مستقر در ماه

۴۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مهندس آیدا» ثبت شده است

راستش من تو تابستون یه اشتباهی کردم، و یه برنامه ی زمانی برای روند پایان نامه م نوشتم.

اونم اینطور بود که، پیش بینی کرده بودم که تا مهرماه، نمونه هام ساخته شده و شروع کردم به اینکه تست های مورد نیاز رو روشون انجام بدم.

اما نه تنها اینطور نشده، بلکه هنوز لنگ پیدا کردن بعضی مواد اولیه هم هستم.

که البته به هیچ عنوان تقصیر من نیست، بلکه تقصیر کسایی هست که بهم بد قولی می کنند.

البته کسی برای اون برنامه ی زمانی منو بازخواست نکرده، اما خودم همش خودمو اذیت میکنم و فکر می کنم عقب افتادم.

یه حسی بهم میگه سرجام واستادم و دارم درجا میزنم.

از حق نمیشه گذشت که اطلاعاتم خیلی زیاد شده، اما اینکه عملا کاری از پیش برده باشم، خیر.

توی این یه هفته ی اخیر حتی هیچ مطالعه ای هم نکردم و این تعطیلی ها بیشتر باعث شد عقب بیفتم.

به پیشنهاد یکی از دوستان، تو این دوره ی زمانی بهتره رو مقالات بیشتر کار کنم. تلاش کردم، اما تمرکز ندارم متاسفانه.


سال گذشته، به خاطر اینکه کار و درسم رو همزمان شروع کردم و خب مسلما چون از طریق کارم هست که دارم نون در میارم، و کارم و تجربه م برام خیلی مهم تره، نتونستم اونقدر که باید رو درسم وقت بذارم و نتیجه چند تا مردودی بود و اینکه این ترم باز درس دارم.

خلاصه که اوضاع قاطی پاتیه، هم درس و هم پایان نامه و هم کار.

ناشکری نمی کنم.

فقط احتیاج به انگیزه دارم تا تلاشم بیشتر شه، و احتیاج دارم سلامت باشم.

تجربه نشون داده که هر وقت سرم گرم تر بوده، بهتر نتیجه دیدم. نمیدونم دوباره به کلاس خطم، به قصد انگیزه و آرامشی که استاد خطم بهم میده، برگردم یا نه.


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۲:۱۷
آی دا

امروز تمام تلاشم را کردم که از واژه های نانو، رس، نانوکلی، پلی اتیلن، دوده و ........ دوری کنم.

راستش شب ها خوابشان را می بینم

صبح ها با این فکر از خواب بیدار می شوم که به کجاها زنگ بزنم و چطوری پیدایشان کنم

روزها از بی اینترنتی غصه میخورم و به خانه هم که می آیم اینترنت قطع و وصلی دارم

از اینکه هی برای تهیه ی مواد اولیه ام، باید به این و آن رو بیندازم خجالت می کشم. اینکه باید همه چیز را یادآوری کنم و از جواب ندادنشان احساس خجالت نکنم.

بعد یادم می آید این ترم یک عالمه درس دارم و برای مرخصی، باید سعی کنم در محیط کارم رام تر و حرف شنو تر باشم.


....اما مگر نه اینکه همه ی این ها نشانه ای این است که من آدم فعال و باهوشی هستم؟

مگر نشانه ی این نیست که خدا آنقدر به من سواد و توانایی داده که بتوانم تلاش کنم؟ که خودم میتوانم از پس کارهای خودم بر بیایم؟

خیلی آدم ها را دیده ام که تلاش کردن بلد نیستند. بلد نیستند و تمام زندگیشان را به یک روال تکراری صبحانه ناهار شام و گردش محدود کرده اند.

گاهی باید خدا را به خاطر اینکه دغدغه های مهم و حل شدنی داریم شکر کنیم.

