مستقر در ماه

هر روز که از خونه میزنم بیرون و به آدم های اطرافم نگاه می کنم....

نگران پیرزنی می شم که خم داره راه میره. بچه هاش ازش نگهداری می کنن؟

نگران پسر جوونی میشم که از کنارم میگذره. اگه کار پیدا نکنه چی. سربازی رفته؟

نگران بچه کوچیکی میشم که تو بغل مامانشه. مامان باباش اونقدری پول دارن که براش زندگی خوبی فراهم کنن؟

معمولا به ظاهر آدم ها نگاه می کنم و سعی می کنم بفهمم تو چه درجه ای از خوشحالی و رفاه هستن!! قضاوتشون نمی کنم اما برام جالبه داستان زندگیشونو بدونم.

راستشو بخواین گاهی حتی نگران کیت میدلتون هم میشم :)) که مثلا صبح ها که از خواب پا میشه فقط به فکر قر و فر ش هست یا نه برنامه داره واسه زندگیش :))

ذهن خیال پرداز من نگران همه ی آدم های غریبه و آشنای اطرافمه، نمی دونم چرا فکر می کنم فقط این منم که به تنهایی می تونم با کار و تلاش خودمو نجات بدم و بقیه فقط یه گوشه نشستن و تا خدا کمکشون نکنه نابود میشن :))


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۷
آی دا

هرچقدر که تو اینستا خوشحال و بشاشم، اینجا انگار محل غر زدنمه.

از خاصیت وبلاگه لابد.

این روزها خودمو کمتر دوست دارم. شدم غول ِ همیشه گوشی به دستِ کمتر توجه کن به بقیه.

ارشیا دیشب اومد پیشم. 

با فرم خجالت بهم گفت این کتاب رو تا اینجاش خونده؛ اما در مورد فهم ادامه ش به مشکل برخورده!!(میتونه یه کلماتی رو بخونه اما نه همه چیزو. اینطور میگفت که آبروداری کرده باشه که من فکر نکنم دلش میخواد براش کتاب بخونم)

من خسته بودم. به بهانه ی الکی که درس دارم و سرم شلوغه؛ و بهانه های واقعی ِ دیگه که متاسفانه فقط خودم دلیلشو میدونم؛ مثل چند شب گذشته، اخمام تو هم بود.

به انگشتای تپل ارشیا که داشت به اون قسمت کتابش که نقاشی سه تا پرنده بود نگاه کردم. داستان رو تند تند براش خوندم. تشکر کرد و رفت. ازم نخواست داستان بعدی رو بخونم. اصرار نکرد که توضیح بیشتری بدم.

دلم سوخت براش.

ارشیا می تونست عمه ی خیلی بهتری داشته باشه. که داستانای بیشتری براش بخونه و نقاشی بکشه. که محکم تر بغلش کنه و بیشتر بوسش بده.

مامانم می تونست دختر خیلی بهتری داشته باشه که با حوصله تر به حرفاش گوش بده.

خواهرم برادرم و حتی زنداداشم میتونستن آیدای بهتری برای خودشون داشته باشن.

اما متاسفانه این روزا فقط به دانشجوی خوبی بودن برای استادم و کارمند خوبی بودن برای شرکتم قناعت کردم.

برای ناراحتی های واقعی زندگیم چیکار باید کرد. چیکار باید کنم.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۲۲
آی دا

خوشحالی ها تا اونجاش خوبن که براشون انتظار میکشی

اما از ثانیه ای که شروع میشن، تا انتهاش، حتی اگه یک روز کامل هم باشه، فقط اندازه ی یک ثانیه میگذره!

نمایشگاه کتاب امسال منم تموم شد و حالا من موندم و کارایی که واقعا باید انجامشون بدم و دیگه واقعا باید انجامشون بدم!!

یه درس ِ باقیمونده ی ارشد و مقاله ای که باید نوشته بشه و بعدش انجام کارای پایان نامه از دغدغه ی این روزامه

اما خب اینا هم میگذره؛ همونطور که 26 سال ِ گذشته ؛ گذشته و من هاج و واجم که کِی 26 ساله شدم!!

