مستقر در ماه

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اون روم» ثبت شده است

امروز را به حالت قهر، سر کار نرفته ام.

بعد از دعوای شدیدی که پنجشنبه با مدیر، که حتی کلمه ی مدیریت برازنده ی شخصیتش نیست، و حتی کارگری هم برازنده اش نیست، و همینطور وضعیت جسمی ام که چندان مطلوب نبود و نیست، امروز را بدون آنکه کلمه ای بهش بگویم، سر کار نرفته ام.

جواب آتش با آتش.

حالا شمایی که خواننده ی اینجا هستی؛ تا این درجه خشونت و بدجنسی را در من سراغ داشتی؟

بدتر از اینکه به خودش نگفته ام نمی آیم؛ به دفتر مرکزی گفته ام و حتی به مدیر تولید هم گفته ام؛ اما به او نگفته ام. معمولا عادت ندارم از نقطه ضعف های کسی علیهش استفاده کنم؛ مگر اینکه مجبور باشم. جواب آتش با آتش.

می خواهم ببینم اگر به سرم زد فردا هم نروم سر کار، می خواهد جلوی مدیر عامل چه غ ل ط ی بکند. می خواهم ببینم چه می خواهد بگوید. چه جوابی برای رفتارهای زشت خاله زنکی اش دارد. پیر خرفت 60 ساله. میخواهم ببینم بازرس آمد کسی نبود جواب بازرس را بدهد، این می خواهد چه گلی به سرش بگیرد، چجوری میخواهد در عرض یک روز یک کنترل کیفیت تولید کند؛ بزاید.

شمایی که خواننده اینجا هستی؛ هیچ فکر میکردی دختر لطیف مستقر در ماه، روزی اینقدر نسبت به کسی خشم و ناراحتی داشته باشد؟

اما باید بدانید، که همیشه رفتارهای ما آینه ی رفتارهای دیگران هستند. وقتی یک سال تمام تلاش میکنی به طرف مقابلت احترام بگذاری، او را در جریان تمام کارها قرار دهی، از او مشورت بگیری، و حتی تا حد امکان جوابت به او جز چشم نباشد؛ اما او خیلی گستاخانه، به صورت خیلی چیپ رفتار می کند، و رفتارش حتی در حد مدیریت یک شالیزار هم نیست، چه به حال یک واحد صنعتی، چه به حال و روزتان می آید؟

می دانم

می دانم در همه ی محیط های کاری، یک آدم بدجنس و فاقد شعور در آنجا مشغول است و از بد روزگار بالا دست هم هست؛ اما باید این را بدانید این حجم از ناراحتی را کسی دارد اینجا می نویسد که به طرز عجیبی منعطف است و تا حد امکان خودش را با شرایط وفق می دهد. حالا چه به روزم آمده که اینقدر کفری ام؟

کل امروز را صلوات فرستاده ام و سعی کرده ام استراحت کنم که بدنم به حالت عادی برگردد.

اگر به خاطر ارادتی نبود که به مدیرعامل دارم، و بایت تمام هزینه هایی که برایم کرده تا اینقدر در کارم ماهر شوم، که در کمتر از یک سال برایم کارآموز بفرستند؛ عطای کار را به لقایش می بخشیدم؛ می آمدم کتاب هایم را بغل می کردم و با اعصابی راحت، به خطاطی و زندگی ام می رسیدم.

منتظر فردایم. منتظرم دوباره کوچکترین رفتاری از آن دایناسور پیر ِ بدنجس ببینم تا چادر سر کنم، مستقیم بروم پیش مدیر عامل، همه ی واقعیت ها را بازگو کنم و ضمن تشکر بخاطر زحماتی که برایم کشیده، آنجا را ترک کنم..

امیدوارم خدا عاقبت همه ی امور را بخیر کند...


+شما تجربه ی مشابهی دارید؟ در این گونه موارد چکار می کنید؟



۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۷
آی دا

آقای همسر آینده نظرت در مورد 12 ساعت کار روزانه ی من چیست؟

مهم نیست آقای همسر آینده چه نظری دارد. خودم قبل از آن نظرم این است که دارم میمیرم.

در کنار استقلال مالی که بدست آورده ام، در کنار اینکه هر گونه ر.ی.د.مانی که در امتحان ها انجام می دهم به بهانه ای اینکه شاغلم مورد توبیخ قرار نمی گیرد، در کنار همه ی خوبی هایش، در کنار اینکه با یک سِمَت عالی برایم بیمه رد می شود ... همه و همه، اما وقتی شب ها می آیم و جز رختخواب جای دیگری را نمی شناسم، مقداری دلم برای خودم می سوزد.

