مستقر در ماه

من به معجزه ی نوشتن اعتقاد دارم، قبلا معجزه ش رو دیدم و هنوز هم بهش پابندم

شاید واسه همینه که هنوز، با وجود اینکه زیاد رمقی واسه نوشتن نیست، باز هم تلاش میکنم، که حتی اگه روزنگاری هم شده بنویسم.

وقتی خودمو با پارسال این موقع مقایسه می کنم، خیلی چیزا - و نه همه چیز- بهتر شده...

تو کارم یه مهارت نسبی پیدا کردم و حداقل می دونم تو هر حالتی بلاخره درسمم تموم میشه


تو یه گروه علمی عضو هستم که مرتبط با کارمه. اعضای گروه، اکثریت جز رده بالاهای تخصص ما هستن و شاید بیست درصدی مثل من تازه کار باشن.

مثل اینکه یه نمایشگاه مرتبط با شغل ما داره تو فرانسه و سوییس برگزار میشه و واسه ش تور گذاشتن.

خدا میدونه که وقتی اطلاعیه ش رو دیدم، واسه چند لحظه قلبم ایست کرد

از ته قلبم دلم خواست کاش منم میتونستم برم.

همه ی کسایی که دارن میرن، چندین سال سابقه ی کاری دارن و احتمالا درآمدشون اونقدر بالا هست که از پس این سفر علمی بربیان(بعید بدونم کسی با پول باباش بخواد همچین سفری رو بره)

یهویی چشامو بستم و از خدا خواستم که علم و سوادمو اونقدر بالا ببره، که بتونم با سواد و تخصصم پول در بیارم و به آرزوهام برسم.

به قول میم، اینقدر باید تو کارم حرفه ای بشم که سر خواستن من بجنگن، نه اینکه من از امنیت شغلیم بترسم...

خدایا به همه ی کسایی که تلاش میکنن کمک کن.

الهی آمین


+بعد از نوشتن این پست مبلغ تورهای گردشگری رو نگاه کردم و یه ذره امیدوارم شدم؛ نمیدونم مبلغ این تور علمی رو چرا اینقدر بالا زده بودن...



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۵ ، ۱۵:۱۲
آی دا
امسال واسه من سال سرنوشت سازیه و این یعنی پاییز باید خوب شروع شه
شاید واسه خیلی ها زمان دفاع زیاد فرق نکنه و بیشتر واسه زود تموم کردن عجله دارن
اما من اگه خدا بخواد و سال دیگه همین موقع دفاع کرده باشم; هم سطح شغلیم خیلی بالا میره هم واسه تمدید مدارکم خوب میشه و ....
خلاصه که برام دعا کنین
پاییز خوبی داشته باشین :)
۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۵ ، ۱۳:۰۰
آی دا

ما قبل از عید تو واحدمون تعدادمون خیلی زیاد بود.

بعد از عید مدیر عامل تصمیمی گرفت و تعدادمون رو به نصف، تعدیل کرد...و یکی از آقایون همکار هم که دیگه جز تعدیل شده ها بود، بعد از عید نیومد.

 حتی اون دوران هم به هیچ وجه ازش خوشم نمیومد به دلیل اخلاقای خاصش( مثلا با سی سال سن می گفت میترسم فلان چیزو بابام بفهمه دعوام کنه :| یا مثلا خیلی حسابرس بود و روی هزار تومنش هم برنامه میریخت به طوری که مضحکه ی همه شده بود و یا اینکه به خاطر چاپلوسی، کارهایی که حتی وظیفه ش نبود رو هم انجام میداد به طوری که سرپرست از بقیه هم انتظار داشت همون کارها رو انجام بدن و...)

بعد از اینکه دیگه نیومد شرکت، یکی دوباری تو تلگرام اوضاع شرکت رو پرسید.

من بخاطر اینکه قبلا همکار بوده، سعی میکردم تا حد یکی دوکلمه جوابشو بدم.

تا اینکه دیروز، دیدم سلام و احوالپرسی کرده و اوضاع شرکت رو میپرسه. باز هم طبق معمول پاسخ دادم که ممنون و الحمدالله.

دیدم داره ادامه میده و میگه که منم بجای برادرتون و این حرفا، یه چیزی میخوم بگم ناراحت نشین :| و اصلا منتظر هم نموند که من اجازه بدم بگم باشه بگو چی شده،

برگشت گفت اون عکسی که کنار ساحل گذاشتینو از عکسای تلگرامتون بردارین :||||

شما نمیتونین درک کنین که من اون لحظه چقدددددررررر ناراحت شدم.