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۵۷
آی دا

یه مقنعه هم بود که اون سال مد شد

کراواتی بود اسمش یا همچین چیزی

تو سفر قشم، با ذوق و شوق خریده بودمش

آوردم خونه و با خوشحالی گذاشتم سرم، مامان نگام کرد و گفت قشنگه، اما مناسب تو نیست سرت کنی.

در لحظه به قدری از مقنعه م بدم اومد، که حد نداشت. پرتش کردم گوشه ی کشو و دیگه یادم نیومد همچین مقنعه ای دارم.

تو اون سن، من دلم می خواست از اون مقنعه استفاده کنم، ولو برای یک بار. اما خب نشده بود.

امشب، دیدم مامان با ذوق و شوق میگه ببین چی پیدا کردم...نگاه کردم ببینم چی پیدا کرده...مقنعه م بود.

گفت ببین، بذار سرت ببینم. گذاشتم سرم ببینه.

گفت ببین چه خوشگله، البته اگه گوش هاتو بپوشونی و دست کشید رو گوش هام. به گوش هام نگام کردم که اصلا درنیومده بود ولی از نظر مامان تا همین حدش هم به شخصیتم نمی خورد.

قشنگ شده بودم با مقنعه م. اما دیگه نمی خواستمش. فایده نداشت، از تب و تابش افتاده بودم.

سریع از سرم درش آوردم و گفتم بده به کسی که ممکنه بهش احتیاج داشته باشه.


امیدوارم مقنعه های زندگی هیچکس؛ دیر به دستش نرسه...

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۱۱
آی دا


اینجا هستم. تو محل کارم.

موقعیت استثنایی پیش اومده که بتونم پست بذارم!

یه آقایی هم هست که تو محل کارمون، به واسطه ی مشاوره ای که میده(شما بخونید اخاذی که از شرکت میکنه) باهاش در ارتباطم.

این بشر به نوعی کلمات رو به هم می بافه. به قدری شگفت انگیز در مورد موضوعاتی که نمیدونه سخنرانی میکنه. به قدری اعجاب آور در مورد توانایی های خودش اغراق میکنه، که واقعا آدم شاخ در میاره.

دروغ چرا. اوایل خیلی تحت تاثیرش بودم! در مورد تست های آزمایشگاهی صحبت میکرد، در مورد مافیایی که پشت صحنه ی این صنعت هست در مورد بازرس هایی که این به تنهایی تونسته سرکوبشون کنه!! در مورد دستگاه هایی که این روشون صحه نمیذاره و به قاعده رد هستن و با همون مافیا!بازی تائید شدند و.............. و من حسابی تحت تاثیر بودم که این یه تیکه جواهر کجا بود و ما خبر نداشتیم!

اما خب شرایط همیشه رو یه روال نمی مونه.

تو این یک سال گذشته مقالات زیادی مطالعه کردم. با آدمای زیادی ارتباط گرفتم. در مورد خیلی چیزا تو شغلم اطلاعات پیدا کردم و خب.... الان میفهم که حرفاش اغراقی بیش نیست.

حالا من میفهمم که در مورد موضوعات علمی حتی اگه بلد هم نباشه چند تا کلمه رو ترکیب میکنه تا طرفشو گیج کنه. من متوجهم که درصدی از قهرمان بازی هاش شاید وجود نداشته باشه.

اما خب شرکت اینا رو متوجه نیست و روز به روز جیبش رو پر پول تر میکنه.

 

از دست خودم ناراحتم. چون مطمئنم روزی هم اگر اونقدر سواد و اطلاعاتم رو بالا ببرم که بتونم این بشر رو سرجاش بنشونم، اما به هیچ وجه نمیتونم درست صحبت کنم. واضح صحبت کنم. تاثیر گذار باشم.

این احتمالا یه توانایی هست که از بچگی باید در آدم تقویت بشه و اعتراف میکنم فاقدش هستم!

قول میدم که کمتر کسی تو صنف ما اینقدر مقاله مطالعه کرده باشه که من کردم! اما چه فایده وقتی نمیتونم از اطلاعاتی که دارم دفاع کنم و رو کسی تاثیر بذارم؟

چاره چیه؟ نمیدونم باید رو خودم کار کنم، نمیدونم باید رو صحبت کردنم ببیشتر تمرین کنم و کمتر دچار استرس بشم یا چی. نمیدونم چاره چیه. اما هر چی هست، در حال حاضر از خودم شدیدا دلخورم. شدیدا.

