مستقر در ماه

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آرزوهای رنگی» ثبت شده است

امروز تمام تلاشم را کردم که از واژه های نانو، رس، نانوکلی، پلی اتیلن، دوده و ........ دوری کنم.

راستش شب ها خوابشان را می بینم

صبح ها با این فکر از خواب بیدار می شوم که به کجاها زنگ بزنم و چطوری پیدایشان کنم

روزها از بی اینترنتی غصه میخورم و به خانه هم که می آیم اینترنت قطع و وصلی دارم

از اینکه هی برای تهیه ی مواد اولیه ام، باید به این و آن رو بیندازم خجالت می کشم. اینکه باید همه چیز را یادآوری کنم و از جواب ندادنشان احساس خجالت نکنم.

بعد یادم می آید این ترم یک عالمه درس دارم و برای مرخصی، باید سعی کنم در محیط کارم رام تر و حرف شنو تر باشم.


....اما مگر نه اینکه همه ی این ها نشانه ای این است که من آدم فعال و باهوشی هستم؟

مگر نشانه ی این نیست که خدا آنقدر به من سواد و توانایی داده که بتوانم تلاش کنم؟ که خودم میتوانم از پس کارهای خودم بر بیایم؟

خیلی آدم ها را دیده ام که تلاش کردن بلد نیستند. بلد نیستند و تمام زندگیشان را به یک روال تکراری صبحانه ناهار شام و گردش محدود کرده اند.

گاهی باید خدا را به خاطر اینکه دغدغه های مهم و حل شدنی داریم شکر کنیم.

درست است که هوا خیلی پاییز است، روزها زود شب می شود، گردش و تفریح درست و حسابی ندارم و دُز نگرانی ام خیلی بالا است، اما اگر همه ی این ها را بخاطر آینده باید تحمل کنم؛ حرفی ندارم :)



۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۹
آی دا

من به معجزه ی نوشتن اعتقاد دارم، قبلا معجزه ش رو دیدم و هنوز هم بهش پابندم

شاید واسه همینه که هنوز، با وجود اینکه زیاد رمقی واسه نوشتن نیست، باز هم تلاش میکنم، که حتی اگه روزنگاری هم شده بنویسم.

وقتی خودمو با پارسال این موقع مقایسه می کنم، خیلی چیزا - و نه همه چیز- بهتر شده...

تو کارم یه مهارت نسبی پیدا کردم و حداقل می دونم تو هر حالتی بلاخره درسمم تموم میشه


تو یه گروه علمی عضو هستم که مرتبط با کارمه. اعضای گروه، اکثریت جز رده بالاهای تخصص ما هستن و شاید بیست درصدی مثل من تازه کار باشن.

مثل اینکه یه نمایشگاه مرتبط با شغل ما داره تو فرانسه و سوییس برگزار میشه و واسه ش تور گذاشتن.

خدا میدونه که وقتی اطلاعیه ش رو دیدم، واسه چند لحظه قلبم ایست کرد

از ته قلبم دلم خواست کاش منم میتونستم برم.

همه ی کسایی که دارن میرن، چندین سال سابقه ی کاری دارن و احتمالا درآمدشون اونقدر بالا هست که از پس این سفر علمی بربیان(بعید بدونم کسی با پول باباش بخواد همچین سفری رو بره)

یهویی چشامو بستم و از خدا خواستم که علم و سوادمو اونقدر بالا ببره، که بتونم با سواد و تخصصم پول در بیارم و به آرزوهام برسم.

به قول میم، اینقدر باید تو کارم حرفه ای بشم که سر خواستن من بجنگن، نه اینکه من از امنیت شغلیم بترسم...

خدایا به همه ی کسایی که تلاش میکنن کمک کن.

الهی آمین


+بعد از نوشتن این پست مبلغ تورهای گردشگری رو نگاه کردم و یه ذره امیدوارم شدم؛ نمیدونم مبلغ این تور علمی رو چرا اینقدر بالا زده بودن...



۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۵ ، ۱۵:۱۲
آی دا
به معجزه ی نوشتن اعتقاد دارید؟
به معجزه ی وبلاگ نویسی چطور؟
من به اعجازشان ایمان آورده ام.
رویاهایتان را باور داشته باشید و برایشان تلاش کنید.
آنقدر بدوید که پاهایتان رمق نداشته باشد، اما دست از دویدن برندارید
اشک بریزید اما صبح ها که از خواب بیدار شدید، در آینه پف چشمتان را ندیده بگیرید، بعد با سرعت بیشتری به دویدنتان ادامه دهید
رویاهایتان را بنویسید
آرزوهایتان را؛ چیزهایی را که فکر می کنید حقتان است و باید از این دنیا بگیرید هر روز، در ذهنتان مرور کنید
منتظر مرد آرزوها نباشید بیاید به شما زندگی دلخواهتان را بدهد؛ سعی کنید آنقدر قوی باشید که خودتان بشوید مرد آرزوهای خودتان. گیریم که مرد آرزوها پیدا نشد هان؟ گیریم که پیدا شد اما آنی نبود که دلتان می خواهد. آن وقت چه؟
این روزها را خیلی تلاش کرده ام
درس خوانده ام، غر غر استادها را تحمل کرده ام، تهدیدهایشان را. متلک های مدیر را نشنیده گرفته ام، بدخلقی هایش را. در روز مسافت زیادی را بین خانه و دانشگاه و محل کارم در گذر بوده ام. گریه ها کرده ام، بغض های زیادی. مثل امروز با همکارم بحثم شده است، سرش داد زده ام. مدیر زنگ زده که نباید فلان کار را کنی، باید تایید کنی محصول را. گفته ام نمی شود، بدخلقی کرده، به عبارتی تهدید کرده. حتی منتظر شنبه هستم بیاید با حرف های تهدید آمیزش بترساندم، بهم بگوید درست کار نمیکنی، بهم بگوید فلان و بسار و تمام یک لنگه پا ایستادنم را ندیده بگیرد.
اما مگر همین ها را نخواسته بودم؟ نخواسته بودم تحصیلات تکمیلی را؟ شغل را؟
هرچند الان یک آدم پر مشغله هستم که حتی وقت آرایشگاه رفتن را بزور پیدا می کنم.
اما با همه ی این اوصاف فکر میکنم خوشبختم 
 حالا به خودم یک سفر هدیه داده ام. برای تعطیلات نوروز.
نگرانی اینکه همه ی پولم را باید خرج این سفر کنم، یا اینکه مرخصی نداشته باشم را هم زیر ِ زمین چال کرده ام:)


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۰۱
آی دا

بعد از چندین روز متوالی بدو بدوهای جانفرسا، پیاده روی های زیاد زیر آفتاب، تماس های تلفنی مکرر، و تلاش برای فهماندن موضوعات به قشرهای مختف جامعه!! با سطح سوادهای متفاوت، نهایتا دیروز این خستگی اثر خودش را به صورت هق هق زیر آفتاب داخل ماشین داداش نشان داد و داداش وحشتزده ی بیچاره ام را تا حد مرگ ترساند. اما بلاخره امروز و فردا را بیکارم. یک گاز با فر سالم، دو ماه پیش نصیبم شد، قالب های کیک پزی را شنبه عصر خریدم، و همزن را هم چند روز پیش خواهرم برایم به عاریه آورد. نهایتا اینکه امروز بلاخره عزم جزم کردم و برای اولین بار این کیک شکلاتی را ساختم و امروز شد یکی از روزهای خیلی خوبم. به این موضوع که وقتی آدم ها چیزی را سخت تر بدست بیاورند قدرش را بیشتر نگه می دارند؛ شدیدا معتقدم. هرچند گاهی از روی بی فکری غرولند میکنم که چرا باید همیشه سختی ها برای من باشد، اما می دانم که مقداری سختی برای رسیدن به هر چیزی لازم است. به هر حال من الان قدر فر جدیدم را دارم، همینطور قالب های کیک پزیم، همینطور تمام چیزهای دیگری را که با سختی و تلاش فروان به زودی به دست خواهم آورد. مرسی خدا.



۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۰۷
آی دا

-خرید از یه هایپرمارکت.خرید مواد غذایی. به همراه یه فرد مورد علاقه. انواع پنیر پیتزا؛ انواع خمیر پیراشکی، انواع سس ها، انوع نوشیدنی ها، انواع پاستاها، انواع شکلات ها، بدون هیچ محدودیتی.

-رفتن به شهر کتاب. تنها. مدت ها قدم زدن تو قفسه های کتاب و مجلات. و نهایتا خرید مجموعه داستان های دنباله دار چندین جلدی.

-رفتن به یه رستوران منحصر به فرد؛ انتخاب یه غذای خیلی خیلی خیلی متفاوت. به همراه یه فرد مورد علاقه.

-گرفتن یه مهمونی دوستانه، که خودم سر آشپزش باشم و انواع غذا رو درست کنم. جمعی که همشونو خیلی دوست داشته باشم.

-رفتن به یه مسافرت نزدیک. مثلا ترکیه، دبی. یا تنها یا همراه با یه فرد مورد علاقه. در هرحال خودم دلم میخواد رئیس و تصمیم گیرنده ی نهایی همه چی سفر باشم.

-رفتن به یه مسافرت کاری. تنها. دور ِ دور.


وقتی تو کانتکت های گوشیم حتی یه نفرم نیست که بتونم بهش بگم بیا بریم بستنی مهمون من؛ بهتره دست از خیال پردازی بردارم و بشینم امتحان پنجشنبه مو بخونم، تکالیف خطمو بنویسم( تا استادم بیشتر از این کفری نشده) و خیلی سر به راه به سایر بدبختی های زندگیم برسم. 


+ عنوان با علامت سوال.


۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۵۹
آی دا

یادمه نوجوان که بودم، هر بار برادرم یه سری مجله و روزنامه ی کودک و نوجوان می خرید. بعد من ِ مشتاق اینقدر با دقت همشونو کلمه به کلمه میخوندم، اینقدر خوندشون رو تجدید میکردم؛ که دیگه همشونو حفظ و از بر بودم. عادت داشتم بعد از اتمام هر دوره ی سخت، مثل اتمام امتحانا؛ خودم هم برای خودم مجله بخرم، جدول بخرم و تا تمام صفحاتشو سیاه نمیکردم و از فرط ورق زدن و خیره شدن تو تصاویر پاره ش نمی کردم، دست بردار نبودم. تابستان یک سال، از فرط اینکه کتاب می خوندم، مادرم خیلی خیلی از دستم عصبانی می شد و نگرانم شده بود. و من منتظر بودم خونه خالی بشه تا کتاب هامو بخورم.

من البته هنوز همون آدمم. عاشق کتاب و مطالعه ام. اما چون پیرتر شدم، مشغله های فکریم بیشتره و مابین تفریحاتم که 80 درصدش رو مطالعه و خطاطی و بازی با دوربین اشغال کرده؛ حس نگرانیم بیشتره و خیلی اوقات ازشون لذت نمیبرم. امروز داشتم فکر میکردم اون موقع ها که دوربین نداشتم، اون موقع ها که فکر میکردم هیچ وقت دوربین دار هم نخواهم شد، اون موقع ها که مجبور بودم منتظر باشم خواهربرادرم برام کتاب بخرن و خبری از مطالعه ی الکترونیکی نبود؛ چیکار میکردم که اینقدر خوشحال بودم؟ چیکار میکردم که اینقدر از همون مطالعه م و خوندن هزار باره ی مجلات و کتابام لذت میبردم؟ به این موضوعات فکر میکنم و سعی میکنم زمانو به عقب شیفت بدم و دوباره همونقدر سبک بال و خوشحال بشم. منتها با این تفاوت که برای آینده هم دارم برنامه ریزی میکنم که بتونم به ثبات فکری برسم و با خیال آسوده زندگی کنم.


