مستقر در ماه

درسته جایگاه این روزام اونی نیست که میخوام

درسته که اولین اسفندیه که از بس پژمرده ام هیچ شوقی واسه کاری ندارم

درسته که از بد روزگار دست کسایی افتادم که با هوش و سواد پایین تر برام تعیین و تکلیف میکنن

اما درست ترش اینه که میدونم تا حالا به هر چی خواستم رسیدم

دیر رسیدم سخت رسیدم اما رسیدم

من به اون جایگاهی که باید باشم می رسم

من اون کسی نیستم که اجازه بدم کسی برام تعیین تکلیف کنه

این روزای سخت رو تحمل می کنم و بلاخره خودمو از این مخمصه نجات میدم.

به این موضوع ایمان دارم.

5 اسفند 95.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۰۲
آی دا

نمی دونم اگه من هم روزی یه شغل بالا داشته باشم و به هزار تا کشور سفر کرده باشم و تو شغل خودم پر آوازه باشم و وقت سر خاروندن نداشته باشم، به یه دانشجو-که هیچ سودی هم برام نداره- کمک خواهم کرد یا خیر.

استاد مشاورم همچین وضعیتی داره و با وجودی که فقط منو یک بار دیده، حاضر شد بهم کمک کنه.

جز دردسر و گرفتن وقتش هیچ سودی براش ندارم.

اینا رو دارم میگم که بابت بدقولی این چند وقته زیاد ازش دلخور نباشم.

چون همونطور که گفتم؛ اطمینان ندارم اگه یه روز یه شغل بالا داشته باشم و به هزار تا کشور سفر کرده باشم و تو شغل خودم پر آوازه باشم، به یه دانشجو-که هیچ سودی هم برام نداره- کمک خواهم کرد یا خیر. 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۳۸
آی دا

اخلاقمه که وقتی همه چی تو بحرانه و وقت ندارم، میخوام همه ی کارای سخت رو با هم انجام بدم

اما حالا که وقتم آزاده، دارم خودمو با کتاب و موزیک و فیلم و عکس نفله می کنم اما نمیشینم رو پایان نامه

البته یه علت دیگه ش هم اینه که از یه جایی به بعد تستام جواب ندادن و بخاطر همینه که انگیزه ندارم ادامه بدم. خیلی تلاش کردم عیب یابی کنم اما نتیجه نگرفتم. حالا هم که انگار منتظر معجزه باشم، کنار گذاشتمش.

آخه تو درس خوندنم هم اینطوری بوده. یه مساله ای که بلد نبودم رو کنار گذاشتم و بعد دوباره روش کار کردم و نتیجه داده! امیدوارم این بار هم اینطور باشه.

از موضوعات مهم این روزا هم تعطیلی کارخونه و منتقل شدن من به بخش اداریه که واسم زجره.

یعنی پشت میز برام زمان نمیگذره.

بیشترین عذاب واسه یه نیروی فنی اینه که ازش بخوان پشت میز نشین باشه. و حالا ناراحتی عمده م هم دوری از آزمایشگاهمه که دورم ازش! و بالطبع کارای پایان نامه عقب افتاده.

امیدوارم کارخونه زودتر باز شه و از حالت تعلیق در بیاد. الهی آمین.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۵۲
آی دا

کلا میگن تو محل کارتون، فقططط وظیفه ی خودتون رو انجام بدین، چرا که اگه یک بار از روی لطف برین یه کار دیگه بکنین، دیگه منبعد میشه وظیفه تون!

من به این امر اعتقاد نداشتم تا اینکههههههه حسابی سرم اومد!

به خودم اومدم دیدم کار از کار گذشته.

دو دو تا چهارتا کردم با خودم گفتم، الان دیگه مقابله فایده نداره، اما منبعد کاری رو انجام نده، یا یه جوری رفتار کن که منت گذاشته باشی و همه بدونن که به زور و فقط از رو لطف داری انجا میدی.

گذشت تا اینکه....

خب؛ شرکت ما خیلی سرده.

داخل ِ یه شهرک صنعتی دور از شهر، مسلما چون ساختمون ها کمترن و ... هوای سردتر بیشتر اذیت کننده ست.

