مستقر در ماه

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قرمز آبی سبز زرد نارنجی» ثبت شده است

دیگه فکر میکنم هرچی خوش بوده گذشته و هرچی شادی بوده انجام شده و هر چی خرید بوده کردم و هرچی سوسول بازی بوده انجام دادم و هرچقدرم نیاز بوده عکسای جشن دیشبو نگاه کردم و هرچقدرم نیاز بوده برای جشن خودم و آقای محترم خیال پردازی کردم

و از هرچه بگذریم، سخن کار و درس و مطالعه خوش تر است!!!

امروز اولین روز تابستونه و دیگه جدا باید تنبلی رو کنار بذارم.

راستش لپ تاپ باز کردم که کارامو انجام بدم و در واقع یه سری سرچا بازم انجام بدم در مورد زبان :| ( آن خسته نشونده از سرچ منم من) اما گفتم بیام بنویسم که دیشب خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت.

بعد همزمان دارم فکر میکنم که چقدر روحیه ی تطبیق پذیر بالایی دارم!

هرچند به ظاهرم نمیاد اما خودم فکر میکنم که خیلی خوب همه چیزو منیج میکنم!

من تا الانی که اینجام اتفاقات عجیب غریب و نادر زیادی برام افتاده

پدرمو از دست دادم، مریض شدم، به فاصله ی هفت سال مجددا مریض شدم، از لیسانس گرفتن نا امید شدم، مشروط شدم، مجددا به فاصله ی سه سال مریض شدم، از ارشد قبول شدن نا امید شدم،تا مرز افسردگی رفتم، تنها شدم، تنها شدم، هی ضعیف شدم و دکتر رفتنام مجددا تکرار شد و هزار تا اتفاق ریز و درشت دیگه

اما نهایتا خودم بودم که دوباره سرپا شدم، رو پام وایستادم و از نو شروع کردم

برادرم چند وقت پیش میگفت هزار بهانه داشتی تا بتونی دراز بکشی استراحت کنی، اون روز که تو خیابون افتاده بودی و نمیتونستی از جات پاشی رو یادته؟ اومدم بلندت کردم آوردمت خونه....اما همینطوری ادامه دادی و الان اینجایی...

خیلی با خودم فکر میکنم که تو موقعیت های خیلی سخت تر هم همین آدمم! دختر ِ مامانم هستم، دوباره پا میشم و خودمو سفت می کنم و ادامه میدم!

این روزها طوریه که حس خوشحالی و خوشبختیش خیلی می ارزه به سال های گذشته ی عمرم

اما با اطمینان اوقدر قوی هستم که اگه روزی این خوشبختی ها نباشه یا از بین بره، دوباره بجنگم و به چیزی که میخوام برسم...

اینا رو خواستم بنویسم و به خودم یادآوری کنم که آدم قوی ای هستم. به هرچی که خواستم تا الان رسیدم، منبعد هم می رسم :)



+جودی ابوت میگفت که اگه امروز بشنوم شوهرم و هفت تا بچه م تو زلزله از دست رفتن، فرداش با روحیه ای شاد دنبال یه شوهر تازه میگردم :)) آیدا هستم، نسخه ی دوم جودی ابوت :دی


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۷:۴۳
آی دا

این شدت از خوش گذشتن و سرحال بودن تو زندگی من چیز عجیب و غریبی محسوب میشه!

دیروز رو به حدی دوست دارم که حد نداره!

و همش میگم کاش فردا شب، امشب بود!

پام از پیاده روی های زیادِ دیروز زخم و زیلی شده و به این فکرم که چطور فردا شب کفش پاشنه 12 سانتی بپوشم!

زبان خوندن؟ هه! اصلا تو فازش نیستم!!

حالا خوبه عروسی خودم نیست که دارم از ذوق پرپر میشم!

