مستقر در ماه

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خطاط تازه کار» ثبت شده است

یکی از بدی های سر کار رفتن این است که دیگر نمیتوانی سر کار نروی!

آدم اینقدر به مستقل بودن و "پول ِ خودش" عادت میکند و بد هم عادت می کند که دیگر پول توجیبی گرفتن حکم مرگ را دارد

بهرحال من تصمیمم برای آینده خانمِ خانه بودن است. کی بدش می آید صبح ها بخوابد و با حوصله آشپزی کند و عکاسی کند و به کلاس خط و زبانش برسد؟

بعدها اگر بتوانم خودم را راضی کنم به پول توجیبی آقای محترم آینده قناعت کنم؛ زندگی دلپذیرتری را خواهم گذراند، احتمالا.

 

+دلم برایم قلم هایم تنگ شده. خیلی.

 

 


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۴ ، ۰۱:۱۸
آی دا
این روزها دو تا موضوع هست که به شدت داره ناراحتم میکنه
اولیش این هست که دیگه نمیرسم برم کلاس خط. باید جای من باشین تا بدونین این موضوع تا چه حد ناراحت کننده ست. یه چیزی مثل این میمونه که زمان کمی باقی مونده تا بخوای تو المپیک شرکت کنی، یهو دست یا پات میشکنه. یه چیزی مثل تو اوج سقوط کردن. شاید با خودتون بگین یک ساعت تو هفته که چیزی نیست. اما بازم باید بگم خط یه چیزیه که اگه هر روز ننویسیش و مداوم روش تمرکز نداشته باشی خیلی ضعیف میشی و من دیگه تو مرحله ای هستم/ بودم که دیگه خجالت آور بود هر خطی رو بردارم ببرم پیش استادم. شاید بازم بگین مثلا وقتی رو که الان نشستی داری تایپ می کنی رو چرا قلم دست نمیگیری تمرین نمیکنی؛ اما من بازم باید جواب بدم که نمیشه. فکرم پریشونه. حواسم پیش میان ترمهامه و نگرانم 12 واحدی هستم که این ترم دارم و دست و دلم به نوشتن نمیره
ناراحتی دومم به خطوط آخر پاراگراف قبل مربوط میشه. این که به شدت احساس کم سوادی بهم دست داده. همش فکر میکنم من وقتی از این مقطع فارغ التحصیل بشم، وقتی تو یه جمع که همه ی آدم های سطح بالای رشته ی خودم حضور دارن، آیا حرفی برای گفتن دارم؟ آیا می تونم از یه موضوع تحلیل درست داشته باشم؟ آیا می تونم ادعا کنم که خب، الان که من فلان مدرکو دارم، توی این یه مبحث تسلط نسبتا خوبی رو دارم؟ احساس می کنم با این مقطع جدید بار روی دوشم زیاد شده. می دونم ماهی رو هر وقت از آب بگیریم تازه ست؛ اما از این ناراحتم که چرا قبلا در این مورد تلاشی نکردم و به صورت طوطی وار یه سری فرمول رو ردیف به ذهنم سپردم تا فقط نمره بگیرم

همونقدر که از خوشی هام و آرزوهام می نویسم، گفتم بهتره گاهی هم از مشغولیات ذهنیم بنویسم که ذهنم روشون تمرکز پیدا کنه تا شاید بتونم حلاجی و حلشون کنم...

+ با وجود اینکه همــــــیشـــــــــــــه ی خدا از خودم ناراضی هستم؛ و همیشه در حال بازخواست خودمم؛ امروز تو نمازخونه ی دانشگاه، وقتی همه سرشون تو گوشیشون بود یا خوابیده بودن ولی من داشتم کتاب می خوندم؛ حس خوبی بهم دست داد و خیلی از خودم حس رضایت پیدا کردم :)

+دو تا کتابی که امروز خریدم:
 نان آن سال ها/هاینریش بل           و             تصادف شبانه/پاتریک مودیانو
۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۴ ، ۰۰:۲۳
آی دا

دیشب که داشتم برنامه هامو تو ذهنم ردیف می کردم، با خودم گفتم 8 دانشگاه هستم؛ تا ساعت 9 !! ثبت نام می کنم بعد هم تاکسی میشینم میرم فلان اداره تا مدرکمو بگیرم(مدرکی که ثابت میکنه من اجازه ی انجام کار تو آزمایشگاهو دارم).