درست است که هوا خیلی پاییز است، روزها زود شب می شود، گردش و تفریح درست و حسابی ندارم و دُز نگرانی ام خیلی بالا است، اما اگر همه ی این ها را بخاطر آینده باید تحمل کنم؛ حرفی ندارم :)



۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۹
آی دا

من به معجزه ی نوشتن اعتقاد دارم، قبلا معجزه ش رو دیدم و هنوز هم بهش پابندم

شاید واسه همینه که هنوز، با وجود اینکه زیاد رمقی واسه نوشتن نیست، باز هم تلاش میکنم، که حتی اگه روزنگاری هم شده بنویسم.

وقتی خودمو با پارسال این موقع مقایسه می کنم، خیلی چیزا - و نه همه چیز- بهتر شده...

تو کارم یه مهارت نسبی پیدا کردم و حداقل می دونم تو هر حالتی بلاخره درسمم تموم میشه


تو یه گروه علمی عضو هستم که مرتبط با کارمه. اعضای گروه، اکثریت جز رده بالاهای تخصص ما هستن و شاید بیست درصدی مثل من تازه کار باشن.

مثل اینکه یه نمایشگاه مرتبط با شغل ما داره تو فرانسه و سوییس برگزار میشه و واسه ش تور گذاشتن.

خدا میدونه که وقتی اطلاعیه ش رو دیدم، واسه چند لحظه قلبم ایست کرد

از ته قلبم دلم خواست کاش منم میتونستم برم.

همه ی کسایی که دارن میرن، چندین سال سابقه ی کاری دارن و احتمالا درآمدشون اونقدر بالا هست که از پس این سفر علمی بربیان(بعید بدونم کسی با پول باباش بخواد همچین سفری رو بره)

یهویی چشامو بستم و از خدا خواستم که علم و سوادمو اونقدر بالا ببره، که بتونم با سواد و تخصصم پول در بیارم و به آرزوهام برسم.

به قول میم، اینقدر باید تو کارم حرفه ای بشم که سر خواستن من بجنگن، نه اینکه من از امنیت شغلیم بترسم...

خدایا به همه ی کسایی که تلاش میکنن کمک کن.

الهی آمین


+بعد از نوشتن این پست مبلغ تورهای گردشگری رو نگاه کردم و یه ذره امیدوارم شدم؛ نمیدونم مبلغ این تور علمی رو چرا اینقدر بالا زده بودن...



۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۵ ، ۱۵:۱۲
آی دا

مرغ آمین شنیدین دیگه؟

من گاهی اوقات تو دلم یه آرزویی کردم و چند وقت بعدش، بدون اینکه دیگه فکرم مشغول اون آرزو/ خواسته/ ذوق قلبی باشه، یهو دیدم که برآورده شده.

من پایان نامه م رو مرتبط با کارم برداشتم تا بتونم رفت و آمدم به دانشگاه رو کمتر کنم و راحت تر کار کنم، و علاوه بر این تو کار خودم مسلط تر بشم.

منتها وقتی وارد وادی پایان نامه نویسیم شدم، متوجه شدم که خدای من، چقدر گسترده ست. از طرفی کسی هم نبود که بخوام ازش کمک بگیرم.

آدمایی که اطرافم بودن، سوادشون تجربی و عملی بود، و نمیتونستن بهم کمک چندانی بکن.

تا اینکه یکی از آدم خوب های اطرافم، منو با یک گروه علمی آشنا کرد و بهم اطمینان داد که تمام سوالاتم رو، میتونم از مدیر گروه، که سابقه ی کاری و علمی و آکادمیک فراوانی دارن بپرسم. اول باورم نمیشد. اما وقتی مجبور شدم اولین سوالم رو بپرسم، و با ترس و لرز منتظر بودم تا "جوابی نشنوم" ؛ دیدم باهام تماس گرفته شد، و مفصلا به سوالاتم جوابگویی شد.

من هنوز توی شوک بودم که آیا  همچین آدم هایی پیدا میشن که اینقدر خوب و مهربان باشن و علمشون رو به راحتی در اختیار بقیه قرار بدن؟ باورش سخت بود، اما وقتی سوالاتم در روزهای آتی چند بار دیگه تکرار شد و جواب های مفصل ایشون هم دوباره؛ واقعا باورم شد که نسل آدم های خوب هنوز منقرض نشده.

