مستقر در ماه

من علاقه ی خاصی به نوشتن کارام دارم. به طور جدی تر اولین بار از دفتر برنامه ریزی قلم چی استفاده کردم موقع کنکور لیسانس، یکی از سر گرمیهام پر کردن و آنالیزش بود و شدیدا ازش لذت می بردم، بر خلاف بقیه ی دوستام که هیچ گونه علاقه ای به نوشتن برنامه هاشون نداشتن و اینو اتلاف وقت می دونستن.

بعد از اون موقع کنکور ارشد یه سالنامه برداشتم، و هر روز میزان مطالعه م رو می نوشتم. البته این بار نه به جدیت گذشته، اما به هر حال می نوشتم. از اونجایی که اولین سال کنکور ارشدم موفقیت آمیز نبود، برای سال دوم ازش استفاده نکردم، به نوعی دلزده بودم.

سال پیش تو محل کارم، وظایف خیلی زیادی داشتم، به طور کلی خیلی کار سرم ریخته بود و در واقع نمی تونستم نفس بکشم. از طرفی همه ی حوادث و تاریخ ها هم مهم بود. دوباره یه سالنامه برداشتم و هر روز همه ی جزئیات محل کار، تولید، خروجی، اومدن بازرس، انجام تست ها، همه و همه رو توش می نوشتم.

امسال تنها کار مهمی که باید انجام می دادم و به طور جدی تر بعد از عید شروعش کردم زبان خوندن بود. نمی دونم تا حالا به صورت خودخوان زبان خوندین یا نه، اما برای من که سخت شروع شد و البته همچنان هم سخته. من هر روز از خودم راضی بودم که مدت زمان زیادی رو دارم صرف زبان خوندن می کنم. چند وقت پیش به این موضوع شک کردم، چون اصلا ورودی ها با خروجی ها نمی خوند و شب ها موقع خواب حس عذاب وجدان شدیدی داشتم، چون نمی دونستم کل روز رو چکار کردم.

کلمه ی بولت ژورنال رو اولین بار تو پیج دختری دیدم که تو دانشگاه جان هاپکینز دانشجو هست. ناخودآگاه این کلمه رو سرچ کردم. متوجه شدم در واقع بولت ژورنال، همین کارهایی هست که من سال های پیش انجام می دادم اما اسمش رو نمی دونستم.

حالا بولت ژورنال (Bullet journal) چیه؟ در واقع چیز خاصی نیست! فقط یه دفتر و یه خودکار برمیداری، و برای این هفته، این ماه، و به طور کلی تر برای یک سال برنامه ت رو می نویسی! برنامه ت حتما نباید درس خوندن باشه.  فیلم دیدن، کتاب خوندن، استفاده ی کمتر از موبایل، ورزش کردن، تنظیم برنامه ی خواب، به طور کلی انجام هر کاری که دوست داری انجامش بدی، اما بی برنامگی نمی ذاره، بولت ژورنال کمکت میکنه به قولی هوای کار رو داشته باشی. چند نمونه از بولت ژورنال رو که از گوگل گرفتم براتون می ذارم:




خب. دیدن چجوریه؟ کاملا سلیقه ای هست. اگه کسی حوصله داره می تونه طبق سلیقه رنگی ترش کنه. اگه نه که هیچی.

خلاصه

من شروع کردم طبق سال های پیشین، به درست کردن دفترم. توی همون دفتر فیلی که تو اینستا عکسشو گذاشته بودم و یکی از کادوهای آقای محترم به مناسبت اکسپت مقاله بود.

فکر میکنین چی شد؟

منی که فکر میکردم هر روز حداقل 5 ساعت دارم برای زبان وقت میذارم، توی چندین روز متوالی، فقط 3 ساعت زبان خونده بودم!

عجیب و غم انگیز نیست؟ خیلی ناراحت شدم.

الان دارم تو سر و جونم میزنم بفهمم چرا با اینکه تمام مشغله ی ذهنیم زبانه، اما فقط سه ساعت از 24 ساعت براش وقت میذارم....


تو این پست خواستم در مورد بولت ژورنال بنویسم تا شاید کسی بتونه با نوشتن برنامه هاشو منسجم تر کنه، منم بتونم مدت زمان مفید مطالعه م رو بیشتر کنم!


۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۳
آی دا

کارهایی که طی این مدت دوساله باید انجام بدیم (این مدت میشه یه بازه حدودا ابتدا یک ساله، و بعد در صورت موفقیت در مرحله اول، شروع شدن مرحله دوم) رو تو برگه نوشتم. هرچند اینقدر تو ذهنم مرورشون کردم که دیگه از بر هستم، منتها، گفتم اگه بنویسم ذهنم آروم می گیره. نوشتمشون رو برگه تا وقتی هر کدوم انجام بشه، جلوش تاریخ بزنم تا برای بقیه ی کارها انرژی بگیرم.

دیشب آخر شب از حجم کارهای زیادمون گریه م گرفته بود. اما صبح حس بهتری داشتم.

خب به هر حال این چالشا هست که زندگی رو جذاب می کنه. من اگه می خواستم بدون چالش و به قول معروف با convenience زندگی کنم که دیگه سرم درد نمیکرد وارد این هزارتو بشم. من همیشه از هیجان استقبال می کنم، فقط باید یاد بگیرم دُز نگرانیمو کمتر کنم. چون تا الان کاری نبوده که اراده کنم انجام بدم اما نشه. من معروفم به اینکه زمین و زمان رو به هم بدوزم تا چیزی که میخوام انجام بشه. من همونم که چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد.


+ خواهرزاده بزرگه انتخاب رشته کرد. اول پزشکی ها بعد دندان پزشکی ها. داروسازی هم اصلا نزده. حالا پناه بر خدا هرچی که خیره.

+ به چشم خوردن چقدر معتقدین؟ تو چه حالتی فکر می کنین اثر میکنه؟

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۸
آی دا

اگه چند روز پیش ها آلرژی بود

الان سرماخوردگی واقعیه.

من تو حالت دیفالتم که تمایل دارم نق بزنم همش

چه برسه به اینکه صدام گرفته باشه، سرفه کنم و آب دهنم پایین نره.

چند روزه صفحه ی وبلاگو باز میکنم بعد میبندم. این بار گفتم الکی بیام یه چیزایی بنویسم.

یکی از بلاگرا غر زده که فضای بلاگستان شده خاله زنکی.

ولمون کنین بابا. باشه شما خوبین، نویسنده این بلاگرین، بنویسین. به بقیه چکار دارین.

حتی آدمو برای نوشتن چند خط روزمره نویسی هم دچار عذاب وجدان میکنن تو این ممکلت آفت زده.

خیلی از کتابا و آثار معروف ادبی سطح بالای همین روزمره نویسی هاست. حالا ما نخوایم پیشرفته و ادبی بنویسیم به خودمون مربوطه، شما یونیک زمان خودت باش و به بقیه کار نداشته باش.


+مقاله رو مجددا برای آقای فیلیپ فرستادیم. امیدواریم این بار دیگه ایرادی نگیره و تا پایان تابستون چاپ بشه.

+زبان خوندن افتاده تو سراشیبی، و تصمیم گرفتم مدتی به امون خدا ولش کنم.

+دیروز آقای محترم دوباره ازم خواست به جای استرس الکی و نگرانی های بیخود، یه برنامه مدون و معقول بچینم و طبق همون کار کنم. این بار قول شرف دادم که عمل کنم. آخه این مدت از بس از این شاخه به اون شاخه پریدم که پر و بالم زخمی شده و الان گیج دور دور میزنم.

+چقدر پشیمونم که همون دوران بچگی چندین تا دوست انتخاب نکردم. غصه ی سال های اخیرم این بوده. همیشه تو انتخاب دوست مراقب بودم و حالا اوضام شده این. تنهای تنها. گاهی آدم نیاز داره که حرفاشو فقط به همجنس خودش بزنه.

+ تقریبا تا آخر تابستون یا اوایل پاییز سه تا اتفاق مهم قراره بیفته. 1-احتمالا چاپ شدن مقاله م، 2-کارای مربوط به مدرکم، 3- تموم شدن پروژه آقای محترم. شب و روز دعا می کنم راحت تموم شن و یه نفس عمیق بکشیم بس که تحت فشاریم. بعد بریم برای خوان های بعدی.

