مستقر در ماه

۴۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مهندس آیدا» ثبت شده است

روز پایانی سال 95 بانمک تموم شد.

با وجود اینکه تعطیل رسمی بود سرکار بودم. اما خانم ِ آقای مدیرعامل اومد و بهمون گوشواره عیدی داد و کلی برام جذاب بود. نه صرفا به علت طلا بودنش، اما خب اینکه یهویی همچین هدیه ای بگیری خیلی گوگولی بود.

غروبش هم دوچرخه سواری کردم.

تعطیلات من از دوشنبه تا جمعه بود و از شنبه سرکار میرم و تو ساعات کاری همش چشام خواب داره.

امروزم نخودی بودم بین کارخونه و دفتر.

روزای عجیب غریب و سختی رو میگذرونم.

بیشتر از سخت بودنش، عجیبه و تو حالات روحی متفاوت و ضد و نقیضی قرار میگیرم.


پایان نامه.....همه ی مطالبم پخشه تو لپ تاپ خودم، کامپیوتر کارخونه و کامپیوتر دفتر.

حتی گاهی نمیدونم کدوم ورژن آپدیت شده ی کدومه

کدوم ترجمه جدید تره.

خیلی به صورت روح وار دارم پایان نامه انجام میدم.

یه قسمت از کتابی رو تایپ میکنم و بعد میمونه و بعدش ممکنه دوباره برم همونو تایپ کنم.

اینو هم بگم که به هیچ وجه ولنگار نیستم. اما باور کنین کسی که همش بیرونه و مکانش نامشخصه و غروبا آش و لاش میرسه خونه، خیلی سخته هم ذهنش رو مدیریت کنه هم فایلای پایان نامه ش رو.

خلاصه که اینطور.

ما بریم بخوابیم فردا باز روز از نو روزی از نو.



۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۵۷
آی دا

با عوض شدن یهویی محیط کارم، به ناگاه با چالش های زیادی روبرو شدم.

دقیقا زمانی که فکر میکردم تو شغل فعلیم کم کم دارم حرفی برای گفتن پیدا میکنم و کاملا با محیطم اخت شده بودم، ازش جدا شدم.

از یه محل کار مردونه، که من تنها خانمش بودم، توش آزاد بودم، هر زمان میخواستم چای میخوردم، درس میخوندم، مقاله میخوندم، حتی عکاسی میکردم و گاهی هم پای صحبت های خاله زنکی همکارای مردم مینشستم، و با آرامش کارای پایان نامه رو انجام می دادم و از همه مهم تر جایی بودم که خودم مدیر آزمایشگاهم بودم؛

یهو

به محیطی اومدم که چندین تا خانم توش کار میکنن، دیگه من اونجا رئیس هیچکی نبودم، دیگه اونقدر آزاد نبودم که تو محوطه گردش کنم و به هرجا میخوام سرک بکشم و حالا هرچند یه اینترنت پر سرعت داشتم اما برای هر سرچ غیر کاری باید کلی با سختی اقدام میکردم. دیگه خبری از اتجام پایان نامه با فراغ بال و مطالعات علمی رو نداشتم و...

اما

من آدم تجربه کردن آدم های جدیدم

متوجه شدم که هنوز خیییییییلی تو محیط های اجتماعی راه داره که بزرگ بشم

نمیخوام نوشته م آرمانی و اغراق آمیز باشه

اما این مدتو اینقدرر  تجربه بدست آوردم و اینقدر با نقطعه ضعف هام آشنا شدم که حد نداره.

زندگی چقدر خوبه که به آدم فرصت زندگی تو محیط جدید با آدم های جدید میشه.

هیچ قوت نباید فکر کنیم که چالش های زندگی تموم شده.

من از سال جدید، یه قسمت جدید از زندگی شغلیم رو شروع میکنم

دیر یا زود به محل کار قبلیم بر میگردم، اما این بار یه تفاوتی داره: با قدرت و صلابت برمیگردم....

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۵
آی دا

اخلاقمه که وقتی همه چی تو بحرانه و وقت ندارم، میخوام همه ی کارای سخت رو با هم انجام بدم

اما حالا که وقتم آزاده، دارم خودمو با کتاب و موزیک و فیلم و عکس نفله می کنم اما نمیشینم رو پایان نامه

البته یه علت دیگه ش هم اینه که از یه جایی به بعد تستام جواب ندادن و بخاطر همینه که انگیزه ندارم ادامه بدم. خیلی تلاش کردم عیب یابی کنم اما نتیجه نگرفتم. حالا هم که انگار منتظر معجزه باشم، کنار گذاشتمش.