پیشرفتم به جایی رسید که می بایست صحت کارم رو دقیقا با کسی بررسی می کردم و نگران بودم که اگه بخوام به تنهایی برم جلو، منجر به شکست بشه.

آقای دکتری که تا الان شده بود فرشته ی نجات، شغلشون طوری بود که به استان های مختلف سفر میکردن و کلاس های آموزشی میذاشتن...من تو دلم میگفتم خدایا میشه ایشون یه بار بیاد استان ما؟ اون وقت هرجور شده تو کلاساش شرکت میکنم..

تا اینکه خیلی اتفاقی متوجه شدم که شنبه ایشون به استان ما میان و من میتونم تو یه بازدید همراه گروه ایشون باشم، و هم عملیات بازرسی رو از نزدیک ببینم و هم سوالاتم رو تکمیل کنم( من به طرز وحشتناکی زیاد سوال میپرسم:| )

دیگه خلاصه کنم که شنبه به چه جون کندنی مرخصی گرفتم و چه حرص ها که نخوردم و چطور خودمو رسوندم و ................. اما خلاصه منجر به این شد که یه عالمه از سوالام از حالت معما در اومد و از سردرگمی نجات پیدا کردم.

امیدوارم این همکاری به جاهای خوبی منجر بشه و من در جایگاه شاگردی ایشون، بتونم یه عالمه با سواد بشم و با هم مقاله های زیادی بدیم.

خب، از خوشبختی هام همیشه این بوده خدا آدم های خوب رو جلوی راهم قرار داده.

امیدوارم لیاقتش رو داشته باشم و اینقدر سوالای ناشیانه نپرسم که طرف فرار کنه بره :|


+با تچکر از استاد راهنمام که اصن حالمو هم نمیپرسه :دی


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۷
آی دا

هشت شب تازه رسیده ام خانه. اضافه کار اجباری! بهتر است منبعد برای پست هایی که به محل کارم مربوط می شوند، هشتگ #اردوگاه_کار_اجباری بزنم.

بگذریم.

اما از وقتی آمده ام خانه هم، تلویزیون در حال پخش سریالی است که همه هی به هم فحش های رکیک می دهند و جیغ می کشند. ایرانی هم هست....

مامان؟ بداخلاق است. راستش حوصله نداشت با من حرف بزند و من برای اینکه ترکشش بهم نگیرد، بساطم را جمع کردم، لنگان لنگان آمدم خودم را عینهو خمیر نان بربری روی تخت پهن کردم.

چند روز پیش داشتم حساب می کردم، که حدود 23 سال دیگر بازنشست می شوم. البته با احتساب اینکه به شغلم سختی کار تعلق بگیرد و 25 ساله بازنشستم کنند.

خدای من...یعنی من 23 سال دیگر هر چند روز در میان باید اضافه کار اجباری بمانم، بعدش بیایم خانه و سریال های تلویزیون هنوز هیچ پیشرفتی نکرده باشند و مادرم هم همچنان به دلایل نا معلوم اخم های وحشتناک داشته باشد؟

آیا از بیکاری ناراحتید؟آیا نشسته اید خانه؟ آیا نگران جیب عنکوب زده ی خود هستید؟

بسته ی پیشنهادی ام این است که از جایتان تکان نخورید، با پول توجیبی هایتان بسازید، که حداقل از برنامه ی خوابتان و خوشگلی تان کم نشود؛ و همینطور بقیه قدرتان را بیشتر بدانند و فکر نکنند چون مستقل شده اید نیازی به نازکشیدن ندارید..


۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۵
آی دا

خبر اینکه دارم تمام تلاشمو میکنم که سال بعد همین موقع تو تب و تاب دفاع باشم.

