مستقر در ماه

۳۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانشگاه» ثبت شده است

پایان نامه  تو ذهنم به جاهای خوبی رسیده

نمونه ها ساخته شدن، یه سری هاشو باید بفرستم که آزمایشات روش انجام بشه، بقیه ی آزمایشا رو خودم تو آزمایشگاه خودم انجام میدم.

امیدوارم نتایج خوب باشه و اذیت نشم.


پروسه ی لاغری هم خوب بوده. تو سه هفته دو کیلو لاغر شدم و تا عید انشاالله به چیزی که میخوام می رسم.

هوا هم یه ذره سرماش کم شه دوباره به دوچرخه سواریم بر میگردم.


فقط مونده امتحانات این ترم که واقعا امیدوارم خوب بگذره.

لطفا واسم دعا کنید. این ترم خیلی حیاتیه.

اگه این ترم رو خوب بگذرونم، دیگه با خیال راحت رو پایان نامه م کار می کنم.

فکر میکنم دیگه تعداد خیلی کمی اینجا رو می خونن، اما همین چند نفرتون هم فوق العاده برام عزیزین ^-^


۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۵ ، ۱۹:۰۱
آی دا

8

امروز داشتم فکر میکردم که 25 ساله هستم و این خودش کلی است.

بعد فکر کردم چرا غیر قابل درک ترین راه ممکن را برای مثلا پیشرفت انتخاب کرده ام ._.

با درس خواندن حال نمیکنم و واقعیت دقیقا همین هست و جز این نیست.

بدترین بخش ماجرا این است که به استثنای 6 سال اول زندگیم، 19 سال بعدی را مدام امتحان داشته ام :| و با این حال، نمی دانم چرا پدیده ی مزخرف امتحان دادن برایم عادی نشده.

گیریم که فردا هم بگذرد. هنوز روزهای زیادی هستند که من امتحان داشته باشم. و احتمالا همین چند تا تار موی مشکی باقیمانده هم سفید خواهند شد.

به جز فردا، در خوشبینانه ترین حالت ممکن، تا پایان دوره ی ارشد، 8 تای دیگر امتحان-پایان ترم و میانترم- دارم و این خودش جای چالش دارد ._.

فقط امسال بگذره ._.


هر گونه کامنت دلداری، و امیدوارانه و خدا کریمه و به امید موفقیت های بزرگ تر و ناشکری نکن و غیره و ذالک، تیکه پاره خواهد شد :| گفته باشم :/


۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۵ ، ۲۰:۵۵
آی دا

راستش من تو تابستون یه اشتباهی کردم، و یه برنامه ی زمانی برای روند پایان نامه م نوشتم.

اونم اینطور بود که، پیش بینی کرده بودم که تا مهرماه، نمونه هام ساخته شده و شروع کردم به اینکه تست های مورد نیاز رو روشون انجام بدم.

اما نه تنها اینطور نشده، بلکه هنوز لنگ پیدا کردن بعضی مواد اولیه هم هستم.

که البته به هیچ عنوان تقصیر من نیست، بلکه تقصیر کسایی هست که بهم بد قولی می کنند.

البته کسی برای اون برنامه ی زمانی منو بازخواست نکرده، اما خودم همش خودمو اذیت میکنم و فکر می کنم عقب افتادم.

یه حسی بهم میگه سرجام واستادم و دارم درجا میزنم.

از حق نمیشه گذشت که اطلاعاتم خیلی زیاد شده، اما اینکه عملا کاری از پیش برده باشم، خیر.

توی این یه هفته ی اخیر حتی هیچ مطالعه ای هم نکردم و این تعطیلی ها بیشتر باعث شد عقب بیفتم.

به پیشنهاد یکی از دوستان، تو این دوره ی زمانی بهتره رو مقالات بیشتر کار کنم. تلاش کردم، اما تمرکز ندارم متاسفانه.


سال گذشته، به خاطر اینکه کار و درسم رو همزمان شروع کردم و خب مسلما چون از طریق کارم هست که دارم نون در میارم، و کارم و تجربه م برام خیلی مهم تره، نتونستم اونقدر که باید رو درسم وقت بذارم و نتیجه چند تا مردودی بود و اینکه این ترم باز درس دارم.

خلاصه که اوضاع قاطی پاتیه، هم درس و هم پایان نامه و هم کار.

ناشکری نمی کنم.

