مستقر در ماه

مرغ آمین شنیدین دیگه؟

من گاهی اوقات تو دلم یه آرزویی کردم و چند وقت بعدش، بدون اینکه دیگه فکرم مشغول اون آرزو/ خواسته/ ذوق قلبی باشه، یهو دیدم که برآورده شده.

من پایان نامه م رو مرتبط با کارم برداشتم تا بتونم رفت و آمدم به دانشگاه رو کمتر کنم و راحت تر کار کنم، و علاوه بر این تو کار خودم مسلط تر بشم.

منتها وقتی وارد وادی پایان نامه نویسیم شدم، متوجه شدم که خدای من، چقدر گسترده ست. از طرفی کسی هم نبود که بخوام ازش کمک بگیرم.

آدمایی که اطرافم بودن، سوادشون تجربی و عملی بود، و نمیتونستن بهم کمک چندانی بکن.

تا اینکه یکی از آدم خوب های اطرافم، منو با یک گروه علمی آشنا کرد و بهم اطمینان داد که تمام سوالاتم رو، میتونم از مدیر گروه، که سابقه ی کاری و علمی و آکادمیک فراوانی دارن بپرسم. اول باورم نمیشد. اما وقتی مجبور شدم اولین سوالم رو بپرسم، و با ترس و لرز منتظر بودم تا "جوابی نشنوم" ؛ دیدم باهام تماس گرفته شد، و مفصلا به سوالاتم جوابگویی شد.

من هنوز توی شوک بودم که آیا  همچین آدم هایی پیدا میشن که اینقدر خوب و مهربان باشن و علمشون رو به راحتی در اختیار بقیه قرار بدن؟ باورش سخت بود، اما وقتی سوالاتم در روزهای آتی چند بار دیگه تکرار شد و جواب های مفصل ایشون هم دوباره؛ واقعا باورم شد که نسل آدم های خوب هنوز منقرض نشده.

پیشرفتم به جایی رسید که می بایست صحت کارم رو دقیقا با کسی بررسی می کردم و نگران بودم که اگه بخوام به تنهایی برم جلو، منجر به شکست بشه.

آقای دکتری که تا الان شده بود فرشته ی نجات، شغلشون طوری بود که به استان های مختلف سفر میکردن و کلاس های آموزشی میذاشتن...من تو دلم میگفتم خدایا میشه ایشون یه بار بیاد استان ما؟ اون وقت هرجور شده تو کلاساش شرکت میکنم..

تا اینکه خیلی اتفاقی متوجه شدم که شنبه ایشون به استان ما میان و من میتونم تو یه بازدید همراه گروه ایشون باشم، و هم عملیات بازرسی رو از نزدیک ببینم و هم سوالاتم رو تکمیل کنم( من به طرز وحشتناکی زیاد سوال میپرسم:| )

دیگه خلاصه کنم که شنبه به چه جون کندنی مرخصی گرفتم و چه حرص ها که نخوردم و چطور خودمو رسوندم و ................. اما خلاصه منجر به این شد که یه عالمه از سوالام از حالت معما در اومد و از سردرگمی نجات پیدا کردم.

امیدوارم این همکاری به جاهای خوبی منجر بشه و من در جایگاه شاگردی ایشون، بتونم یه عالمه با سواد بشم و با هم مقاله های زیادی بدیم.

خب، از خوشبختی هام همیشه این بوده خدا آدم های خوب رو جلوی راهم قرار داده.

امیدوارم لیاقتش رو داشته باشم و اینقدر سوالای ناشیانه نپرسم که طرف فرار کنه بره :|