این روزا تو کیفم هم کتاب داستان پیدا میشه، هم مقاله هایی که پرینت گرفتم و هم نوت های کوچیکی که در راستای پایان نامه، ممکنه شماره تلفن باشن، یا اسم مواد اولیه ای چیزی. گفتم بهتون که دارم سعی میکنم اعتیادم رو به شکلات و شیرینی کم کنم؟ اگه دو هفته پیش بود، می نوشتم این روزا تو کیفم کتاب داستان پیدا میشه، مقاله هایی که پرینت گرفتم، نوت های کوچیکی که در راستای پایان نامه، ممکنه شماره تلفن باشن، یا اسم مواد اولیه ای، اسم شخصی، چیزی...وووو یه عالمههه شکلات و شیرینی.

اما خب وقتی یه ذره تو آینه به خودم نگاه کردم، دیدم به خاطر پونه سادات هم که شده، باید چند سال بیشتر زنده بمونم. بنابراین این روزا تقریبا میشه گفت قندهای مصنوعی رو کم کردم و به جاش ار خرما استفاده میکنم. شیر هم زیاد میخورم و از این بابت خوشحالم. اما خب نمی دونم چرا اینقدر زشت شدم. زشت ترین حالت ممکن، در تمام این سال ها. با این وجود سعی میکنم یادم نره که باید کرم ضد آفتاب بزنم، اسپره بزنم، شادترین و گلگلی ترین لباس هامو بپوشم و سعی کنم زیاد از ناراحتی هام گله نکنم. بنظر من اعتراف خیلی بزرگیه که یه دختر با زبون خودش بگه که زشت شده، صورتش لاغر شده و زیر چشاش از حالت معمول بیشتر گود رفته و رنگ پوستش هم تیره شده، اما من همیشه سعی کردم شجاع باشم.

داشتم چی می گفتم؟ آها پایان نامه. و اینکه امیدوارم تا پایان تابستون به نتایج امیدوار کننده ای برسم...


+یه میوه فروشی، دقیقا چسبیده به ایستگاه تاکسی ای هست که هر روز اونجام. موقع برگشتن، که خسته ام، چاره ای نیست جز اینکه از همونجا خرید کنم، که با وجود اینکه جنساش خوبه اما فروشنده اش یه آدم گرون فروش بی انصاف بد اخلاقه. اما میدونین، بخاطر اینکه مجبور نیستم به خاطر خرید، با یه تن خسته راه بیشتری برم، به این فکر میکنم که جنساش مرغوبه و راحت تر میتونم خرید کنم.

بنظرم خیلی از موقعیت ها تو زندگی اینطوری هستن. مجبوری فقط نکات مثبتشو جلو چشمت پر رنگ کنی تا بشه شرایط رو تحمل کرد و ادامه داد.

زندگی من در این روزا، مصداق واقعی همین میوه فروشیه...امیدوارم میوه هاش واقعا مرغوب باشن، و یهو یه گندیده، صبر و توانم رو به منفی نرسونه...


۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۷
آی دا

این یک پست تخصصی نیست....

چند وقتی بود که یکی از تست های آزمایشگاه جواب نمی داد. همه ی راه ها را تست کرده بودم. از کنترل دمای آزمایشگاه گرفته; تا کم و زیاد کردن نمونه و خاموش کردن اسپیلت و هود در هنگام توزین و حتی انجام دادن تست در یک روز; سه بار پشت هم. همچنان جواب اشتباه بود. با شخصی که در این شغل تجارب زیادی داشت هم صحبت کرده بودم; اما دریغ از یک ذره راهگشایی.

امروز بصورت خیلی اتفاقی متوجه شدم که روزنه ای که از آن جریان نیتروژن به داخل محفظه راه پیدا میکرد; بسته شده!! چطور؟ با ذوب شدن یکی از قطعات پلاستیکی و مسدود شدن روزنه!

یک کاتر و یک قیچی و یک پنس برداشتم و شروع کردم به جراحی! پلاستیک ذوب شده را بریدم و راه محفظه را باز کردم! تست دوباره انجام شد و خب...جواب درست بود...