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۰۱
آی دا

دوباره برنامه ریزی کردم که روزانه فقط 1200 کالری بخورم. احتمالا واسه خیلی ها خنده داره. واسه خیلی ها هم ممکنه جای سوال باشه که چرا اینقدر حساسیت دارم.

اما راستش افزایش وزن چیزیه که به شدن ازش وحشت دارم و امیدوارم تا آخر عمر هیچ وقت دوباره دچارش نشم.

اصلا چه ایرادی داره که تا آخر عمر خوراکی هامو وزن کنم و مراقب باشم چی دارم میخورم.


هفته ی عجیب غریب و جالب و هیجان انگیزی بود. شاید متفاوت ترین تولد در طی سال های گذشته.

هرچند سه روزشو تقریبا همش درازکش بودم، اما باز هم دیشب با همکارام بیرون بودم و خیلی خوب بود همه چیز.

خیلی خنده داره قرصامو که میخورم به 15 دقیقه نمیکشه که چشام میاد روی هم... فکر کنم از فردا قرصامو قطع کنم...


فکر روسیه رفتن حسابی ذهنمو مشغول کرده. مثل اینکه نرخ پارسال 3550 بوده، و اون مبلغی هم که باید تو حساب باشه به عنوان وثیقه، فقط واسه سربازاست.

با این اوصاف فکر میکنم با همون 5 تومن بتونم برم و برگردم. اما همش دارم چرتکه میندازم که ارزش داره... نداره ...چیکار کنم چیکار نکنم.

متاسفانه اولویت هام تو زندگی شوهر و بچه نیست. وگرنه که مسلما فکر سفر رو نمیکردم. کاش خدا یه عناینی میکرد متناسب با الویت بندی هام جیبمو هم پر پول میکرد.

شما هم مثل من عقیده دارین سفر مجردی یه صفای دیگه ای داره؟ البته من به شخصه اهل خوش گذرونی نیستم. اما جدا فکر نمیکنم سفر کردن با همسر و بچه زیاد جذاب باشه. یا حداقل آدم باید تو دوران مجردیش چندین تا از این سفرا رفته باشه....

چقد حرف زدم

چشام رو هم اومد

واسه عاقب امور ما هم دعا کنین...

شب خوش

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۵۱
آی دا
دیروز عصر که از دانشگاه برگشتم حسابی خوابیدم
بعد از چند ساعت که با چشای خمار داشتم گوشیم رو چک میکردم؛
یه خبر تو پیج دانشگاه نظرمو جلب کرد و حسابی هشیار شدم
سفر دانشجویی به روسیه. همه چیز تو ذهنم چرخ زد: مسکو سنپترزبورگ موزه هرمیتاژ کلیسای سنت باسیل و.....
سریعا آرزو کردم که بتونم برم
پیش ثبت نام کردم و منتظرم قیمت نهایی مشخص بشه
فکر نمیکنم بتونم برم
در واقع از لحاظ اجازه گرفتن از خانواده و .... مشکل ندارم و خانواده راضی هستن و حمایت میکنن. پاسپورت هم که دارم.
منتها مهم ترین عامل میشه قسمت پولش
که به قول میم اگه بخوام میتونم جورش کنم
اما همش دارم حساب میکنم می ارزه برم یا نه
یعنی فکر کن کل سال به سختی کار کنم و یه مقدار ذخیره کنم بعد همشو بدم واسه سفر(قبلا البته یه بار این کارو کردم و پشیمون نیستم)
قیمت بلیط که شامل هواپیما و هتل هست و یه مقدار پولی که باید چینج کنم رو در نظر گرفتم و حدود 5 تومن میشه. اینو میتونم داشته باشم بلاخره(یه مقدارشو خودم دارم و یه مقدارشو تا تابستون جمع کنم) اما خوندم مثل اینکه 15 تومن باید تو حساب داشته باشیم که بشه رفت و وقتی برگشتیم اون 15 تومن آزاد میشه. اگه این باشه که خب من اصلا نمیتونم برم. 15 تومن داشتم یه ماشین دست دوم میخریدم.
خلاصه که نمیدونم چجوریاست
حالا ایشالا هر چی خیره پیش بیاد
امیدوارم تا قبل از 30 سالگی به یک کشور دیگه بتونم سفر کنم. البته اگه چپر چلاغ نشم. دیسک گردنم امروز عود کرده و اصلا حالم خوب نیست. برای سلامتیم جمیعا صلوات محمدی پسندی ختم بفرمایید :|
۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۵۱
آی دا
26 سالگی عزیز، چطور قراره باشی؟
۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۱۵
آی دا