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۱
آی دا
اهم اهم
خلاصه بعد از چندین روز ناله ی خالص، اومدم بگم امروز خوب بود.
حالا نه که جواب نهایی مقاله م اومده باشه، نه که بیمه ی بیکاریم ردیف شده باشه، نه که وام آقای محترم جور شده باشه،
هیچ کدام

فقط اینکه از صبح تونستم طبق برنامه پیش برم.
ابتدا درس 35 رو خوندم، بعد لغت مرور کردم، بعد فلش کارت نوشتم. بعد رفتم رو مقاله هایی که آقای محترم داده تا بهش کمک کنم (یه مدت کوتاه قراره بهش کمک کنم و البته منو تطمیع کرده که به ازای هر مقاله 10 تومن بهم بده :|) کار کردم و هیچ هم نخوابیدم.
یه به رو هم خورد کردم که باهاش مربا بپزم با چایی بخورم.
دیگه خلاصه الان موندم این فیلمی که دانلود کردم رو نگاه کنم، یا برم لیسنینگ گوش بدم و بقیه ی کارا رو انجام بدم.

بین 1500 تا بدی که دارم، حداقل یه خوبی دارم که با این چیزا هم شاد میشم!


+بین کانال و وبلاگ و اینستام کدوم رو بیشتر دوست دارین؟
۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۳
آی دا

پارسال چند ماهی توی بخش اداری شرکتمون کار می کردم. یکی از همکارا، دختر خیلی خوبی بود. آروم مودب و متین. هیچ وقت نشنیدم پشت سر کسی بد بگه، یا در مورد کسی با خشم صحبت کنه. خیلی منطقی و آروم بود. هرچند که هیچ وقت نفهمیدم چرا بقیه اونطور که باید دوستش ندارن و انگار یه حالتی حسادت میکنن باهاش! در حالی که خودش بنده خدا اصلا تو این فازها نبود...خلاصه که این همکارم شوهرش اهل شهر دیگه ای بود و آخرای دکتراش بود. اینا خیلی سختی کشیده بودن تا با هم زندگی کنن، اینطور که خودش رشت بود، همسرش که زنجانی بود و توی مشهد درس میخوند و توی زنجان کار میکرد!! یعنی یه چیز عجیب و غریبی بود برای خودش.... خلاصه که سال پیش تازه چند ماهی بود موفق شده بودن با هم زندگی کنن. همسرش انتقالی گرفته بود به رشت و خلاصه بعد از چند سال داشتن با آرامش زندگی میکردننننن..... تا اینکههههههههه....همکارم دکترا قبول شد. اونم کجا؟ شیراز :)))

حالا ما هی خودزنی میکردیم که بابا تو قراره بچه دار شی! تازه داری با شوهرت زندگی میکنی!! باز میخوای پاشی بری شیراز درس بخونی؟؟ هیچی دیگه! با حمایت شوهرش برای ادامه تحصیل رفت شیراز و از کارش هم استعفا داد....

بعد همش من تو اون برهه فکر میکردم که عمرا خودم زیر بار همچین زندگی ای برم! که یعنی اینطور جدایی و فلان و بسار...

میدونین که آدم تا تحت موقعیتی قرار نگیره، هیچ درکی ازش نداره. به عبارتی حرف زدن آسونه....

امروز داشتم فکر می کردم اگه خدای نکرده تو بدترین شرایط برای من همچین چیزی به صورت مقطعی پیش بیاد، باید توانایی مقابله باهاش رو داشته باشم...یعنی اگه خدا کمک کنه اصلا همچین اتفاقی نمی افته...اما خب دیگه، هیچی قابل پیش بینی نیست، همونطور که من سال ِ پیش همین موقع اصلا فکرشم نمی کردم یهویی برنامه ی زندگیم رو تا این حد تغییر بدم!

تا چه حد قبول دارین که آدم یه مدت بخواد سختی رو بخواد تحمل کنه، به امید اینکه بعدش رفاه و آسایشه؟ 

در مورد خودم اصصصصصصلا فکر نمیکردم که بخوام تصمیم بگیرم سختی رو تحمل کنه! اما مصلحت خدا!!!! این منم که الان اینجام و خودمو واسه خیلی چیزا آماده کردم!!



+توی دو پست قبلی گفتم که 25 تا درس از کتاب لغتم رو بررسی کردم.

امروز درس 31 ام رو هم خوندم ^_^

حالا نه که کار شاقی هم کنما، اما خوشم میاد با خودم مسابقه میدم.

راستش دلم میخواد یه ضرب تا درس 41 برم خیالم جمع بشه. اما فکر میکنم عاقلانه نیست.

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۶
آی دا

می دانید؟ هوای گیلان در فروردین و تا نیمه های اردیبهشت، مثل بهشت می ماند. هوا خوشبو است و آدم گاهی تصمیم می گیرد به دختر فراری تبدیل شود و دیگر برنگردد خانه، چون این قدر هوا ملایم است که فکر میکنی تا آخر عمر می توانی در آن معلق بمانی.