آخه تو درس خوندنم هم اینطوری بوده. یه مساله ای که بلد نبودم رو کنار گذاشتم و بعد دوباره روش کار کردم و نتیجه داده! امیدوارم این بار هم اینطور باشه.

از موضوعات مهم این روزا هم تعطیلی کارخونه و منتقل شدن من به بخش اداریه که واسم زجره.

یعنی پشت میز برام زمان نمیگذره.

بیشترین عذاب واسه یه نیروی فنی اینه که ازش بخوان پشت میز نشین باشه. و حالا ناراحتی عمده م هم دوری از آزمایشگاهمه که دورم ازش! و بالطبع کارای پایان نامه عقب افتاده.

امیدوارم کارخونه زودتر باز شه و از حالت تعلیق در بیاد. الهی آمین.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۵۲
آی دا

کلا میگن تو محل کارتون، فقططط وظیفه ی خودتون رو انجام بدین، چرا که اگه یک بار از روی لطف برین یه کار دیگه بکنین، دیگه منبعد میشه وظیفه تون!

من به این امر اعتقاد نداشتم تا اینکههههههه حسابی سرم اومد!

به خودم اومدم دیدم کار از کار گذشته.

دو دو تا چهارتا کردم با خودم گفتم، الان دیگه مقابله فایده نداره، اما منبعد کاری رو انجام نده، یا یه جوری رفتار کن که منت گذاشته باشی و همه بدونن که به زور و فقط از رو لطف داری انجا میدی.

گذشت تا اینکه....

خب؛ شرکت ما خیلی سرده.

داخل ِ یه شهرک صنعتی دور از شهر، مسلما چون ساختمون ها کمترن و ... هوای سردتر بیشتر اذیت کننده ست.

این بین چون سوله ی خط تولید که آزمایشگاه-محل استقرار من هم توشه، و کلا ساختموناش به سبک سنتی ساخته شدن و آبدارخونه فاصله داره از آزمایشگاه؛ به من ِ معتاد ِ چایی بد می گذشت.

چون تا چای می رسید به آزمایشگاه میشد آب یخ!

خلاصه اینکه امروز یا علی گفتم چادر به کمر بستم، تو راه لوازم خانگی فروشی هم با مسئول فروش/حسابدارمون تماس گرفتم که هزینه ی خریدو اوکی کنم و اوکی داد و .... خلاصصصصهههه یه چایساز واسه آزمایشگاه خریدم :)

شاید حداقل ازین به بعد این زمستان ِ سرد تو محل کارم رخ ِ گرم تری بنماید!

یه چای داغ هم خودش کلی متونه امیدبخش باشه.

البته امیدوارم منبعد به هوای اینکه یه بار رفتم یه چایساز خریدم، ازم انتظار نداشته باشن از این پتروشیمی به اون پتروشیمی در به در دنبال مواد اولیه باشم :||||


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۰
آی دا

راستش من تو تابستون یه اشتباهی کردم، و یه برنامه ی زمانی برای روند پایان نامه م نوشتم.

اونم اینطور بود که، پیش بینی کرده بودم که تا مهرماه، نمونه هام ساخته شده و شروع کردم به اینکه تست های مورد نیاز رو روشون انجام بدم.

اما نه تنها اینطور نشده، بلکه هنوز لنگ پیدا کردن بعضی مواد اولیه هم هستم.

که البته به هیچ عنوان تقصیر من نیست، بلکه تقصیر کسایی هست که بهم بد قولی می کنند.

البته کسی برای اون برنامه ی زمانی منو بازخواست نکرده، اما خودم همش خودمو اذیت میکنم و فکر می کنم عقب افتادم.

یه حسی بهم میگه سرجام واستادم و دارم درجا میزنم.

از حق نمیشه گذشت که اطلاعاتم خیلی زیاد شده، اما اینکه عملا کاری از پیش برده باشم، خیر.

توی این یه هفته ی اخیر حتی هیچ مطالعه ای هم نکردم و این تعطیلی ها بیشتر باعث شد عقب بیفتم.

به پیشنهاد یکی از دوستان، تو این دوره ی زمانی بهتره رو مقالات بیشتر کار کنم. تلاش کردم، اما تمرکز ندارم متاسفانه.