تصویر اول؛ امروز عصر در حیاط بارون زده ی ماست. امیدوارم دوربین کوچک و نحیفم زیر بارون آسیب ندیده باشه.

تصویر دوم؛ هم که مشخصه. اعضای خانواده عادت کردن که قبل از هر شام و ناهار، منتظر باشن که من عکسامو بگیرم، بعد شروع به خوردن کنن؛ بندگان خدا. همانا بهترین وعده ی غذایی در روز شامه! موافقین؟

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۴ ، ۲۲:۳۰
آی دا
6 سال پیش که تمام خوشبختی را در قبول شدن در یک رشته ی مهندسی روزانه می دیدم و فکر میکردم اگر این اتفاق بفتد دیگر غمی نخواهم داشت؛ مارمولک سبز/قهوه ای چاقی را دیده بودم. ازش ترسیده بودم و چند قدم رفته بودم عقب تر. اما مارمولک گفت که نترسم. گفت که بر خلاف اینکه خیلی ها فکر میکنند چندش است و موجودی ترسناک، گاهی حاوی نشانه های خوب، خبرهای خوب و برآورده شدن ارزوها هم هست. من اما آنقدر که از چشمان دایره ای مارمولک ِ مهربان ترسیده بودم، خوب به حرف هایش گوش ندادم و همانطور که خشکم زده بود، مارمولک کوچولو در چشم بهم زدنی ناپدید شد. من آن سال به چیزی که میخواستم رسیدم و فکر میکردم دیگر غمی نیست و آرزویی نیست که بهش نرسیده باشم. اما نمی دانستم که ادمیزاد است و مشکلات زندگی، آدمیزاد است و آرزوهای ریز و درشت و رنگی رنگی اش. ادمیزاد است و خودخواهی هایش. در ان 6 سالی که گذشت و هیچ وقت مارمولک را ندیدم، هر چند به آرزویم رسیده بودم اما زندگی یکنواخت میگذشت و خوشی های اولیه زایل شده بود. در این میان فهمیده بودم باید آرزوهای بیشتری داشته باشم، اما نمیدانستم آیا اگر هم آرزوی دیگری داشته باشم بر آورده خواهد شد یا نه. غمگین بودم و زندگی یکنواخت بود در تمام این 6 سال، و حتی چاله چوله هایش به مراتب بیشتر از اوج هایش بود. چند وقت پیش که برای اوردن پیاز به انباری رفته بودم؛ متوجه شدم دو تا چشم گرد به من زل زده است، رنگ سبز/قهوه ای متفاوتی هم نظرم را جلب کرد. مارمولک چاق و مهربانم بود که بعد از 6 سال دوباره به دیدنم آمده بود. هر چند اولش دوباره ترسیدم، اما وقتی یادم افتاد مارمولک ها آرزوها را هم برآورده میکنند، لبخندی به لبم نشست. چشمانم را بستم و آرزوهایم را که حالا از یکی به 100 تا رسیده بود در ذهنم مرور کردم. با لبخند چشم باز کردم که از مارممولک مهربان بابت 6 سال پیش تشکر کنم؛ اما دیدم باز هم به چشم بهم زدنی رفته است. میدانید، نمی شود به مارمولک ها ایراد گرفت. عادتشان است که تند حرکت می کنند و مجال برای سلام و احوال پرسی نمیدهند. به هر حال مارمولک مهربانم رفته و فکر می کنم در تدارک آرزوهای جدیدم است. امیدوارم منبعد زود به زود به دیدنم بیاید، نه شش سال به شش سال.

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۴ ، ۱۳:۳۶
آی دا
دختری مستقر در ماه - شب آرزوها 

اولین پنجشنبه ی ماه رجب...شب آرزوهاست، برای هم دعاهای قشنگی بکنیم ...

 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۸:۰۵
آی دا