پدر ِ خدا بیامرزم گل های ریز ِ رنگی که مخصوص بهارهای گیلان هستند را خیلی دوست داشت و انگار که من به او رفته باشم، با دیدن این گل ها حالم خوب می شود. این روزها از قصد مسیر بازگشت را کش می دهم. حتی با اینکه کمی می لنگم(پای چپم به علت کوهنوردی پنجشنبه کمی گرفته و کمی لنگ راه می روم) این قدم زدن را دوست دارم. امروز صبح از قصد کفش بلندم را پوشیدم تا هم لی لی به لالای پای چپم نگذاشته باشم، هم حس خانم ها بهم دست بدهد. نهایتا مثل اینکه اثر کرد و این پیاده روی های کش دار، حال ِ پای چپم را هم خوب کرده است.

بهتر از همه این روزها همیشه دوربین هم همراهم هست. هرچند هنوز حس خجالت ِ اینکه در معابر دوربین دست بگیرم را دارم، اما برای دلگرمی هم که شده گوشه ی کیفم جا خوش کرده است.

اگر من ماهی باشم و گیلان دریا، من مثل آن ماهی ای هستم که با جدا شدن از محل زندگی ام می میرم....

دو تا از کاکتوس های حیاط؛ امروز:



۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۵
آی دا

من کلا سخت چیزی رو پسند میکنم و با دقت زیااااد یه چیزو میخرم

دوست داشتم چیزایی که از اونجا میگیرم چیزایی باشه که بیشتر منو یاد اونجا بندازه و صنایع دستیشون باشه

این ظروف که عاشقشون شدم مسی هستن و دارای نقش های برجسته ان

اگه به خودم بود دلم میخواست ده تا ازش بگیرم. اما هم قیمتاشون بالا بود؛ هم اینکه نگران بودم سر مرز اذیت کنن


ظرفف


این انارا هم که تو نگاه اول شیفتشون شدم؛ نماد کشور ارمنستانه. انار براشون نماد خیر و برکته.


انار


این دوتا ظرف سرامیکی هستن. تو رستوراناشون از این ظرفا برای ماست و دوغ و ... خیلی استفاده میکنن. تو آخرین لحظات چون دیدم قیتشون مناسبه گرفتم.


کوزه


و اماااا، این گردنبند که نقره هست. این سنگ سفید، به سنگ ماه تاب معروفه. و تو لباسای مختلف بازتاب های رنگی از خودش میده. سنگش رو از دریاچه سوان استخراج میکنن و خیلی راضیم از اینکه گرفتمش. هر کی بره سوان اینو نگیره ضرر کرده.اگه بتونم در آینده نقره ش رو برمیدارم و طلا میگیرمش.

گردنبند


از دیگر سوغاتی های ارمنستان شکلات و قهوه هست و مربای گردو؛ که برای خانواده گرفتم :)

البته یه عینک آفتابی و یه عروسک هم گرفتم که خب دیگه هیچی 



۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۲۶
آی دا

من از ارمنستان برگشتم

مجموعا سفر خوبی بود

آدمهای خیلی زیادی رو دیدم و در موردشون فکر کردم. به رفتاراشون به برخوردشون. سعی کردم با آدم هایی که زبون منو نمیفهمن ارتباط برقرار کنم و تمام تلاش خودمو کردم به عنوان یک ایرانی رفتار برازنده ای داشته باشم.

در این میان فهمیدم خدا هنوز منو دوست داره. دوستم داره که بین این همه آدمی که میخوان "به هر قیمتی" خودشونو همرنگ جماعت کنن و از انجام هیچ کاری دریغ ندارن؛ خودمو جدا نگه دارم و هدفم از سفر انجام کارای عجیب غرب و نامتعارف نباشه.

من با فرهنگ مردم جدیدی آشنا شدم، با نوع غذاهاشون، با آداب رسوم و مذهبشون. من بلاخره تونستم با مردم غریبه انگلیسی حرف بزنم؛ هرچند خیلی توی ذوقم خورد که اونا حتی از ایرانی ها هم در انگلیسی حرف زدن ضعیف ترن.