+با تچکر از استاد راهنمام که اصن حالمو هم نمیپرسه :دی


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۷
آی دا
شاید خیلی کلیشه ای باشه، اینکه بگم قضاوت نکنیم.
نه از روی عکسای اینستاگرام، نه از روی پستای وبلاگ کسی، و نه از روی شغل و تحصیلات کسی.
همه به اون اندازه که میگن، یا نشون داده میشه، یا اونطور که به نظر میاد، خوشبخت یا بدبخت نیستن.
یادمه چند باری عکس از غذا تو اینستا گذاشتم، یا یه بار عکس از توت و شکلات تلخ که گفتم جایگزین قند و شکر کردم؛ زیرش کامنت گذاشته بودن مرفه بی درد و اینا ..
نه تظاهر به بدبختی کار درستیه، نه تظاهر به خوشبختی، و همینطورم درست نیست در مورد زندگی دیگران فکرمونو به زبون بیاریم.
چند روز پیش یکی از دوستان قدیمیم، پیغام داد که چه خبر و چکار میکنی.
من خلاصه ای از وضعیت موجود رو براش گفتم.
بعد خودم به شرح حالی که داده بودم نگاه کردم.
وه، عجب چیزی بودی. دروغ نبود، اما چون نخواسته بودم که انرژی منفی باشم، قسمتای خوبشو گفته بودم.
با خودم فکر کردم، حالا دوستم چه فکری میکنی؟
کی این روزای منو دیده؟ هیچکس.
تغییر قیافه مو. حال خسته مو. موهای ژولیده و پوست داغونم که همه ش از روحیه ی خرابم سرچشمه میگیره.
سر و کله زدن با ادمایی که عضو حزب بادن و هیچ اعتمادی بهشون نیست.
تحمل زورگویی های یه آدم بی کله و بی مغز، فقط به خاطر اینکه نمیخوای جا بزنی. نمیخوای ضعف نشون بدی. چون شغلت رو دوست داری و میخوای توش پیشرفت کنی. چون تو یه استان خراب شده زندگی میکنی، که برای پیشرفت کردن باید از رگ و ریشه و خون ت مایه بذاری.
حتی شاید خانواده م هم ندونن حال و روزمو.
صبح ها از هفت بری و شب هشت برگردی. اونم جایی باشی که فقط توش خستگیه.
من نمیدونم چی قراره بشه.
نمیدونم قراره چیکار کنم. نمیدونم چطور باید از خدا بخوام که منو مقاوم تر کنه. که پوستمو کلفت تر کنه.
نمیدونم باید چیکار کنم که به ضررم نباشه.
نمیدونم باید چه دعایی بخونم.
صبح ها بجز صلوات فرستادن دیگه باید چیکار بکنم.
...
آره. هیچ کس به اندازه ی عکسای اینستاش خوشبخت نیست، هیچ کس به اندازه ی پستای وبلاگش بدبخت نیست.
آره، بیاین قضاوت نکنیم.




۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۸
آی دا

تکنولوژِی خیلی نامرده.

توی تلگرام خبری خوندم که امروز آخرین روزی هست که میشه مسنجر یاهو رو باز کرد و از فردا دیگه امکان دسترسی بهش نیست.

لپ تاپ رو باز کردم، یاهو مسنجر رو که خیلی وقته خاک گرفته تش رو تکوندم. رمز رو زدم و تپش قلب ...

پی ام هایی داشتم و یاهو شاید برای بیشتر از یک سال- یک سالی که مشغول تلگرام و اینستاگرام هستم!!- نگهشون داشته بود.

پرت شدم به گذشته..

من روزهای زیادی رو با یاهو زندگی کرده بودم. نفسم حبس شد. رفتم مکالممون رو خوندم. انگار زمان به عقب رفته باشه، رفتم تو حس و حال اون دوران...

قلبم گرفت. تکنولوژی خیلی نامرده. میاد و تو رو به خودش وابسته میکنه، برات خاطره میسازه، خودشو باهات عجین می کنه، و وقتی میبینه که دیگه احوالش رو نمیپرسی، به عنوان انتقام، خاطرات پنج -شش ساله ت رو ازت میگیره...

کدوم قانونه که بخواد به یاهو مسنجر اجازه بده که خاطرات آدم ها رو بدزده؟ که اون ها رو نابود کنه و دیگه راهی برای احقاق حقوق وجود نداشته باشه؟

چرا دچار تکنولوژی شدیم؟ که بعد بهمون ضربه بزنه؟

ضربه ای که بلاگفا به ما بلاگرها زد رو یادتونه؟ بلایی که به سر نوشته هامون آورد رو چی؟ چیکار کردیم؟ هیچی. چیکار میتونستیم بکنیم؟ هیچی..

تکنولوژی نامرده و راه گریزی نیست..

بهتر نیست بازم برگردیم به اون دوران طلایی ِ دفترچه خاطرات و نامه نویسی و قایم کردنشون تو گنجه و لای لباسا؟

باید قبل از اینکه تکنولوژی بیشتر از این بهمون ضربه بزنه، یه فکری به حال خاطراتمون، نوشته هامون و در واقع زندگیمون کنیم...


۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۲۰
آی دا

امروز صبح خوشبختی ام این بود که وقتی شش صبح از خواب بیدار میشوم; روی پاها و دست های یخ زده ام پتو بیندازم و 45 دقیقه ی دیگر بخوابم

از خوشبختی های فردا صبح هم خوابیدن تا وقت دلخواه است لابد.

گاهی وقتی به این فکر میکنم که هنوز هم خوابیدن من را خوشحال میکند-و احتمالا تا اخر عمر هم همینطور باشم-زیاد نباید دلخوش باشم که ادم موفقی شوم

بهرحال کی دیده ادم های خوابالو; که تا هفت صبح میخوابند و در عرض یک ربع لباس میپوشند و صبحانه هم میخورند و تا هفت و نیم خودشان را به سرویس می رسانند-باور میکنید؟- روزی موفق شوند؟!

سحرخیزی چیزی بوده که همیشه ارزویش را داشته ام و خب هیچ وقت هم براورده نشده..

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۱۹
آی دا

تابستونی که قرار بود برم سوم ابتدایی; به سرم افتاد جهش بزنم.

تو دوره ی ما کسی که جهش میزد خیلی معروف میشد و معلما بهش توجه میکردن و....و خب من کوچولو هم از تصور اینکه جهش بزنم و بهم توجه ویژه داشته باشن; در پوست خودم نمیگنجیدم.

شروع کردم به دینی خوندن و فارسی خوندن; تنهایی.

با تلاش زیاد خواستم تقسیم رو یاد بگیرم و طریقه بدست اوردن باقیمانده و خارج قسمت.

اوایل تابستون بود و ذوق داشتم. کم کم که دیدم تابستون داره تموم میشه; با خودم کنار اومدم که توی دو ماه نمیشه همه ی درسای یک سال تحصیلی رو خوند; و خب به تحصیل عادیم ادامه دادم.

امروز عصر که از دوچرخه سواری برگشتم; یاد پایان نامه م افتادم و اون تابستونی که میخواستم جهش بزنم. شبیه هم نیستن; اما اون حس تنش و استرس یه لحظه بهم وارد شد.

به صورت شل کن سفت کن دارم با پایان نامه م برخورد میکنم و میدونم که اطلاعاتم خیلی پایینه و...

نمیشه به تعطیلات تابستونی سه ماه دیگه اضافه شه؟ من هنوز استراحت نکردم..

کاش میشد از پایان نامه هم مثل امتحان جهشی انصراف داد...; با وجود اینکه عاشق موضوعمم و جذاب اینجاست که استادم به هیچ وجه از موضوعم سر در نمیاره و ...

نمیشه به تابستون اضافه شه؟

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۲۱
آی دا

خب; الان دوچرخه ام جلوی ایوان پارک! است.

زیاد خوشگل نیست و دست دوم است.

از اول هم قرار بود دست دوم بخرم; اما رنگی. بهرحال این را گرفتم; بعد از تعمیر امده پیشم و باید سعی کنم دوستش داشته باشم.

بعد از چسباندن یک سری زیورآلات! بهش; احتمالا میشود طبق سلیقه ی خودم.

فقط مانده زینش که برایم بلند است و امیدوارم داداش بتواند برایم جمع و جورش کنم.

من نمیدانم چرا خداوند موقع تسهیم قد; دلش نخواست قدم را پنج سانت بلندتر بگذارد و به همان 159-160 رضایت داد و نمیدانم چرا همان موقع اعتراض نکردم.

شاید فکر کرده بهم بیشتر می اید; یا همچین چیزی

بهرحال امیدوارم زین را بشود تنظیم کرد که قد 159 سانتی من با آن سازگار باشد.


+مدیر عامل با آمدن کارشناسان آلمانی به شرکت موافقت کرده; از قرار معلوم:)



۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۴
آی دا
اگه مدیر عامل موافقت کنه; قراره یه آلمانی از طرف شرکت ساپورت کننده ی تجهیزاتمون که نمایندگی یه شرکت آلمانی هستن; بیاد و یه سرکشی کنه به شرکت.
اگه بیاد برام هیجان انگیزه.
بعد شاید ازش بپرسم اونا هم از هر ده نفرشون 9 نفر مهندسن؟و آیا روستاهاشونم با دانشگاه های من در آوردی خراب شده شون هی مدرک مهندسی میدن؟
۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۲ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۳۴
آی دا

هشت شب تازه رسیده ام خانه. اضافه کار اجباری! بهتر است منبعد برای پست هایی که به محل کارم مربوط می شوند، هشتگ #اردوگاه_کار_اجباری بزنم.