طبق معمول برعکس چیزی که همیشه آدم فکر میکنه، زمان کش اومد ولی به طرز عجیب و شگفت انگیزی همه چیز دقیقا سر دقیقه 90 جور شد. صبح که داشتم می رفتم؛ کفش اسپرتم رو نپوشیدم(خواستم با پوشیدن کفش مورد علاقه م خوشتیپی رو در حق خودم واسه روز اول ثبت نام تموم کرده باشم :دی هرچند کفشای کمی بلندترم هم استاندارد هستن(نکته ی آموزشی بود این :دی) ) ؛ با وجود اینکه الان میلنگم :| اما خوشحالم ^_^ و اکنون شرح بهترین خبرای امروز رو بخونین:

1-صبح ثبت نام کردم و کارت دانشجویی گرفتم ^_^؛ اما تا ساعت یازده و نیم طول کشید :|

2-بعد داشتم میرفتم سمت تاکسی ها تا برم  اون اداره مدرکمو بگیرم؛ گوشیمو نگاه کردم دیدم استاد خطم پیام داده و بعلهههههههههه تو امتحان دوره ی عالی؛ مرحله ی اول رو قبول شدم ^_^ که میشه همون امتحان های چلیپا و کتابت ^_^ و با خوشحالی زنگ زدم به استادم و بهش قول دادم که بزودی برای برنامه ریزی آموزش خط دوم (نسخ) برم پیشش :| (با اجازتون من قصد خودکشی دارم!!چطور میخوام هم درس بخونم هم سرکار برم هم خطمو ادامه بدم الله اعلم :|)

3-تا رسیدم به اون اداره و همچنان نفس نفس میزدم؛ آقای مدیر:{ زنگ زد :| گفت چی شد قرار بود اون مدرکو بگیری؟ :{ (خشن بخونین) منم با افتخار گفتم اومدم تا بگیرم !! الان ساعت دوازده و ربع بود. و بلاخره مدرکمم گرفتم ^_^

4-بعد هم لنگان لنگان :))) خودمو به دفتر مرکزیمون رسوندم تا هم کپی مدرکمو تو پرونده م بذارن؛ و هم اینکه... خب ولش این قسمتش پولیه حالا باز میاین میگین شیرینی :))) 


خلاصه که الان یک دختر لنگ هستم و دارم تاوان ِ سخت خوشتیپی رو پس می دم. بیاین یک صدا به مسئولین آسانسور دانشگامون ناسزا بگیم تا دلم خنک شه :|


:: حالا زیادم مهم نیست کلاسای دانشگاه از شنبه تا سه شنبه با یه برنامه ی افتضاحه؛ نه؟


+ اختصاصی برای میم: من از روزی نو شدم و انگیزه ی تلاش پیدا کردم که بهم گفتی: "تو بلاخره به همه ی چیزایی که اراده کنی می رسی؛ به ظاهر ممکنه روالت رو کند کنی؛ اما اینقدر پافشاری میکنی تا به خواسته ت برسی."

شاید خودتم ندونی که چه تاثیر مهمی تو زندگیم داشتی... اما این لبخند برای توئه میم :)

۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۴۷
آی دا

1)

+ چی داری میکشی؟

- زری دریایی.

+ منظورت پری دریاییه دیگه؟

- (با عصبانیت) نههههههههههههههه همون زری دریایی که تو آب زندگی میکنه، باور نداری برو تو لپ تاپت پیدا کن!


2)

+ (من با دلخوری) ارشیا رو من آب نپاش؛ من که گل نیستم.

- (با خنده) چرا دیگه؛ تو گلی آخه اسمت آلاله ست.


3)

وقتی که من دستم اشتباهی به یکی از لینک های بازی خورده و صفحه مرورگر باز شده..

+ (ارشیا با عصبانیت) آیدا جون ببین چیکار کردی؛ الان از اِرترنتت کم میشه! 




:: میم عقیده داشت/دارد اگر کنکور ارشد شب برگزار میشد، من جزو رتبه های خوب بودم. الان خودم می گویم اگر امتحان های خط شب برگزار می شدند، من با نمره ی بالا قبول میشدم. به هر حال من یک جغد شب کارم که نتایج کارهایم در شب قابل قبول تر است. از آنجایی که هیچ امتحانی شب برگزار نمی شود، باید چشم به امدادهای الهی دوخت. فردا امتحان خط دارم...