چون اولا اینکه من ته زمینه ی فکرم یه آدم مذهبی هستم و به هیچ وجه آدم بی حجابی نیستم که بخوام عکس بدی بذارم

دوما، حالا من هر چی هم گذاشته باشم، ایشون چطور به خودش اجازه داده که دخالت کنه و همچین چیزی رو عنوان کنه؟!


خلاصه اینکه خیلی سرد جوابشو دادم و باز هم که دیدم خیلی گستاخانه داره ادامه میده، دیگه جوابشو ندادم و الان دیدم که منو بلاک کرده :||||

میخوام بگم سطح شعور آدما به هیچ وجه به سنشون و میزان تحصیلاتشون نیست.

انسانیت هم به این چیزا برنمگیرده.

مخصوصا که این روزا با رواج اینستاگرام و تلگرام، آدما راحت به خودشون اجازه میدن که به بقیه توهین کنن، دخالت کنن و بدون فکر، حرف های بیهوده بزنن.

تا جایی هم که من میدونم گزینه ی بلاک مخصوص این هست که آدم های مزاحم بلاک بشن، نه اینکه آدمایی که سلیقه شون با آدم جور در نمیاد یا آدمایی که نمیخوان باهات حرف بزنن!

خدایا عاقبت هممون رو به خیر کن واقعا..........


*عنوان از "مورد عجیب بنجامین باتن"


+تصمیم گرفتم این روزا بهتر زندگی کنم. میخوام فردا صبح زودتر از خواب پاشم و قبل از رفتن به سر کار، نیم ساعتی دوچرخه سواری کنم. شاید از خودم راضی تر شدم...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۵۵
آی دا
کی باور میکنه تو عصر تکنولوژی; تو عصر اینترنت و سرعت; من اینجا; این گوشه نشستم و با اینترنت زغالی همراه اول; سعی دارم از ساینس دایرکت مقاله دانلود کنم و در تلاشم بتونم از ویکی پدیا اطلاعات جدید بگیرم؟
بعد واقعا کدوم یک از همکلاسی هام باور میکنه من تو چه وضعی دارم سرچ هام رو انجام میدم و استادم هم؟
پوووف
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۲۰
آی دا
از قرار معلوم روز و هفته ی ازدواجه
تلویزیون پر هست از برنامه های جشن و شادی و اندرز و مشاوره ازدواج و نصیحت به اینکه ازدواج رو ساده بگیرین و ... .
این در حالی هست که پسرای تحصیل کرده ی ما یک به هزار نمیتونن به شغل و درامد دلخواهشون دست پیدا کنن و دخترای جوانی که هنوز نمیدونن چقدر باید سطح توقعاتشون رو پایین بیارن که نه ارزو به دل بمونن و نه به طرف مقابل اسیب زده باشن
کی کجا اشتباه کرده که الان زندگی واسه جوونا اینقدر سخت شده؟نمیدونم...

+مامان تهدیدم کرده که نباید به دکترا فکر کنم. چند تا بد و بیراه ابدار هم ضمیمه کرده و گفته هدف شوم من از اینکه شاید بخوام دکترا بخونم رو میدونه_____دیرتر ازدواج کردن_____
در ادامه با نگاه های خشمناکش هم ازم خواسته سر عقل بیام. خودم بعید بدونم بخوام به زودی عاقل بشم :)

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۴۳
آی دا
امروز خیلی رک و پوست کنده، ساعت های کلاسامو در اختیار مدیرم قرار دادم
با هم برنامه ریزی کردیم که چطور برم و چجوری برم.
پاییز همیشه برام فصل سختی بوده، اما امیدوارم این پاییز، با وجود واحدهای سنگین درسی، پایان نامه و کار ؛ اونقدرا برام سخت نگذره.
اما خب موارد بالا بهانه ست.
من واقعا تحملم تو زود شب شدنای پاییز کمه، تو غمگین بودناش، تو اینکه دیگه هیچ گلی نیست که بشه ازش عکس گرفت و یا اینکه هوا به ندرت آفتابیه، دلم میگیره.
افسردگی فصلی اسمشه؟
نمی دونم.
ای کسایی که عاشق پاییز هستین، رمز موفقیتتون چیه؟