بگذریم.

اما از وقتی آمده ام خانه هم، تلویزیون در حال پخش سریالی است که همه هی به هم فحش های رکیک می دهند و جیغ می کشند. ایرانی هم هست....

مامان؟ بداخلاق است. راستش حوصله نداشت با من حرف بزند و من برای اینکه ترکشش بهم نگیرد، بساطم را جمع کردم، لنگان لنگان آمدم خودم را عینهو خمیر نان بربری روی تخت پهن کردم.

چند روز پیش داشتم حساب می کردم، که حدود 23 سال دیگر بازنشست می شوم. البته با احتساب اینکه به شغلم سختی کار تعلق بگیرد و 25 ساله بازنشستم کنند.

خدای من...یعنی من 23 سال دیگر هر چند روز در میان باید اضافه کار اجباری بمانم، بعدش بیایم خانه و سریال های تلویزیون هنوز هیچ پیشرفتی نکرده باشند و مادرم هم همچنان به دلایل نا معلوم اخم های وحشتناک داشته باشد؟

آیا از بیکاری ناراحتید؟آیا نشسته اید خانه؟ آیا نگران جیب عنکوب زده ی خود هستید؟

بسته ی پیشنهادی ام این است که از جایتان تکان نخورید، با پول توجیبی هایتان بسازید، که حداقل از برنامه ی خوابتان و خوشگلی تان کم نشود؛ و همینطور بقیه قدرتان را بیشتر بدانند و فکر نکنند چون مستقل شده اید نیازی به نازکشیدن ندارید..


۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۵
آی دا

دارم فکر میکنم سال دیگه همین موقع اگه بتونم ماشین داشته باشم; یه206 قرمز مثلا; حتما باقرو سوار میکنم.

باقر یکی از کارگرای شرکته. آدم مودبیه; بی جا حرف نمیزنه; حدود خودشو میدونه و با اینکه زیاد سیگار میکشه اما میدونه باید بره تو محوطه و ته سیگارو هم رو زمین نمیریزه و اگرچه ادم باهوشی نیست; اما حرف شنوی خوبی داره. در ضمن من تحسینش میکنم که با اینکه الان وقت بازنشستگیشه; اما بازم داره کار میکنه.

مسیر زیادی رو هر روز صبح از محل زندگیش میاد سر خیابون وایمیسه که هر کس از اون ور رد شد بیارتش شرکت.

امروز دیگه تصمیمم نهایی شد که اگه سال دیگه ماشین داشته باشم; بین راه باقر رو هم سوار کنم.

اینجاست که میگن طرف خر نداره; به فکر پالانشه....

۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۸:۵۲
آی دا

خبر اینکه دارم تمام تلاشمو میکنم که سال بعد همین موقع تو تب و تاب دفاع باشم.

این روزا تو کیفم هم کتاب داستان پیدا میشه، هم مقاله هایی که پرینت گرفتم و هم نوت های کوچیکی که در راستای پایان نامه، ممکنه شماره تلفن باشن، یا اسم مواد اولیه ای چیزی. گفتم بهتون که دارم سعی میکنم اعتیادم رو به شکلات و شیرینی کم کنم؟ اگه دو هفته پیش بود، می نوشتم این روزا تو کیفم کتاب داستان پیدا میشه، مقاله هایی که پرینت گرفتم، نوت های کوچیکی که در راستای پایان نامه، ممکنه شماره تلفن باشن، یا اسم مواد اولیه ای، اسم شخصی، چیزی...وووو یه عالمههه شکلات و شیرینی.