درسته که بهار رو زیااااد دوست دارم

اما همیشه یه نگرانی هایی هم تو بهار بیشتر از همیشه رخ نمایی میکنه، که انگار تو فصلای دیگه نیست.

همونقدر که شکوفه ها خوشبوتر میشن، همونقدر که رنگای طبیعت قشنگ تر میشن، هرچقدر که هوا لطیف تر میشه، بیشتر یادم میاد که باید محکم و قرص تر کار کنم!! یادم میاد که بی هدف چشمامو باز نکنم و بی هدف نبندم.

بهار تو گیلان فصل کاره.

زمین برنجکاری کوچکی هم تو روستا داریم، حتی با اینکه دیگه کارا با اومدن تکنولوژی آسون تر شده، این روزا نگران برنجکاری مادرمم هستم که نکنه خوب محصول نده!

این دُز از نا آرامی و تکاپو رو هیچ وقت تو خودم درک نکردم...

امروز جمعه ست. خونه تنهام. تنهایی خونه بیشتر ناآرومم کرده و حتی نتونستم یه ذره بخوابم.

الان تصمیم گرفتم چای بذارم و فایل های پایان نامه م رو بالا پایین کنم.

گاهی اوقات در اوج آشفتگی همین یه کار بهم آرامش زیادی میده!


+دوران کودکی بی آلایشی داشتم و الان که بهش فکر میکنم پر از حس های خوب میشم. یادمه بهار وقتی از مدرسه برمیگشتم، با بیلچه به جون باغچه ی کوچیک می افتادم و سعی میکردم توش گلی لوبیایی سیری بکارم! فکر میکنم روحیه ی یه مقدار لطیف دوران بزرگ سالیم رو باید مدیون دوران کودکیم باشم....

+مادربزرگ ندیده ای دارم که از قرار اسمش گُل بهار بوده. همیشه تو فصل بهار بیشتر از همیشه به یادشم. مادربزرگی که نه دیدمش و نه حتی عکسای زیادی ازش دارم...فقط گاهی تو تخیلم سعی میکنم زیبایی بیش از حدش رو که از زبون دیگران شنیدم، با عطر خوشبوی بهار، یه جا باهم تصور کنم..




۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۰۰
آی دا

این روزها به واسطه ی کار با پایان نامه دوباره به نوت بوک و لپ تاپم برگشتم.

خدایا.

شاید باورتون نشه اما قسمتی از روح و مغزم دوباره به دوران خوش وبلاگ نویسیم برمیگرده

تو نوت بوکم که بعد از چند سال بازش کردم هنوز هیستوری موزیلا پاک نشده! 90 درصدش وبلاگایی هست که الان یا دیگه فعال نیستن یا پاک شدن و یا از بلاگفا اومدن بلاگ و ...

آهنگ هایی که اون دوران گوش میدادممممم....خدیا این منم اینقدر تغییر کردم؟!

هی ذهن و روحم میره به 19-20 سالگیم هی خاطرات اون دوران مرور میشه میرسم به 21 به 22 و.... این منم اینقدر تغییر کردم؟!

هنوز قالبای وبلاگ بلاگفامو دارم...عکسایی که واسه پستام میذاشتم...آهنگا و فیلما و کتاب هایی که معرفی میکردم...

اولین دوستای وبلاگی

کسایی که اومدن و کسایی که موندگار شدن..