این بین چون سوله ی خط تولید که آزمایشگاه-محل استقرار من هم توشه، و کلا ساختموناش به سبک سنتی ساخته شدن و آبدارخونه فاصله داره از آزمایشگاه؛ به من ِ معتاد ِ چایی بد می گذشت.

چون تا چای می رسید به آزمایشگاه میشد آب یخ!

خلاصه اینکه امروز یا علی گفتم چادر به کمر بستم، تو راه لوازم خانگی فروشی هم با مسئول فروش/حسابدارمون تماس گرفتم که هزینه ی خریدو اوکی کنم و اوکی داد و .... خلاصصصصهههه یه چایساز واسه آزمایشگاه خریدم :)

شاید حداقل ازین به بعد این زمستان ِ سرد تو محل کارم رخ ِ گرم تری بنماید!

یه چای داغ هم خودش کلی متونه امیدبخش باشه.

البته امیدوارم منبعد به هوای اینکه یه بار رفتم یه چایساز خریدم، ازم انتظار نداشته باشن از این پتروشیمی به اون پتروشیمی در به در دنبال مواد اولیه باشم :||||


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۰
آی دا

تقریبا باورم نمیشه که این ترم تموم شده.

سه تا درس سخت، با کارای پایان نامه.

برنامه های زیادی برای بعد از امتحانا داشتم؛ اما الان که به خودم نگاه میکنم، حتی 5 درصدش رو هم دارم انجام نمیدم!

غروب ها بعد از کار، میرم خرید میکنم و خسته تر می رسم خونه

تا شروع ترم جدید باید سعی کنم فیلم های بیشتری ببینم و خوشحال تر باشم.

بیشتر آشپزی کنم و خوشحال تر باشم.

بیشتر به خودم برسم و خوشحال تر باشم.


نمی دونم چرا یادم میره این روزا که تندتند داره میگذره، روزهای جوونیمه. نمیدونم چرا دارم در حق خودم ظلم میکنم.


۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۵۵
آی دا

شاید بیش از دوازده ساعت خوابیدم

فکر میکنم اگه دیشب نمیخوابیدم یه چیزیم میشد

یه خواب طولانی که فقط یه بار ازش بیدار شدم

دیروز اولین امتحانمو دادم

و فردا هم اگه بگذره; فردا....

خدایا میشه فردا خوب بگذره؟ مثل دیروز؟

در حال حاضر چیزی جز این نمیخوام!

اگه فردا رو بگذرونم....بعدش میتونم برم ارایشگاه میتونم کتابامو مرتب کنم میتونم با خیال راحت رژ بزنم و مهم تر از همه از شکم نسبتا صاف شده م لذت ببرم.

برای فردام دعا کنید!


پی نوشت: دستم خورد رفتم پست های پایین تر وبلاگم. متوجه شدم که چقدر دیر به دیر مینویسم; اما همینکه مینویسم چقدر خوب است. دارم روزهای مهمی را بازنویسی میکنم که کلللی خاطره تویشان جا خوش کرده:) ممکن است سال ها بعد با دوباره خواندنشان این خاطره ها لبخند به لبم بیاورند; شاید:)


۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۰۸:۱۵
آی دا


منتظر ماه بهمنم.

تو بهمن آزمایشات اصلی نمونه هامو انجام دادم و قسمت مهمی از پایان نامم انجام شده

به وزن دلخواهم رسیدم و کم کم ذهنم میره تو تدارک خرید عید

تو بهمن درخت الوچه ی حیاط گل کرده و میتونم ازش عکس بگیرم

منتظر بهمنم که بعد یه نفس عمیق بکشم و بگم هووووف روزای سخت تموم شد...

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۵ ، ۱۲:۴۵
آی دا

پایان نامه  تو ذهنم به جاهای خوبی رسیده

نمونه ها ساخته شدن، یه سری هاشو باید بفرستم که آزمایشات روش انجام بشه، بقیه ی آزمایشا رو خودم تو آزمایشگاه خودم انجام میدم.

امیدوارم نتایج خوب باشه و اذیت نشم.


پروسه ی لاغری هم خوب بوده. تو سه هفته دو کیلو لاغر شدم و تا عید انشاالله به چیزی که میخوام می رسم.

هوا هم یه ذره سرماش کم شه دوباره به دوچرخه سواریم بر میگردم.


فقط مونده امتحانات این ترم که واقعا امیدوارم خوب بگذره.