اما خب وقتی یه ذره تو آینه به خودم نگاه کردم، دیدم به خاطر پونه سادات هم که شده، باید چند سال بیشتر زنده بمونم. بنابراین این روزا تقریبا میشه گفت قندهای مصنوعی رو کم کردم و به جاش ار خرما استفاده میکنم. شیر هم زیاد میخورم و از این بابت خوشحالم. اما خب نمی دونم چرا اینقدر زشت شدم. زشت ترین حالت ممکن، در تمام این سال ها. با این وجود سعی میکنم یادم نره که باید کرم ضد آفتاب بزنم، اسپره بزنم، شادترین و گلگلی ترین لباس هامو بپوشم و سعی کنم زیاد از ناراحتی هام گله نکنم. بنظر من اعتراف خیلی بزرگیه که یه دختر با زبون خودش بگه که زشت شده، صورتش لاغر شده و زیر چشاش از حالت معمول بیشتر گود رفته و رنگ پوستش هم تیره شده، اما من همیشه سعی کردم شجاع باشم.

داشتم چی می گفتم؟ آها پایان نامه. و اینکه امیدوارم تا پایان تابستون به نتایج امیدوار کننده ای برسم...


+یه میوه فروشی، دقیقا چسبیده به ایستگاه تاکسی ای هست که هر روز اونجام. موقع برگشتن، که خسته ام، چاره ای نیست جز اینکه از همونجا خرید کنم، که با وجود اینکه جنساش خوبه اما فروشنده اش یه آدم گرون فروش بی انصاف بد اخلاقه. اما میدونین، بخاطر اینکه مجبور نیستم به خاطر خرید، با یه تن خسته راه بیشتری برم، به این فکر میکنم که جنساش مرغوبه و راحت تر میتونم خرید کنم.

بنظرم خیلی از موقعیت ها تو زندگی اینطوری هستن. مجبوری فقط نکات مثبتشو جلو چشمت پر رنگ کنی تا بشه شرایط رو تحمل کرد و ادامه داد.

زندگی من در این روزا، مصداق واقعی همین میوه فروشیه...امیدوارم میوه هاش واقعا مرغوب باشن، و یهو یه گندیده، صبر و توانم رو به منفی نرسونه...


۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۷
آی دا
کیستم؟یک تکه تنهایی
چیستم؟یک پیله دلتنگی
۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۵ ، ۱۳:۱۵
آی دا

مامان یک رفیق کهنه فروش هم دارد. کهنه فروش، یا همان نمکی، اگر اینطور صدایش می زنید.

رفیق مامان که کچل است و سعی دارد فارسی را فصیح صحبت کند، هر چند ماه یک بار اینجا پیدایش می شود و مامان که طی روزها لوازمی را فکر میکرده مناسب رد کردن است، برایش کنار گذاشته، بدو بدو، چادر سر می کند تا جنس هایش را آب کند.

تا اینجا همه چیز خوب است، اما ماجرا از آنجا شروع می شود که رفیق مامان، حاضر نیست هیچ چیزی را بیشتر از 5000 تومان بخرد. حالا فرقی نمی کند کیلوگرم فلزش یک تن باشد، یا یک کیلو،"او"، بیشتر از 5000 تومان را نمی شناسد. در ذهنش تعریف نشده است.

نهایتا، مامان سرخورده و غصه دار، یا به آن عدد طلایی راضی می شود، یا غرغر زنان با تکرار این جمله که "مردم شانس دارن، هر چی بخوان بفروشن طلا میشه، مال ما طلا باشه هم مفت میخرن" از فروش تکه پاره های فلزی و غیر فلزی اش منصرف می شود.

روزی روزگاری هم دختری آمد خانه، دید تختش نیست. بیشتر دقت کرد  و دید جای تخت قبلی با یک تخت تیشان فیشان جایگزین شده است. آن دختر از اینکه با او خیلی مشورت کرده اند و با اجازه ی او تختش را از اتاق خارج کرده اند و تخت جدید خریده اند، بسیار ممنون گردید و حتی از این همه همفکری که با او نکرده بودند....نه...چیز.... از آن همه توجهی که به او بدون آن که نظرش را بپرسند، کرده بودند، اشک شوق هم در چشمانش جمع شد :|

مادر ِ وی هم غر غر زنان در خانه دور می زد و تکرار می کرد: "مردم شانس دارن، هر چی بخوان بفروشن طلا میشه، مال ما طلا باشه هم مفت میخرن" ، با این تفاوت که این بار موفق به فروش تخت ِ دخترش به قیمت 4500 تومان شده بود....


+نتیجه ی اخلاقی: هیچ وقت رازهای زندگیتون رو زیر تختتون قایم نکنین، چون ممکنه یه بار بیاین خونه و ببینین که......

