مستقر در ماه

روز پایانی سال 95 بانمک تموم شد.

با وجود اینکه تعطیل رسمی بود سرکار بودم. اما خانم ِ آقای مدیرعامل اومد و بهمون گوشواره عیدی داد و کلی برام جذاب بود. نه صرفا به علت طلا بودنش، اما خب اینکه یهویی همچین هدیه ای بگیری خیلی گوگولی بود.

غروبش هم دوچرخه سواری کردم.

تعطیلات من از دوشنبه تا جمعه بود و از شنبه سرکار میرم و تو ساعات کاری همش چشام خواب داره.

امروزم نخودی بودم بین کارخونه و دفتر.

روزای عجیب غریب و سختی رو میگذرونم.

بیشتر از سخت بودنش، عجیبه و تو حالات روحی متفاوت و ضد و نقیضی قرار میگیرم.


پایان نامه.....همه ی مطالبم پخشه تو لپ تاپ خودم، کامپیوتر کارخونه و کامپیوتر دفتر.

حتی گاهی نمیدونم کدوم ورژن آپدیت شده ی کدومه

کدوم ترجمه جدید تره.

خیلی به صورت روح وار دارم پایان نامه انجام میدم.

یه قسمت از کتابی رو تایپ میکنم و بعد میمونه و بعدش ممکنه دوباره برم همونو تایپ کنم.

اینو هم بگم که به هیچ وجه ولنگار نیستم. اما باور کنین کسی که همش بیرونه و مکانش نامشخصه و غروبا آش و لاش میرسه خونه، خیلی سخته هم ذهنش رو مدیریت کنه هم فایلای پایان نامه ش رو.

خلاصه که اینطور.

ما بریم بخوابیم فردا باز روز از نو روزی از نو.



۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۵۷
آی دا

سال 95 داره تموم میشه. برام سال خنثایی بود. تو آخرای سال حتی احساس ضعف زیادی هم کردم-می کنم-.

مهترین اتفاق امسال کاهش وزن 8 کیلوییم بود که برام خیلی جالب و هیجان انگیزه.

به نظرم کسی که میتونه وزنشو کم کنه، توانایی انجام خیلی کارای دیگه رو داره! من توانایی انجام خیلی کارای دیگه رو دارم!

سال 95 برام بد نبوده.

اینو میدونم که رسیدن به موفقیت همیشه پیش زمینه می خواد. انجام یه سری مقدمات و بعد رسیدن به اون چیزی که آدم میخواد.

اینطور در نظر میگیرم که سال 95 برام سال تجربه بوده، و نتیجه ش رو قراره در 96 ببینم.

احتمالا 96 خیلی متفاوت باشه. تموم شده درسم، گشتن دنبال شغل جدید و شاید ازدواج احتمالا خیلی سخت و هیجان انگیز و متفاوت باشن. به امید هر چی که خیره.


انشاالله همه ی شما، چه خاموش ها چه روشن ها، سال خوبی داشته باشین:)

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۳
آی دا

با عوض شدن یهویی محیط کارم، به ناگاه با چالش های زیادی روبرو شدم.

دقیقا زمانی که فکر میکردم تو شغل فعلیم کم کم دارم حرفی برای گفتن پیدا میکنم و کاملا با محیطم اخت شده بودم، ازش جدا شدم.

از یه محل کار مردونه، که من تنها خانمش بودم، توش آزاد بودم، هر زمان میخواستم چای میخوردم، درس میخوندم، مقاله میخوندم، حتی عکاسی میکردم و گاهی هم پای صحبت های خاله زنکی همکارای مردم مینشستم، و با آرامش کارای پایان نامه رو انجام می دادم و از همه مهم تر جایی بودم که خودم مدیر آزمایشگاهم بودم؛

یهو

به محیطی اومدم که چندین تا خانم توش کار میکنن، دیگه من اونجا رئیس هیچکی نبودم، دیگه اونقدر آزاد نبودم که تو محوطه گردش کنم و به هرجا میخوام سرک بکشم و حالا هرچند یه اینترنت پر سرعت داشتم اما برای هر سرچ غیر کاری باید کلی با سختی اقدام میکردم. دیگه خبری از اتجام پایان نامه با فراغ بال و مطالعات علمی رو نداشتم و...

اما

من آدم تجربه کردن آدم های جدیدم

متوجه شدم که هنوز خیییییییلی تو محیط های اجتماعی راه داره که بزرگ بشم

نمیخوام نوشته م آرمانی و اغراق آمیز باشه

اما این مدتو اینقدرر  تجربه بدست آوردم و اینقدر با نقطعه ضعف هام آشنا شدم که حد نداره.