همه ی اینها را گفتم تا برسم به اینکه آیا خیلی از مشکلات زندگیمان مثل همین ماجرا نیست؟ راه حل ساده است; جلوی چشممان. اما ما چکار میکنیم؟ دور خودمان میچرخیم; از این بپرس از آن بپرس و نهایتا هم راه بجایی نمیبریم....

بهتر نیست همین حالا روزنه ی بسته شده ی ذهنمان را با یک کاتر و قیچی باز کنیم تا این بار استثنائا نیتروژن به مغزمان برسد؟


۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۱۸:۴۸
آی دا

امروز را به حالت قهر، سر کار نرفته ام.

بعد از دعوای شدیدی که پنجشنبه با مدیر، که حتی کلمه ی مدیریت برازنده ی شخصیتش نیست، و حتی کارگری هم برازنده اش نیست، و همینطور وضعیت جسمی ام که چندان مطلوب نبود و نیست، امروز را بدون آنکه کلمه ای بهش بگویم، سر کار نرفته ام.

جواب آتش با آتش.

حالا شمایی که خواننده ی اینجا هستی؛ تا این درجه خشونت و بدجنسی را در من سراغ داشتی؟

بدتر از اینکه به خودش نگفته ام نمی آیم؛ به دفتر مرکزی گفته ام و حتی به مدیر تولید هم گفته ام؛ اما به او نگفته ام. معمولا عادت ندارم از نقطه ضعف های کسی علیهش استفاده کنم؛ مگر اینکه مجبور باشم. جواب آتش با آتش.

می خواهم ببینم اگر به سرم زد فردا هم نروم سر کار، می خواهد جلوی مدیر عامل چه غ ل ط ی بکند. می خواهم ببینم چه می خواهد بگوید. چه جوابی برای رفتارهای زشت خاله زنکی اش دارد. پیر خرفت 60 ساله. میخواهم ببینم بازرس آمد کسی نبود جواب بازرس را بدهد، این می خواهد چه گلی به سرش بگیرد، چجوری میخواهد در عرض یک روز یک کنترل کیفیت تولید کند؛ بزاید.

شمایی که خواننده اینجا هستی؛ هیچ فکر میکردی دختر لطیف مستقر در ماه، روزی اینقدر نسبت به کسی خشم و ناراحتی داشته باشد؟

اما باید بدانید، که همیشه رفتارهای ما آینه ی رفتارهای دیگران هستند. وقتی یک سال تمام تلاش میکنی به طرف مقابلت احترام بگذاری، او را در جریان تمام کارها قرار دهی، از او مشورت بگیری، و حتی تا حد امکان جوابت به او جز چشم نباشد؛ اما او خیلی گستاخانه، به صورت خیلی چیپ رفتار می کند، و رفتارش حتی در حد مدیریت یک شالیزار هم نیست، چه به حال یک واحد صنعتی، چه به حال و روزتان می آید؟

می دانم

می دانم در همه ی محیط های کاری، یک آدم بدجنس و فاقد شعور در آنجا مشغول است و از بد روزگار بالا دست هم هست؛ اما باید این را بدانید این حجم از ناراحتی را کسی دارد اینجا می نویسد که به طرز عجیبی منعطف است و تا حد امکان خودش را با شرایط وفق می دهد. حالا چه به روزم آمده که اینقدر کفری ام؟

کل امروز را صلوات فرستاده ام و سعی کرده ام استراحت کنم که بدنم به حالت عادی برگردد.

اگر به خاطر ارادتی نبود که به مدیرعامل دارم، و بایت تمام هزینه هایی که برایم کرده تا اینقدر در کارم ماهر شوم، که در کمتر از یک سال برایم کارآموز بفرستند؛ عطای کار را به لقایش می بخشیدم؛ می آمدم کتاب هایم را بغل می کردم و با اعصابی راحت، به خطاطی و زندگی ام می رسیدم.