من همیشه یادم میمونه که هر چی دارم، از نوشتنه. نوشتن تنها چیزیه که برام مونده طی این سال ها. هر چند که ضعیف شده باشه..هرچند که الان فقط تبدیل به یک روزمره نویسی عادی شده باشه.....

همیشه از افتخارات زندگیم این خواهد بود که یه زمانی وبلاگ نویس بودم.....


+گفتم اولین های وبلاگ نویسیم. مصطفی، از اولین باری که برام کامنت گذاشتی و اصرار داشتی بیام وبلاگتو بخونم و کامنت بذارم؛ هیچ فکرشو میکردی این دوستی اینقدر ادامه پیدا کنه که با هم لیسانس بگیریم با هم ارشد قبول شیم با هم سر کار بریم و با هم بزرگ شیم؟ مرسی که تمام این سال ها کنارم بودی و دوست ترین دوست، همراه ترین همراه و بهترین دوست مجازی ِ ندیده م شدی. مرسی که بودی هستی و خواهی بود. دوستیت مستدام :)


۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۳۶
آی دا
خوشحالم تعطیلات داره تموم میشه!
همونطور که گفتم من فقط چند روز اول عیدو تعطیل بودم و بعدش مدام سر کار بودم.
اولین عیدی بود که نه مسافرتی درکار بود و نه گردشی.
خوشحالم تعطیلات داره تموم میشه چون همه چیز به روال عادیش برمیگرده و کارها از سر گرفته میشه.
با انرژی بیشتری کارای پایان نامه م رو پیگیری میکنم و صبح ها با انگیزه تر از خواب پامیشم( راستش این روزا خیلی از خواب پاشدن سخت بود، چون بقیه ی اعضای خانواده ردیف به ردیف خواب بودن و فقط تو باید کله ی سحر میرفتی سر کار!)
امروز یکی از دوستان برام پی امی فرستاده بود که سال 98 سیزده بدر و ... به چه صورته.
من آدم رویاپردازی هستم و توانایی اینو دارم که سریع خودمو به آینده پرت کنم. خودمو پرت کردم تو 98، اما نتونستم تصور کنم شغلم اون موقع چیه. تحصیلاتم چیه. و اوضاع زندگیم چجوریه.
اما ایرادی نداره خودم میسازمش. تا 98 فرصت زیادی دارم. همه چیزو اون جور که دلم میخواد می سازد.

از نکات خوب ِ این روزا، هیکل فوق العاده خوبمه، یه عالمه فیلم دیدنمه و دوچرخه سواریمه. خودمو دوست دارم که علایقم اینطوریه.
راستی چه جذاب که سال 96 قراره از این مقطع تحصیلی هم فارغ التحصیل بشم! هیجان انگیزه....
۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۰۸
آی دا

روز پایانی سال 95 بانمک تموم شد.

با وجود اینکه تعطیل رسمی بود سرکار بودم. اما خانم ِ آقای مدیرعامل اومد و بهمون گوشواره عیدی داد و کلی برام جذاب بود. نه صرفا به علت طلا بودنش، اما خب اینکه یهویی همچین هدیه ای بگیری خیلی گوگولی بود.

غروبش هم دوچرخه سواری کردم.

تعطیلات من از دوشنبه تا جمعه بود و از شنبه سرکار میرم و تو ساعات کاری همش چشام خواب داره.

امروزم نخودی بودم بین کارخونه و دفتر.

روزای عجیب غریب و سختی رو میگذرونم.

بیشتر از سخت بودنش، عجیبه و تو حالات روحی متفاوت و ضد و نقیضی قرار میگیرم.


پایان نامه.....همه ی مطالبم پخشه تو لپ تاپ خودم، کامپیوتر کارخونه و کامپیوتر دفتر.

حتی گاهی نمیدونم کدوم ورژن آپدیت شده ی کدومه

کدوم ترجمه جدید تره.

خیلی به صورت روح وار دارم پایان نامه انجام میدم.

یه قسمت از کتابی رو تایپ میکنم و بعد میمونه و بعدش ممکنه دوباره برم همونو تایپ کنم.