زندگی چقدر خوبه که به آدم فرصت زندگی تو محیط جدید با آدم های جدید میشه.

هیچ قوت نباید فکر کنیم که چالش های زندگی تموم شده.

من از سال جدید، یه قسمت جدید از زندگی شغلیم رو شروع میکنم

دیر یا زود به محل کار قبلیم بر میگردم، اما این بار یه تفاوتی داره: با قدرت و صلابت برمیگردم....

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۵
آی دا

همکارم میگوید که یک کاسکو دارد و وقتی بهش توجه نمی کنند هاپ هاپ میکند. خوب هم بلد است اسم همکارم را مکرر صدا کند.

دارم فکر میکنم که آیا اسمم برای اینکه یک کاسکو صدایم بزند; چقدر مرسوم است. کاش اسم کاسکو پسندتری داشتم. شما یک کاسکوی ارزان قیمت سراغ ندارید؟ به این شرط که برایم صدای درخواستی در بیاورد.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۴۲
آی دا

هزارمین چای امروز رو دارم می نوشم.

غلیظ و عطری.

چای نوشیدن آرومم میکنه.

همینطور باعث میشه، با هر کام از چایم، بیشتر به زندگیم، آنچه که گذشت و آنچه که در آینده خواهید دید؛ فکر کنم.

و راستش اکثر اوقات همینطور که دارم فکر میکنم، به این نتیجه می رسم که چقدر عجیبه همیشه همینقدر سرسخت بودم! چقدر بهم نمیاد سرسخت بودن!.....بعد؟ خوشحال میشم و رنگم صورتی تر میشه..



+از خوشبختی های این روزام، شکمی که نسبتا صاف شده و هیکلی که کوچیک شده و اراده ای که تحسین میشه هست :)

+قبلا هم نوشته بودم که کاش همه ی اهداف مثل کاهش وزن بودن. قابل دسترس و آسون..


۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۵۲
آی دا

درسته جایگاه این روزام اونی نیست که میخوام

درسته که اولین اسفندیه که از بس پژمرده ام هیچ شوقی واسه کاری ندارم

درسته که از بد روزگار دست کسایی افتادم که با هوش و سواد پایین تر برام تعیین و تکلیف میکنن

اما درست ترش اینه که میدونم تا حالا به هر چی خواستم رسیدم

دیر رسیدم سخت رسیدم اما رسیدم

من به اون جایگاهی که باید باشم می رسم

من اون کسی نیستم که اجازه بدم کسی برام تعیین تکلیف کنه

این روزای سخت رو تحمل می کنم و بلاخره خودمو از این مخمصه نجات میدم.

به این موضوع ایمان دارم.

5 اسفند 95.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۰۲
آی دا

نمی دونم اگه من هم روزی یه شغل بالا داشته باشم و به هزار تا کشور سفر کرده باشم و تو شغل خودم پر آوازه باشم و وقت سر خاروندن نداشته باشم، به یه دانشجو-که هیچ سودی هم برام نداره- کمک خواهم کرد یا خیر.

استاد مشاورم همچین وضعیتی داره و با وجودی که فقط منو یک بار دیده، حاضر شد بهم کمک کنه.

جز دردسر و گرفتن وقتش هیچ سودی براش ندارم.

اینا رو دارم میگم که بابت بدقولی این چند وقته زیاد ازش دلخور نباشم.

چون همونطور که گفتم؛ اطمینان ندارم اگه یه روز یه شغل بالا داشته باشم و به هزار تا کشور سفر کرده باشم و تو شغل خودم پر آوازه باشم، به یه دانشجو-که هیچ سودی هم برام نداره- کمک خواهم کرد یا خیر. 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۳۸
آی دا

اخلاقمه که وقتی همه چی تو بحرانه و وقت ندارم، میخوام همه ی کارای سخت رو با هم انجام بدم

اما حالا که وقتم آزاده، دارم خودمو با کتاب و موزیک و فیلم و عکس نفله می کنم اما نمیشینم رو پایان نامه

البته یه علت دیگه ش هم اینه که از یه جایی به بعد تستام جواب ندادن و بخاطر همینه که انگیزه ندارم ادامه بدم. خیلی تلاش کردم عیب یابی کنم اما نتیجه نگرفتم. حالا هم که انگار منتظر معجزه باشم، کنار گذاشتمش.

آخه تو درس خوندنم هم اینطوری بوده. یه مساله ای که بلد نبودم رو کنار گذاشتم و بعد دوباره روش کار کردم و نتیجه داده! امیدوارم این بار هم اینطور باشه.

