مستقر در ماه

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فکر و خیال» ثبت شده است

یادم میاد اوایل که تازه شروع به وبلاگ نویسی کرده بودم، همون سال 90 فکر میکنم؛ به صورت اتفاقی وبلاگ های خیلی خوبی پیدا کردم.

یکی از اونها وبلاگ آقای زیپ و خانم زیگ زاگ بود. یادمه با اینترنت زغالیم تمام پست هاشونو خوندم. باور می کنید؟ تمام پست ها. همه ی نوشته هایی که به وسیله ی خانم زیگ زاگ نوشته شده بود و مال چندین سال بود. دختر و پسری که اینترنتی آشنا شده بودن و از قضا عشقشون درست از آب در امده بود و سال های زیادی بود که با هم سر میکردن اما ازدواج نمی کردن. نویسنده ی وبلاگ قلم منحصر به فرد و جذابی داشت و منو وادار می کرد که ماجراهاشونو خط به خط بخونم و پی گیر باشم. امروز که وبلاگشون رو جست و جو کردم، انگاز که حذف شده باشه، دیگه پیداشون نکردم.

یکی دیگر از وبلاگ ها که هنوز هم فعاله و مینویسه، وبلاگ پیچ و مهره بود. که باز هم دختر و پسری بودن که با عشق ازدواج کرده بودن و خانم از داستان هاشون می نوشت. البته الان اون دختر و پسر سابق، تبدیل به پدر و مادر شدن و یه پسر کوچولو دارن. هر چند نثر مطالب به صورت روزانه نویسیه، اما همیشه دنبال کردنشون برام جذابیت داشت.

یکی دیگر از اون وبلاگ ها، اگه اسمش درست یادم مونده باشه، وبلاگ روزنوشت های یک جوجه بود. که بعد از ازدواج با جوجه خان ش ! دیگه ننوشت.

خانم توت فرنگی هم یادمه که خوب می نوشت. اما الان یادم نمیاد چی بود و در مورد چی می نوشت.

پسر ترشیده یکی دیگه از اون وبلاگ ها بود. نوشته های کوتاه که به طنز نوشته شده بودن. چی شد دیگه نخوندمش؟ یادم نمیاد. اما تنها مزیتش این بود که از اونجا فرشته رو پیدا کردم و با هم دوست شدیم.

یه وبلاگ دیگه هم در مورد یه دختری بود که...اوممم....دقیقا یادم نمیاد چیا می نوشت! اما میدونم که متناش برام فوق العاده جذاب بود!

الان که فکر میکنم خیلی از وبلاگای دیگه بودن....

آخ چقدر دلم برای نوشته های قدیمیم تنگ شد. اما چرا هیچ وقت تلاشی نکردم دوباره برشون گردونم؟ نمیدونم. احتمالا همون اخلاقمه که گذشته ها رو نبش قبر نمیکنم...

از همه ی اینا بگذریم، غروب داشتم فکر میکردم ممکنه روزی روزگاری یه کسی یه جایی یه دفعه ای بیاد وبلاگشو باز کنه و توش بنویسه:

یه روزی یه دختر بود که میگفت تو ماه مستقره، تمام سال هایی که می نوشت دنبالش می کردم، این اواخر دیگه خیلی کم می نوشت و امروز هر چی دنبالش گشتم دیگه پیداش نکردم....

؟



+عنوان؛ قسمتی از ترانه ی فرهاد: آن روزها وقتی که من بچه بودم، غم بود؛ اما، کم بود...

می تونین از اینجا آنلاین گوش بدین یا دانلودش کنین.


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۴۰
آی دا

یکی از بدی های سر کار رفتن این است که دیگر نمیتوانی سر کار نروی!

آدم اینقدر به مستقل بودن و "پول ِ خودش" عادت میکند و بد هم عادت می کند که دیگر پول توجیبی گرفتن حکم مرگ را دارد

بهرحال من تصمیمم برای آینده خانمِ خانه بودن است. کی بدش می آید صبح ها بخوابد و با حوصله آشپزی کند و عکاسی کند و به کلاس خط و زبانش برسد؟

بعدها اگر بتوانم خودم را راضی کنم به پول توجیبی آقای محترم آینده قناعت کنم؛ زندگی دلپذیرتری را خواهم گذراند، احتمالا.

 

+دلم برایم قلم هایم تنگ شده. خیلی.

 

 


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۴ ، ۰۱:۱۸
آی دا
به مامان گفتم که فکر میکنم خانم های خانه دار از خانم های کارمند و شاغل خوشبخت تر باشند. البته به شرطی که فارغ از موارد استثنا؛ شوهرشان هم آدم خوبی باشد. این حرفم به معنی آسان بودن امور خانه داری نیست؛ چون صد البته به وضوح می بینم و می دانم که کار خانه داری؛ اگر درست و با سلیقه انجام شود، نه تنها خسته کننده است؛ بلکه حتی ممکن است بهش سختی کار هم تعلق بگیرد. از این لحاظ می گویم خانم های خانه دار خوشبخت تر هستند که همسرانشان می دانند باید سر ماه فلان قدر پول روی پیشخوان بگذارند، می دانند دیگر تمام بار مالی خانواده روی دوش آن هاست و سفت تر به زندگی می چسبند و مسائلی خرید و رسیدگی به امور اداری و ... هم روی دوش خودشان است و از خانم خانه انتظار چندانی ندارند. خانم های کارمند، که باید حواسشان به دخل و خرج خانه باشد، بهشان سخت می گذرد؛ اینکه پا به پای همسرشان در قسط بانک دادن کمک می کنند بهشان سخت می گذرد، اینکه مجبورند غذای ناهار فردا را شب بپزند و از طرفی حواسشان به خوشگلی خودشان باشد که همسر اعتراض نکند؛ بهشان سخت می گذرد. اینکه سر راه بروند فلان کار بانکی را انجام دهند و سر راه دو سه کیلو میوه بخرند و وقتی دارند خسته و کوفته از سر کار می آیند حواسشان به رفت و روب خانه برای مهمانی آخر هفته هم باشد بهشان سخت می گذرد. و لابد خیلی بهشان سخت می گذرد که هر روز دل در دل دعا کننده کاشکی همسرشان یک ربع دیرتر از آن ها به خانه برسند تا خودشان بتوانند یک آبی به سر و روی خودشان بزنند؛ لباس قشنگی برای پیشواز بپوشند و شلخته و درب و داغان در را روی همسرشان باز نکنند... هر بار که می بینم خودم را خیلی درگیر کار کرده ام؛ در ذهنم فیلمی سریع از آینده که دارم صبح بچه را به مهدکودک می برم، و قرار است بعدش بروم مرخصی ساعتی بگیرم تا بتوانم به دانشگاه برسم و استادم را ببینم و همینطور در فکر کیکی که قرار است عصر بپزم هم باشم و اگر بین مرخصی ساعتیه بتوانم برای تقاضای فلان وام سری به بانک هم بزنم؛ دلم برای خودم می سوزد.
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۴۸
آی دا