فقط احتیاج به انگیزه دارم تا تلاشم بیشتر شه، و احتیاج دارم سلامت باشم.

تجربه نشون داده که هر وقت سرم گرم تر بوده، بهتر نتیجه دیدم. نمیدونم دوباره به کلاس خطم، به قصد انگیزه و آرامشی که استاد خطم بهم میده، برگردم یا نه.


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۲:۱۷
آی دا
عصرها، بعد از اینکه کارم تمام می شود و داخل ماشین به سمت خانه می نشینم، برای چند لحظه نفسم می گیرد.
نکند گوشی ام را جا گذاشته باشم؟
همه ی نقشه های موجود سریعا از ذهنم می گذرند: شماره اش را از حفظ چند بار در ذهنم مرور می کنم و بعد برای اطمینان در دفترچه ام می نویسم که تا رسیدن به خانه یادم نرود؛ با گوشی نزدیک شخص برایش پیغام میگذارم که نگران نشود و بعد-سخت ترین قسمت نقشه- تا رسیدن صبح فردا که دوباره به محل کارم برگشته ام ، تا بتوانم گوشی ام را -او را- در آغوش بگیرم صبر می کنم.
می دانی؟ من دیگر این راه ها را از بر شده ام. همه ی نبودن ها، نداشتن ها، کم بودن ها را در ذهنم مرور و برایشان راه حلی پیدا کرده ام.
پس؛ من را از نبودنت نترسان، عزیزم.


+ مثلا یه نوشته ی ذهنی :)


+کارای پایان نامه به اونجاهاش رسیده که...پووووف....بهتره بگم هنوز به هیچ جا نرسیده ...
+واقعا چرا بانک اطلاعاتی فارسی تو رشته های فنی مهندسی اینقدر کمه ... برای کوچک ترین موضوعات مجبورم به انگلیسی سرچ کنم و نمیگم که بده، اما کاش به همون اندازه منابع فارسی هم داشتیم.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۵ ، ۲۳:۲۸
آی دا

مرغ آمین شنیدین دیگه؟

من گاهی اوقات تو دلم یه آرزویی کردم و چند وقت بعدش، بدون اینکه دیگه فکرم مشغول اون آرزو/ خواسته/ ذوق قلبی باشه، یهو دیدم که برآورده شده.

من پایان نامه م رو مرتبط با کارم برداشتم تا بتونم رفت و آمدم به دانشگاه رو کمتر کنم و راحت تر کار کنم، و علاوه بر این تو کار خودم مسلط تر بشم.

منتها وقتی وارد وادی پایان نامه نویسیم شدم، متوجه شدم که خدای من، چقدر گسترده ست. از طرفی کسی هم نبود که بخوام ازش کمک بگیرم.

آدمایی که اطرافم بودن، سوادشون تجربی و عملی بود، و نمیتونستن بهم کمک چندانی بکن.

تا اینکه یکی از آدم خوب های اطرافم، منو با یک گروه علمی آشنا کرد و بهم اطمینان داد که تمام سوالاتم رو، میتونم از مدیر گروه، که سابقه ی کاری و علمی و آکادمیک فراوانی دارن بپرسم. اول باورم نمیشد. اما وقتی مجبور شدم اولین سوالم رو بپرسم، و با ترس و لرز منتظر بودم تا "جوابی نشنوم" ؛ دیدم باهام تماس گرفته شد، و مفصلا به سوالاتم جوابگویی شد.

من هنوز توی شوک بودم که آیا  همچین آدم هایی پیدا میشن که اینقدر خوب و مهربان باشن و علمشون رو به راحتی در اختیار بقیه قرار بدن؟ باورش سخت بود، اما وقتی سوالاتم در روزهای آتی چند بار دیگه تکرار شد و جواب های مفصل ایشون هم دوباره؛ واقعا باورم شد که نسل آدم های خوب هنوز منقرض نشده.

پیشرفتم به جایی رسید که می بایست صحت کارم رو دقیقا با کسی بررسی می کردم و نگران بودم که اگه بخوام به تنهایی برم جلو، منجر به شکست بشه.

آقای دکتری که تا الان شده بود فرشته ی نجات، شغلشون طوری بود که به استان های مختلف سفر میکردن و کلاس های آموزشی میذاشتن...من تو دلم میگفتم خدایا میشه ایشون یه بار بیاد استان ما؟ اون وقت هرجور شده تو کلاساش شرکت میکنم..