از موضوعات مهم این روزا هم تعطیلی کارخونه و منتقل شدن من به بخش اداریه که واسم زجره.

یعنی پشت میز برام زمان نمیگذره.

بیشترین عذاب واسه یه نیروی فنی اینه که ازش بخوان پشت میز نشین باشه. و حالا ناراحتی عمده م هم دوری از آزمایشگاهمه که دورم ازش! و بالطبع کارای پایان نامه عقب افتاده.

امیدوارم کارخونه زودتر باز شه و از حالت تعلیق در بیاد. الهی آمین.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۵۲
آی دا

کلا میگن تو محل کارتون، فقططط وظیفه ی خودتون رو انجام بدین، چرا که اگه یک بار از روی لطف برین یه کار دیگه بکنین، دیگه منبعد میشه وظیفه تون!

من به این امر اعتقاد نداشتم تا اینکههههههه حسابی سرم اومد!

به خودم اومدم دیدم کار از کار گذشته.

دو دو تا چهارتا کردم با خودم گفتم، الان دیگه مقابله فایده نداره، اما منبعد کاری رو انجام نده، یا یه جوری رفتار کن که منت گذاشته باشی و همه بدونن که به زور و فقط از رو لطف داری انجا میدی.

گذشت تا اینکه....

خب؛ شرکت ما خیلی سرده.

داخل ِ یه شهرک صنعتی دور از شهر، مسلما چون ساختمون ها کمترن و ... هوای سردتر بیشتر اذیت کننده ست.

این بین چون سوله ی خط تولید که آزمایشگاه-محل استقرار من هم توشه، و کلا ساختموناش به سبک سنتی ساخته شدن و آبدارخونه فاصله داره از آزمایشگاه؛ به من ِ معتاد ِ چایی بد می گذشت.

چون تا چای می رسید به آزمایشگاه میشد آب یخ!

خلاصه اینکه امروز یا علی گفتم چادر به کمر بستم، تو راه لوازم خانگی فروشی هم با مسئول فروش/حسابدارمون تماس گرفتم که هزینه ی خریدو اوکی کنم و اوکی داد و .... خلاصصصصهههه یه چایساز واسه آزمایشگاه خریدم :)

شاید حداقل ازین به بعد این زمستان ِ سرد تو محل کارم رخ ِ گرم تری بنماید!

یه چای داغ هم خودش کلی متونه امیدبخش باشه.

البته امیدوارم منبعد به هوای اینکه یه بار رفتم یه چایساز خریدم، ازم انتظار نداشته باشن از این پتروشیمی به اون پتروشیمی در به در دنبال مواد اولیه باشم :||||


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۰
آی دا

تقریبا باورم نمیشه که این ترم تموم شده.

سه تا درس سخت، با کارای پایان نامه.

برنامه های زیادی برای بعد از امتحانا داشتم؛ اما الان که به خودم نگاه میکنم، حتی 5 درصدش رو هم دارم انجام نمیدم!

غروب ها بعد از کار، میرم خرید میکنم و خسته تر می رسم خونه

تا شروع ترم جدید باید سعی کنم فیلم های بیشتری ببینم و خوشحال تر باشم.

بیشتر آشپزی کنم و خوشحال تر باشم.

بیشتر به خودم برسم و خوشحال تر باشم.


نمی دونم چرا یادم میره این روزا که تندتند داره میگذره، روزهای جوونیمه. نمیدونم چرا دارم در حق خودم ظلم میکنم.


۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۵۵
آی دا

شاید بیش از دوازده ساعت خوابیدم

فکر میکنم اگه دیشب نمیخوابیدم یه چیزیم میشد

یه خواب طولانی که فقط یه بار ازش بیدار شدم

دیروز اولین امتحانمو دادم

و فردا هم اگه بگذره; فردا....

خدایا میشه فردا خوب بگذره؟ مثل دیروز؟

در حال حاضر چیزی جز این نمیخوام!

اگه فردا رو بگذرونم....بعدش میتونم برم ارایشگاه میتونم کتابامو مرتب کنم میتونم با خیال راحت رژ بزنم و مهم تر از همه از شکم نسبتا صاف شده م لذت ببرم.

برای فردام دعا کنید!


پی نوشت: دستم خورد رفتم پست های پایین تر وبلاگم. متوجه شدم که چقدر دیر به دیر مینویسم; اما همینکه مینویسم چقدر خوب است. دارم روزهای مهمی را بازنویسی میکنم که کلللی خاطره تویشان جا خوش کرده:) ممکن است سال ها بعد با دوباره خواندنشان این خاطره ها لبخند به لبم بیاورند; شاید:)


۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۰۸:۱۵
آی دا


منتظر ماه بهمنم.