+ تو پست "زکات علم نشر آن است" ؛ از آشنایی با یه آدم خوب صحبت کرده بودم. به پیشنهاد استاد راهنمام، الان ایشون استاد مشاورم هستن :)
+بیشتر ساعت های روز رو سر کار هستم و اونجا نت ندارم. این باعث میشه کلی از سرچ هام و علامت سوالای ذهنم عقب بیفته. 
+سال دیگه تابستون در چه حالی هستم؟ پایان نامه م رو دفاع کردم؟ عروس شدم؟ هنوز دفاع نکردم؟ بازم دوچره سواری میکنم؟ اون موقع نظرم نسبت به 26 سالگی چیه؟ حقوقم زیاد شده؟ تو کارم موفق شدم؟
کاش میشد همه ی اینا رو فهمید. کاش.
۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۴۷
آی دا
اگر دلیل دوستی آدم ها، صرفا دانش آدم ها باشد، کتابخانه ها بهترین دوست در دوستی اند. چرا که پای دلت را لگد نمیکنند و قند و چاییت را هدر نمی دهند و به موقع ساکتند و به موقع حرف می زنند.
"حسین پناهی"

بعد از اون شبی که یه سری وسایل یهویی از بالای کمد افتادند پایین و من جیغ کشیدم، و کل خونه تا مرز سکته رفتند، مامان تصمیم گرفت که به کتاب های کمد سر و سامونی بده.
دفتر مشق هام پیدا شد، دفتر نقاشی هام، کتاب های درسیم تو همه ی مقاطع تحصیلی و مهم تر از همه، کتاب هام.
کتاب خوندن من ریشه در بچگی داره.
سه چهار سالگی مثلا. خواهرم منو کتابخون کرد.
از افتخارات 8 سالگیم این بود که 100 تا کتاب قصه دارم و هر روز هم خودم شمارششون می کردم.
از همون وقتایی که سواد نداشتم و خواهرم کتابامو برام می خوند، تا همین الان که تنها همدم تنهایی هام کتابه، عاشق کتاب خوندنم.
تابستون داره تموم میشه.
تمام تابستون رو سخت کار کردم، رو پایان نامه م وقت گذاشتم و تنها تفریحم به غیر از دوچرخه سواری، کتاب خوندن بوده.
کتابام به موقع ساکتن و به موقع حرف میزنن. اونا پای دلم رو لگد نمی کنن.
من عاشق کتابام هستم.

+ راستی تو محل کاری که هم استفاده از هندزفری جرمه و هم کتاب خوندن، آدم باید چیکار کنه!
من الان یه مجرمم! و جدیدا هم بهم اخطار دادن که دیگه حق ندارم تو ساعات کاریم کتاب بخونم :دی
کی حرف گوش میده؟ دشمن !

+اینم مطالعاتی که تو تابستون داشتم.





۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۳۹
آی دا

مرغ آمین شنیدین دیگه؟

من گاهی اوقات تو دلم یه آرزویی کردم و چند وقت بعدش، بدون اینکه دیگه فکرم مشغول اون آرزو/ خواسته/ ذوق قلبی باشه، یهو دیدم که برآورده شده.

من پایان نامه م رو مرتبط با کارم برداشتم تا بتونم رفت و آمدم به دانشگاه رو کمتر کنم و راحت تر کار کنم، و علاوه بر این تو کار خودم مسلط تر بشم.

منتها وقتی وارد وادی پایان نامه نویسیم شدم، متوجه شدم که خدای من، چقدر گسترده ست. از طرفی کسی هم نبود که بخوام ازش کمک بگیرم.

آدمایی که اطرافم بودن، سوادشون تجربی و عملی بود، و نمیتونستن بهم کمک چندانی بکن.

تا اینکه یکی از آدم خوب های اطرافم، منو با یک گروه علمی آشنا کرد و بهم اطمینان داد که تمام سوالاتم رو، میتونم از مدیر گروه، که سابقه ی کاری و علمی و آکادمیک فراوانی دارن بپرسم. اول باورم نمیشد. اما وقتی مجبور شدم اولین سوالم رو بپرسم، و با ترس و لرز منتظر بودم تا "جوابی نشنوم" ؛ دیدم باهام تماس گرفته شد، و مفصلا به سوالاتم جوابگویی شد.