تا اینکه خیلی اتفاقی متوجه شدم که شنبه ایشون به استان ما میان و من میتونم تو یه بازدید همراه گروه ایشون باشم، و هم عملیات بازرسی رو از نزدیک ببینم و هم سوالاتم رو تکمیل کنم( من به طرز وحشتناکی زیاد سوال میپرسم:| )

دیگه خلاصه کنم که شنبه به چه جون کندنی مرخصی گرفتم و چه حرص ها که نخوردم و چطور خودمو رسوندم و ................. اما خلاصه منجر به این شد که یه عالمه از سوالام از حالت معما در اومد و از سردرگمی نجات پیدا کردم.

امیدوارم این همکاری به جاهای خوبی منجر بشه و من در جایگاه شاگردی ایشون، بتونم یه عالمه با سواد بشم و با هم مقاله های زیادی بدیم.

خب، از خوشبختی هام همیشه این بوده خدا آدم های خوب رو جلوی راهم قرار داده.

امیدوارم لیاقتش رو داشته باشم و اینقدر سوالای ناشیانه نپرسم که طرف فرار کنه بره :|


+با تچکر از استاد راهنمام که اصن حالمو هم نمیپرسه :دی


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۷
آی دا

خبر اینکه دارم تمام تلاشمو میکنم که سال بعد همین موقع تو تب و تاب دفاع باشم.

این روزا تو کیفم هم کتاب داستان پیدا میشه، هم مقاله هایی که پرینت گرفتم و هم نوت های کوچیکی که در راستای پایان نامه، ممکنه شماره تلفن باشن، یا اسم مواد اولیه ای چیزی. گفتم بهتون که دارم سعی میکنم اعتیادم رو به شکلات و شیرینی کم کنم؟ اگه دو هفته پیش بود، می نوشتم این روزا تو کیفم کتاب داستان پیدا میشه، مقاله هایی که پرینت گرفتم، نوت های کوچیکی که در راستای پایان نامه، ممکنه شماره تلفن باشن، یا اسم مواد اولیه ای، اسم شخصی، چیزی...وووو یه عالمههه شکلات و شیرینی.

اما خب وقتی یه ذره تو آینه به خودم نگاه کردم، دیدم به خاطر پونه سادات هم که شده، باید چند سال بیشتر زنده بمونم. بنابراین این روزا تقریبا میشه گفت قندهای مصنوعی رو کم کردم و به جاش ار خرما استفاده میکنم. شیر هم زیاد میخورم و از این بابت خوشحالم. اما خب نمی دونم چرا اینقدر زشت شدم. زشت ترین حالت ممکن، در تمام این سال ها. با این وجود سعی میکنم یادم نره که باید کرم ضد آفتاب بزنم، اسپره بزنم، شادترین و گلگلی ترین لباس هامو بپوشم و سعی کنم زیاد از ناراحتی هام گله نکنم. بنظر من اعتراف خیلی بزرگیه که یه دختر با زبون خودش بگه که زشت شده، صورتش لاغر شده و زیر چشاش از حالت معمول بیشتر گود رفته و رنگ پوستش هم تیره شده، اما من همیشه سعی کردم شجاع باشم.

داشتم چی می گفتم؟ آها پایان نامه. و اینکه امیدوارم تا پایان تابستون به نتایج امیدوار کننده ای برسم...


+یه میوه فروشی، دقیقا چسبیده به ایستگاه تاکسی ای هست که هر روز اونجام. موقع برگشتن، که خسته ام، چاره ای نیست جز اینکه از همونجا خرید کنم، که با وجود اینکه جنساش خوبه اما فروشنده اش یه آدم گرون فروش بی انصاف بد اخلاقه. اما میدونین، بخاطر اینکه مجبور نیستم به خاطر خرید، با یه تن خسته راه بیشتری برم، به این فکر میکنم که جنساش مرغوبه و راحت تر میتونم خرید کنم.

بنظرم خیلی از موقعیت ها تو زندگی اینطوری هستن. مجبوری فقط نکات مثبتشو جلو چشمت پر رنگ کنی تا بشه شرایط رو تحمل کرد و ادامه داد.

زندگی من در این روزا، مصداق واقعی همین میوه فروشیه...امیدوارم میوه هاش واقعا مرغوب باشن، و یهو یه گندیده، صبر و توانم رو به منفی نرسونه...


۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۷
آی دا

ما چهار تا، منظورم من و سه تا همکلاسی هام که با هم یه استاد راهنمای مشترک داریم، شبیه زامبی ها شدیم.

خدایا شکرت واقعنی.

استاد راهنماهای همه ی بچه های دیگه، فقط ازشون یه پروژه خواسته که باید ایمیل کنن، اون یکی استاد راهنماعه هم جزوه ش 10 صفحه ست :|

اون وقت ما چهارتا فلک زده ها، واسه درس اختیاریمون! خوب دقت کنید، درس اختیاریمون، نه تنها یه جزوه ی 86 صفحه ای رو خوندیم که نهایتا تو امتحان فقط از 10 صفحه ی آخرش سوال اومده بود ، :| فردا هم با اجازه ی بزرگ ترا قراره بریم پروژه ارائه بدیم :||

یعنی عاشق استادمونم که هوای ما چهارتا که از قرار تو لیسانس هم دانشجوش بودیم و ما رو میشناسه و درسه هم اختیاریه و میدونه اوضاع معدلمون علی رغم تمام تلاشامون وخیمه، داره !!!

میخوام اینو بگم که پامو بذارم تو دریا خشک میشه :))

خدایا شکرت واقعنی.

بعد میدونین سوزش کجاست؟ اونجاست که چون استاد ما مهربونه و فوق العاده خوش اخلاقه(به عبارتی با پنبه سر میبره) همه میگن خوشبحالتون نمره هاتون بالاست ! حالا ما هی خدا و آیه و پیغمبر که نه، بابا این 0.25 هم اضافه تر نمیده....

هیچی

خدایا شکرت واقعنی...............




+شعرهای مینیمال را دوست دارم

کوتاهند و در پایان ضربه می زنند

مثل تو،

که تا بفهمم آمده ای، رفته ای...


زهرا طراوتی

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۱ تیر ۹۵ ، ۲۲:۵۳
آی دا

امروز روز سختی بود.

از آن سخت های ملال آور نه، بیشتر خستگی جسمی مد نظرم است. به نظرم دوازده ساعت ِ کاری ، حرف ِ کمی نیست و گاهی از اینکه اینطوری خودم را با شرایط وفق داده ام، تعجب می کنم.

تازه رسیده ام خانه. قبل از آن رفتم خرید کردم. مرغ و خیار و زیتون و گوجه و کیوی! شاید بخندید اما از اینکه این مدت را خرید نکرده بودم، شدیدا شرمنده بودم، با اینکه می دانم خانواده ام هیچ وقت انتظاری از من نداشته اند.

نمی دانم این ها را چرا دارم این جا می نویسم. شاید چون کل روز را به جز صحبت های کاری، با همکارانی که بیشتر از خانواده ام می بینمشان و اکثر صحبت هایمان کاری است و همان هم از قضا به بزن بکش و نهایتا دلخوری منجر می شود، همصحبت دیگری ندارم.

آمده ام خانه. هیچکس نیست. گوشی ویبره می رود، یکی از همکلاسی ها حالم را پرسیده و اینکه چرا دانشگاه نمی روم و اطلاع داد استاد راهنمایم کارم دارد. لبخند کمرنگی میزنم، خوب است که حداقل یک نفر من را یادش هست.


+آخرین پرنده را هم رها کرده ام

اما هنوز غمگینم

چیزی در این قفس ِ خالی هست

که آزاد نمی شود


گروس عبدالملکیان


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۴۳
آی دا

فکر میکنم تو وبلاگ قبلیم هم در مورد استادم نوشته بودم.

ترم آخر کارشناسی که بودم(بهار93)؛ دو تا درسم رو با یک خانمی داشتم که قبلا تو صنعت کار کرده بود و حالا پس از اتمام دکتراش، در تکاپوی هیات علمی شدن در گروه مهندسی شیمی دانشگاه ما بود. یک خانم خوش برخورد که هم خوش اخلاق بود، هم با سواد و تو درس دادن هم چیزی کم نمی ذاشت.

اون موقع ها همش آرزو داشتم که روزی منم بتونم در جایگاه ایشون باشم.