به قول مامان شب میروی شب برمیگردی. کنایه از اینکه صبح ها وقتی هنوز هوا تاریک است می روی و شب ها هم که دیگر تاریک شده برمیگردی.

این روزها از مدل حرف هایی که حالم را بد میکند این است که بگویند مگر چند بار 24 سالت است. یکجورهایی غمگین می شوم. ضعف بدنیم هم مزید بر علت می شود که غمگین شوم.

بهرحال از آن دست بچه تخس هایی هستم که وقتی می گویند فلان کار را نکن، انگار که آمپول انرژِی زا بهم تزریق کرده باشند، انگار که به حول قوه ی الهی ضعفم برطرف شده باشد، جسورتر می شوم که کارهای سخت روزگار را خودم به تنهایی انجام بدهم. 

حالا این روزها مامان هرچقدر غصه بخورد. حالا هرچقدر گردنم برای درد گرفتن و سر ناسازگاری داشتن سماجت بخرج بدهد، هر چقدر که کم خوابی بکشم؛ قرار است کار بکنم، مگه اینکه آقامون در آینده بخواهد دست و پاهام را ببندد که کار نکنم که آن راهش گرفتن روزه ی سکوت است که خوب بلدم. بعله هم.

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۳۳
آی دا

به ظاهر ممکنه در قبال رفتارهایی که انجام می دم پوسته ی خشنی به خودم بگیرم و بگم اوه این بهترین رفتار ممکن بوده و به هیچ وجه پشیمون نیستم؛ اما گاهی اوقات فکرم مشغول میشه و با خودم میگم نکنه بهتر بود رفتار بهتری نشون می دادم. من از اون دست آدم هایی هستم که در 90 درصد موارد؛ به تصمیماتی که تو زندگیم گرفتم افتخار می کنم و وقتی زمانی هم از اون تصمیم می گذره به خودم میگم لابد بهترین تصمیمی که می تونستی در اون زمان بگیری همون بوده و الان دوباره اصلا جای فکر کردن نداره. ولی خب تصمیمات یه چیزن؛ و برخورد با آدمها یه چیز دیگه.

 روز ثبت نام؛ تا به خودم اومدم؛ دیدم دو نفر ازم آویزوون شدن و انتظار دارن من علم لدنی داشته باشم؛ و همینطور که همه ی مراحل ثبت نامو باید بلد باشم؛ به سوالات عجیب و غریبشون هم باید پاسخ بدم. خب من یک بار به صورت کلی گفتم چی به چیه و نظر خودمو گفتم که چیکار کنیم که کمتر ساختمونو بالا پایین کنیم و زودتر بتونیم مراحل ثبت نامو تموم کنیم. و حالا اونا بودن که داشتن احتمالات رو بررسی می کردن و انتظار داشتن من راه حل هایی برای پیشامدهایی که هنوز اتفاق نیفتاده بود! ارائه بدم(مثلا رفتیم فرمی رو از پنل کاربری دانلود کنیم و بعد پرینت بگیریم؛ حالا توی اون وقت کم دوستم می پرسه حالا اگه موقع پرینت گرفتن؛ صفحه ی مرورگر باز نشد چیکار کنیم؟ :| گفتم بابا جان مگه اولین بارمونه قرار پرینت بگیریم! چه حرفایی می زنی؛ و حالا اونم خیره شده بود به دسکتاپ و هی اصرار داشت فایل موقع پرینت باز نخواهد شد:| ). منم یه اخلاق بد یا نمیدونم شایدم خوب دارم که وقتی یه روال رو شروع می کنم، به زور کشتن خودم هم شده باید در سریع ترین زمان ممکن تمومش کنم(در ضمن اون روز عجله هم داشتم که به کارای دیگه م هم برسم) حالا دوستم برگشته میگه نظرت چیه امروزو بی خیال شیم فردا بیایم واسه ثبت نام :| 

خلاصه دیدم اینجوری نمیشه؛ بدون اینکه بگم کجا دارم میرم و چیکار دارم می کنم؛ از اون دو نفر جدا شدم و سعی کردم طبق برنامه ریزی خودم کارمو هرچه سریع تر تموم کنم. بازم تو قسمت آخر کار دیدم اون یکی دختری که قراره در آینده همکلاسیم بشه می پرسه اون فرم ها رو چیکار کردی؟ از کجا آوردی؟! :| ( یعنی شما فک کنین دو ساعت از زمان معهود میگذشت و اون هنوز نفهمیده بود باید چیکار کنه! ) که منم با یه لحن عجله ای و نه چندان با حوصله گفتم "عزیزم همونا که با هم پرینت گرفتیم دیگه" ؛ که دیدم دوباره با لحن بی تفاوتی میپرسه مطمئنی همونا هستن؟ که منم در جواب گفتم "ببخشید عزیزم من خیلی عجله دارم"