سال گذشته، به خاطر اینکه کار و درسم رو همزمان شروع کردم و خب مسلما چون از طریق کارم هست که دارم نون در میارم، و کارم و تجربه م برام خیلی مهم تره، نتونستم اونقدر که باید رو درسم وقت بذارم و نتیجه چند تا مردودی بود و اینکه این ترم باز درس دارم.

خلاصه که اوضاع قاطی پاتیه، هم درس و هم پایان نامه و هم کار.

ناشکری نمی کنم.

فقط احتیاج به انگیزه دارم تا تلاشم بیشتر شه، و احتیاج دارم سلامت باشم.

تجربه نشون داده که هر وقت سرم گرم تر بوده، بهتر نتیجه دیدم. نمیدونم دوباره به کلاس خطم، به قصد انگیزه و آرامشی که استاد خطم بهم میده، برگردم یا نه.


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۲:۱۷
آی دا

امروز تمام تلاشم را کردم که از واژه های نانو، رس، نانوکلی، پلی اتیلن، دوده و ........ دوری کنم.

راستش شب ها خوابشان را می بینم

صبح ها با این فکر از خواب بیدار می شوم که به کجاها زنگ بزنم و چطوری پیدایشان کنم

روزها از بی اینترنتی غصه میخورم و به خانه هم که می آیم اینترنت قطع و وصلی دارم

از اینکه هی برای تهیه ی مواد اولیه ام، باید به این و آن رو بیندازم خجالت می کشم. اینکه باید همه چیز را یادآوری کنم و از جواب ندادنشان احساس خجالت نکنم.

بعد یادم می آید این ترم یک عالمه درس دارم و برای مرخصی، باید سعی کنم در محیط کارم رام تر و حرف شنو تر باشم.


....اما مگر نه اینکه همه ی این ها نشانه ای این است که من آدم فعال و باهوشی هستم؟

مگر نشانه ی این نیست که خدا آنقدر به من سواد و توانایی داده که بتوانم تلاش کنم؟ که خودم میتوانم از پس کارهای خودم بر بیایم؟

خیلی آدم ها را دیده ام که تلاش کردن بلد نیستند. بلد نیستند و تمام زندگیشان را به یک روال تکراری صبحانه ناهار شام و گردش محدود کرده اند.

گاهی باید خدا را به خاطر اینکه دغدغه های مهم و حل شدنی داریم شکر کنیم.

درست است که هوا خیلی پاییز است، روزها زود شب می شود، گردش و تفریح درست و حسابی ندارم و دُز نگرانی ام خیلی بالا است، اما اگر همه ی این ها را بخاطر آینده باید تحمل کنم؛ حرفی ندارم :)



۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۹
آی دا

من به معجزه ی نوشتن اعتقاد دارم، قبلا معجزه ش رو دیدم و هنوز هم بهش پابندم

شاید واسه همینه که هنوز، با وجود اینکه زیاد رمقی واسه نوشتن نیست، باز هم تلاش میکنم، که حتی اگه روزنگاری هم شده بنویسم.

وقتی خودمو با پارسال این موقع مقایسه می کنم، خیلی چیزا - و نه همه چیز- بهتر شده...

تو کارم یه مهارت نسبی پیدا کردم و حداقل می دونم تو هر حالتی بلاخره درسمم تموم میشه


تو یه گروه علمی عضو هستم که مرتبط با کارمه. اعضای گروه، اکثریت جز رده بالاهای تخصص ما هستن و شاید بیست درصدی مثل من تازه کار باشن.

مثل اینکه یه نمایشگاه مرتبط با شغل ما داره تو فرانسه و سوییس برگزار میشه و واسه ش تور گذاشتن.

خدا میدونه که وقتی اطلاعیه ش رو دیدم، واسه چند لحظه قلبم ایست کرد

از ته قلبم دلم خواست کاش منم میتونستم برم.

همه ی کسایی که دارن میرن، چندین سال سابقه ی کاری دارن و احتمالا درآمدشون اونقدر بالا هست که از پس این سفر علمی بربیان(بعید بدونم کسی با پول باباش بخواد همچین سفری رو بره)

یهویی چشامو بستم و از خدا خواستم که علم و سوادمو اونقدر بالا ببره، که بتونم با سواد و تخصصم پول در بیارم و به آرزوهام برسم.

به قول میم، اینقدر باید تو کارم حرفه ای بشم که سر خواستن من بجنگن، نه اینکه من از امنیت شغلیم بترسم...

خدایا به همه ی کسایی که تلاش میکنن کمک کن.