خلاصه که من در پاییز 94 دوباره وارد دانشگاه شدم. گرایشم تغییر کرده بود و دیگه این خانم استاد من نبود، حال و احوالش رو از دیگر بچه ها جویا شدم. گفتند که هیات علمی شده و تازه از مرخصی زایمان برگشته(سنشون حدودای 31-32 هست، دقیق نمی دونم). خودم هم چند روز پیش ایشون رو دیدم که از ماشینشون که یک ماشین شاسی بلند بود پیاده شدن.

منظور من از این حرفا این نیست که ماشین خوب است بچه خوب است و آدم حتما باید هیئت علمی بشود.

منظورم اینه که همیشه آرزو دارم بتونم مثل همچین افرادی با برنامه ریزی زندگی کنم. به سبک زندگی دیگران احترام می ذارم، اما در مورد خودم هیچ وقت دوست نداشتم ازدواجم صرفا از روی اینکه حوصله م سر رفته باشه، و در آینده هم بچه دار شدنم صرفا بر مبنای اینکه حالا وقتشه. دوست داشتم و دوست دارم حداقل یه مقدار به خواسته های ذهنیم برسم و بعد طبق برنامه م پیش برم.

می دونم زندگی خیلی غیر مترقبه تر از اونه که بشه واسه چندین سال آینده، اینقدر ریز برنامه ریزی کرد، اما خب بنظرم یک ذهن ِ با برنامه ریزی بهتر از زندگی ِ صرفا در جهت روزگذرانیه.

من همیشه آدم های موفق رو تحسین می کنم، هرچند شاید خودم هیچ وقت نتونم روزی یکی از اونا باشم.


+من تا همین حدش که کارمو تو صنعت ادامه بدم و از پایان نامه م دفاع کنم راضیم به رضای خدا :| ای خداااااا ای خدااااااااااااااااااا :|

بگذریم؛

اینم دو تا عکس از حیاط بهشتیمون:



۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۱۷
آی دا

صبح بیدار شدم، چای دم کردم، و ژله ی میوه ای را آماده کردم تا برای مهمانی دو نفری من و زهرا، برای عصر ببندد. بعدش قرار شد حالا که کلاس حل تمرین ترمودینامیک را نرفته ام ( من واقعا تا قبل از این نمی دانستم که برای بچه های ارشد هم حل تمرین می گذارند! کمی خجالت آور است بنظرم و به غرور آدم بر میخورد) ؛ بنشینم یک مقاله بخوانم و گزارشش را به استادم بدهم. اما خب طبق معمول که همیشه فکر میکنم مقالهه خیلی یوزر فرندلی ( می دانم این اصطلاح برای نرم افزارهاست؛ اما من دلم میخواهد برای مقاله هم استفاده کنم) است و بعد می بینم خیلی سخت است، باز هم همینطور شده.

این منم، دختری در آستانه ی فصلی گرم

با کلی درس برای پاس کردن و کلی مقاله ی خوانده نشده و حجم کاری که می دانم موقع امتحانات جوری خِرَم را می گیرد که مادر بگرید.

من از آن آدم هایی هستم که کلا دلم میخواهد همه ی کارها جوری طبق میلم باشد که مو لای درزش نرود. من فینالیست ِ مسابقه ی "کارها بر طبق روال" هستم و کافی است مقداری اوضاع بر وفق مرادم نباشد تا بنشیم مرثیه سرایی کنم.

می دانید؟ دیشب داشتم به اعضای خانواده ام نگاه می کردم و به این فکر کردم که نهایتا آدم ها خودشان باشد خودشان را جمع و جور کنند. حالا هرچقدر که اعضای خانواده عاشق هم باشند، حالا هر چقدر که دوستانت با تو دوستیشان محکم باشد؛ اما در نهایت خودت باید به تنهایی کوله بار زندگیت را به دوش بکشی و چاوشی چرت می گوید که هر کس که از حالم خبر داره از شونه هام این بارو برداره. هیچ کس نمی تواند از روی شانه های آدم باری را بردارد. آدم نهایتا تنهایی باید درس هایش را پاس کند، تنهایی باید شب ها گریه کند، تنهایی باید روزی 14 ساعت یک لنگه پا بایستد و تنهایی باید شب ها گریه کند. حالا هرچقدر هم که هوا بهار باشد، هرچقدر هم آلوچه های حیاط در آمده باشند؛ اما نهایتا خودت هستی و خودت و لطفا یک نفر برود دهان چاوشی را گِل بگیرد. 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۹ فروردين ۹۵ ، ۱۱:۰۴
آی دا