اینکه تست های مورد نیاز رو روشون انجام بدم.

اما نه تنها اینطور نشده، بلکه هنوز لنگ پیدا کردن بعضی مواد اولیه هم هستم.

که البته به هیچ عنوان تقصیر من نیست، بلکه تقصیر کسایی هست که بهم بد قولی می کنند.

البته کسی برای اون برنامه ی زمانی منو بازخواست نکرده، اما خودم همش خودمو اذیت میکنم و فکر می کنم عقب افتادم.

یه حسی بهم میگه سرجام واستادم و دارم درجا میزنم.

از حق نمیشه گذشت که اطلاعاتم خیلی زیاد شده، اما اینکه عملا کاری از پیش برده باشم، خیر.

توی این یه هفته ی اخیر حتی هیچ مطالعه ای هم نکردم و این تعطیلی ها بیشتر باعث شد عقب بیفتم.

به پیشنهاد یکی از دوستان، تو این دوره ی زمانی بهتره رو مقالات بیشتر کار کنم. تلاش کردم، اما تمرکز ندارم متاسفانه.


سال گذشته، به خاطر اینکه کار و درسم رو همزمان شروع کردم و خب مسلما چون از طریق کارم هست که دارم نون در میارم، و کارم و تجربه م برام خیلی مهم تره، نتونستم اونقدر که باید رو درسم وقت بذارم و نتیجه چند تا مردودی بود و اینکه این ترم باز درس دارم.

خلاصه که اوضاع قاطی پاتیه، هم درس و هم پایان نامه و هم کار.

ناشکری نمی کنم.

فقط احتیاج به انگیزه دارم تا تلاشم بیشتر شه، و احتیاج دارم سلامت باشم.

تجربه نشون داده که هر وقت سرم گرم تر بوده، بهتر نتیجه دیدم. نمیدونم دوباره به کلاس خطم، به قصد انگیزه و آرامشی که استاد خطم بهم میده، برگردم یا نه.


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۲:۱۷
آی دا
عصرها، بعد از اینکه کارم تمام می شود و داخل ماشین به سمت خانه می نشینم، برای چند لحظه نفسم می گیرد.
نکند گوشی ام را جا گذاشته باشم؟
همه ی نقشه های موجود سریعا از ذهنم می گذرند: شماره اش را از حفظ چند بار در ذهنم مرور می کنم و بعد برای اطمینان در دفترچه ام می نویسم که تا رسیدن به خانه یادم نرود؛ با گوشی نزدیک شخص برایش پیغام میگذارم که نگران نشود و بعد-سخت ترین قسمت نقشه- تا رسیدن صبح فردا که دوباره به محل کارم برگشته ام ، تا بتوانم گوشی ام را -او را- در آغوش بگیرم صبر می کنم.
می دانی؟ من دیگر این راه ها را از بر شده ام. همه ی نبودن ها، نداشتن ها، کم بودن ها را در ذهنم مرور و برایشان راه حلی پیدا کرده ام.
پس؛ من را از نبودنت نترسان، عزیزم.


+ مثلا یه نوشته ی ذهنی :)


+کارای پایان نامه به اونجاهاش رسیده که...پووووف....بهتره بگم هنوز به هیچ جا نرسیده ...
+واقعا چرا بانک اطلاعاتی فارسی تو رشته های فنی مهندسی اینقدر کمه ... برای کوچک ترین موضوعات مجبورم به انگلیسی سرچ کنم و نمیگم که بده، اما کاش به همون اندازه منابع فارسی هم داشتیم.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۵ ، ۲۳:۲۸
آی دا

مرغ آمین شنیدین دیگه؟

من گاهی اوقات تو دلم یه آرزویی کردم و چند وقت بعدش، بدون اینکه دیگه فکرم مشغول اون آرزو/ خواسته/ ذوق قلبی باشه، یهو دیدم که برآورده شده.

من پایان نامه م رو مرتبط با کارم برداشتم تا بتونم رفت و آمدم به دانشگاه رو کمتر کنم و راحت تر کار کنم، و علاوه بر این تو کار خودم مسلط تر بشم.