+نتیجه ی غیراخلاقی:هیچ وقت رازهای زندگیتون، هدیه های یواشکیتون، دفترچه های خاطراتتون، گل های خشک شده تون :| ، اون خودکاره، اون پفکه، اون پوست پستهه، اون توپی که از قصد زیر تخت قایم کردین تا خواهرزاده ها نتونن باهاش بازی کنن، اون نامه ها و سایر دوستان و آشنایانتون رو زیر تختتون قایم نکنین، چون ممکنه یه بار بیاین خونه و ببینین که.................... :|

+میخوام بدونم انگیزه ی داداشم چی بوده تختمو قهوه ای خریده ._. آخه قهوه ای ؟ ._.



۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۲۲
آی دا

این یک پست تخصصی نیست....

چند وقتی بود که یکی از تست های آزمایشگاه جواب نمی داد. همه ی راه ها را تست کرده بودم. از کنترل دمای آزمایشگاه گرفته; تا کم و زیاد کردن نمونه و خاموش کردن اسپیلت و هود در هنگام توزین و حتی انجام دادن تست در یک روز; سه بار پشت هم. همچنان جواب اشتباه بود. با شخصی که در این شغل تجارب زیادی داشت هم صحبت کرده بودم; اما دریغ از یک ذره راهگشایی.

امروز بصورت خیلی اتفاقی متوجه شدم که روزنه ای که از آن جریان نیتروژن به داخل محفظه راه پیدا میکرد; بسته شده!! چطور؟ با ذوب شدن یکی از قطعات پلاستیکی و مسدود شدن روزنه!

یک کاتر و یک قیچی و یک پنس برداشتم و شروع کردم به جراحی! پلاستیک ذوب شده را بریدم و راه محفظه را باز کردم! تست دوباره انجام شد و خب...جواب درست بود...


همه ی اینها را گفتم تا برسم به اینکه آیا خیلی از مشکلات زندگیمان مثل همین ماجرا نیست؟ راه حل ساده است; جلوی چشممان. اما ما چکار میکنیم؟ دور خودمان میچرخیم; از این بپرس از آن بپرس و نهایتا هم راه بجایی نمیبریم....

بهتر نیست همین حالا روزنه ی بسته شده ی ذهنمان را با یک کاتر و قیچی باز کنیم تا این بار استثنائا نیتروژن به مغزمان برسد؟


۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۱۸:۴۸
آی دا

+در وبلاگ دوستی میخواندم که نوشته بود آدم ها به قطارهای در حال حرکت سنگ می اندازند نه قطارهای ساکن. همان تشبیه آدم ها ی موفق به قطار در حال جرکت و این ها. دارم خودم را قانع می کنم که من هم اگر جز وسایل نقلیه باشم،گرفتاری این را دارم که باید بروم اطرافیانم را هم قانع کنم که من جاست یک گاری محسوب می شوم و والله و بالله، گاری سنگ زدن ندارد، بچه هم زدن ندارد.

+چاق شده ام. چقدر؟ خیلی. بسته های پیشنهادی برای خودم ندارم و از طرف شما هم بیشتر ترجیح میدهم بسته های خوراکی هدیه بگیرم تا بسته های پیشنهادی لاغری. تا حالا به هیچ عنوان به پرخوری عصبی اعتقاد نداشتم؛ که دقیقا همین چند روزه به رسالتش ایمان هم آورده ام.

+دارم کتاب نور شعله ور، از تریسی شوالیه را می خوانم. همان نویسنده ی دختری با گوشواره ی مروارید. من چقدر تریسی شوالیه را دوست دارم؟ خیلی. هم اندازه ی هاینریش بل. البته می دانید، در ذهنم بین چند تا نویسنده رقابت افتاده و هر کدام سعی دارند عاشق یکیشان بشوم. هر چقدر در مورد خوراکی ها می توانم تقسیم بندی کنم که بیشتر عاشق کدام یکی هستم، در مورد نویسنده ها کار بسیار سختی است.

+دو تا فیلم دیده ام. کوچه بی نام و عصر یخبندان. اگر تا الان ندیده اید ببینید حتما. سریال آسپرین هم حدس میزنم جذاب شود؛ اما نمیدانم به جذابی شهرزاد می شود یا نه. 