اینو هم بگم که به هیچ وجه ولنگار نیستم. اما باور کنین کسی که همش بیرونه و مکانش نامشخصه و غروبا آش و لاش میرسه خونه، خیلی سخته هم ذهنش رو مدیریت کنه هم فایلای پایان نامه ش رو.

خلاصه که اینطور.

ما بریم بخوابیم فردا باز روز از نو روزی از نو.



۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۵۷
آی دا

سال 95 داره تموم میشه. برام سال خنثایی بود. تو آخرای سال حتی احساس ضعف زیادی هم کردم-می کنم-.

مهترین اتفاق امسال کاهش وزن 8 کیلوییم بود که برام خیلی جالب و هیجان انگیزه.

به نظرم کسی که میتونه وزنشو کم کنه، توانایی انجام خیلی کارای دیگه رو داره! من توانایی انجام خیلی کارای دیگه رو دارم!

سال 95 برام بد نبوده.

اینو میدونم که رسیدن به موفقیت همیشه پیش زمینه می خواد. انجام یه سری مقدمات و بعد رسیدن به اون چیزی که آدم میخواد.

اینطور در نظر میگیرم که سال 95 برام سال تجربه بوده، و نتیجه ش رو قراره در 96 ببینم.

احتمالا 96 خیلی متفاوت باشه. تموم شده درسم، گشتن دنبال شغل جدید و شاید ازدواج احتمالا خیلی سخت و هیجان انگیز و متفاوت باشن. به امید هر چی که خیره.


انشاالله همه ی شما، چه خاموش ها چه روشن ها، سال خوبی داشته باشین:)

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۳
آی دا

با عوض شدن یهویی محیط کارم، به ناگاه با چالش های زیادی روبرو شدم.

دقیقا زمانی که فکر میکردم تو شغل فعلیم کم کم دارم حرفی برای گفتن پیدا میکنم و کاملا با محیطم اخت شده بودم، ازش جدا شدم.

از یه محل کار مردونه، که من تنها خانمش بودم، توش آزاد بودم، هر زمان میخواستم چای میخوردم، درس میخوندم، مقاله میخوندم، حتی عکاسی میکردم و گاهی هم پای صحبت های خاله زنکی همکارای مردم مینشستم، و با آرامش کارای پایان نامه رو انجام می دادم و از همه مهم تر جایی بودم که خودم مدیر آزمایشگاهم بودم؛

یهو

به محیطی اومدم که چندین تا خانم توش کار میکنن، دیگه من اونجا رئیس هیچکی نبودم، دیگه اونقدر آزاد نبودم که تو محوطه گردش کنم و به هرجا میخوام سرک بکشم و حالا هرچند یه اینترنت پر سرعت داشتم اما برای هر سرچ غیر کاری باید کلی با سختی اقدام میکردم. دیگه خبری از اتجام پایان نامه با فراغ بال و مطالعات علمی رو نداشتم و...

اما

من آدم تجربه کردن آدم های جدیدم

متوجه شدم که هنوز خیییییییلی تو محیط های اجتماعی راه داره که بزرگ بشم

نمیخوام نوشته م آرمانی و اغراق آمیز باشه

اما این مدتو اینقدرر  تجربه بدست آوردم و اینقدر با نقطعه ضعف هام آشنا شدم که حد نداره.

زندگی چقدر خوبه که به آدم فرصت زندگی تو محیط جدید با آدم های جدید میشه.

هیچ قوت نباید فکر کنیم که چالش های زندگی تموم شده.

من از سال جدید، یه قسمت جدید از زندگی شغلیم رو شروع میکنم

دیر یا زود به محل کار قبلیم بر میگردم، اما این بار یه تفاوتی داره: با قدرت و صلابت برمیگردم....

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۵
آی دا

همکارم میگوید که یک کاسکو دارد و وقتی بهش توجه نمی کنند هاپ هاپ میکند. خوب هم بلد است اسم همکارم را مکرر صدا کند.

دارم فکر میکنم که آیا اسمم برای اینکه یک کاسکو صدایم بزند; چقدر مرسوم است. کاش اسم کاسکو پسندتری داشتم. شما یک کاسکوی ارزان قیمت سراغ ندارید؟ به این شرط که برایم صدای درخواستی در بیاورد.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۴۲
آی دا