مستقر در ماه

مستقر در ماه

من ایمان دارم که هیچ تلاشی بی نتیجه نمی مونه :)

یک راند دیگر مبارزه کن وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه می روی… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی بازوهایت آنقدر خسته اند که توان گارد گرفتن نداری… یک راند دیگر مبارزه کن وقتی که خون از دماغت جاریست و چنان خسته ای که آرزو میکنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار تمام شود… یک راند دیگر مبارزه کن و به یاد داشته باش شخصی که تنها یک راند دیگر مبارزه می کند هرگز شکست نخواهد خورد.
محمدعلی کلی

خیلی حرف برای گفتن دارم. اما نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد............

شب تولدم کیکم رو تنهایی فوت کردم و اولین ارزوم این بود که پژمان بیاد پیشم.......فرداش، در حالی که خانواده پژمان و خودش میخواستن منو بابت تولدم سورپرایز کنن و همه دور هم در خونه ی ما جمع شده بودن تا من یهو ببینم و دوق کنم و به صورت مجازی کیک فوت کنم، پژمان گفتش که ایمیل ویزاش اومده، و من نه تنها بابت تولد مجازیم سورپرایز شده بودم، بابت اینکه خدا هدیه ی تولدم رو اینطور بهم داد هم اشک شادی میریختم................

من این مدت فهمیدم که کاملا توانایی تنها زندگی کردنو دارم، حتی اون سر دنیا، بدون هیچ دوست و رفیقی؛ اما من عاشق خانواده داشتن هستم، و فقط وجود پژمانه که میتونه خوشحالیمو تکمیل کنه.

خوشحالم که تا چند ماه دیگه پژمان هم میاد و هرچند اگه بارها قهر و اشتی کنیم و تو سر و کله ی هم بکوبیم، نهایتش موجب ارامش همدیگه ایم.

همین :)

 

 

۲ نظر ۲۲ فروردين ۰۰ ، ۰۵:۵۷
آی دا

سلام بچه ها!

من خلاصه رسیدم به مقصد!

الان دومین روز رسمی هست که تو خونه ی خودم هستم!

یادتونه گفته بودم قراره چند روز اول رو پیش نیکول بمونم؟؟

اما شرایط کاملا عوض شد.......

قضیه اینطور شد که نیکول در معرض کرونا قرار گرفت و ممکنه بود ناقل باشه. بنابراین نه دیگه میتونست بره دانشگاه نه طبعا پذیرای مهمون باشه.

اینطور شد که با استادم تصمیم گرفتیم من مستقیم خونه کرایه کنم و وارد خونه خودم بشم......

خداروشکر بابت این اتفاق.

چون هرچند راضی نیستم کسی مریض باشه (و نیکول هم خداروشکر خوبه الان)، الان خیلی بهتر و راحت ترم تو خونه خودم.

من شدیدا خجالتی هستم و سختم میشد چند روزی مهمان باشم.

دیروز درگیر مرتب کردن خونه و چیدن وسیله هام شدم و بعد خوابیدم.

امروز پاشدم صبحانه خوردم ولی حس میکنم هنوز خسته ام.

بعد از ۱۲ روز ترکیه موندن، ۶ روز پاکستان موندن، و حدود ۲۲ ساعت پرواز ترانزیتی، خلاصه رسیدم خونه م و الان بهترین حس های دنیا رو دارم.

از خدا میخوام هرکسی که داره تلاش میکنه به خواسته هاش برسه.

 

+ بچه ها ممنون که اکانت اینستامو فالو کردین (aieejan). من کسی رو فالو نکردم که معذب نشه. وگرنه قصد و منظور بدی از بک ندادنم نداشتم. مرسی ازتون.

۳ نظر ۰۶ فروردين ۰۰ ، ۱۸:۴۷
آی دا

۹۹ سال سختی بود و توش با کسی که دوستش داشتم ازدواج کردم.

۹۹ سال سختی بود و توش پذیرش دکترا گرفتم.