منتها وقتی وارد وادی پایان نامه نویسیم شدم، متوجه شدم که خدای من، چقدر گسترده ست. از طرفی کسی هم نبود که بخوام ازش کمک بگیرم.

آدمایی که اطرافم بودن، سوادشون تجربی و عملی بود، و نمیتونستن بهم کمک چندانی بکن.

تا اینکه یکی از آدم خوب های اطرافم، منو با یک گروه علمی آشنا کرد و بهم اطمینان داد که تمام سوالاتم رو، میتونم از مدیر گروه، که سابقه ی کاری و علمی و آکادمیک فراوانی دارن بپرسم. اول باورم نمیشد. اما وقتی مجبور شدم اولین سوالم رو بپرسم، و با ترس و لرز منتظر بودم تا "جوابی نشنوم" ؛ دیدم باهام تماس گرفته شد، و مفصلا به سوالاتم جوابگویی شد.

من هنوز توی شوک بودم که آیا  همچین آدم هایی پیدا میشن که اینقدر خوب و مهربان باشن و علمشون رو به راحتی در اختیار بقیه قرار بدن؟ باورش سخت بود، اما وقتی سوالاتم در روزهای آتی چند بار دیگه تکرار شد و جواب های مفصل ایشون هم دوباره؛ واقعا باورم شد که نسل آدم های خوب هنوز منقرض نشده.

پیشرفتم به جایی رسید که می بایست صحت کارم رو دقیقا با کسی بررسی می کردم و نگران بودم که اگه بخوام به تنهایی برم جلو، منجر به شکست بشه.

آقای دکتری که تا الان شده بود فرشته ی نجات، شغلشون طوری بود که به استان های مختلف سفر میکردن و کلاس های آموزشی میذاشتن...من تو دلم میگفتم خدایا میشه ایشون یه بار بیاد استان ما؟ اون وقت هرجور شده تو کلاساش شرکت میکنم..

تا اینکه خیلی اتفاقی متوجه شدم که شنبه ایشون به استان ما میان و من میتونم تو یه بازدید همراه گروه ایشون باشم، و هم عملیات بازرسی رو از نزدیک ببینم و هم سوالاتم رو تکمیل کنم( من به طرز وحشتناکی زیاد سوال میپرسم:| )

دیگه خلاصه کنم که شنبه به چه جون کندنی مرخصی گرفتم و چه حرص ها که نخوردم و چطور خودمو رسوندم و ................. اما خلاصه منجر به این شد که یه عالمه از سوالام از حالت معما در اومد و از سردرگمی نجات پیدا کردم.

امیدوارم این همکاری به جاهای خوبی منجر بشه و من در جایگاه شاگردی ایشون، بتونم یه عالمه با سواد بشم و با هم مقاله های زیادی بدیم.

خب، از خوشبختی هام همیشه این بوده خدا آدم های خوب رو جلوی راهم قرار داده.

امیدوارم لیاقتش رو داشته باشم و اینقدر سوالای ناشیانه نپرسم که طرف فرار کنه بره :|


+با تچکر از استاد راهنمام که اصن حالمو هم نمیپرسه :دی


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۷
آی دا

خبر اینکه دارم تمام تلاشمو میکنم که سال بعد همین موقع تو تب و تاب دفاع باشم.

این روزا تو کیفم هم کتاب داستان پیدا میشه، هم مقاله هایی که پرینت گرفتم و هم نوت های کوچیکی که در راستای پایان نامه، ممکنه شماره تلفن باشن، یا اسم مواد اولیه ای چیزی. گفتم بهتون که دارم سعی میکنم اعتیادم رو به شکلات و شیرینی کم کنم؟ اگه دو هفته پیش بود، می نوشتم این روزا تو کیفم کتاب داستان پیدا میشه، مقاله هایی که پرینت گرفتم، نوت های کوچیکی که در راستای پایان نامه، ممکنه شماره تلفن باشن، یا اسم مواد اولیه ای، اسم شخصی، چیزی...وووو یه عالمههه شکلات و شیرینی.