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۴۵
آی دا

شنبه دارند برای کالیبراسیون لوازم می آیند و حضور من الزامی است. از طرفی مدارک را هم باید ببریم به اداره فلان تحویل بدهیم. توی کارتون ها نشان می داد که شخص داخل کارتون، اینقدر دستش پر است، که حتی نمی تواند جلوی چشم خودش را ببیند. حالا شده حکایت این روزهای من. اینقدر پرونده توی دست و بالم است که گاهی دلم می خواهد دو تا دست یدکی دربیاورم برای حمل مدارک. دو هفته است که خیال خام دارم که میتوانم از دستشان راحت شوم، اما زهی خیال باطل که هر بار یکی نیست. هر بار یکی از کارمندهای اداره یا مریض است، یا رفته بچه بزاد!، یا رفته مرخصی و یا به صورت کاملا دهن پر کن ماموریت. تنها چیزی که توی بیشتر ادارات ما وجود ندارد، حس مسئولیت و انجام صحیح کار است، می دانم بحث تکراری است، اما خب واقعیت است. امروز برای چندمین بار در این دوهفته ی اخیر، کارمند مورد نظر نبوده و من شنبه صبح مجبورم کاری را که از آن متنفرم انجام بدهم: تماس با تلفن همراهش، آن هم 8 صبح. که اگر باز هم قرار نیست بیاید اداره، من این همه را راه نروم تا انجا.

توی یکی از جلدهای هری پاتر، هرمیون وسیله ای داشت( فکر کنم ساعت بود)؛ که می توانست همزمان در دوجا وجود داشته باشد. فکر میکنم الان این وسیله خیلی به دردم می خورد. به هر حال اگر شنبه را از دست بدهم، و نتوانم ببینم چطور کالیبراسیون را روی تجیهزات نجام می دهند، خیلی دلم می سوزد.

جمعه ی دیگر آزمون خط دارم. دو مرحله ی اول عالی. چند روز که نمی نویسم، دستم در قلم گرفتن خشک می شود و دوباره باید کلی تلاش کنم که بتوانم یک نون قشنگ، یا یک کشیده ی قشنگ بزنم. اگر امتحان ندهم، استادم را نا امید کرده ام. اما این روزها بس که مشغولم، آرامشی برای تمرین خطاطی ندارم. 

امروز به خواهرم می گفتم دیگر از دیدن چهره ی آقای نون خسته شده ام. چون مسلما هیچکس دوست ندارد که هر روز یک مرد سیبیل کلفت دم دمی مزاج را تحمل کند. خواهرم سری تکان داد و موافقت نکرد که عصری با من بیاید بیرون قالب کیک پزی بخریم. فکر کنم متوجه شد الکی دارم ننه من غریبم بازی در می اورم تا ازش بخواهم با من به بازار بیاید.

خلاصه خواستم بگویم این روزها درگیرم، خسته ام، و برای امتحان خطم بیشتر از هرچیزی نگران.

تا اطلاع ثانوی از آیدای لطیف و صورتی سابق خبری نیست، و این بار با هفت تیر آمده ام تهدیدتان کنم که برایم انرژی های مثبت و خوب بفرستید.



+شنیده بودم وبلاگ نویسی زمانی کمرنگ می شود که درگیر زندگی واقعی بشویم. متاسفانه یا خوشبختانه به این حالت دچار شده ام.