۹۹ سال سختی بود و توش یه سفر خارجی ۲۱ روزه رو با همسرم تجربه کردم.

۹۹ سال سختی بود و توش تونستم ویزا بگیرم.

۹۹ سال سختی بود و توش دومین سفر خارجی ۱۱ روزه رو با همسرم تجربه کردم.

۹۹ سال سختی بود و اولین سفر خارجی تنهایی رو تجربه کردم.

۹۹ سال سختی بود، اما بهم یاد داد صبور و شجاع و مقاوم باشم.

نمی دونم سال ۱۴۰۰ برام چجوریه. اما میدونم که خوب مطلق یا بد مطلق وجود نداره.

از خدا در سال جدید برای همه سلامتی و دلخوشی میخوام. لبی پرخنده و بعدش تلاش و موفقیت.

 

ممنونم که سال ۹۹ همراهم بودین و حرفامو خوندین و دلداری و قوت قلب دادین.

سال نوتون پیشاپیش مبارک بچه ها. 

 

۳ نظر ۲۹ اسفند ۹۹ ، ۰۲:۱۳
آی دا

در حالی که هنوز درباره ش مطمئن نیستم، می تونین فالوش کنین: aieejan

۰ نظر ۲۸ اسفند ۹۹ ، ۱۸:۵۲
آی دا

بچه ها به همفکریتون نیاز دارم.

من خیلی وقته تو فکر یه پیج عمومی اینستاگرام هستم. الان که دیگه از همسر و خانواده مم دورم و دارم دورتر هم میشم، گفتم یه پیج اینستاگرام عمومی شاید بتونه از دلتنگی هام کم کنه.

همونطور که میدونین من آدم رو منبر برویی هستم.

دوست دارم در مورد همه چیز حرف بزنم. اما پیج خانوادگی اونقدر که باید خوشحالم نمیکنه. واقعا فکر میکنم واسه 50- 60 ساله های پیج ماجراجویی هام جالب نیست.

جوون های فامیل هم.....کلا حس میکنم از من خوششون نمیاد :)) که البته چندان مهم نیست.

 

نظرتون راجع به یه پیج اینستاگرام عمومی چیه؟ که بتونم تجربه هامو اونجا باهانون در میون بذارم؟

البته واقعا منظورم واقعا ازین پیج های لایف استایل نیست، که به خاطر گرفتن تبلیغ حاضرن هر کاری بکنن و از خصوصی ترین لحظاتشون عکس و فیلم میذارن!

بیشتر در مورد روزمرگی های یه دانشجو که دور از شهر و دیارشه!

 

نظرتون چیه؟

 

 

 

۱۳ نظر ۲۵ اسفند ۹۹ ، ۱۲:۲۸
آی دا

در حالی که فردا عازم پاکستانم، رمق ندارم پاشم ساکم رو ببندم.

....................................

....................

..........

۱ نظر ۲۵ اسفند ۹۹ ، ۱۰:۳۱
آی دا

سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه.

همونطور که میدونین من الان ترکیه هستم تا قانون 14 روز خارج از ایرانو پاس کنم.

احتمالا اگه خدا بخواد اخر هفته میرم  پاکستان، تا پاسپورتمو بدم تا ویزا رو روش بچسبوننن یا به قولی ایشو کنن.

تا دیروز خواهرم پیشمون بود اما دیروز برگشت ایران و منم به محض برگشت به هتل یه دل سیر گریه کردم چون جای خالی اش حسابی حس می شد.

اینکه میگم گریه کردم از ناشکری نیست واقعا.

من بابت هرچی که هست خدا رو شکر می کنم. اما برخی اوقات دلتنگی بحثش ازین حرفا جداست.