من برگشتم، با کوله باری از خاطره و تجربه ^_^

دوست دارم بعضی از عکس ها رو با شما به اشتراک بذارم.


مجسمه ی مادر ِ ارمنستان. به پاس همه ی زن های غیور ارمنی که در جنگ شرکت کرده اند. میبینید که مجسمه ی خیلی بزرگیه، به طوری که بلند کردن گردن و دید زدنش یه ذره کار سختی بود

مادر ارمنستان


از صنایع دستی موجود در بازارچه ی دریاچه ی سوان؛ که خودم عاشقشون شدم. علاوه بر این ها، انار چون نماد برکت هست، در همه ی اجناسشون نقش انار دیده میشه و خیلی از چیزها به شمایل انار هست

صنایع


سوپر مارکت محله، که مرباها و آبیموه هاش اینطوری خوشگل بودن ^_^


سوپرمارکت



کلیسای مریم، در دریاچه ی سوان، از قسمت دریاچه باید پله های زیادی رو بالا می رفتی تا به کلیسا می رسیدیم

کلیسای مریم


موزه ی آثار هنری، واقع در میدان جمهوری(هاراپراک)، میدان جمهوری مخصوصا در شب ها بسیاااار زیبا بود، اما مغازه هاش چون مارک بودن، قیمت های بالایی داشت اجناسش

میدان


تبلیغات روی دیوارهای شهر، که من سبک عکس ها و گرافیکش رو خیلی دوست داشتم


نانوایی


پارک هزار پله(کاسکاد)؛ که داخلش پر بود از مجسمه های زیبا؛ که به مجسمه های چاق معروف بودن :))

این پارک 750 تا پله داره، که بقیه ش در حال ساخته

پارک هزارپله

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۳۵
آی دا

هفت سین


سال نو رو با یه عالمه رنگ جدید شروع کردم، تا از انعکاس این رنگا به روحم، زندگیمم خوشرنگ باشه ^_^

شیرینی تر های پایین تصویر سمت راست رو خودم درست کردم؛ همینطور بالاش بیسکوییت های کره ای رو ^_^


تو خانواده ی ما رسم بر اینه که همه برای هم عیدی می خریم. حتی من برای مامانم و بقیه. امسال همچنان از سمت خانواده عیدی گرفتم، اما دیگه شک دارم فامیل بهم عیدی بده :))

تو خانواده ی شما عیدی گرفتن چجوریه؟ ^__^


+اینجا کسی هست که تو اینستا منو دنبال کنه اما من دنبالش نکرده باشم؟ اگه دوست دارین بگین :)

+سال نوتون دوباره مبارک ^_^



۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۳۸
آی دا

دیشب که داشتم برنامه هامو تو ذهنم ردیف می کردم، با خودم گفتم 8 دانشگاه هستم؛ تا ساعت 9 !! ثبت نام می کنم بعد هم تاکسی میشینم میرم فلان اداره تا مدرکمو بگیرم(مدرکی که ثابت میکنه من اجازه ی انجام کار تو آزمایشگاهو دارم).

طبق معمول برعکس چیزی که همیشه آدم فکر میکنه، زمان کش اومد ولی به طرز عجیب و شگفت انگیزی همه چیز دقیقا سر دقیقه 90 جور شد. صبح که داشتم می رفتم؛ کفش اسپرتم رو نپوشیدم(خواستم با پوشیدن کفش مورد علاقه م خوشتیپی رو در حق خودم واسه روز اول ثبت نام تموم کرده باشم :دی هرچند کفشای کمی بلندترم هم استاندارد هستن(نکته ی آموزشی بود این :دی) ) ؛ با وجود اینکه الان میلنگم :| اما خوشحالم ^_^ و اکنون شرح بهترین خبرای امروز رو بخونین:

1-صبح ثبت نام کردم و کارت دانشجویی گرفتم ^_^؛ اما تا ساعت یازده و نیم طول کشید :|

2-بعد داشتم میرفتم سمت تاکسی ها تا برم  اون اداره مدرکمو بگیرم؛ گوشیمو نگاه کردم دیدم استاد خطم پیام داده و بعلهههههههههه تو امتحان دوره ی عالی؛ مرحله ی اول رو قبول شدم ^_^ که میشه همون امتحان های چلیپا و کتابت ^_^ و با خوشحالی زنگ زدم به استادم و بهش قول دادم که بزودی برای برنامه ریزی آموزش خط دوم (نسخ) برم پیشش :| (با اجازتون من قصد خودکشی دارم!!چطور میخوام هم درس بخونم هم سرکار برم هم خطمو ادامه بدم الله اعلم :|)