پی نوشت: کالیبراسیون چیست؟



۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۲۰
آی دا
من به باد پنکه حساسیت دارم؛ و معمولا وقتی هم که روشنش میکنم، به سمت دیوار باد میزند و نمیگذارم مستقیم به خودم بزند اما این دو روزه هوا به حد انفجار گرم است، و با پنکه، به صورت عاشق و معشوق، همیشه در آغوش هم هستیم(پنکه؟ بله پنکه؛ عرضم به خدمتتان که ما همینجوریشم که کولر استفاده نمیکنیم، پول برق ماهی 200 تومن میاد، چه به حال اینکه بخوایم ازین کارا! هم بکنیم.والا). 
هیچی. خواستم بگویم هوا گرم است. من بی حالم. امتحان پنج شنبه را هنوز نخوانده ام. تکالیف خطم را ننوشته ام و دلم برای اولین بار هوای سرد پاییزی میخواهد. قلم هایم با مظلومیت به من نگاه میکنند و زیر لب میگویند بدبخت بیا یه ذره بنویس که استادت اجازه بده آخر مرداد امتحان بدی. من اما برایشان چشم نازک میکنم و میگویم این فضولی ها به آن ها نیامده و فوقش دی ماه امتحان بدهم. آنها چهره شان خشمگین شده و زیر لب باز هم چیزهایی می گویند که اینجا سانسور بشود بهتر است.
این ها مهم نیست، تمام امروز را دلم میخواسته عشقم را (پنکه را میگویم) بکوبم توی سر آن شرکت کالیبراسیونی که تو گواهی های کالیبره اش ننوشته کدام گواهی مال کدام دستگاه است و حالا همه از من انتظار دارند علم لدنی داشته باشم و بدانم. دلم میخواهد بروم رئیس شرکتش را بزنم. اما از انجایی که زورم نمیرسد، فقط میتوانم زنگ بزنم شرکتشان فوت کنم قطع کنم. این پاراگراف خیلی بی مفهوم بود برایتان؟ بی خیال؛ چیز مهمی هم نبود.


۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۲۲
آی دا

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۴ ، ۱۳:۳۴
آی دا

اگر نقاش هستید بروید نقاشی های چند سال پیشتان را نگاه کنید تا خنده تان بگیرد

اگر بلاگر هستید یا نویسنده;یا شاعر;نوشته ها متن ها و اشعار ابتدایی کارتان را نگاه کنید تا لبخند بزنید;تا بعد از خودتان بپرسید وای یعنی من اینا رو نوشته بودم؟چه مبتدیانه!

اگر مثل من قصد دارید خطاط بشوید هم بروید خط های ابتدای کارتان را نگاه کنید تا فضا کمدی شود.

به خط های مهر آبان 93 نگاه میکنم و خنده ام میگیرد. یعنی من بودم که اینقدر کج و معوج و فان مینوشتم؟

امروز دارم دفترچه های سرمشق که خط استادم داخلش است را; از چرک نویس های خودم; همچنین از خطوطی که استادم زیرش برایم تشویقی نوشته جدا میکنم; مطمئنم سال ها بعد هم از دیدنشان لذت خواهم برد و آن موقع که دیگر خطاط خوبی شده ام; با خودم خواهم گفت یعنی من اینا رو نوشته بودم؟

+همیشه شواهدی را برای اینکه در آینده نشان بدهد پیشرفت کرده ایم; پیش خودمان نگاه داریم تا بهانه ای برای تشویق خودمان داشته باشیم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۱:۴۸
آی دا

در گذشتم از سر هر دو جهان / زانکه ما را یک سر موی تو بس



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۵۷
آی دا

داشتم به طلایی هایی مانتوی صورتیم نگاه میکردم و درد در مچ پام، ناشی از زیاد ایستادن، شدت گرفته بود،

بعد از چندین ساعت فرصت کردم به گوشیم نگاه کنم. دیدم پیامک جدیدی هست. همان طور که سعی داشتم یکی از زرزری های مانتو رو بِکَنَم، به خیال اینکه باز هم یکی از پیامک های تبلیغاتی هست، برای رفع تکلیف صفحه رو باز کردم.

دیدن اسم استاد خطم بالای صفحه ی پیامک تعجم رو چندان کرد، از کندن زرزری دست کشیدم و سعی کردم روی متن پیام، در چند دقیقه فرصت ِکمی که باقی مونده بود تمرکز کنم.

""سلام، شما در آزمون خوشنویسی دوره ی خوش، قبول شده اید"

بعد از چند بار ریز و درشت کردن چشم هام، باورم شد درست دیده ام؛ خبر ِ خوش ِ قبول شدن در دوره ی خوش را !


+اون روز چون در وضعیتی بحرانی امتحان دادم، و با توجه به اینکه اساتید مصحح در انجمن خوشنویسان برای قبولی این دوره خیلی سختگیر هستن، واقعا انتظاری برای قبولی نداشتم؛ بابت همینه که اینقدر ذوق زده شدم :)

+پیش به سوی "عالی" ^_^

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۴ ، ۲۱:۵۹
آی دا