دیشب که داشتم می خوابیدم، با خودم گفتم امروز یه دل سیر میخوابم. اما هنوز 9 صبح نشده بود که خود به خود بیدار شدم. فکر و ذکر جدیدم برنامه ریزی برای تنهایی رفتن به پاکستان هست(از دید سفارت پاکستان چون پژمان دلیل موجه نداره بیاد پاکستان، بهش ویزای توریستی پاکستان تعلق نمیگیره و باید تنها برم) که انشالله خدا کمک میکنه و پیش میرم، چون قبلا هم پاکستان بودم و آشنا هستم.

بهتون نگفته بودم اما وقتی رسیدم به مقصد اصلی، قراره چند روزی پیش نیکول بمونم.

نیکول کیه؟ دانشجوی دکترای استادمه و همین بهار فارغ التحصیل میشه و استادم پروفسور ب بهش سپرده که وقتی میرسم مراقبم باشه و در انجام کارام(مثل واکسن زدن و باز کردن حساب بانکی و کارای اداری دانشگاه و ...) بهم کمک کنه تا وقتی که خونه بگیرم.

واقعا امیدوارم خدا کمک کنه زود بتونم یه خونه با قیمت مناسب و شرایط خوب بگیرم. 

 

این هفته رو باید یه مقدار بهتر درس بخونم چون دوباره از اخر هفته درگیر سفر و خستگی بعدش میشم و تو میتینگ ها نمی تونم شرکت کنم.

دیگه همین بچه ها.

میدونم که مثل همیشه برام انرژی مثبت میفرستین و بهم دلگرمی میدین. 

 

۱ نظر ۲۳ اسفند ۹۹ ، ۱۷:۰۵
آی دا

سلام بچه ها.

گفتم روا نیست حالا که حالم خوبه، براتون ننویسم.

شما که بهتر از هر کسی میدونید من چه روزای سختی رو پشت سر گذاشتم.

در هر حال اینطوری شروع شد که هفته گذشته پنجشنبه، بخاطر روز پدر قرار شد من و پژمان برای ناهار بریم بیرون. هوا سرد بود و بخاطر همین زیاد بیرون موندمون طول نکشید و بعد از ناهار برگشتیم خونه خواهرم برای چای.

تازه رسیده بودیم و خواهرم و پژمان مشغول صحبت بودن. که من گفتم برم وضعیت ویز..امو چک کنم. با کمال نا امیدی مثل همه ی روزای پیش، گفتم چک کنم ببینم خبری هست یا نه. وقتی که کدمو زدم و منتظر بودم صفحه لود شه، با یه بغضی تو دلم گفتم "امام علی یادت باشه هیچ کاری برام نکردیا" . هر بار یاد اون لحظه میفتم گریه م میگیره.

و خب صفحه پدیدار شد و نشون میداد کیسم وی.زا شده. هیچ وقت اینقدر شوکه نشده بودم. و خب سیل اشک بود که تا اخر اون شبم ولم نمی کرد.

وی.زای این کشور به این شکله که بعد از مصاحبه، میری تو یه دوره به اسم دوره ک ل ی ر ن س. 

تو این دوره که ممکنه از ۱ روز تا ۶ ماه و یا حتی بیشتر طول بکشه، همه ی سوابق تحصیلی و زندگیت رو بررسی میکنن و اگه کیس از نظرشون سیف بود، بهت اعلام میکنن که وی. زا شدی. (تا جایی که میدونم برای کشورای اروپایی یا کانادا همچین چیزی وجود نداره پس اگه قصد اپلای در این کشورا رو دارین نگران نباشین). مدت زمان طول کشیدن این پروسه بنابر رشته ی تحصیلیت، سوابق کارت، اگه اقا باشی به نوع سربازیت و .... بستگی داره و اصلا موضوعِ قابل پیش بینی ای نیست.

کیس من بعد از ۲ ماه و ۵ روز آپدیت خورد(که روزهای زیادیش مصادف شده بود با تعطیلات کریسمس و س ف ا ر ت تعطیل بود)؛ یعنی همون پنجشنبه گذشته. اما من منتظر ایمیل نهایی بودم که بیام بهتون بگم. تو ایمیل به صورت رسمی بهت اعلام میکنن که بیای پاس. پورتتو بذاری تا وی. زا روش بخوره.