تو بهمن آزمایشات اصلی نمونه هامو انجام دادم و قسمت مهمی از پایان نامم انجام شده

به وزن دلخواهم رسیدم و کم کم ذهنم میره تو تدارک خرید عید

تو بهمن درخت الوچه ی حیاط گل کرده و میتونم ازش عکس بگیرم

منتظر بهمنم که بعد یه نفس عمیق بکشم و بگم هووووف روزای سخت تموم شد...

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۵ ، ۱۲:۴۵
آی دا

پایان نامه  تو ذهنم به جاهای خوبی رسیده

نمونه ها ساخته شدن، یه سری هاشو باید بفرستم که آزمایشات روش انجام بشه، بقیه ی آزمایشا رو خودم تو آزمایشگاه خودم انجام میدم.

امیدوارم نتایج خوب باشه و اذیت نشم.


پروسه ی لاغری هم خوب بوده. تو سه هفته دو کیلو لاغر شدم و تا عید انشاالله به چیزی که میخوام می رسم.

هوا هم یه ذره سرماش کم شه دوباره به دوچرخه سواریم بر میگردم.


فقط مونده امتحانات این ترم که واقعا امیدوارم خوب بگذره.

لطفا واسم دعا کنید. این ترم خیلی حیاتیه.

اگه این ترم رو خوب بگذرونم، دیگه با خیال راحت رو پایان نامه م کار می کنم.

فکر میکنم دیگه تعداد خیلی کمی اینجا رو می خونن، اما همین چند نفرتون هم فوق العاده برام عزیزین ^-^


۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۵ ، ۱۹:۰۱
آی دا

بعد به خودم آمدم و دیدم دارم شبیه یک گوشی موبایل میشوم و کم مانده از نورش کور شوم.

ماجرا این بود که به محض رسیدن به خانه، عین قحطی زدگان، می چسبیدم به تلگرام اینستاگرام[و بالعکس]، و بعد برای اینکه نمیرم، لقمه غذایی می خوردم، و برای اینکه از خانه بیرونم نکنند، چند کلمه ای حرف با اعضای خانواده می زدم، و برای اینکه اسمم را از شناسنامه شان پاک نکنند، گاهی هم با مادر خانواده سریال می دیدم.

بعد فکر کردم چکار کنم چیکار نکنم

امروز آمدم خانه، و به محض خوردن شام، گرفتم خوابیدم تا همین حالا.

راستش ساده ترین راه ممکن برای فرار از گوشی و مصائبش بود.

همینقدر راحت صورت مساله را پاک می کنم و الان دوباره گوشی ام را بغل کرده ام و به وصالش رسیده ام.

شاید هم نوعی افسردگی باشد؛ نمی دانم.


۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۸
آی دا

من توی این یک سال و خورده ای که گذشته؛ یک میکروسکوپ در آزمایشگاهم داشتم و هیچ وقت هم درست کار کردن باهاش را یاد نگرفته بودم

بازرس های شرکت پیرمردهایی بودند که از میکروسکوپ می ترسیدند و تست هایش را نمی خواستند؛ و من جوان تنبلی بودم که از همان دوران ابتدایی، از کار کردن با چهار تا دانه عدسی واهمه داشتم[و خب لازم به ذکر است که تا وقت دانشگاه بیشتر از یک بار میکروسکوپ ندیده بودم، و در دانشگاه هم علاقه ای به یاد گرفتنش نداشتم و کلا نیازی هم نداشتیم].


حالا بخواهم یک مزیت از پایان نامه نوشتن بگویم این است که خیلی چیزها یاد گرفته ام

کار کردن با میکروسکوپ یک طرف قضیه است

وارد شدن به رشته هایی که تا حالا از آنها سر رشته نداشته ام یک طرف دیگر

خواندن مقاله به صورت خیلی سریع و اینکه در عرض پنج دقیقه بفهمم قضیه اش از چه قرار است یک طرف دیگر


و آخرین هنرم هم تحویل دادن یک مقاله در عرض یک روز :))

این آخری داستان زیاد دارد و بنده حوصله ی نوشتنم نیست و این ها.


هدف از نوشتن این پست گرفتن قلنج دستم بود صرفا و هیچ نتیگه گیری علمی مذهبی اجتماعی هم نداشت :))

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۵ ، ۲۰:۳۲
آی دا