من هنوز توی شوک بودم که آیا  همچین آدم هایی پیدا میشن که اینقدر خوب و مهربان باشن و علمشون رو به راحتی در اختیار بقیه قرار بدن؟ باورش سخت بود، اما وقتی سوالاتم در روزهای آتی چند بار دیگه تکرار شد و جواب های مفصل ایشون هم دوباره؛ واقعا باورم شد که نسل آدم های خوب هنوز منقرض نشده.

پیشرفتم به جایی رسید که می بایست صحت کارم رو دقیقا با کسی بررسی می کردم و نگران بودم که اگه بخوام به تنهایی برم جلو، منجر به شکست بشه.

آقای دکتری که تا الان شده بود فرشته ی نجات، شغلشون طوری بود که به استان های مختلف سفر میکردن و کلاس های آموزشی میذاشتن...من تو دلم میگفتم خدایا میشه ایشون یه بار بیاد استان ما؟ اون وقت هرجور شده تو کلاساش شرکت میکنم..

تا اینکه خیلی اتفاقی متوجه شدم که شنبه ایشون به استان ما میان و من میتونم تو یه بازدید همراه گروه ایشون باشم، و هم عملیات بازرسی رو از نزدیک ببینم و هم سوالاتم رو تکمیل کنم( من به طرز وحشتناکی زیاد سوال میپرسم:| )

دیگه خلاصه کنم که شنبه به چه جون کندنی مرخصی گرفتم و چه حرص ها که نخوردم و چطور خودمو رسوندم و ................. اما خلاصه منجر به این شد که یه عالمه از سوالام از حالت معما در اومد و از سردرگمی نجات پیدا کردم.

امیدوارم این همکاری به جاهای خوبی منجر بشه و من در جایگاه شاگردی ایشون، بتونم یه عالمه با سواد بشم و با هم مقاله های زیادی بدیم.

خب، از خوشبختی هام همیشه این بوده خدا آدم های خوب رو جلوی راهم قرار داده.

امیدوارم لیاقتش رو داشته باشم و اینقدر سوالای ناشیانه نپرسم که طرف فرار کنه بره :|


+با تچکر از استاد راهنمام که اصن حالمو هم نمیپرسه :دی


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۷
آی دا
شاید خیلی کلیشه ای باشه، اینکه بگم قضاوت نکنیم.
نه از روی عکسای اینستاگرام، نه از روی پستای وبلاگ کسی، و نه از روی شغل و تحصیلات کسی.
همه به اون اندازه که میگن، یا نشون داده میشه، یا اونطور که به نظر میاد، خوشبخت یا بدبخت نیستن.
یادمه چند باری عکس از غذا تو اینستا گذاشتم، یا یه بار عکس از توت و شکلات تلخ که گفتم جایگزین قند و شکر کردم؛ زیرش کامنت گذاشته بودن مرفه بی درد و اینا ..
نه تظاهر به بدبختی کار درستیه، نه تظاهر به خوشبختی، و همینطورم درست نیست در مورد زندگی دیگران فکرمونو به زبون بیاریم.
چند روز پیش یکی از دوستان قدیمیم، پیغام داد که چه خبر و چکار میکنی.
من خلاصه ای از وضعیت موجود رو براش گفتم.
بعد خودم به شرح حالی که داده بودم نگاه کردم.
وه، عجب چیزی بودی. دروغ نبود، اما چون نخواسته بودم که انرژی منفی باشم، قسمتای خوبشو گفته بودم.
با خودم فکر کردم، حالا دوستم چه فکری میکنی؟
کی این روزای منو دیده؟ هیچکس.
تغییر قیافه مو. حال خسته مو. موهای ژولیده و پوست داغونم که همه ش از روحیه ی خرابم سرچشمه میگیره.
سر و کله زدن با ادمایی که عضو حزب بادن و هیچ اعتمادی بهشون نیست.
تحمل زورگویی های یه آدم بی کله و بی مغز، فقط به خاطر اینکه نمیخوای جا بزنی. نمیخوای ضعف نشون بدی. چون شغلت رو دوست داری و میخوای توش پیشرفت کنی. چون تو یه استان خراب شده زندگی میکنی، که برای پیشرفت کردن باید از رگ و ریشه و خون ت مایه بذاری.
حتی شاید خانواده م هم ندونن حال و روزمو.
صبح ها از هفت بری و شب هشت برگردی. اونم جایی باشی که فقط توش خستگیه.
من نمیدونم چی قراره بشه.
نمیدونم قراره چیکار کنم. نمیدونم چطور باید از خدا بخوام که منو مقاوم تر کنه. که پوستمو کلفت تر کنه.
نمیدونم باید چیکار کنم که به ضررم نباشه.
نمیدونم باید چه دعایی بخونم.
صبح ها بجز صلوات فرستادن دیگه باید چیکار بکنم.
...
آره. هیچ کس به اندازه ی عکسای اینستاش خوشبخت نیست، هیچ کس به اندازه ی پستای وبلاگش بدبخت نیست.
آره، بیاین قضاوت نکنیم.




۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۸
آی دا

تکنولوژِی خیلی نامرده.

توی تلگرام خبری خوندم که امروز آخرین روزی هست که میشه مسنجر یاهو رو باز کرد و از فردا دیگه امکان دسترسی بهش نیست.

لپ تاپ رو باز کردم، یاهو مسنجر رو که خیلی وقته خاک گرفته تش رو تکوندم. رمز رو زدم و تپش قلب ...

پی ام هایی داشتم و یاهو شاید برای بیشتر از یک سال- یک سالی که مشغول تلگرام و اینستاگرام هستم!!- نگهشون داشته بود.

پرت شدم به گذشته..

من روزهای زیادی رو با یاهو زندگی کرده بودم. نفسم حبس شد. رفتم مکالممون رو خوندم. انگار زمان به عقب رفته باشه، رفتم تو حس و حال اون دوران...

قلبم گرفت. تکنولوژی خیلی نامرده. میاد و تو رو به خودش وابسته میکنه، برات خاطره میسازه، خودشو باهات عجین می کنه، و وقتی میبینه که دیگه احوالش رو نمیپرسی، به عنوان انتقام، خاطرات پنج -شش ساله ت رو ازت میگیره...

کدوم قانونه که بخواد به یاهو مسنجر اجازه بده که خاطرات آدم ها رو بدزده؟ که اون ها رو نابود کنه و دیگه راهی برای احقاق حقوق وجود نداشته باشه؟

چرا دچار تکنولوژی شدیم؟ که بعد بهمون ضربه بزنه؟

ضربه ای که بلاگفا به ما بلاگرها زد رو یادتونه؟ بلایی که به سر نوشته هامون آورد رو چی؟ چیکار کردیم؟ هیچی. چیکار میتونستیم بکنیم؟ هیچی..

تکنولوژی نامرده و راه گریزی نیست..

بهتر نیست بازم برگردیم به اون دوران طلایی ِ دفترچه خاطرات و نامه نویسی و قایم کردنشون تو گنجه و لای لباسا؟

باید قبل از اینکه تکنولوژی بیشتر از این بهمون ضربه بزنه، یه فکری به حال خاطراتمون، نوشته هامون و در واقع زندگیمون کنیم...


۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۲۰
آی دا

امروز صبح خوشبختی ام این بود که وقتی شش صبح از خواب بیدار میشوم; روی پاها و دست های یخ زده ام پتو بیندازم و 45 دقیقه ی دیگر بخوابم

از خوشبختی های فردا صبح هم خوابیدن تا وقت دلخواه است لابد.

گاهی وقتی به این فکر میکنم که هنوز هم خوابیدن من را خوشحال میکند-و احتمالا تا اخر عمر هم همینطور باشم-زیاد نباید دلخوش باشم که ادم موفقی شوم

بهرحال کی دیده ادم های خوابالو; که تا هفت صبح میخوابند و در عرض یک ربع لباس میپوشند و صبحانه هم میخورند و تا هفت و نیم خودشان را به سرویس می رسانند-باور میکنید؟- روزی موفق شوند؟!

سحرخیزی چیزی بوده که همیشه ارزویش را داشته ام و خب هیچ وقت هم براورده نشده..

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۱۹
آی دا

تابستونی که قرار بود برم سوم ابتدایی; به سرم افتاد جهش بزنم.

تو دوره ی ما کسی که جهش میزد خیلی معروف میشد و معلما بهش توجه میکردن و....و خب من کوچولو هم از تصور اینکه جهش بزنم و بهم توجه ویژه داشته باشن; در پوست خودم نمیگنجیدم.

شروع کردم به دینی خوندن و فارسی خوندن; تنهایی.

با تلاش زیاد خواستم تقسیم رو یاد بگیرم و طریقه بدست اوردن باقیمانده و خارج قسمت.

اوایل تابستون بود و ذوق داشتم. کم کم که دیدم تابستون داره تموم میشه; با خودم کنار اومدم که توی دو ماه نمیشه همه ی درسای یک سال تحصیلی رو خوند; و خب به تحصیل عادیم ادامه دادم.