امروز صبح ایمیل رسمی رو دریافت کردم و حس می کنم بار بزرگی از رو دوشم برداشته شد چون میگفتم خدایا نکنه الکی خوشحالی کردم این چند روزو :\

به جز اون روز اول که خوشحال بودم، روزای بعد تو هول و بلای دریافت ایمیل بودم و غم زیادی داشتم که امروز مرتفع شد. میگفتم خدایا عجب غلطی کردم به خانواده گفتم امیدوار شدن :||| حالا نکنه نشه و نباشه و هزار اما و اگر. من هم که کلا مشکوک و حرص و جوشی :/

دیگه این هم خبر تازه.

الانم باید برم تست کرونا بدم چون عازم تر.کیه میشیم به زودی که اون ۱۴ روز خارج از ایرانو پاس کنم.

انشالله که تست کرونا هم به خیر بگذره.

مثل همیشه نیازمند انرژی های مثبت و دعاهای خیرتون هستم. باشه؟

 

 

+ بچه ها کیس پژمان هنوز اپدیت نخورده. میشه دعا کنین تو این مدتی که ترکیه هستیم پژمانم کیسش و.یزا بشه؟ اگه اینطور نشه باید تنها راهی بشم.‌..

۷ نظر ۱۳ اسفند ۹۹ ، ۱۲:۰۸
آی دا

شب دوم عذاب واقعی.

کیپ بودن بینی که نمیذاره نفس بکشم

اشک ریختن مدام چشم

ابریزش بینی

درد چشم

عطسه و سرفه

مدام سرد و گرمم میشه.

 

حالم اصلا خوب نیست و ظاهرا سِرُمی که غروب زدم چندان فایده ای نداشته.

یک ساعت پیش اندازه یک گالن اشک ریختم و حس میکنم توانایی دارم تا صبح هم اشک بریزم.

هرچند اگه الان مطلع بشم ویزام اومده تمام علایم بالا رو میتونم ندید بگیرم و برقصم.

۶ نظر ۰۱ اسفند ۹۹ ، ۰۳:۰۴
آی دا

کل امروزو اینقدری عطسه زدم که از گردن نیم بندم دیگه چیزی نمونده. بله، سرما خوردم.

شبا با عذاب میخوابم. البته اگه پژمان اینجا بود میگفت شبایی که من هستم خیلی خوب میخوابی که. اون لحظه من دلم میخواد کله ش رو بکنم. مگه مرد تو توی خواب من هستی بفهمی. انگار مثلا کسی که بد میخوابه شاخی دمی چیزی در میاره. 

همین اخلاق زشتش که بعد از اینکه حرفی میزنم سریع یه چیز متناقضش میگه منو تا سر حد مرگ عصبانی میکنه. بگذریم.

خلاصه، بله داشتم میگفتم. شبا بد میخوابم. احتمالا این سرماخوردگی که چند هفته ای به صورت خفیف همراهمه مسببش هست. کلا هم که کلکسیون خواب و کابوس و اینا شدم. هر مساله ساده ای که روزا فکرمو مشغول میکنه شب به صورت کابوس خودشو نشون میده.

 

 

یه مساله دیگه که خیلی داره ناراحتم میکنه اینه که شدت و حدت ذهنیم پایین اومده. یعنی خیلی چیزا رو بلدم، اما اگه کسی سریع ازم بپرسه درجا نمیتونم جواب بدم. امروز داداش ازم پرسید فرق باکتری و ویروس چیه. قطعا بلد بودم. اما خب درجا نتونستم بگم. و خیلی حس بدی بهم دست داد. کلا هم یه بحث کلی دارم میکنم طرف یه سوال جزیی میپرسه هول میکنم. 

بهم دلداری بدین که شما هم درجا خیلی چیزا یادتون نمیاد!

۳ نظر ۲۹ بهمن ۹۹ ، ۰۳:۰۹
آی دا