+آقای محترم هرچند اینجا رو نمیخونی، اما بدون عمیقا ازت متشکرم که به تنهایی چندین تا نقش رو بازی می کنی. دوست، همراه، مشاور درسی، مشاور زندگی و همسر آینده. و چقدر برام مهمه که درک میکنی اول از همه دوستم باشی و برای خوشحال کردنم همه کار می کنی :) 


+ خببببببب به روز نکشیده، اولین نگرانیم برطرف شد :))) ^_^ البته چندین ماهه منتظرماااا ^_^ تو اینستاگرام گذاشتم اینجا هم میذارم:





۱۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۱۶
آی دا

خب ، خواهر زاده بزرگه، رتبه ش شده 500 (منطقه 2) ؛ تو رشته ی تجربی و حتما امید داریم پزشکی گیلانو بیاره، هرچند به دانشگاه ایران هم امید داریم. ^_____________^


خواهرزاده کوچیکه سال اولش بود و خراب کرده، که ایشالا اینم مثل داداشش یک سال میشینه میخونه و رتبه ش رو ارتقا میده.


+اینجا کنکوری نداشتیم؟

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۵
آی دا

مهم ترین هاش اینکه دیروز استادم زنگ زد و گفت اون ایمیلی که منتظرش بودیم رسیده، داور دوباره ایراداتی گرفته، باید دوباره ایرادات رو برطرف کنیم...ایشالا تا آخر تابستون دیگه چاپ شده خدایا...

خبر بعدی اینکه فردا نتیجه کنکور خواهرزاده ها میاد. یکیشون که سال اولشه، و کنکور متوسطی داده، اما اون یکی که سال دومشه، درصدهای حدود 80 هستن و به نظرم کنکور خوبی داده. منتظریم ببینیم رتبه ها چند میشه...

ایشالا پست بعدی مشروح اخبار باشه..

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۵۳
آی دا

از اون روزی که تلویحا دیگه بهم اجازه نداد براش حرف بزنم چون فکر میکرد فقط وقتایی که غمگینم میام پیشش، دنیا تموم شد.

و بعد از اون دیگه چه فرقی می کرد حتی اگه کائنات می خواست منفجر بشه؟ که شد...شد...

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۱
آی دا

دیروز سرچ کردم که شاید واقعا راهی برای کسایی که دیسک گردن دارن و میخوان درازنشست برن تا شکمشون آب شه وجود داشته باشه. اما نبود متاسفانه.

من کافیه 2 تا درازنشست برم تا دو ماه درد گردن عذابم بده و زجر بکشم.

اما از طرفی دیگه چندان وزن برام مهم نیست اما دلم میخواد شکمم آب شه. چالش همیشگی.

کم کردن غذا بیش از این صورتم رو داغون تر از این میکنه و وامصیبتا.

بهرحال همچنان به دوچرخه سواری ادامه میدم.

علاوه بر اون میرم پارک جلوی خونه، از یه وسیله ورزشیش استفاده می کنم.

دیروز 20 دقیقه دوچرخه سواری کردم، 20 دقیقه هم اون دستگاه رو استفاده کردم.

حتی اگه رو عضله های شکمم هم تاثیر نداشته باشه، رو روحیه م داره و حالم خوب میشه.

دیگه همین.


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۱۰
آی دا
سرما خوردم و عطسه امانم رو بریده. چشمام خیلی میسوزه. فردا نوبت دندان پزشکی دارم.
میدونم اگه این بار هم نرم پول رو حیف و میل میکنم. به قول خواهرم: میری همه رو پنیر میخری!
امیدوارم با قرص و دارو حداقل از میزان عطسه کم بشه.
امروز منشی دکتر دندان پزشکی هزار بار زنگ زده. چند باری تاکید کرده که حتما بیام، چند باری هم زمان رو این ور اون ور کرده.
واقعا انگار که داره آپولو هوا میکنه.
همیشه خودم رو تو موقعیت های مختلف شغلی میذارم (فارغ از کلاس کاری و موقعیت اجتماعی)، تا ببینم میتونم اون کار رو به خوبی اتجام بدم و دوستش داشته باشم یا نه.
امروز چند باری تخیل کردم که آیا منشی خوبی میشم یا خیر.
جواب منفی بود. چون هم خیلی تکراریه، و هم اینکه نیاز نیست زیاد از مغز و تخیلت استفاده کنی و به تدریج روحیه ی تنبلی پیدا میکنی مثالش هم اینکه به 10 نفر تو نیم ساعت وقت میدن و خب روزت از یه جای معینی شروع میشه و با انجام یه سری کارای روتین میگذره، تا که تایم کاری تموم بشه. 
شغل قبلیمو به خاطر اینکه هر روز داشتم با یکی بزن بزن و دعوا میکردم یا وقتی بازرسا میومدن و من نقشه میکشیدم چجوری سرشون کلاه بذارم یا دست به سرشون کنم، که اکثرا هم موفق بودم، دوست داشتم. هیجان انگیز بود.