3-تا رسیدم به اون اداره و همچنان نفس نفس میزدم؛ آقای مدیر:{ زنگ زد :| گفت چی شد قرار بود اون مدرکو بگیری؟ :{ (خشن بخونین) منم با افتخار گفتم اومدم تا بگیرم !! الان ساعت دوازده و ربع بود. و بلاخره مدرکمم گرفتم ^_^

4-بعد هم لنگان لنگان :))) خودمو به دفتر مرکزیمون رسوندم تا هم کپی مدرکمو تو پرونده م بذارن؛ و هم اینکه... خب ولش این قسمتش پولیه حالا باز میاین میگین شیرینی :))) 


خلاصه که الان یک دختر لنگ هستم و دارم تاوان ِ سخت خوشتیپی رو پس می دم. بیاین یک صدا به مسئولین آسانسور دانشگامون ناسزا بگیم تا دلم خنک شه :|


:: حالا زیادم مهم نیست کلاسای دانشگاه از شنبه تا سه شنبه با یه برنامه ی افتضاحه؛ نه؟


+ اختصاصی برای میم: من از روزی نو شدم و انگیزه ی تلاش پیدا کردم که بهم گفتی: "تو بلاخره به همه ی چیزایی که اراده کنی می رسی؛ به ظاهر ممکنه روالت رو کند کنی؛ اما اینقدر پافشاری میکنی تا به خواسته ت برسی."

شاید خودتم ندونی که چه تاثیر مهمی تو زندگیم داشتی... اما این لبخند برای توئه میم :)

۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۴۷
آی دا


نمیخوام بگم آدم بدبینی هستم؛ اما همیشه آینده نگری زیادم باعث میشه بیش از حد جوانبو بسنجم و به همه چیز؛ بیشتر از چیزی که ارزش داره فکر کنم. نمیدونم برای بقیه هم اینطور هست یا نه؛ وقتی انتظار یه روز سخت و خسته کننده رو داری؛ همه چیز اونقدر خوب پیش میره که تهش خنده ت میگیره؛ گاهی هم که فکر میکنی همه چیز حل شده ست، یهو یه اتفاقی میفته که تا ساعت ها فکرت مشغول میشه. من همیشه برای اینکه از زندگی رودست! نخورم، همیشه تمام تلاشمو میکنم که حتی تو چیزای مثبت، یه راه در رو بذارم، که فکر کنم ممکنه خراب بشه؛ که بعدا حتی اگه یک درصد خراب شد؛ غصه نخورم. تو تمام قرارملاقاتی های مهمم، تو تموم مهمونی های که از قبل براش برنامه ریزی میشه هر بیرون رفتن و گردشی، سعی میکنم به اون یه درصد بهم خوردنش هم فکر کنم. نمیدونم خصوصیت بدی هست یا نه؛ اما به هر حال خودمو اینجور بار آوردم که کمتر اذیت شم. البته اینو هم در نظر میگیرم که من رو خیلی اتفاقا حساسیت دارم که واسه خیلی ها بی ارزشه؛ واسه همین سپرم رو همیشه آماده و بالا نگه میدارم.

امروز رو فکر میکردم روز سختی باشه. اما روز ِ کاری؛ خیلی زودتر از چیزی که فکرشو میکردم تموم شد؛ وقتی به خونه رسیدم یه بسته سورپرازی از دوست جانم به مناسبت قبولی در دانشگاه انتظارمو می کشید و این منو تا آسمونا برد...عصر هم خوابیدم و کتاب خوندمو و غروب هم مامان منو با یه دسته گل زیبا  که خودش برام چیده بود؛ ذوق زده کرد. 

خب خوبه؛ همونطور که روحیه م اینقدر حساسه که از موضوعات خیلی کوچیک زود بهم می ریزم؛ عوضش زیبایی های دور و اطراف و موهبت های خدا رو هم بلدم ببینم و خوشحال باشم و میشه گفت این به اون در :)


:: ما از "یر به یر" برای گفتن مساوی بودن دو چیز استفاده میکنیم. این به اون در بودن.


۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۳۲
آی دا