لطفا واسم دعا کنید. این ترم خیلی حیاتیه.

اگه این ترم رو خوب بگذرونم، دیگه با خیال راحت رو پایان نامه م کار می کنم.

فکر میکنم دیگه تعداد خیلی کمی اینجا رو می خونن، اما همین چند نفرتون هم فوق العاده برام عزیزین ^-^


۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۵ ، ۱۹:۰۱
آی دا

بعد به خودم آمدم و دیدم دارم شبیه یک گوشی موبایل میشوم و کم مانده از نورش کور شوم.

ماجرا این بود که به محض رسیدن به خانه، عین قحطی زدگان، می چسبیدم به تلگرام اینستاگرام[و بالعکس]، و بعد برای اینکه نمیرم، لقمه غذایی می خوردم، و برای اینکه از خانه بیرونم نکنند، چند کلمه ای حرف با اعضای خانواده می زدم، و برای اینکه اسمم را از شناسنامه شان پاک نکنند، گاهی هم با مادر خانواده سریال می دیدم.

بعد فکر کردم چکار کنم چیکار نکنم

امروز آمدم خانه، و به محض خوردن شام، گرفتم خوابیدم تا همین حالا.

راستش ساده ترین راه ممکن برای فرار از گوشی و مصائبش بود.

همینقدر راحت صورت مساله را پاک می کنم و الان دوباره گوشی ام را بغل کرده ام و به وصالش رسیده ام.

شاید هم نوعی افسردگی باشد؛ نمی دانم.


۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۸
آی دا

من توی این یک سال و خورده ای که گذشته؛ یک میکروسکوپ در آزمایشگاهم داشتم و هیچ وقت هم درست کار کردن باهاش را یاد نگرفته بودم

بازرس های شرکت پیرمردهایی بودند که از میکروسکوپ می ترسیدند و تست هایش را نمی خواستند؛ و من جوان تنبلی بودم که از همان دوران ابتدایی، از کار کردن با چهار تا دانه عدسی واهمه داشتم[و خب لازم به ذکر است که تا وقت دانشگاه بیشتر از یک بار میکروسکوپ ندیده بودم، و در دانشگاه هم علاقه ای به یاد گرفتنش نداشتم و کلا نیازی هم نداشتیم].


حالا بخواهم یک مزیت از پایان نامه نوشتن بگویم این است که خیلی چیزها یاد گرفته ام

کار کردن با میکروسکوپ یک طرف قضیه است

وارد شدن به رشته هایی که تا حالا از آنها سر رشته نداشته ام یک طرف دیگر

خواندن مقاله به صورت خیلی سریع و اینکه در عرض پنج دقیقه بفهمم قضیه اش از چه قرار است یک طرف دیگر


و آخرین هنرم هم تحویل دادن یک مقاله در عرض یک روز :))

این آخری داستان زیاد دارد و بنده حوصله ی نوشتنم نیست و این ها.


هدف از نوشتن این پست گرفتن قلنج دستم بود صرفا و هیچ نتیگه گیری علمی مذهبی اجتماعی هم نداشت :))

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۵ ، ۲۰:۳۲
آی دا

8

امروز داشتم فکر میکردم که 25 ساله هستم و این خودش کلی است.

بعد فکر کردم چرا غیر قابل درک ترین راه ممکن را برای مثلا پیشرفت انتخاب کرده ام ._.

با درس خواندن حال نمیکنم و واقعیت دقیقا همین هست و جز این نیست.

بدترین بخش ماجرا این است که به استثنای 6 سال اول زندگیم، 19 سال بعدی را مدام امتحان داشته ام :| و با این حال، نمی دانم چرا پدیده ی مزخرف امتحان دادن برایم عادی نشده.

گیریم که فردا هم بگذرد. هنوز روزهای زیادی هستند که من امتحان داشته باشم. و احتمالا همین چند تا تار موی مشکی باقیمانده هم سفید خواهند شد.

به جز فردا، در خوشبینانه ترین حالت ممکن، تا پایان دوره ی ارشد، 8 تای دیگر امتحان-پایان ترم و میانترم- دارم و این خودش جای چالش دارد ._.

فقط امسال بگذره ._.