امروز عصر که از دوچرخه سواری برگشتم; یاد پایان نامه م افتادم و اون تابستونی که میخواستم جهش بزنم. شبیه هم نیستن; اما اون حس تنش و استرس یه لحظه بهم وارد شد.

به صورت شل کن سفت کن دارم با پایان نامه م برخورد میکنم و میدونم که اطلاعاتم خیلی پایینه و...

نمیشه به تعطیلات تابستونی سه ماه دیگه اضافه شه؟ من هنوز استراحت نکردم..

کاش میشد از پایان نامه هم مثل امتحان جهشی انصراف داد...; با وجود اینکه عاشق موضوعمم و جذاب اینجاست که استادم به هیچ وجه از موضوعم سر در نمیاره و ...

نمیشه به تابستون اضافه شه؟

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۲۱
آی دا

خب; الان دوچرخه ام جلوی ایوان پارک! است.

زیاد خوشگل نیست و دست دوم است.

از اول هم قرار بود دست دوم بخرم; اما رنگی. بهرحال این را گرفتم; بعد از تعمیر امده پیشم و باید سعی کنم دوستش داشته باشم.

بعد از چسباندن یک سری زیورآلات! بهش; احتمالا میشود طبق سلیقه ی خودم.

فقط مانده زینش که برایم بلند است و امیدوارم داداش بتواند برایم جمع و جورش کنم.

من نمیدانم چرا خداوند موقع تسهیم قد; دلش نخواست قدم را پنج سانت بلندتر بگذارد و به همان 159-160 رضایت داد و نمیدانم چرا همان موقع اعتراض نکردم.

شاید فکر کرده بهم بیشتر می اید; یا همچین چیزی

بهرحال امیدوارم زین را بشود تنظیم کرد که قد 159 سانتی من با آن سازگار باشد.


+مدیر عامل با آمدن کارشناسان آلمانی به شرکت موافقت کرده; از قرار معلوم:)



۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۴
آی دا
اگه مدیر عامل موافقت کنه; قراره یه آلمانی از طرف شرکت ساپورت کننده ی تجهیزاتمون که نمایندگی یه شرکت آلمانی هستن; بیاد و یه سرکشی کنه به شرکت.
اگه بیاد برام هیجان انگیزه.
بعد شاید ازش بپرسم اونا هم از هر ده نفرشون 9 نفر مهندسن؟و آیا روستاهاشونم با دانشگاه های من در آوردی خراب شده شون هی مدرک مهندسی میدن؟
۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۲ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۳۴
آی دا

هشت شب تازه رسیده ام خانه. اضافه کار اجباری! بهتر است منبعد برای پست هایی که به محل کارم مربوط می شوند، هشتگ #اردوگاه_کار_اجباری بزنم.

بگذریم.

اما از وقتی آمده ام خانه هم، تلویزیون در حال پخش سریالی است که همه هی به هم فحش های رکیک می دهند و جیغ می کشند. ایرانی هم هست....

مامان؟ بداخلاق است. راستش حوصله نداشت با من حرف بزند و من برای اینکه ترکشش بهم نگیرد، بساطم را جمع کردم، لنگان لنگان آمدم خودم را عینهو خمیر نان بربری روی تخت پهن کردم.

چند روز پیش داشتم حساب می کردم، که حدود 23 سال دیگر بازنشست می شوم. البته با احتساب اینکه به شغلم سختی کار تعلق بگیرد و 25 ساله بازنشستم کنند.

خدای من...یعنی من 23 سال دیگر هر چند روز در میان باید اضافه کار اجباری بمانم، بعدش بیایم خانه و سریال های تلویزیون هنوز هیچ پیشرفتی نکرده باشند و مادرم هم همچنان به دلایل نا معلوم اخم های وحشتناک داشته باشد؟

آیا از بیکاری ناراحتید؟آیا نشسته اید خانه؟ آیا نگران جیب عنکوب زده ی خود هستید؟

بسته ی پیشنهادی ام این است که از جایتان تکان نخورید، با پول توجیبی هایتان بسازید، که حداقل از برنامه ی خوابتان و خوشگلی تان کم نشود؛ و همینطور بقیه قدرتان را بیشتر بدانند و فکر نکنند چون مستقل شده اید نیازی به نازکشیدن ندارید..


۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۵
آی دا