و خب واقعا هم عجله داشتم و اعصابم هم از فولاد نیست که یه چیز ساده را هزار مرتبه توضیح بدم. الان هی یادم میاد و میگم اون همکلاسیه آیندمه بهتر نبود بازم براش وقت میذاشتم آیا؟ یه ذره با خودم تو فکر فرو میرم و دوباره به خودم جواب میدم " نه؛ تو مسئول بی تفاوتی و ریلکس بودن بقیه که منجر میشه خودت از کارت عقب بمونی نیستی؛ والسلام؛ دیگه هم فکرشو نکن" .


+ از همین تریبون می خوام یه سلامی عرض کنم به علیرضا شیرازی و همینطور کاربرایی که بعد از اون ضربه ی بزرگ دوباره برگشتن بلاگفا :))) هیچی؛ فقط خواستم عرض ادب کنم و بگم هارهارهار :)))

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۴۳
آی دا

اینکه از کودکی یادمان داده اند سکوت کنیم چون سکوت نشانه ی بزرگواری است یک طرف، اینکه خودمان هم به سکوت کردن عادت کرده ایم و دیگر حتی از اینکه دهان باز کنیم و حقمان را بگیریم و لااقل اعتراضمان را به گوش ِ طرف مقابل برسانیم؛ تنبلیمان میگیرد؛ یک طرف دیگر.

امروز گوشیم زنگ خورد، دیدم از طرف کلاس زبان است. زنگ زده اند که دو جلسه از ترم جدید گذشته، نمیخواهی دیگر شرکت کنی؟ با صدایی که سعی میکردم ناراحتی از آن هویدا نباشد، جواب دادم که خیر، دیگر وقت ندارم. آن طرف تلفن با سماجت خواست که دوباره فکر کنم و اگر تایم بهتری مدنظرم است، آن را بگویم تا برایم تایم بهتری پیدا کنند. من که می دانستم خودم اگر بخواهم کاری را انجام دهم، حتی اگر وقت هم نداشته باشم، میتوانم 24 ساعت شبانه روز را به 28 ساعت افزایش دهم تا به کارهایم برسم، پس به خودم نهیب زدم که چرا واقعیت را نمیگویی؟ از چه میترسی؟ نکند وحشت داری که از پشت تلفن قورتت دهند؟..پس ناراحتی هایم را بازگو کردم. پرسیدم که چرا 16 جلسه ی کلاس یکهو به 12 جلسه تبدیل شد؟ گفتم که در طی همین 12 جلسه هم ، فقط 2 درس از کتاب را پیش روی کرده ایم و این یعنی سوختن زمان و هدر رفتن وقت های مفید، و آیا چه کسی پاسخگوی این همه زمان تلف شده است؟. گفتم که من از اول هم خواسته بودم در سطحی قرار بگیرم که فشار کاری در ان زیاد باشد تا بجنبم و بخواهم پیشرفت کنم، نه اینکه اینقدر مطالب آسان باشد که هیچ نگرانی از بابت یادگیری نداشته باشم....

در هر حال هزینه ای که بابت ترم پیش پرداخته ام، هدر رفته، هزینه ای که بابت رفت و آمد تا مرکز استان هم داده ام هم همینطور. انصاف نیست که بگویم آن 12 جلسه هیچ نفعی نداشت، اما خب بیشتر حالت سرگرمی داشت تا فشار درسی ای که از قبل مد نظرم بود. خلاصه اینکه می دانم آب رفته به جوی باز نمیگردد، اما برای اولین بار، به صورت جدی هم که شده، اعتراضم را بیان کردم، هرچند اگر دیگر برای خودم نفعی نداشته باشد، اما شاید از ترس ریزش داوطلبان آموزشگاهشان هم که باشد، سطح کیفی کار را بالا ببرند...


+هیچ کس در رشت، آموزشگاهی که حالت رعب و ترس :| در کلاس هایش برقرار باشد، و معلم هایش سخت گیر و وحشتناک :| باشند و بیشتر روی مکالمه مانور بدهد، سراغ ندارد؟

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۵۶
آی دا