الهی آمین


+بعد از نوشتن این پست مبلغ تورهای گردشگری رو نگاه کردم و یه ذره امیدوارم شدم؛ نمیدونم مبلغ این تور علمی رو چرا اینقدر بالا زده بودن...



۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۵ ، ۱۵:۱۲
آی دا

مرغ آمین شنیدین دیگه؟

من گاهی اوقات تو دلم یه آرزویی کردم و چند وقت بعدش، بدون اینکه دیگه فکرم مشغول اون آرزو/ خواسته/ ذوق قلبی باشه، یهو دیدم که برآورده شده.

من پایان نامه م رو مرتبط با کارم برداشتم تا بتونم رفت و آمدم به دانشگاه رو کمتر کنم و راحت تر کار کنم، و علاوه بر این تو کار خودم مسلط تر بشم.

منتها وقتی وارد وادی پایان نامه نویسیم شدم، متوجه شدم که خدای من، چقدر گسترده ست. از طرفی کسی هم نبود که بخوام ازش کمک بگیرم.

آدمایی که اطرافم بودن، سوادشون تجربی و عملی بود، و نمیتونستن بهم کمک چندانی بکن.

تا اینکه یکی از آدم خوب های اطرافم، منو با یک گروه علمی آشنا کرد و بهم اطمینان داد که تمام سوالاتم رو، میتونم از مدیر گروه، که سابقه ی کاری و علمی و آکادمیک فراوانی دارن بپرسم. اول باورم نمیشد. اما وقتی مجبور شدم اولین سوالم رو بپرسم، و با ترس و لرز منتظر بودم تا "جوابی نشنوم" ؛ دیدم باهام تماس گرفته شد، و مفصلا به سوالاتم جوابگویی شد.

من هنوز توی شوک بودم که آیا  همچین آدم هایی پیدا میشن که اینقدر خوب و مهربان باشن و علمشون رو به راحتی در اختیار بقیه قرار بدن؟ باورش سخت بود، اما وقتی سوالاتم در روزهای آتی چند بار دیگه تکرار شد و جواب های مفصل ایشون هم دوباره؛ واقعا باورم شد که نسل آدم های خوب هنوز منقرض نشده.

پیشرفتم به جایی رسید که می بایست صحت کارم رو دقیقا با کسی بررسی می کردم و نگران بودم که اگه بخوام به تنهایی برم جلو، منجر به شکست بشه.

آقای دکتری که تا الان شده بود فرشته ی نجات، شغلشون طوری بود که به استان های مختلف سفر میکردن و کلاس های آموزشی میذاشتن...من تو دلم میگفتم خدایا میشه ایشون یه بار بیاد استان ما؟ اون وقت هرجور شده تو کلاساش شرکت میکنم..

تا اینکه خیلی اتفاقی متوجه شدم که شنبه ایشون به استان ما میان و من میتونم تو یه بازدید همراه گروه ایشون باشم، و هم عملیات بازرسی رو از نزدیک ببینم و هم سوالاتم رو تکمیل کنم( من به طرز وحشتناکی زیاد سوال میپرسم:| )

دیگه خلاصه کنم که شنبه به چه جون کندنی مرخصی گرفتم و چه حرص ها که نخوردم و چطور خودمو رسوندم و ................. اما خلاصه منجر به این شد که یه عالمه از سوالام از حالت معما در اومد و از سردرگمی نجات پیدا کردم.

امیدوارم این همکاری به جاهای خوبی منجر بشه و من در جایگاه شاگردی ایشون، بتونم یه عالمه با سواد بشم و با هم مقاله های زیادی بدیم.

خب، از خوشبختی هام همیشه این بوده خدا آدم های خوب رو جلوی راهم قرار داده.

امیدوارم لیاقتش رو داشته باشم و اینقدر سوالای ناشیانه نپرسم که طرف فرار کنه بره :|


+با تچکر از استاد راهنمام که اصن حالمو هم نمیپرسه :دی


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۷
آی دا

هشت شب تازه رسیده ام خانه. اضافه کار اجباری! بهتر است منبعد برای پست هایی که به محل کارم مربوط می شوند، هشتگ #اردوگاه_کار_اجباری بزنم.

بگذریم.

اما از وقتی آمده ام خانه هم، تلویزیون در حال پخش سریالی است که همه هی به هم فحش های رکیک می دهند و جیغ می کشند. ایرانی هم هست....