هر گونه کامنت دلداری، و امیدوارانه و خدا کریمه و به امید موفقیت های بزرگ تر و ناشکری نکن و غیره و ذالک، تیکه پاره خواهد شد :| گفته باشم :/


۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۵ ، ۲۰:۵۵
آی دا

دیروز روز مهمی بود

مواد اولیه ی پایان نامه ام بعد از چندین ماه تلاش بی وقفه، تکمیل شد.

قرص های جدیدی به زندگیم اضافه شد.

آرزوی رنگی جدیدی در دلم جوانه زد.


امروز، جمعه

مقاله های جدید می خوانم

قرص هایم را خورده ام

هر بار به فکر می روم، رویاها من را به سمت آرزوی رنگی ام می برند.


نهایتا شاید بشود گفت: اوضاع خوب است.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۴:۰۸
آی دا

این موقع از روز خانه بودن چیزی نیست که دلخواه من باشد

حتی در بچگی

ادم این موقع از روز را یا باید دانشگاه باشد یا مدرسه یا سرکار

شاید به همین خاطر هست که هیچ وقت خانه دار بودن را-علی رغم تمام سختی های کار- دوست نداشته ام

این موقع از روز وقت این است که در محل کارت در حال جنگیدن با مدیرت باشی

یا سر کلاس مدرسه یا دانشگاهت به درس گوش ندهی 

اما خب بهرحال روزهایی مثل امروز را; که باید ازمایش میدادم و مرخصی استعلاجی زورکی دارم; باید تحمل کرد:)

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۱:۳۲
آی دا

اگر دوست داشتید;

اینجا هم هستم : کلیک


+مرسی ار دوستای خوبی که تو پست پیش خصوصی و عمومی و تلگرامی و اینستاگرامی خواستن کمک کنن. واقعا مرسی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۵ ، ۲۱:۱۸
آی دا

نمیدونم چه قانونیه میگن آرزوهاتونو پیش پیش نگین و براش تلاش کنین و بعد بیاین موفقیت رو بگین.

ای بابا چرا همه چیزو سخت میکنین خب.

آدم مگه بیشتر از 70 سال عمر میکنه که اونم همش بیاد مخفی کار کنه.

گاهی اوقات واقعا ترس برم میداره که نکنه گفتن برنامه ها و اهدافم اونم به صورت بلند بلند، جلوی راهمو بگیره. ولی هرچی فکر میکنم، میبینم هیچ منافاتی با هم ندارن و هیچ دلیل علمی و روانشناسانه هم پیدا نکردم که بگن نکن این کارو.

حالا شایدم به خاطر این اینو گفتن که ممکنه کسایی که میشنون تو رو از راهت دلسرد کنن. اما بازم به نظرم دلیل قانع کننده ای نیست.

من حتی فکر میکنم گفتن اهداف به صورت بلند بلند، هم میتونه باعث تشویق دیگران بشه، هم اینکه باعث میشه خود ِ آدم انرژی بیشتری برای ادامه ی مسیر پیدا کنه.

من حتی همکلاسی داشتم که خواسته بره برنامه ی کلاسشو با استاد عوض کنه، همینو هم میترسیده بگه..

حالا باز خود دانید...



+من برنامه نویسی تو متلب رو خب تا حدی بلدم

اما تو اکسل خیر.

میخوام یه برنامه ی ساده بنویسم، که چند تا عدد رو ازم بگیره، و یه سری عملیات ساده مثل جمع و منها و توان روشون انجام بده و خروجی رو اعلام کنه. و اینکه هر بار بتونم اعداد ورودی رو تغییر بدم.

با متلب این کار خیلی آسونه و آب خوردن.

اما خب میخوام این برنامه رو ببرم تو کامپیوتر آزمایشگاه و اونجا اکسل دارم و خب کلا اگه بخوام این برنامه رو به بقیه همکارام پیشنهاد بدم، اونا متلب چی میدونن چیه. اکسل مرسوم تره.

یه ذره سرچ کردم، دیدم نوشتن به سابروتین احتیاج دارین و باید ویژووال بیسیک نصب بشه و اووهههه

بی خیال شدم فعلا

یعنی تا همین حد دنبال یه مساله علمی میرم :| بیشتر از این حال ندارم :|

خلاصه اگه شما احیانا بلدین، بهم بگین با اکسل راه ساده تری برای گرفتن ارقام و ایجاد حلقه و اینا وجود داره یا خیر.


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۰:۲۶
آی دا