منتظر فردایم. منتظرم دوباره کوچکترین رفتاری از آن دایناسور پیر ِ بدنجس ببینم تا چادر سر کنم، مستقیم بروم پیش مدیر عامل، همه ی واقعیت ها را بازگو کنم و ضمن تشکر بخاطر زحماتی که برایم کشیده، آنجا را ترک کنم..

امیدوارم خدا عاقبت همه ی امور را بخیر کند...


+شما تجربه ی مشابهی دارید؟ در این گونه موارد چکار می کنید؟



۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۷
آی دا

نتیجه ی برنامه ریزی بد شرکت برای بعد از عید این شد که اقای انباردار با مجموعه قهر کرده و دیگر نمی آید.

از من خواستند که کارهای انبارداری را تا حدودی انجام بدهم تا نیروی جدید جایگزین کنند. شاید تعجب کنید اما با اجازه ی بزرگ ترها; تا حدودی میتوانم کارهای انبار داری را انجام بدهم در حالی که وظیفه ی من کلا چیز دیگری هست و .... . در ابتدا قبول نکردم. مودبانه گفتم به اندازه ی کافی کار خودم سنگین هست و درگیر ارقام هستم و اگر اشتباهی از من سر بزند هیچ مسئولیتی قبول نمیکنم. پذیرفتند.

امروز به خودم امدم دیدم دارم فرم تولید کالا و ضایعات درست می کنم!

متاسفانه از ان ادم ها هستم که همیشه کارهایی را که خارج از وظیفه و مسئولیتم هستند, از سر دلسوزی انجام می دهم و وای به روزی که این دلسوزی را وظیفه ببیند و بعد انتظار داشته باشند.

نمی دانم جایی انباردار خانم دارد یا نه; اما من همیشه دوست داشته ام که انبارداری را هم تجربه کنم; اما وقتی می دانم جایی که هستم نه قدردانی بلدند و حالا قدردانی هیچی; افزایش حقوق 14 درصدی را 10 درصد اعمال کرده اند; حتی خدا هم راضی نیست ادم برایشان قدم خیر بردارد!


+نمیدانم با شغل انبارداری چقدر اشنایی دارید. اما انباردارها باید فوق العاده ادم های دقیق و درستکاری باشند و گزارش لحظه به لحظه ی تولید و مصرف و ضایعات و خرید و فروش و همه چیز را دقیقا ثبت کند. خلاصه اینکه در یک واحد صنعتی انبارداری از قسمت های مهم واحد محسوب میشود.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۲۳
آی دا

امروز روز سختی بود.

از آن سخت های ملال آور نه، بیشتر خستگی جسمی مد نظرم است. به نظرم دوازده ساعت ِ کاری ، حرف ِ کمی نیست و گاهی از اینکه اینطوری خودم را با شرایط وفق داده ام، تعجب می کنم.

تازه رسیده ام خانه. قبل از آن رفتم خرید کردم. مرغ و خیار و زیتون و گوجه و کیوی! شاید بخندید اما از اینکه این مدت را خرید نکرده بودم، شدیدا شرمنده بودم، با اینکه می دانم خانواده ام هیچ وقت انتظاری از من نداشته اند.

نمی دانم این ها را چرا دارم این جا می نویسم. شاید چون کل روز را به جز صحبت های کاری، با همکارانی که بیشتر از خانواده ام می بینمشان و اکثر صحبت هایمان کاری است و همان هم از قضا به بزن بکش و نهایتا دلخوری منجر می شود، همصحبت دیگری ندارم.

آمده ام خانه. هیچکس نیست. گوشی ویبره می رود، یکی از همکلاسی ها حالم را پرسیده و اینکه چرا دانشگاه نمی روم و اطلاع داد استاد راهنمایم کارم دارد. لبخند کمرنگی میزنم، خوب است که حداقل یک نفر من را یادش هست.


+آخرین پرنده را هم رها کرده ام

اما هنوز غمگینم

چیزی در این قفس ِ خالی هست

که آزاد نمی شود


گروس عبدالملکیان


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۴۳
آی دا