مامان؟ بداخلاق است. راستش حوصله نداشت با من حرف بزند و من برای اینکه ترکشش بهم نگیرد، بساطم را جمع کردم، لنگان لنگان آمدم خودم را عینهو خمیر نان بربری روی تخت پهن کردم.

چند روز پیش داشتم حساب می کردم، که حدود 23 سال دیگر بازنشست می شوم. البته با احتساب اینکه به شغلم سختی کار تعلق بگیرد و 25 ساله بازنشستم کنند.

خدای من...یعنی من 23 سال دیگر هر چند روز در میان باید اضافه کار اجباری بمانم، بعدش بیایم خانه و سریال های تلویزیون هنوز هیچ پیشرفتی نکرده باشند و مادرم هم همچنان به دلایل نا معلوم اخم های وحشتناک داشته باشد؟

آیا از بیکاری ناراحتید؟آیا نشسته اید خانه؟ آیا نگران جیب عنکوب زده ی خود هستید؟

بسته ی پیشنهادی ام این است که از جایتان تکان نخورید، با پول توجیبی هایتان بسازید، که حداقل از برنامه ی خوابتان و خوشگلی تان کم نشود؛ و همینطور بقیه قدرتان را بیشتر بدانند و فکر نکنند چون مستقل شده اید نیازی به نازکشیدن ندارید..


۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۵
آی دا

خبر اینکه دارم تمام تلاشمو میکنم که سال بعد همین موقع تو تب و تاب دفاع باشم.

این روزا تو کیفم هم کتاب داستان پیدا میشه، هم مقاله هایی که پرینت گرفتم و هم نوت های کوچیکی که در راستای پایان نامه، ممکنه شماره تلفن باشن، یا اسم مواد اولیه ای چیزی. گفتم بهتون که دارم سعی میکنم اعتیادم رو به شکلات و شیرینی کم کنم؟ اگه دو هفته پیش بود، می نوشتم این روزا تو کیفم کتاب داستان پیدا میشه، مقاله هایی که پرینت گرفتم، نوت های کوچیکی که در راستای پایان نامه، ممکنه شماره تلفن باشن، یا اسم مواد اولیه ای، اسم شخصی، چیزی...وووو یه عالمههه شکلات و شیرینی.

اما خب وقتی یه ذره تو آینه به خودم نگاه کردم، دیدم به خاطر پونه سادات هم که شده، باید چند سال بیشتر زنده بمونم. بنابراین این روزا تقریبا میشه گفت قندهای مصنوعی رو کم کردم و به جاش ار خرما استفاده میکنم. شیر هم زیاد میخورم و از این بابت خوشحالم. اما خب نمی دونم چرا اینقدر زشت شدم. زشت ترین حالت ممکن، در تمام این سال ها. با این وجود سعی میکنم یادم نره که باید کرم ضد آفتاب بزنم، اسپره بزنم، شادترین و گلگلی ترین لباس هامو بپوشم و سعی کنم زیاد از ناراحتی هام گله نکنم. بنظر من اعتراف خیلی بزرگیه که یه دختر با زبون خودش بگه که زشت شده، صورتش لاغر شده و زیر چشاش از حالت معمول بیشتر گود رفته و رنگ پوستش هم تیره شده، اما من همیشه سعی کردم شجاع باشم.

داشتم چی می گفتم؟ آها پایان نامه. و اینکه امیدوارم تا پایان تابستون به نتایج امیدوار کننده ای برسم...


+یه میوه فروشی، دقیقا چسبیده به ایستگاه تاکسی ای هست که هر روز اونجام. موقع برگشتن، که خسته ام، چاره ای نیست جز اینکه از همونجا خرید کنم، که با وجود اینکه جنساش خوبه اما فروشنده اش یه آدم گرون فروش بی انصاف بد اخلاقه. اما میدونین، بخاطر اینکه مجبور نیستم به خاطر خرید، با یه تن خسته راه بیشتری برم، به این فکر میکنم که جنساش مرغوبه و راحت تر میتونم خرید کنم.

بنظرم خیلی از موقعیت ها تو زندگی اینطوری هستن. مجبوری فقط نکات مثبتشو جلو چشمت پر رنگ کنی تا بشه شرایط رو تحمل کرد و ادامه داد.

زندگی من در این روزا، مصداق واقعی همین میوه فروشیه...امیدوارم میوه هاش واقعا مرغوب باشن، و یهو یه گندیده، صبر و توانم رو به منفی نرسونه...


۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۷
آی دا