+چالش این روزهایم، مقابله با چند تا مرد سیبیل کلفتِ قلدر است. من؟ ادای دخترهای قهرمان را درمی آورم، پشت که کردم، وقتی مطمئن شدم هیچکس نیست، یواشکی نشتی چشم هایم را با دستمال کاغذی می گیرم. چند قلپ آب که خوردم، دوباره نقاب قدرت و بی تفاوتی می زنم و روز از نو و ...

+اگر این تعطیلات را به مسافرت رفتید، انشاالله خیلی خیلی به شما خوش بگذرد، پیشاپیش عیدتان هم مبارک :)

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۲۲:۳۲
آی دا

امروز را به حالت قهر، سر کار نرفته ام.

بعد از دعوای شدیدی که پنجشنبه با مدیر، که حتی کلمه ی مدیریت برازنده ی شخصیتش نیست، و حتی کارگری هم برازنده اش نیست، و همینطور وضعیت جسمی ام که چندان مطلوب نبود و نیست، امروز را بدون آنکه کلمه ای بهش بگویم، سر کار نرفته ام.

جواب آتش با آتش.

حالا شمایی که خواننده ی اینجا هستی؛ تا این درجه خشونت و بدجنسی را در من سراغ داشتی؟

بدتر از اینکه به خودش نگفته ام نمی آیم؛ به دفتر مرکزی گفته ام و حتی به مدیر تولید هم گفته ام؛ اما به او نگفته ام. معمولا عادت ندارم از نقطه ضعف های کسی علیهش استفاده کنم؛ مگر اینکه مجبور باشم. جواب آتش با آتش.

می خواهم ببینم اگر به سرم زد فردا هم نروم سر کار، می خواهد جلوی مدیر عامل چه غ ل ط ی بکند. می خواهم ببینم چه می خواهد بگوید. چه جوابی برای رفتارهای زشت خاله زنکی اش دارد. پیر خرفت 60 ساله. میخواهم ببینم بازرس آمد کسی نبود جواب بازرس را بدهد، این می خواهد چه گلی به سرش بگیرد، چجوری میخواهد در عرض یک روز یک کنترل کیفیت تولید کند؛ بزاید.

شمایی که خواننده اینجا هستی؛ هیچ فکر میکردی دختر لطیف مستقر در ماه، روزی اینقدر نسبت به کسی خشم و ناراحتی داشته باشد؟

اما باید بدانید، که همیشه رفتارهای ما آینه ی رفتارهای دیگران هستند. وقتی یک سال تمام تلاش میکنی به طرف مقابلت احترام بگذاری، او را در جریان تمام کارها قرار دهی، از او مشورت بگیری، و حتی تا حد امکان جوابت به او جز چشم نباشد؛ اما او خیلی گستاخانه، به صورت خیلی چیپ رفتار می کند، و رفتارش حتی در حد مدیریت یک شالیزار هم نیست، چه به حال یک واحد صنعتی، چه به حال و روزتان می آید؟

می دانم

می دانم در همه ی محیط های کاری، یک آدم بدجنس و فاقد شعور در آنجا مشغول است و از بد روزگار بالا دست هم هست؛ اما باید این را بدانید این حجم از ناراحتی را کسی دارد اینجا می نویسد که به طرز عجیبی منعطف است و تا حد امکان خودش را با شرایط وفق می دهد. حالا چه به روزم آمده که اینقدر کفری ام؟

کل امروز را صلوات فرستاده ام و سعی کرده ام استراحت کنم که بدنم به حالت عادی برگردد.

اگر به خاطر ارادتی نبود که به مدیرعامل دارم، و بایت تمام هزینه هایی که برایم کرده تا اینقدر در کارم ماهر شوم، که در کمتر از یک سال برایم کارآموز بفرستند؛ عطای کار را به لقایش می بخشیدم؛ می آمدم کتاب هایم را بغل می کردم و با اعصابی راحت، به خطاطی و زندگی ام می رسیدم.

منتظر فردایم. منتظرم دوباره کوچکترین رفتاری از آن دایناسور پیر ِ بدنجس ببینم تا چادر سر کنم، مستقیم بروم پیش مدیر عامل، همه ی واقعیت ها را بازگو کنم و ضمن تشکر بخاطر زحماتی که برایم کشیده، آنجا را ترک کنم..

امیدوارم خدا عاقبت همه ی امور را بخیر کند...


+شما تجربه ی مشابهی دارید؟ در این گونه موارد چکار می کنید؟



۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۷
آی دا