نهایتا اینکه پیک موتوری پیتزا رو به منشی بودن ترجیح میدم. چون هم آدم سوار موتور میشه (که من عاشقشم) و هم اینکه حداقل دنبال آدرس میگردی، که خودش کلی جذابه؛ راحت به مقصد نمیرسی.
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۹
آی دا

دیروز از غروب تا انتهای شب مدام گریه کرده بودم.

اما صبح فکر نمیکردم با یه خبر بدتر از خواب پاشم.

آقای محترم پی ام داد...که کسی که شدیدا دوست داشتیم خبر ازدواج ما رو بشنوه و تو مراسم هامون باشه فوت کرده...

یعنی زنعموی من...که نسبت خیلی نزدیک تری هم با اقای محترم داره..

بنده خدا چند روزی بیمارستان بود و عمل سختی داشت و متاسفانه طاقت نیاورد....

تازه از مراسم تدفین برگشتم و باورم نمیشه دیگه زنعمو نیست.

درسته از این ناراحتیم که مراسم های خودمون که بعد از دو دوتا چهارتاهای زیاد میخواستیم اخر تابستون استارتشو بزنیم تا چندین ماه عقب میفته؛ اما بیشتر ناراحت اینیم که زنعمو دیگه هیچ وقت نمیتونه کنارمون باشه و ذوق کنه و شوخی کنه  و تو جشن هامون کنارمون باشه :(

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۷
آی دا

7-8 ساله بودم و عاشق دوچرخه. آرزوم شده بود داشتن یه دوچرخه.

بدون اینکه کسی بهم یاد بده، اینقدر با دوچرخه ی پسر همسایه که ازم کوچیک تر بود تمرین کردم تا یاد گرفتم.

اما میخواستم خودم داشته باشم.

سال بعدش خواهرش هم یه دوچرخه خرید. خیلی قشنگ تر، با ابهت تر و رویایی تر، اما دختر همسایه به اندازه ی برادرش سخاوتمند نبود. به ازای هر 5 دوری که خودش می زد، یک بار بهم دوچرخه می داد، و گاهی هم که قهر می کردیم، دیگه از دوچرخه خبری نبود.

شب ها خواب داشتن دوچرخه رو می دیدم.

سال بعدش اون ها از اون محل رفتن و من موندم تو خماری.

رفیق جدیدی پیدا کردم که دوچرخه دوست داشت اما نه به اندازه ی من. یک روز هم تصمیم گرفتیم: چقدر خوبه که یه دوچره از جلوی کلوپ پسرا که توی شهرک بود، بدزدیم. اما بعد دو دوتا چهار تا کردیم و دیدیم از اونجایی که خونه مون بغل ِ کلوپ پسراست، و زود لو میریم، کار عاقلانه ای به نظر نمیرسه.

من خیلی عاشق دوچرخه بودم و رفیق جدیدم هم می دونست. یک روز با حسرت بهش گفتم آخه دوچرخه پنجااااه هزااااار تومنه. با طعنه بهم گفته بود که پول ندیدی بچه. حرف دهن خودش نبود و منم روم نشده بود بهش بگم تو که پول دیدی خودت چرا نداری.......


 من همه ی این سال ها دلم دوچرخه می خواست. یه آرزوی خاک خورده از دوران کودکی که هر بار یادم میفتاد بغض هم میکردم. یاد حرف اون رفیق هم می افتادم و بغضی تر میشدم.....پول ندیدی که بچه....الان 27-28 ساله ام و خودم دوچرخه دارم...هر روز باهاش کلی رکاب می زنم. اینقدر رکاب میزنم و فکر می کنم تا مغزم درد میگیره. امروز که شرشر عرق می ریختم و بغض داشتم، به این فکر کردم که فقط ظاهر همه چیز موجه شده اما هنوز همونطوریه. هنوز 50 هزارتومن، پنجااااااااااه هزااااااااااااار تومنه و نه تنها یکی نیست، بلکه تعدادش چندین برابر هم شده. وضعیت همونه... فقط ظاهرش موجه و تر و تمیز و با کلاس شده... هنوز همه چیز همونه و امروز چقدر آرزو میکردم که کاش ماشین سمند با بوق ممتدش منو به خودش نمی آورد تا کنار نکشم و همه چیز خیلی راحت تموم میشد....بغض هام تموم میشد...

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۷ ، ۲۲:۰۴
آی دا