اما خب وقتی یه ذره تو آینه به خودم نگاه کردم، دیدم به خاطر پونه سادات هم که شده، باید چند سال بیشتر زنده بمونم. بنابراین این روزا تقریبا میشه گفت قندهای مصنوعی رو کم کردم و به جاش ار خرما استفاده میکنم. شیر هم زیاد میخورم و از این بابت خوشحالم. اما خب نمی دونم چرا اینقدر زشت شدم. زشت ترین حالت ممکن، در تمام این سال ها. با این وجود سعی میکنم یادم نره که باید کرم ضد آفتاب بزنم، اسپره بزنم، شادترین و گلگلی ترین لباس هامو بپوشم و سعی کنم زیاد از ناراحتی هام گله نکنم. بنظر من اعتراف خیلی بزرگیه که یه دختر با زبون خودش بگه که زشت شده، صورتش لاغر شده و زیر چشاش از حالت معمول بیشتر گود رفته و رنگ پوستش هم تیره شده، اما من همیشه سعی کردم شجاع باشم.

داشتم چی می گفتم؟ آها پایان نامه. و اینکه امیدوارم تا پایان تابستون به نتایج امیدوار کننده ای برسم...


+یه میوه فروشی، دقیقا چسبیده به ایستگاه تاکسی ای هست که هر روز اونجام. موقع برگشتن، که خسته ام، چاره ای نیست جز اینکه از همونجا خرید کنم، که با وجود اینکه جنساش خوبه اما فروشنده اش یه آدم گرون فروش بی انصاف بد اخلاقه. اما میدونین، بخاطر اینکه مجبور نیستم به خاطر خرید، با یه تن خسته راه بیشتری برم، به این فکر میکنم که جنساش مرغوبه و راحت تر میتونم خرید کنم.

بنظرم خیلی از موقعیت ها تو زندگی اینطوری هستن. مجبوری فقط نکات مثبتشو جلو چشمت پر رنگ کنی تا بشه شرایط رو تحمل کرد و ادامه داد.

زندگی من در این روزا، مصداق واقعی همین میوه فروشیه...امیدوارم میوه هاش واقعا مرغوب باشن، و یهو یه گندیده، صبر و توانم رو به منفی نرسونه...


۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۷
آی دا

ما چهار تا، منظورم من و سه تا همکلاسی هام که با هم یه استاد راهنمای مشترک داریم، شبیه زامبی ها شدیم.

خدایا شکرت واقعنی.

استاد راهنماهای همه ی بچه های دیگه، فقط ازشون یه پروژه خواسته که باید ایمیل کنن، اون یکی استاد راهنماعه هم جزوه ش 10 صفحه ست :|

اون وقت ما چهارتا فلک زده ها، واسه درس اختیاریمون! خوب دقت کنید، درس اختیاریمون، نه تنها یه جزوه ی 86 صفحه ای رو خوندیم که نهایتا تو امتحان فقط از 10 صفحه ی آخرش سوال اومده بود ، :| فردا هم با اجازه ی بزرگ ترا قراره بریم پروژه ارائه بدیم :||

یعنی عاشق استادمونم که هوای ما چهارتا که از قرار تو لیسانس هم دانشجوش بودیم و ما رو میشناسه و درسه هم اختیاریه و میدونه اوضاع معدلمون علی رغم تمام تلاشامون وخیمه، داره !!!

میخوام اینو بگم که پامو بذارم تو دریا خشک میشه :))

خدایا شکرت واقعنی.

بعد میدونین سوزش کجاست؟ اونجاست که چون استاد ما مهربونه و فوق العاده خوش اخلاقه(به عبارتی با پنبه سر میبره) همه میگن خوشبحالتون نمره هاتون بالاست ! حالا ما هی خدا و آیه و پیغمبر که نه، بابا این 0.25 هم اضافه تر نمیده....

هیچی

خدایا شکرت واقعنی...............




+شعرهای مینیمال را دوست دارم

کوتاهند و در پایان ضربه می زنند

مثل تو،

که تا بفهمم آمده ای، رفته ای...


زهرا طراوتی

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۱ تیر ۹۵ ، ۲۲:۵۳
آی دا